Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


دوســتم داود ازم پرســید که
دوس دختــرم مخاد لــپ تـاپ بگـــیره تا قیمت یک میلیــون و پونصــد چـــی پیشـــنهاد میـــدی ؟؟؟
منـــم گفتـــم با ایــن پول تو برنــد Hp یا sony چنـــد تا کافیگ هســـت بهش بگو ،
داود هــم بهــش اس ام اس داد و گفت بهش
چند دقیــقه بعد تو جواب داود براش اس ام اس داده کــه :
عســیسم فرقـــی نمیکنه ، سفـــید هم داره یا همش مشـــکیه
وای یـــنی وقتی این مســیجــش رو خوندیــم مغازه منفجر شد =))
خــدایا ازت مــمنونم که توی این بازار کســاد همــچنان سوژه خنده بهــمون اعطا میکنی :)

فرستنده : Shey2nak


چند وقـت پـیـش داشتیم تو جاده میرفتیم ، دیدیم کنار جـاده درو و بر یـه ماشـین خیلی شـلوغــه. ما هم کــنـجکاااااو! پیاده شدیم ببـیـنیم چه خـبـره؟ دیـدیـم ماشیـن یه خانـومه خراب شده! (حدسش دشوار نبـود با اون خــیل جمـعـیت)
حـالا مـیـدونـیـد قضـیـه چـی بـود؟
داشـتـه بـا دنـده پـنـج مـیـرفـتـه ، مـیـخـواسـته بـذاره دنـده 4 اشـتـباه گـذاشته بود یک!! یـنی موتور از اگـزوز زده بـود بیـرون!
جمعیت مددکار :|
میل لنگ و یاتاقان :|
واشر سرسیلندر :'(
جـــــــان خـودم ژیـان مـاشیـن نـمیـشه ، زن جـمـاعت هم رانـنـده ، چـــــــــــــــــــی؟ نمیشه!
اگه قبول داری بنوازش ;)

فرستنده : Hermit


چند سال پیش تو یه محلی زندگی میکردیم یه آقایی رو بعضی وقتا میدیدم که همیشه یه کت و شلوار میپوشید و یه کلاهم سرش میذاشت.
یه روز با یکی از بچه ها داشتم میرفتم که دیدم این آقا داره از روبرو میاد به دوستم گفتم میدونی چرا این آقا کلاه میذاره؟
دوستم یه لبخندی زدو گفت نه!
من گفتم چون کچله.
رفتیم جلوتر دوستم یه دفعه گفت سلام دائی!!!
من 2 تا پا داشتم 2 تا پا قرض کردم فرار کردم.
بعد یه مدت ما محلمون رو عوض کردیم دیروز داشتم تو خیابون میرفتم یه اقایی اومدم بهم گفت میدونی چرا کلاه میزارم ؟
من گفتم نه!
گفت چون که کچلم...
من یه دفعه یادم اومد که این همون اقا بود.

فرستنده : My heart broken*Vahab


نوکر هرچی مامان بامرام
دیروز یه کادو واسم فرستاده باز کردم دیدم یه جعبه
اون رو باز کردم دیدم یه جعبه دیگه
اون رو هم باز کردم یه جعبه دیگه 
10جعبه درون هم رو باز کردم دیدم یه کاغذ توشه
کاغذ رو باز کردم دیدم نوشته قربون پسر نازم میدونستم از اینجور کادوها خوشت میاد واست فرستادم
آخه مادر من حداقل یه کلوچه ای درون 10تا جعبه میزاشتی با دوستام واسه شام میخوردیم
مامان خوشحالی دارم من
نوکرشم
از همینجا میگم:ننه چچچچچچچچچچچچاکرتم.نوککککککککککککککککرتم.غلامتتتتتتتتتتتتتتتم.
به سلامتی هرچی مادر با مرام

فرستنده : پاشنه طلا


عاقا دیدین وقتی تو رختخاب خابیدین,یدفه یه کــــــش حسابی میاین چ کیفی میکنین ؟ بعد یدفه لامصب یه جا از پانون رگش میگیره...قیافمون میشه مثل کسی ک دوتا تیر تو پاش خورده و داره جون میکنه!

فرستنده : .::TiToNiCk::.


یادمه کلاس سوم دبستان بودم.تو کوچه بودم و یه پیرزنی یه زنبیل دستش بود.بهم گفت پسرم این زنبیلو برام بیار تا دم خونمون.کیف پولشم توی زنبیل گذاشته بود.
عاقا منم زنبیلشو ازش گرفتمو یه دو قدمی ازش جلو زدم!یدفه پیرزنه گفت وایسا من کیف پولمو از زنبیلم ور دارم تا زنبیل سبک تر بشه!
من :|
زنبیل:)
کیف پول :))
سازمان حمایت از سالمندان :)))

فرستنده : .::TiToNiCk::.


داداشم(دهه هشتادیه) امروز اومده بهم میگه مگه ساعت بابرق کار نمیکنه؟منم عاقلانه نگاش کردم گفتم نه!گفت باتری با انرژی الکتریسیته کارمیکنه دیگه!الکتریسیته هم برقه!!
منم همچنان نگاش میکردم!خدایی من همسن این بودم فقط بلد بودم لامپ خاموش روشن کنم!!

فرستنده : pink.star


آقا پسراى گل یادتونه تو دوران مدرسه با یکى دعواتون میشد میگفتین : 
مردى زنگ آخر واستا ... :)
ولى جداً ثواى مشت و لگدایى که خوردیم و زدیم چه روزایى بود

فرستنده : V@H!D


بچه که بودم وقتی میرفتیم مدرسه یکی در مدرسه وایمیستاد و جیب و کیفمون رو رو میگشتن که لواشک و تنقلات و تخمه و ... توش نباشه. کلا این موقع ها عاشق زمستون میشدم آخه یه کاپشن داشتم که جیب داخلی داشت منم پرش میکردم از تخمه و تنقلات با خیال راحت میرفتم داخل مدرسه.قاچاقی بود واسه خودش

فرستنده : Night Wolf


ی روز بارونی داشتم میرفتم دانشگاه رفتم تو دانشگاه که یهو ماشینم رفت تو یه چاله هرچی اب بود پرت شد طرف یه دختر اقا دختره خیس خیس شد رفتم پایین ازش معذرت خواهی کنم ی دفعه حول شداون گفت ببخشی منم جلو خندمو گرفتم گفتم عیب نداره دفعه دیگه حواست باشه نیای تو خیابون تا اینجور خیس نشی 
از اون موقعه به بعد وقتی منو میبینه همین جور رنگ عوض میکنه

