Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


غاغا یادش بخیر دوران مدرسه ما دهه شصتی ها
تو امتحان 2 گرفتم واسه اینکه گندش در نیاد خواستم جلوش 0 بذارم رفیقم گفت همه میدونن عرضه بیست گرفتن نداری جلوش 1 بذار تابلو نشه
منم اشتباهی پشتش گذاشتم به جای 12 نمرم شد 21 گندش در اومد و کتکو خوردیم هم از بابام هم از معلم
من ..........
بابام .............
فیثاغورث !!!!!!!!
همه (....)

فرستنده : 1 missed calls


یکی از ترسهایی ک زمان نوجوانی داشتم این بود ک بشینم با دستگاه فیلم خاث نگا کنم بعد برقا بره 
ی بارم همین اتفاق افتاد ;-)

فرستنده : RaMiN :-S


دیروز خیلی حالم گرفته بود دوستمو دیدم، اون بدتر من، باهام درددل کرد یه دوتا مشکل زندگیشو واسم گفت یهویی حالم خوب شد تا الان از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجم

فرستنده : poooooo


سر کلاس آزمایشگاه مبانی بودیم....
استاد یه ساعت در مورد آی سی و سی پی یو توضیح داد...
آخر سر یه دختره که آی کیوش در حد استیو جابزه پرسید:
استاد ببخشید سی پی یو تو کیسه؟؟؟
استاد مات ومبهوت...
منم قهقهه و تو دلم: په نه په!!!!

فرستنده : NItRo.om


ی بار سر کوچه با دوستام بودم ک یکی دیگه از دوستام با ی وانت ک توش ماشین لباسشویی بود اومد ب یکی از بچه ها ک از هممون گنده تر بود گفت بیاد کمک خلاصه این رفیقمون بعد از چند دقیقه اومد پیشمون گفت اینکه تو تبلیغات تلویزیون میگه ماشین لباسشویی ۷ کیلویی خالی بندی این خیلی سنگین بود دیگه شما خودتون حدس بزنید حال مارو همگی مردیم از خنده

فرستنده : wine


یادمه خیلی سال پیشا وقتی که پیش دبستانی که میرفتم مربی از تک تک بچه ها پرسید میخواین در اینده چه شغلی داشته باشین…
یهو یکی از پسرای کلاس با افتخار بلند شد و با صدای رسا و در کمال سادگی داد زد و گفت دزد…….

فرستنده : wine


ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻛﻔﺶ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮ ﻣﯿﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﻛﻴﻔﻢ
ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻡ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺯﻧﮓ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﭘﻮﻝ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻳﻪ ﺩﻭﺭ ﺑﭙﻮﺷﻦ
ﺷﻢّ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ

فرستنده : ho_boyes


آقا ما یه پسرعمه داریم تو کار فروش و نصب پرده و اینا. یه متر همیشه تو دستشه.
یه روز خونمون جمع شده بودیم بحث مسائل اقتصادی و تورم بود به طور جدی و هرکی یه نظری میداد. این میخواست بگه کفش چقد گرون شده. 
برگشته میگه: آقا پارسال یه جف کفش ورزشی 12هزار بود امسال شده متری 30 هزار.
اون کفشا :|
فروشنده کفش:|
ما :)))))))))))
یعنی همه چیو متری میبینه. آخه پسرعمه عزیز ما همه جا که مث اون پروده فروشی شما نیس متری کار کنن

فرستنده : اوستااااد


من همیشه نگران این بودم که نکنه سباستین مادرشو پیدا نکنه
هر وقت بل و سباستین مشکلی واسشون پیش می اومد از ته دل گریه میکردم
یاد تلویزیون توشیبای سیاه سفید بخیر 
هر کی خانم رضایی یادشه بکوبه لایکو

فرستنده : biglar


دیروز تربیت بدنی داشتیم، استاد یه مانع 20 سانتی گذاشت گفت یکی یکی از روش بپرین...
من یدفعه گفتم: نه حسن! خطرناکه حسن!!!
دیدم تمام بچه ها از خنده رو زمین پخش شدن...
یکی از بچه ها اومد بهم گفت اسم استاد حسنه!!!!
هیچی دیگه استادم منو حذف کرد.

فرستنده : My heart broken*Vahab


اعتراف میکنم وقتی بچه بودم تو عروسی ازاین هزار تومنیایی که قلابیو مبارک بادداره ۳تا دونه گرفتم بعدش فرداش رفتم بقالی سر کوچمون یه پیرمرد خیلی پیری بود هزارتومنیا رو دادم بهش یه عالمه قاقالیلی خریدم ازش و نفهمید پولا قلابیه(فکر کنم اسم هشتادیا بددررفته ماهفتادیا حریف میطلبیما‏)‏

فرستنده : ñITrø


خسته و کوفته اومدم خونه داداشم رو در پذیرایی یادداشت گذاشته یه نوشته گذاشتم تو اتاقت برو بردار...
رفتم تو اتاق دیدم نوشته سرت کلاه گذاشتم یادداشت اصلی پشت همون برگه ایه که رو در بود...
رفتم یادداشت رو درو کندم پشتش نوشته یه یادداشت تو یخچاله زیر ظرف میوه ها...
منم حرصم گرفت بدون توجه به یادداشت یه نیمرو درست کردم و خوردم...بعد ناهار یادداشت زیر ظرف میوه رو خوندم دیدم نوشته ما رفتیم خونه خاله اما مامانم برات پیتزا که دوست داری درست کرده گذاشته تو فر...اما اگه نیمرو خوردی دیگه پرخوری نکن بذار اومدم باهم میخوریم...
خداوکیلی من سرم رو کجا بکوبم با این فک و فامیل؟

فرستنده : عرفان


رفیقم بهم اس داده صدا PC قطع شده برام درس میکنی،گفتم اره،رفتم ازش PC گرفتم اوردم خونه،روشنش کردم ی اهنگ گذاشتم دیدم میخونه ولی صداش نی، صداشو زیاد کردم درس شد
من =@ =) =| =/
دوستے دارم ذرنگ شک نکں

فرستنده : RaMiN :-S


چند وقته یه سوالی برام پیش اومده
چرا تو کارت ماشین بابام نوشته ظرفیت چهار نفر ولی 3 تا کمربند ایمنی تو صندلی عقب گذاشتن؟ ممنون میشم اگه یه دیوار بهم بدین.نمی خام سرمو بکوبم توش میخام باهاش ماشینو خورد کنم
تا حالا دقت کردین

فرستنده : pesare topol


امـــــروز امتحان ریاضــــی داشتیم (میان ترم)
نشـــستیم سر جلـــسه ،
منم هیچی نخونده بودم و اســـترس داشتم
برگه هــــا رو دادند و شروع به نوشــــتن کردم ...
چند دقیقه بعــــد بغل دســــتیم برگه حضور و غیاب امتحان رو داد بهـــــــم
دیـــــدم خودش اســـمش رو نوشــــته و یه شماره که اولــــش 911 بــود
منم اســــــم و شــــمارمو ایرانسلمو نوشـــــتم و دادم به دختر بغل دستیم
اونم هــــم نوشت و دوباره برگــــه رو برگردوند و گفت : اوســــکل ، شماره دانشجوییت رو بنویس نه شماره موبایلت رو :)))
مارو میگی :|
اون :؟
کارت دانشجویی :|
ایرانسل :|

فرستنده : Shey2nak


خاطرات خنده دار


پســــرداییم تو سالـــنٍ دانشگاشون بـــوده, میبینــــه یه دختــــرٍ هی میــــره هی میـــاد مثٍ کســـی که با طرف کار داره! خلاصه هـــرجوری شده میــــره جلــــو پســــرداییمو میگیـــــره میگه: آقایٍ فلانــــی میشه چن لحظه بیاین؟؟
پســــرداییم: خانــــوم مـــن نامــــزد دارممم( آره گــــور داره جــونٍ خالـــش :) )
دختـــــرٍ: ایـــــــــش! چقد بــــی جنبه! برخـــوردٍ اجتمـــاعیت صفــــرٍ هااااا ؟؟؟ میخواستــــم بیای این کلیدٍ کارگاه گیــــر کرده تو قفلش بیای بازش کنــــی نـــــامـــــــزد!!!
پســــرداییمم کــم نیاورده گفته: اول بــاید از نامــــزدم اجازه بگیـــــرممم!
:)))