فرستنده : alim2


پریشب عصبی ( اسبی نخونیدا من املام خوبه) بودم رفتم اتاقم موهامو اوتو بکشم (الان فهمیدیدمنم مو دارم کچل نیستم و اوتو مو دارم از اینا که باهاش میشه اوتو کشید ) که چشم به ی پشه خورد , بهم گفت چطوری عمو عباس ؟ گفتم مگه من با تو شوخی دارم ؟ تافتو زدم رو کلش...داد زد باباااااا که یهو داداشم پرید تو اتاق....خلاصه تو بغلش جون داد و فهمیدم برادرزادمو کشتم و کلی عذاب وجدان گرفتم....(راستی تافت هم دارم چون دیدم دقت نگردید وظیفم بود بگم)
صبح رفتیم پرپششگاه ( پرورشگاه پشه ها ) دیدیم همشون بزرگن خوشمون نیومد از هیچکدومشون . فرداش رفتیم خونخوارگاه ( شیرخوارگاه پشه ها ) ی پشه رو به فرزندی پذیرفتیم.
دیشب برادرزادم همون پشه اومد به خوابم گفت : عذاب وجدان نگیر من حلالت کردم برو و دستاشو بگیر من حلالت کردم....
خدایا این توهمات رو از من نگیر که بچه های دانشگاه خودکشی نکنن . (الان یعنی منم دانشگاه میرم بابا خودتون بگیرید دیگ اه )

فرستنده : abas_m223


اقا تو کلاس رانندگی امتحان داشتیم واسه همه گفتم قبول شدن فقط موندم چرا خودم قبول نشدم هنوز که هنوزه این شده واسم ی معما :دی:

فرستنده : alim2


عاغا تو اتوبوس نشستیم با آپد بازی میکنم یه دفعه یه پیرمد جلوم ظاهر شده میگه
ببخشید اینا هم با باطری قلمی کار میکنن؟
من که به زور جلو خودمو نگه داسته بودم گفتم نه
گفت احمق پسرم خودش از استیج وابز پرسیده
اتوبوس رفت رو هوا.واقعا وختی میبینم تحریما ملتو آب میکنه ناراحت میشم

فرستنده : amirsaman


مریض بودم رفتم بیمارستان خواستم سرم بزنم پرستاراومد گفت واست تزریق کنم گفتم پ ن پ نی بیار میل میکنم بعد رفت گفتم کجا گفت میرم واست نی بیارم گفتم خب ی کیکم بیار تا باهاش بخورم
برگشت بهم گفت گمشو بیشعور واست سرمو نمیزنم تا بمیری 
دیگه هیچی یکی دیگه اومد واسم زد منو از مرگ نجات داد

فرستنده : alim2


ما که کسی رو نداریم نه خبرمونو بگیره نه نگرانمون بشه نه دلش برامون تنگ بشه قبلنا ایرانسل دوستمون بود خلاصه ی شب نشسته بودیم تو فاتز غم و غصه بودیم دیدم به به ی اس ام اس اومد گفتم دوسهمیشگی من ایرانسل دیدم نه ایرانسل نیس شماره خالمه با تمام خوشحالی اس ام ای باز کردم توش نوشته بود
بدو ی اس محمرم برام از نت بگیر بفرس
آخه یکی نیس بگه خاله ی من نه سلام نه علیکی شادی من سکته کنم اینو بخونم خوب مراعات حال منم بکنین دیگه 
والا
عجباااااااااااااااااا

فرستنده : marzi16


خاطرات خنده دار


مهمون داشتیم موقع خداحافظی مردگفت ببخشید زحمت دادیم منم گفتم ممنون مرسی 

فرستنده : m@m


دهه شصتیا و هفتادیا,یادتونه عکس روی جلد کتاب فارسی دبستانمون,واسه کلاس اول ۱ گل داشت,کلاس دوم ۲ تا گل,سوم ۳ تا,چهارم ۴ تا و پنجم ۵ تا گل.ساقه ی گلشم یه مداد بود...یادش بخیر...

فرستنده : .::TiToNiCk::.


دیروز تو مترو کله ی صبح همه خواب آلود و عُنُق،
آویزون بودن به دستگیره ها همه تو فازِ خواب !
یه پسره تو یکی از این ایستگاهها به زور خودشو
چپوند تو گفت : خواهرا ... برادرا ...
واسه خرجِ بیمارستانِ بابام پول کم آوردم!
18500 تومن لازم دارم...!
یه پیرمرده درآورد 200 تومن بهش داد!
پسره گفت : خواهرا ... برادرا ... واسه خرجِ بیمارستانِ بابام
پول کم آوردم ، 18300 تومن لازم دارم !
اینو که گفت کلِ مترو ترکیدن از خنده .
خلاصه که هرکی هرچی پول خرد داشت داد بهش ...!

فرستنده : ^*m&m*^


آقا یه بار پدر بزرگم بیمارستان بستری بود و ما هم همراهش بودیم نصفه شب بود رفتیم بیرون یه چرخی بزنیم و بریم دستشویی تو دستشویی بودم یهو دیدم از دستشویی کناری یه پیرمرد هوار می کشه که آی هوار مار مار مار 
من بدبخت به غلط کردن افتاده بودم و تو فکر این بودم اگه مار منو بزنه تو این وضعیت چه غلطی بکنم 
هرطوری بود پریدم بیرون دیدم ملت ریختن تو دستشویی دارن میخندن منم از ترس می لرزیدم 
که متوجه شدیم آقا کم بینا بوده وقتی شیر آب رو باز کرده شلنگ تکون می خوره اینم هوار می کشه که مار مار 
حالا ملت اونو ول کردن به من که صورتم شده بود گچ می خندیدن 
از فردا برای دیگه سمت اون بخش نرفتم 
حتی تو دست به آب رفتنم شانس نداریم 

فرستنده : mk1985


برادر رفیــقم عروســیش بود رفتــه بودم اونجــا
وســط عروسی به همین رفیقم گفـــتم :
اون دخـــتره رو نیگا داره آمار میده همش چشش رو منه 
چـــپ چـــپ نیگام کرد و گفت:
اون دخــتر خالــمه 
منم که دیدم گنــد زدم گفتـــم :
ای باوا اونوو نمیگــم که. بغلیــشو میگــم
یه نگاه غضب آلود بهم انداخت و با حالتی عصــــبی گفـــت :
اونم خواهــــرمه
هیچی دیگه منـــم با یه نگاه معـــصومانه خیلـــی با شرمـــندگی تو چشــاش زل زدم و گفـــتم 
»»»»»»عاغا غلــــــــط کردم م م م «««««

فرستنده : Shey2nak


این ترم مشروط بشم اگه دروغ بگم
با یکی از دوستام جلوی در دانشگاه بودیم داشتیم حرف میزدیم چند تا از دخترای دانشگاه هم اون طرفتر بودن، 2 تا ازین بچه های دهه هشتادی داشتن اونور رد میشدن اومدن جلو به ما گفتن خوب واسه خودتون حال میکنین با کلی دختر همکلاسین!!!

فرستنده : My heart broken*Vahab


کیا یادشونه بادکنکو میمالیدیم ب موهامون بعد ولش میکردیم می چسبید ب سقف...!؟

فرستنده : Ӝ̵̨̄VaynaӜ̵̨̄


با داداش چار سالم (بعله! دهه هشتادی!!!) رفتم میوه فروشی، یه کدو تنبل برداشته هم هیکل خودش، نشون مغازه دار داده میگه: عمـــــــــو گلابی بزرگه رو از کجا خریدین؟؟
من :|
پیرزنه توی کدو قلقله زن :|
فروشنده :))))
سایر مشتریا :)))))

فرستنده : SePi


عاقا من تازه توی آژانس هواپیمایی استخدام شدم بهد یه بار اومدم برا یه بنده خدایی فکس بفرستم اپراتور اونور گفت باسلام لطفا در صورت اطلاع از داخلی مورد نظر ان را ب صورت تون وارد نمایید اقا من دیدم هرچی شماررو میگیرم نمیشه ب همین فکس سانترال قسم برگشتم ب سوپروایزرم میگم چرا من هرچی تند تر شماررو میگیرم این نمیگیره 
و در همون لحظه بود ک من فهمیدم خدا چ نابغه ای رو خلق کرده خودش خبر نداره.......

فرستنده : noneme


چند روز پیش رفته بودم خرید 
تویکی از این مجتمع تجاریا
آغا یکی از این دهه هشتادیا داشت گریه می کرد و به مامانش می گفت این و می خوام اون و می خوام مامانه هم کلافه
منم اومدم تریپ بزرگتری برداشتم گفتم کوچولو گریه نکن که آمپولت می زنم ها
خیره تو چشام گفت : خب بزن
گفتم : گوشات و می برم ها
اومد دستم و گرفت با یه نیشخند گفت بریم ببر
نگاه مامانش کردم گفت از هیچی نمی ترسه
حالا مارو پخ می کردن کپ می کردیم
دیگه گودزیلا کمش بووووود

فرستنده : poet


بچه خواهر شوهرم 4 سالشه منو هم خیلی دوست داره. رفتیم خونشون اومده به شوهرم میگه دایی تو مهندسی هرجا بری بهت زن میدن زن دایی رو بده به من برو واسه خودت یه زن دیگه بگیر مارو میگی فکمون چسبید به زمین. فقط میتونم بگم خدایا مارو از دست این اجوزه ها محافظت بفرما

فرستنده : parisan


عاغا دیروز ظهر مى خواستم بخوابم گوشى رو گذاشتم رو تایمر که ساعت ٥:٣٠ بیدار شم.بعد هیچى دیگه خوابیدم بر اثر چى اَ خواب بیدار شدم نفهمیدم.اون لحظه مغز و هواس شش گانه به کل رو استند باى بود.
خلاصه پا شدم حاضر شدم رفتم بیرون سوار ماشین شدم پشت چراغ قرمز همینجورى به اطراف نگاه کردم دیدم هوا چرا هنو تاریک نشده؟!
تایمر گوشى همونجا شروع کرد به نواختن :-|
ساعت ماشینو نگاه کردم دیدم هنو ٤:٣٠ نشده من چرا اینجام الان ..!
به خدا یه لحظه آلزایمر رو دیدم کنارم نشسته داره میخنده بهم : (
خدایى افکار نابـــــــود شدس ما داریم ! :-|
شما هم اینجورى شدین تاحالا ؟

فرستنده : V@H!D


از بس با مشتریا خوش و بش کردم؛ اون روز رفتم خرید وارد که شدم گفتم:خیلی خوش اومدین!میخواستم پول بدم هی میگفتم قابل نداره مهمون ما باشین!!

فرستنده : mahtab66


چند سال پیش ک میخواستم گواهی نامه بگیرم،کله صب پاشدم برم ک امتحان توشهری بدم افسره اسمای گروه مارو خوندو ب من گف شما بشین پشت فرمون منم نشستم دیدم در جلو هم باز شد یکی نشست منم راه افتادم ی پنج دقه ای گذشت گفتم جناب چکار کنم یارو برگشت گف جناب کیه منم امدم امتحان بدم
من :-O
یارو :-))
افراد عقب ماشین :-))
هیچی دیگ افسره سوار نکرده بودیم جا گذاشته بودیمش
ع یادم رفت قیافه افسره :-O

فرستنده : RaMiN :-S


یکی از کارای مهمم اینه که توی مترو یه ایستگاه قبل پیاده شدنم بلند میشم و جامو میدم به دیگری
نمیدونید که اون لحظه که با خوشحالی ازم تشکر میکنه اشک تو چشام جم میشه

فرستنده : یکی مثل خودت


خاطرات خنده دار


اون مـوقع ها که آلبوم قلب یخی مازیار فلاحـی اومده بـود ، دوس دخـدرم (خدای سوتـی) رفتـه بود آلبومشو بخره به یـارو میگه : آقـا ببخشید آلبوم مازیـار یـخی رو دارید؟
یـنی میگفت فروشندهه انقدر خنـدیده بود که باهاش نصف قیمت حـساب کرده بود!!