فرستنده : امیر21


امـــروز ســر کلاس استــادمون برگشــت مارو نصیــحت کنه!
گف زمــانه مــا کــه دانــشـگاها اینجـــوری نبود!
منم اومدم حرفشــــو تایید کنم گفتــــم: بععععله استاد زمان شما دانشگاه ها سیاه سفید بودن! :دی
مرتیکه زد حذفم کـــــــــرد :|
عاخه اســـتادم اینقدر بی جنبــــه!
همــــون باس تیکه بندازم تاییدشــــون کنم همینجوری میــــشه! :|

فرستنده : Shey2nak


یادش به خیر یه روزی موتور داشتم و موتورسوار بودم
هععععی ، هیچ چاله ای نبود که از دست من فرار کنه و دلاورانه با موتور فتحش می کردم:))))
تایر موتور از حالت گرد به مربع تبدیل شده بود از بسکه میرفتم تو چاله هاD:
ینی یه همچین دست فرمونی داشتم منD:

فرستنده : smj13سید مصطفی


بـه مامانم میگم : یه سوال کنم راستشو میگی ؟
میگه آره
گفتم : منو از پرورشگاه آوردین یا سر خیابون پیدا کردین؟
میگه : خفه شو جز جیگر گرفته! الهی زیر گِـل بری راحت شم از دستت! الهی سرب داغ بریزن تو حلقت دیگه از این حرقا نزنی
من :|
ماهی ها :((((((((
سازمان حمایت از آبزیان :((((((((
یونیسف :)))))))
من که میدونم منو از تو جوب پیدا کردن بقران انقدر بهم برخورد که میخوام
برم خواننده شم فعلنم دنبال اسپانسر واسه اهنگام میگردم :|:|:|

فرستنده : حسین


یادمه بچه که بودیم خونه عمه مون کنار ریل قطار بود هروقت میرفتیم خونه شون من و خواهرم و دختر و پسرعمه م میرفتیم و برا قطار باری دست تکون میدادیم.

فرستنده : wine


یه بار کتریو آب کردم که بزارم رو گاز اما انقد فکرم مشغول بود که در یخچال باز کردن و دنبال یه جایی میگشتم که کترو بچپونم توش اما هر کاری کردم کتریه هیچ جا جا نمیشد بعد یه دفعه به خودم امدم که چرا حالا کترو میخوام تو یخچال بزارم.

فرستنده : wine


ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺯﻧﮓ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺮﻓﺘﯿﻢ
ﻭﺍﻣﯿﺴﺖﺍﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺻﺎﺣﺒﺨﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻪ ﺑﻌﺪ ﻗﺪﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﺵ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ!
ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺤﺎﺳﺒﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﻻﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﺍﯾﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﻦ!!
ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﻃﻔﻮﻟﯿﺖ ﻋﻠﻢ ﻓﯿﺰﯾﮑﻤﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ

فرستنده : smj13سید مصطفی


هعععععی این دهه هشتادیا یادشون نمیاد اون موقع ها هنوز یارانه ها نبود و ما با خیال راحت بخاری رو میذاشتیم رو آخر تا خونه گرم بمونه:))))
الان همه میریم تو یه اتاق میخوابیم و بقیه بخاریا رو خاموش میکنیم:lll
جالبه اگه نصف شب بخوایم بریم توالت مجبوریم کاپشن بپوشیم و بریم:lll

فرستنده : smj13سید مصطفی


تابستونا که دیدید زاد و ولد گنجشکا زیاد میشه..
خلاصه یه بچه گنجشک دیدم تو بالکن خونمون افتاده ولی دیگه پر و بالش در اومده بود منم فک کردم تو پرواز کردن افتاده اینجا و دلم براش سوخت و گفتم بذار پروازش بدم بره دنبال کارش:)))
خلاصه انداختمش تو هوا و همینجوری مستقیم خورد کف زمین و تبدیل به کتلت شد:-))
همون موقع یه گربه هم اومد زدش تو رگ:-))
بعدا بود که فهمیدم لونشون گوشه بالک خونمون بوده و از اونجا افتاده پایین:lll

فرستنده : smj13سید مصطفی


اعتراف میکنم یه بار داشتم یه صحنه رو واسه عموم تعریف میکردم با کلی زوق و شوق گفتم عمو نبودی ببینی راننده چه سرقتی گرفت!!! (سبقتو فک میکردم سرقته !!!)