فرستنده : Hermit


اقا دخترخالم اس داد سلام رامین میای بریم کافه گفتم کیا هستن گف من سونیا فاطیما گفتم باش بیاین فلان جا بریم،رفتیم کافه گفتم قلیون میکشید همشون گفتن اره (من اهل قلیون نیستم) ب یارو گفتم ی قلیون اورد
راتا بعد اولین کام:-X
سونیا" " " :-@
فاطیما" " " :'-(
همشون درحال سرفه کردن
خو مگ مجبورید از الکی بگید قلیون میکشیم
هیچی دیگ چای و بستنی خوردیم و کلی خندیدیم ب این میگن تفریح سالم

فرستنده : RaMiN :-S


اعتراف میکنم سال دوم دبستان که بودم هفته هایی که بعد از ظهرها میرفتیم مدرسه من هی با خدا دوست میشدم و هی باهاش قهر میکردم, این شده بود کار هر روز من.
ظهرها نزدیک زمانی که باید میرفتم مدرسه دفتر مشقمو با یه مداد میذاشتم جلو پنجره پشت پرده که خودمم نبینم و یه بیست دقیقه ای مشغول التماس کردن به خدا میشدم که مثلا وقتی چشامو باز کردم ببینم مشقام نوشته شده ولــی وقتی چشامو باز میکردمو میدیدم چیزی نیست با یه ناراحتی نسبت به خدا با چنان سرعتی مشغول نوشتن میشدم که کلشو حدود ده دقیقه ای تموم میکردم و اینطوری میشد که من تا ظهر فردا با خدا قهر بودم!!!
تازه بعد یه مدت پیشرفت کرده بودم, دو تا خودکار که یکیش قرمز یکیشم آبی بود میذاشتم کنار دفترم
واقعا چه مخـی بودمــااااااا!!!

فرستنده : unknown


دختر داییم وقتی 7-8 ساله بود عاشق اسم گلناز بود!یه بار تو حرم امام رضا گمشده بود آقا داییم و زنداییم رفتن قسمت گمشده گفتن فاطره اصغری دارین گفتن نه!خلاصه چندساعت تمام حرم رو زیرورو کردن وهر چند دیقه میرفتن قسمت گمشده ها که ببین یوقت نیاوردنش آخرش مسئول اونجا شاکی میشه میگه آقا ما یه اصغری بیشتر نداریم اونم گلناز اصغریه!
نگو دختر دایی مارفته خودشو به اسم گلناز معرفی کرده!بماند که داییم وزن داییم چیکار کردن فقط بعد ازاون روز دیگه هیچکس نشنید دختر داییم اسم گلناز رو بیاره!!!!:)))

فرستنده : سیما


اینی که میگم مال چندسال پیشه که میرفتم دبیرستان.شیفت عصر بودیم یه روز خسته وکوفته از مدرسه اومدم همونجا تو هال ولو شدم گرفتم خوابیدم.منم خوابم سنگین قشنگ 4.5 ساعتی خوابیدم آخر شب بیدار شدم یادم اومد خواهرم گفته بود عموم قراره بیاد خونمون گفتم عمو اینا نیومدن؟
گفت چرا!تو خواب بودی دلمون نیومد بیدارت کنیم .عوضش بچه ها(عموم 3 تا بچه کوچیک داشت)روت بازی میکردن وپوست های میوه رو تو دهنت میکردن و...تو هم همینطور بیهوش اونجا افتاده بودی!ماهم تو رونگاه میکردیم جات خالی کلی خندیدیم بهت!!
من:o
خواهرم:)
دختر عموهای نازنینم! :)))

فرستنده : سیما


زینگ رینگ
مــن : بله بفرمایید
اونور خط : ببخــشید این خطِ نازنینه؟
مـــن :بله بفرمایید
اونور خط با تعجب : نازنین کجاســت؟
من : همینجاســت! رفته بیرون الان میاد ...
اونــور خط پرید وسط حرفم با عصبانیت : نازنین آشغال ...یعنـــی چی رفته بیرون؟؟؟؟
من : ببخشـــید اگه امکان داره با دوســـت دختر من درست صحبت کنید
اونور خط در حال انفجـــار : گوشی رو سریع بده بهش مرتیکه عوضــــی
من : شوخـــی کردم آقا اشتباه گرفتید ...
اونور خط : کصاااااااااافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
گوشــــی رو قطع کرد
مـــن : =))))))))))))))))))))
هــی چــی دیگه 2 تا اس ام اس زده هر چـــی از دهنش در اومده گفته و کلــی تهدیدم کرده!!
آخــــــــــــــــــــی چه روز خوبی !!
D:

فرستنده : Shey2nak


مرض قند بگیرم اگه دروغ بگم....
الان یه هفته اس هرروز صب که میرم دفترکارم... یههکی نامه مینویسه میندازه زیر در که :دوست دارم و..... یه شماره ایرانسل هم زیرش نوشته....بعد توی نامه سفارش کرده که به همرا اولش زنگ بزنم...!!!
من:o-0 ...
خو مگه حالت خوب نی.؟... همون اول بگوچته تا آدم معالجت کنه ....والااااه
.فسفر مغز در حد میگو سوخاری...

فرستنده : اتاق عمل


یکی از دوستام توی ای سی یو بیمارستان بود رفتم به حراستیه که هیکلش لآقل دوازده برابر من با سیبیل دو کیلویی بود میگم عاغا ای سیو کجاست میگه از خونه مادربزرگه رد میشی میری کنار خونه پدر پسر شجاست 
دقیقا ادرس درست داد سرمو انداختم پایین و رفتم خونمون

فرستنده : حسین بیگ


مـــن توی مدرســـه جزو اون کولـــی هایی بودم کـــه وقتـــی برق میومـــد نعععععره مـــیزدم صلوات میفرســـتادم. 
محض اینکه ده ثانیه ام کـــه شده وقــــت کلاسو بگیرم :دی

فرستنده : Shey2nak


اســتاد : تو خععععلی آدم مارمـــولک و آب زیـــر کاهی هستی ..
مـــن : اگه راست می‌گین یه دونه‌اش رو بگین .. تهمت زدین ، باید ثابـــت کنید:دی
اســتاد : همین که نمیشه مثال زد و ثابت کرد ، همـــین ، همین خودش بهـــترین دلیله ..
من :|
استاده داریم ؟؟؟