فرستنده : mohammad mahdavi


اغا!.........من نینی خیلی دوست دارم!!!!!
دخمل یکی ازفامیلامون هشت ماهشه.چهاردست و پاراه میره..تپله!! نازه!!!...میخنده ادم غش میکنه!!!...
فک وفامیل شب ریختن خونمون مهمونی.اینا هم بودن.حالا من همه رو ول کردم.ازدم در نی نی روچسبیدم.اینااومدن یه ورسالن روبروی tv نشستن.شروع کردن صحبت وباهم گرم گرفتن..منم بانینی اومدم اینور..پخش زمین شدم.بااین هیکلم چهردست وپاراه میرفتم،سینه خیز میرفتم اینور واونور..
بچگونه ددد بدددوووووو میکردم..
یهوبه خودم اومدم دیدم همه ساکت شدن بایه حالتی بهم زل زدن.نینی هم بهم میخندید.فهمیده بود اسگلم کرده..نامرد!!! ازهمه بیشتر خانوادم متاسف شدنا...
چندمدته درسو بهونه کردم مهمونی نرفتم.........خخخ.

فرستنده : ماهان


هر وقت گوشیم تو خونه گم میشه کلاس دارم و دیرم شده و از همه بدتر گوشیم سایلنت
و اون موقعست که با خودم میگم کاش دستم میشکست و سایلنتش نمیکردم 

فرستنده : بچه مثبت


یکی از آشناهامون امروز اومده بهم میگه سرنگ داری ؟
گفتم نه والا سرنگم کجا بود !
میگه عه تزریق رو گذاشتی کنار !؟

فرستنده : miyandoab.blogfa


یه روز با دوستام تو حیاط دانشگامون نشسته بودیم،داشتم داستان یه کتاب که تازه خونده بودم رو واسشون تعریف میکردم.
یه پسره نشسته بود روبرومون،گوشاشم گذاشته بود کنار ما ببینه چی میگیم.
حرصم گرفت بهش گفتم خیلی دور نشستی،بیا نزدیکتر قشنگ صدام بهت برسه.
از جاش پاشد،گفتم ایول ضایش کردم.
یدفه دیدم اومد نشست کنارم،انقد شکه شدم حرفم یادم رفت،یدفه برگشته میگه زود باش بقیشو بگو،کلاس دارم میخوام برم.
من: O_O
الان هروقت منو میبینه میگه کتاب جدید نخوندی واسم تعریف کنی!!!!!!!!!

فرستنده : tasnim.69


ینی یه ساعت ؛ تمومِ خونه رو جارو میکشی؛
همین سیمِ جارو رو از برق در میاری ،
هرچی آشغال هستش خودشو نشون میده ..!:|

فرستنده : حسین


خاطرات خنده دار


بچه که بودم ..هر روز که تلویزیون و روشن میکردم ارزو داشتم بگه امروز اخرین قسمت اخباره ..!!!! :)

فرستنده : reza rahsepar


رفته بودم کتاب فروشی یه خانومی اومد گفت:
آقا ببخشید 1 متر کتاب نارنجی دارید؟!
فروشنده بنده خدا مونده بود هاج و واج!
باز خانومه تکرار کرد:
1 متر کتاب نارنجی دارید؟؟!
دیگه علاوه بر فروشنده منم مات و مبهوت زل زده بودم به خانوم!
چند ثانیه تو 1یه سکوت مبهم گذشت؛
بعد خانومه گفت:
آقا دکور خونمون نارنجیه این کتابارو میخوام بچینم تو کتابخونه که دکورمون تکمیل شه!!!!