فرستنده : Shey2nak


آقـــا یه بـــارم , مــامــان خــانوم منُ گــذاش شــرکتٍ بــابــام که بـــره دانشگــاه یعنــی کلاً وختـــــی اَ مهــدکودک میــومدم ویــلـــون بــــودم خونه فک و فامیـــل اون روز نمیــــدونم چی شد منُ گذاش پیـــشٍ بـــابـــام! 
بــابــامم جلســـه داش چن ساعــت دیگـــــه! از اون جایی که میـــدونس مـــن چقد آتیــش میسوزونم گف:
امیـــــر , بــابــایی اذیت نکنی بمـــون پیشٍ خــانــوم منشـــی منــم به کــارم بـــرسم! :)
مـــن: نخیــــرم من میخــام بیام پیشٍ شمـــــا؟!!!!!
آقا حریـــفم نشدن, نمیــــدونم چی شد خـــوابم بـــرد تو اتــاق جلســـه اش!!!
یهـــو از خــــواب بیــدار شدم احســـاس کـــردم جیش دارم!! صــدایٍ آقـــایون هــم میومد!
آقا دیدم نمیتونم خودمو نگـــه دارممممم! پـــریدم گفتم: بـــابـــا ریخت! بـــابـــا ریخت!
آقا همشون ریختن ســـرم بوس و تف مـــالی!!!! 
یه کت شلوار خوشگلــــه بغلـــم کرد خدایٍ مـــن! چه پســـر کــوچــمولویٍ نـــازی آقا فشــارم میداد!
منـــم هی اومدم آبـــرو ریــزی نکنم , نشد! گــورٍ پـــدرٍ آبــــرو! مثـــانــم تــرکید! بعـــله آبیـــاریش کــــردم!
بعد زدمممم زیــرٍ گــــریه: بیشــــــــــور چـــرا فشارم دادی که بــــریزه؟!
آقـــا همه هـــارهـــار میخنــدیدن! 
بـــابـــام: بچــــه پــــررو!!! 
آقایی که جیشـــی شده بود:(((((((
سایـــرٍ آقایون:))))))
مــــن:(@_@)

فرستنده : امیر21


اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم فواره های رنگی توی پارکها همشون شربت هستن . یکی دوبارم خواستم ازشون بخورم که با برخورد سری فک و فامیل مواجه شدم 
یعنی من همچین بچه ای بودم

فرستنده : حسین بیگ


بخدا همش راسته بخونید
دوره کاردانی خوابگاهی بودیم بعد سرگمی ک نداشتیم ی شب ۴نفرنشسته بودیم بد جور حوصلمون سر رفته بود گفتیم چ کار کنیم ی دفه من گفتم بچه ها پایه آمبولانس سواری هستید؟بدبختا یکم فکر کردن و گفتن پایه ایم چکار کنیم؟گفتم مم میرم ب نگهبان میگم مریض تشنجی داریم یکیتوم خودتونا بزنید ب تشنج گفتند باشه.آقا من رفتم خبر دادم اونا هم باور کردند با چ سرعتی اومدند بالا سر دوستم و گذاشتنش رو برانکادر و بردنش تو امبولانس ما ۳ نفرم خودمونا گذاشتیم تو آمبولانس و ی دور مشتی زدیم جاتون خالی؛حالا اینا بردن بیمارستان دکتر میگه این ک چیزیش نیست ماهم میگیم حالش خیلی بد بود آوردیم؛من نتونستم خودما نگه دارم از بیمارستان اومدم بیرون و حالا بخند کی نخند نزدیک بود لو بریم؛ولی خیلی باحال بود اونشب؛
ما:)))))))
دکتر:(((((((((((
راننده امبولانس:نگران!!!!!!!!!!

فرستنده : حاج آقا پایه


داشتم واسه بچه ها تعریف میکردم: دیروز کنار زَمَـــــن چمن دانشگاه بودیم...
دوستم یهو پریده وسط حرفم: یگو چی گفتی الان؟؟؟!!! منظورت زمین چَمیـــــــن بود دیگه!!!
دیگه همه پخش زمین شدن، نذاشتن بقیه خاطرمو تعریف کنم :(

فرستنده : sepinood


یــه بــار تــو دانشگــاه یه دختـــــرٍ بود به هیشکـــــی پـــا نمیـــداد همـــــه تو کفـــش مـــونده بودن!
آقــا خداوکیــلی منــم از شمـــاره دادن به دختــــر نهـــایتٍ نفـــرتُ دارم!(همیشـــه گذاشتـــم خودشـــون اومـــدن جلـــو, شمــام امتحـــان کنیــد جـــواب میــده)!
هیچـــی رفیقـــام گفتـــن امیــــــر بیـــا تو بــرو ببیـــنم جلـــو توام مقــاومت میکنــه خلاصه اسبــم کـــردن منــــم رفتــــم جلــــو!
مـــن: امممممم, خانـــــوم میشه باهاتــون چن کلمـــه حرف بزنــــم؟!
دختــــرٍ: بفــــرمایید؟!
مـــن: راستـــش ازتـــون خوشم اومـــده , میخـــام باهــاتون آشنـــا شم!
دختــــرٍ: خوشحــــال میشــــم!
مـــن:(^_^)
آقــا کارتـــمو درآوردم دادم بهش نیگـــاش کـــرد نه گذاش نه برداش گف: خعــــلی بی مـــزه ای؟! واســت متاسفم؟! :(
منـــم عصبـــانی که این منُ دس انداختـــه, رفیقـــامم اومـــدن جلـــو گفتن: نه معـــلوم شد اصن با جنسٍ پســـر جماعت مشکل داره!
یهـــو رفیقم کارتَ رو برداش گف: یعـــــنی خاک بر ســـرت امیــــر! دکتــــر صبـــا رضــایی کیه؟! 
مـــن: چی میگی؟!
آقا همشــون شـــرو کــردن به زمیـــن گاز زدن!
شانسٍ کجـــَمو داشتـــی؟! اون کارت تو جیبٍ مــن چیکا میکــرد خدا داند!؟! 
البته یه مدت دختـــرَ رو محل نذاشتـــم خودش اومد جلو؟! :))))))))

فرستنده : امیر21


خاطرات خنده دار


یه دبیر فیزیک داشتیم برای باراول میومد کلاسمون بعدبدون اینکه اسمامون بخون رفت درس دادمنم شلوغ میکردم عصبانی شد گفت برات الان دونمره منفی میذارم پوشه روبازکرد جلوی اسم نمیدونم کدوم بدبختی منفی گذاشت

فرستنده : m@m


توپارک نشسته بودم یه خانمه داشت اموزش رانندگی میدیدرفت از یه ماشین پارک دوبل بگیره بنده خدا تااومد پارک دوبل کنه راننده ماشینه اومد ماشینشو برداشت برد

فرستنده : m@m


ما تو خونه 5 نفریم ، وقتی سر میز ناهار تنها نوشیدنی آبه ، چجوری میشه که ما 7 تا لیوان استفاده شده داریم ؟؟؟؟:o
شما به وجود روح اعتقاد دارید ؟ من که پیدا کردم ، برم برای شام دوغ بخرم آبرو داری کنم جلو مهمون ها.

فرستنده : s2


کلاس سوم بودم و معلم جدول ضرب رو تخته نوشت بلافاصله ازم پرسید سه چهارتا منم گفتم پنجاه وشش تا!گفت بیا اینجا دستو بگی؛منم با اعتماد بنفس(جدی بچه زرنگ کلاس بودم)رفتم دستمو گرفتم؛با ترکش گذاش کف دستم ؛اشک تو چشام جم شد کم نیوردم رفتم کیفمو برداشتم می خواستم از کلاس برم که گفت:بیا بشین بچه والا دیگه راهت نمیدما منم با پررویی گفتم بگو:" ببخشید تا ببخشمت"(!!)

فرستنده : mahtab66


از دهه هشتادیای بی آزار بگم !آقا این پسرخاله ما زن گرفته بود بنده خدااین زری خانم عروسه اصن قیافه نداشت که هیچ کلا آدم نچسبی بود؛یه روز که خونه خالم بودیم خواهرزاده بی آزارم در کمال آرامش در آغوش خاله زری فرمودند:" خاله زری خاله زری ؛خاله مهتاب می گه خاله زری خیلی دراکولاس؛دراکولا یعنی چی؟"!!!!!!!!خدایا !!دراکولا یعنی تو ذلیل مرده...

فرستنده : mahtab66


تو بوفه دانشگاه نشسته بودم ، میز کناریم چند تا پسر نشسته بودن ... یکیشون داشت با آب و تاب یه جریانی واسه دوستاش تعریف میکرد ... یکم که دقت کردم دیدم داره یکی از پستای امیر 21 تعریف میکنه ( البته میگفت شخصیت اصلی داستان خودشه )
جلو دوستاش ضایش نکردم ... تنها که شد بهش گفتم زیاد خوش خنده میری ؟؟؟ با تعجب نگام کرد گفت بله ؟؟؟؟؟ گفتم خوب چرا جعل خاطره میکنی گل پسر ؟ اینی که تعریف کردی پست امیر 21 بود...

خودشو زد به کوچه علی چپ...گفت نمیفهمم چی میگی...پا شد رفت...
حقش بود جلو دوستاش ضایش میکردم....

فرستنده : EnGiNeeR


امروز با بابام داشتیم تو اتوبان حکیم میرفتیم که یهو بابام گفت : به نظرت بوی سوختگی نمیـاد؟
مـن بـو کشیدم و گفـتم نـه بویـی حـس نمـیکنم!
در این لحظه بـابـام در اقدامی نـابـاورانه صدای ضبطو کم کرد !!
من :|
بابام :{) -------------> { سـیـبـیـلاشه
راننده ای که داشت سبقت میگرفت :|
تقاطع حکیم - کردستان :|
قضیه کم کردن صدای ضبط یه کم مشکوک نیست؟!

فرستنده : Hermit


همیشه رفتید دستشویی چک کنید ببینید شیر ابش سالمه یا نه!!!
اقا یه روز رفتیم دستشویی بعد دوساعت صف وایسادن نوبت ما شد سریع رفتیم تو گلاب به روتون بعد چند دقیقه اهرم شیر آب رو کشیدم دیدم قطع!!
بغض گلومو گرفته بود
حتی فرصت درست فکر کردنم نداشتم کلی ادم پشت در منتظر بودن
انقدر عصبانی شدم که نگو با همون عصبانیت اهرمو کشیدم
یدفعه اب با تمام فشار اومد شلنگه تو هوا میچرخید و نمیتونستم بگیرمش
هیچ وقت اون نگاه های که بهم شد بعد از دستشوی بیرون امدنو یادم نمیره
تصور کنید کاملا خیس شده بودم ازم اب میچکید وقتی بیرون اومدم

فرستنده : مصطفی همدانی:)


رفتم توی اموزشگاه رانندگی.اولین روز کلاس رانندگی تو شهرم بود.وارد دفترش ک شدم , ۳ تا دختر نشسته بودن.برگه قرار دادمو دادم ب منشی و نشستم تامرببم بیاد و نوبتم بشه.هنوز ۱ دقه هم نگذشته بود که منشیه گفت اقا فردا بیستو پنجمه امروز بیستو چارمه.هیچی دیگه خیلی شیک عین پت و مت برگمو گرفتم و با اعتماد ب نفس زدم بیرون

فرستنده : دهه هفتادی


یادش بخیر بچه ک بودم ظهر ک میشد با پیچ گوشتی میفتادم به جون اسباب بازیام.همیشه فکر میکردم تو ماشینام شکلاتی چیزی هست!!!ما چی بودیم دهه هشتادیا چین!!!

فرستنده : دهه هفتادی


به نظر من خوش خنده خیلی بد اموزی داره 

چون من از اینجا یه خاطره خوندم بعدش این خاطره خیلی خوب یادم موندش بعدش استاد ازم پرسید کجا میشینید متنم یهش طبق اون خاطره گفتم رو مبل یا فرش وبطور کلی هر جا که راحت باشم پخش واستاد با کمال ادب منو انداخت بیرون و چون ترم اولی هستم خیلی میترسم که زبان با وجود اینکه میتونم انگلیشی حرف بزنم منو بندازه و بهم نمره نده ولی نمیدووووووووونید چه حالی داد

فرستنده : h.crysis


یادش بخیر بدترین نوع تنبیه ما دهه شصتیا و هفتادیا تو مدرسه این بود که معلم دوتا خودکار بیک میذاشت لای انگشتامون و تا میتونست فشار میداد

فرستنده : یکی مثل خودت


دیروز داشتم با داداشم ک 9 سالشه بازی میکردم.یهو فیلشو برداشتم گفتم واااای فیل من خیلی قویه. با صداش همه ی حیوونات کر میشن.1ثانیه نشد جواب داد:اژدهای من قویتره وقتی میگوزه همه حیوونات لال میشن....
هیچی دیگه .از دیروز تا حالا دارم به یه جواب درست و حسابی فکر میکنم.کم اوردم

فرستنده : nasi88n


نصــف شب از خواب پریــدم .....
یه "دو هزار پا" داشــت روی سینم به صورت کاملا تاکتیکـــی با فرکانس ثابتی حرکـــت میکرد ،
مارو میگی .....!!!! 
بلللللللند شدم رو هوا با یه حرکت فیلیپینی همینجور که داشـــتم دور خودم می پیچیدمو به لباســام چنـــگ مینداختم در اتــاقو وا کردم پریــــدم تو هــال ،
( ینـــی تو اون لحـــظه اگه لینچــان و جـــت لی و جکــی چان با هـــم میریختن ســـرم ، ازم کتک میخـــوردن ، اصــن کنترلمو کامــلا از دست داده بودم ) .
یه هـــاله ی ضعیفی از نور تو یه قســـمتی از هـــال افتاده بود 
مثه یوز پلنــگ خودمــو رســوندم اونجا دیـــدم یه چیزی چسبیده به شلوارم 
مارو میگییییییی؟؟؟
با تمام قدرت با کـــف دســت با پشــت دســت با مشت با آرنج همـــینجوری داشــتم میکوبیــدم به پام 
حالا منه بد بخت هم دســتم درد گرفته بود هــم پام ازون طرفم داشـــتم زهره ترک میشدم 
فکر میکــردم این پاهــاش گیر کرده تو شــلوارم واســه همـــین کنده نمـــیشه 
آقا دورخیز کـــردم با پا رفتم تو دیوار تا له بشه 
دو سه تا غلتـــم روی زمین زدم تا کامــلا پرس بشه 
یــــنی حرکاتـــی کردم که یه گونگ فو کار حرفه ای از انجامـــش عاجزه :دی
بعد از اینکه خودمـــو آش و لاش کردمو دهن دستو پام ســرویــس شــد
مامانم با ترس و لرز و هول ولا اومــدٍ میگه:
"کوش کوووووش؟؟؟"
گفتم : کی کوش؟؟
مامنم: دزده دیگه
من: دزده کـــدومه یه هـــزار پا به شلوارم چسبیده بود کشـــتمش
پریــدم چراغو روشــن کردم که دیـــدم بدبخت پرس شـــده 
خوب که زوم کـــردم دیدم اههههههههه اینکــه هزار پا نیست
مـــارک " آدیـــداس " بود که روی شـــلوارم دوخته شـــده
مــامــانم: »» پسـراری مردم آپولو هوا میکنن پســر من خووول شده :|««««
تا چنــد روز بعدش دســت و پام درد میکرد¯\_(ツ)_/¯

فرستنده : Shey2nak


آقا من دانشجو ام بعد تنهایی ی اتاق گرفتم ی پیرزنه هم صابخونمه .چند روز پیش اومده در اتاق منا زده ی ساعت دیواری دستش بوده گفتم بفرما مادر کاری از دستم بر میاد میگه ک بیا این ساعتا تنظیم کن رو ساعت قدیم آقا منا بگی ی لحظه هنگ کردم انقد عرق ریختم و آخر نفهمیدم باید ساعت چند بذارم .آخر نگاه کردم ب موبایلم و با ساعت خودم تنظیم کردم دادم بهش ..........
کلی حال کرده بود ک تنظیم شده

فرستنده : حاج آقا پایه


خاطرات خنده دار


هفـــت سالــــم بود با مامـــنم رفته بودم بیــــرون واســـــه خرید
حالا اینـــش که چطو گــم شــــدم بمـــونه!!!!
مــــارو تحویل کلانتری دادن گفـتن: این پســـره گم شـــده
مـــنم اینههههههــو این یتــیما یه گوشـه کــــز کــرده بودمــــو گریه میـــکردم و میــگفتم:
"مــن مامنمو مــوخووام"
یه ســـــربازه اومد پیشـــم گف: پسر جون اسمــت چیه ؟؟؟؟؟
من : مانــــــــــی :"(
ســـــــرباز: ببین مانــــــی جان ما مامنتو پیــــدا میکنیم اگه قول بـــــدی گریه نکنــــی و به سوالام دٌرس جواب بدی
من: باشیییییییییی :"(
سرباز: مانـــی جان خونتون کجــــاس؟؟؟
من : پهـلو خونه ســـارا اینا (دخمل همسایمون)
ســـربازه :|
ســــــربازٍ :نــه منظورم اینکه کــــدوم خیابون؟؟؟
من: خیابون ســــــارا اینا :"(
باز ســـــــربازه :|||
یکــــــی دیگه اومـد بنظر ســــرباز نمیومد گف: بذا خودم ازش بپرســــم
پســــر جان خونه ســــارا اینا کجاس؟؟؟
مـــن : پهلو خونه مــــا :"(
یهو کل ملت ا خنده کف کلانتری هیلیکوپتری زدن
الان که فک میکنــم میبینـم ا همـون بچگــی هــم فقط بدرد این میــخوردم موجــبات خنــده و شــادی دیــگرونو فراهم کنم :|

فرستنده : Shey2nak


یادش بخیر 
دبیرستان که بودیم اگه تو کلاس ناخاسته صدای گوشی یکی از بچه هامون در میومد کل کلاس به صورت کاملا خود جوش بلند بلند سرفه میکردن که صدای گوشی گم شه
بعد چند ثانیه یکی میگفت : ماشین حسابای امروزی صدا شون خیلی زیاده ها!!!!!
بعد اون یکی میپرسید رم هم میخوره؟
اون یکی از ته کلاس جواب میداد دو سیمکارتست!!!
بیچاره معلما
نمیدونستن گوشیو بگیرن ؟ کلاسو ساکت کنن؟ یا اینکه نزارن وقت کلاس بره ؟
اخی ی ی ی.........

فرستنده : reza t


یه شب تو قهوه خونه نشسته بودیم صاحب قهوه خونه اومد واسه اینکه به ماحال بده قلیون مخصوص خودشو واسه من و عرفان چاقید و خودشم اومد نشست...
تازه داشتیم باهم رفیق میشدیم که یهو در باز شد یه مرد خیلی گنده اومد تو عرفان برگشت گفت این گودزیلارو ببینین من اومدم خود شیرینی کنم با صدای بلند خندیدم یهو علی اغا با چک خابوند بیخ گوشم گفت کصافطا به بابای من توهین میکنین ؟؟؟ گم شید بیرون...
من :-((((
عرفان :-)))))
قلیون دو سیب :-)))))
هیچی دیگه گفت یه باره دیگه اینجا پیداتون بشه میشکنم پاهاتونو...

فرستنده : demon


پری روزی از کــــــوه برمیگشـــــتم 
یه مقـــدار ســــــرو وعضم ژولیده پولیـــــده بود بغل خیابون وایســــــاده بودم
دیدم یه خانــــــــوم سانتی مانتال ســــــوار پرادو وایســــــتاد, بوق زد !!!
گفتم بفرمایید...؟؟؟! !!
گفت: ســــــــوار شو بریم...!!!!!
منم که قند تو دلـــــــم اب شــــــده بود
ســــــــوار شــــــدم
گفتم حالا کجا بریــــــــم؟
گفت: میریم خـونه مــــا :|
انگار داشــــــــتم خواب میدیدم
خلاصه رفتیم در خونشـــــــون
گفت پیاده شـــــو بریم داخل!
وقتی رفتیم داخل, گفت همینجا روی مبل بشـــین تا بیام...
که یهو خانومــــه داد زد: نیمــــــــــــ ا... پسرم بیا!!
پســــــــره که اومــــــد خانومه گفت نیما...مامان, به این نگاه کن؛ اگه درس نخونی میشــــی یکی مثل این ,بچه سوسول ,انگل جامعه,صب تا شب تو خیابونا الاف!!!!
بعد گفت: بیا این 5000 تومنو بگیر بــــــروووووووو...!!! :|

فرستنده : Shey2nak


من سرکارم اومدم خوش خنده حالا تصورشو بکنین اتاق پر از ارباب رجوع ........... منم اخم کردم نشستم پا سیستم که مثلا دارم کار انجام میدم :) 

یهو با صدای بلند زدم زیر خنده :( 
ارباب رجوع00 
ریاست محترم؟؟؟؟؟؟؟
همکاران گرام :o
اصن یه وضی بودم :(((((
حالا فک کنین ملت چه فکری راجع به من کردن :|

فرستنده : اسایش پاک



یه روز سر کلاس زبان استادمون با یکی از همکلاسیا که زبانش یکم ضعیف بود یه نیم ساعتی خصوصی کار کرد بعد بهش گفت حالا بگو من پنجره رو باز کردم همکلاسیمونم با کلی افه گفت آی ام اوپن...
اغا یهو کلاس ترکید...
هیچی دیگه طفلک ترک تحصیل کرد.

فرستنده : demon


زنِ اومده تو مغازه دیدم داره واسه خودش میچرخه بعد رفتم جلو میگم خانم پالتویى مى خواستین؟میگه نه
میگم مانتویى مى خواستین ؟ میگه نه
بعد میگم چیز خاصى مى خواستین؟میگه کیفاتونو نگاه میکنم
بعد جالبه به یه کیفم نگاه نمى کرد ایشون داشت به مانتو پالتوها وَر میرفت! :-|
یعنى اون لحظه مى خواستم با تانک از روش رد بشم از بس حرصم گرفته بود 
:-|

فرستنده : V@H!D


شما یادتون نمیاد...
بارون ک میومد،
چکمه هامونو پا میکردیمو تو چاله های پر از آب میرفتیم و از اینکه آب به پاهامون نمیرسید و قابلیت بالاااااای چکمه هارو شخصأ می دیدیم،کلی ذوق مرگ میشدیم!!!!
ده هفتادیا،اینطور نیست؟

فرستنده : omidf


قرار بود بابام برا قربونی برا همه گوسفند بخره
خالم گفت من از این گوسفندا میخوام که پشماشون فره نه از این بزا که پشماشون صافه :))
مامانمم گفت : خب مشکلی نداره یهز میگیریم پشماشو با بابلیس فر میکنیم :))
من :)))))
خالم :))))))
مامانم :دی
بابام :))))))
دیگر حضار :)))))
بز :(((((
گوسفند :)))))
سازنده بابلیس :)))))

فرستنده : P A Y A M


اغا من سر کلاس ریاضی عمومی بودم که هی استاد میگفت بچه ها گوش کنید بعد بنویسید منم که با سرعت نور داشتم اس میدادم به مخاطب خاص یه دفه استاد دید شورشو درآوردم بم گفت:آقای imanpuls اول گوش کن بعد اس بده!!
خداوکیلی خیلی قانع شدم و دیدم خیلی استاد با مرامیه....

فرستنده : ImanPuls


مادر بزرگم از مکه میخواست بیاد
میخواستیم گوسفند بگیریم برا قربونی
همه جم شده بودیم که چیکار کنیم چیکار نکنیم کم تر خرجمون بشه که ناگهان پدر جان پیشنهاد جالبی داد که توجه شما رو به پیشنهادشون جلب میکنم :
فردا میرم 30 تومن میدم قصاب میگم یه گاو بیار جرو این بکش بردار ببر برا خودت
هر کسی هم پرسید گوشتش چی شد میگیم دادیم نیازمندان
:)))
بابای خلاقه داریم به غرعان ::)))))
حالا این هیچ همه هم موافقت کردن :)))

فرستنده : P A Y A M


آغا همین دوستم که گفتم واسه زدن سوتی هاش تو خوش خنده  به توافق رسیدیم یه مدت تکه کلامش این بود که وسط حرف آدم میپرید و میگفت عذر میخوام اسم شریفتون؟

یه روز سر کلاس استاد داشت حرف میزد یه دفه گفت استاد عذز میخوام اسم شریفتون؟ هیچی استاد هم که سه ترم باش داریم"""""
من؟؟؟
بازم من{{{
کل کلاس ++
پسره گفت میخوام حذف کنم درسو

فرستنده : ImanPuls


اغا همون دوستیمو که گفتم به هم به توافق رسیدم سوتی هاشو بزنم خوش خنده را یادتون میاد؟

دیرو سر کلاس برنامه نویسی به همین بارونی که داره میباره قصم اس از مخاطب خاص برام میومد قبل از اینکه من بخونم میخوند و نمیذاشت من بخونم پاکش میکرد به همین بارون قصم!!
آغا من پول ندارم دیوار بخرم کسی دیوار دست دوم سراغ داره اطلام بده

فرستنده : ImanPuls


به جون خودم اینو راست میگم اونایی که چنین رفقایی دارن اینو باور میکنن یه همکلاسی دانشگاه دارم ظهر که داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم گفت صندوق وردی پیامهاتو نشونم بده ببینم صبح تا حالا با طرف چه میگفتید به جون خودم همشو هم خوند تا دس وردار شد!!!اصن رودرباستی گذاشتن واسه کی؟

فرستنده : ImanPuls


امروز صب با بکس رفتیم کافه
بستنی سفارش دادیم برامون اوردن 
یکی از بچه ها بستنیو چشید گفت چرا این نمک نداره ؟؟؟؟؟؟؟
باید بودین قیافه صاب کافه رو میدیدین :)))
دیگه بقیه مشتری ها که به نفت رسیدن بماند :))
خخخخخخخخخخ

فرستنده : P A Y A M








javahermarket