فرستنده : reza rahsepar


وقتی دبستان بودم برای تئاتر انتخاب شدم و بهم گفتن باید لباس محلی بپوشی...منم اومدم خونه به مامانم گفتم معلممون گفته فردا لباس اهلی بپوش بیا..
مامانم:))))
حیوانات اهلی:|
من:(

فرستنده : reza rahsepar


خدا شاهده خدمت که بودم بابام هر شب زنگ میزد که کی مرخصی میگیری بیای خونه؟
من پیش خودم فکر میکردم دلشون برام تنگ شده
آخر سر یه شب گفتم بابا جون منم دلم برای شما تنگ شده اما آموزشی مرخصی نداره
برگشته میگه پسرم فقط خواستم ببینم کی میای آخه لامپ دستشویی سوخته آدم که میره از بس تاریکه یادش میره که بایدکارشو چجوری شروع کنه
خداوکیلی یه لحظه باورم شد که سر راهیم

فرستنده : عرفان


..من بچه که بودم اصن رو زمین بند نمیشدم از در و دیوار بالا میرفتم یه بار جوری با کله رفتم تو زیرتلوزیونی ک چن تا تلوزیون دور سرم تاب میخوردن شُرو کردم گریه کردن هرجیم بم میگفتن ساکت نمیشدم تا اینکه بابام اومد زد به زیر تلوزیونی و گف زدمش دیگه گریه نکن منم باورکردم که بابام زدش ولی آروم نشدم بلن شدم گلدونو محکم زدم توش شیشش شکست ؟!؟!؟!
حقش بود زورش به بچه رسیده بیشعور!!!!!!!!!!!!!

فرستنده : Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄ƷVaynaƸ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ


عاغا ما امروز رفتیم داخل شهر یه دفه دیدیم استاد ریاضی عمومی مون داره روبرومون میاد.ما هم کلی خودمونو آوماده کردیم.اهه آهه اهم.صدامونو هم نظیم کردیم همین که استاد نزدیک شد گفتیم صلام اصتاد -------هیچی اصلا مارو ندید رد شد بعد یه صدای جیغ مانندی از پشت سرمون اومد دیدیم 2 تا دختر روده بر شدن!!!
من(0...0)
نه خودتون قضاوت کنید استاد ما هرچه سر کلاس اذیت کردیم دیگه در حدی نبود اینجور ضایمون کنی...
عیب نداره به قول من آدم هرچه ضایع بشه مرد میشه

فرستنده : ImanPuls


مامانمو با ماشین بردم بیرون خرید کنه موقع پیاده شدن درآورده کرایه میده..
من:-o
مامان :)
مامانه حواس جمه داریم

فرستنده : r9h9


امروز ظهر تو تاکسی یه دختره کنارم نشسه بود .چکمه پوشیده .یه پلیور پوشیده. تازه روی پلیورش پالتو پوشیده کلاه پشمی سرکرده. در ضمن شالشو جوری دور خودش یچونده که فقط چشاش پیداس .اونوخ از تو کیفش بادبزن دراورده خودشو باد میزنه و میگه: چقد هوا گرم!!!
خـــدایــا بــا کـیـا تـو یه میـلیـون و شـیـصـد کـیـلـومـتـر مـربـع جـامـون کـردی آخـــــــه!!!!!

فرستنده : ههههههه


یـه روز نـزدیـک ظـهر مـامـانـم زنـگـ زد بـه مـن :
- کـجـایـی پسـرم؟
- گفتم بـیـست دقـیـقـه دیـگـه مـیرسم خـونـه
- کـلید داری؟
- نـه
- پـس نـیا خـونه مـن دارم مـیـخـوابـم نـمـیـتـونـم دَرو بـرات بـاز کـنـم بـرو یـه جـا خـودتـو سرگـرم کـن سـاعت 5 اینا بیا خونه!!!!
من :|
یونیسف :|
مسوول پرورشگاه :|

فرستنده : Hermit


یکی از نشانه های ادبم اینه که وقتی با بابام حرفم میشه هیچی بش نمیگم وایمیستم هرچی دلش خواست بم میگه و بعد از اینکه حرفاش تموم شد میرم از خونه بیرون و درو محکم می بندم.گووووومبابام:" پدر سگ" میخوای بری خب برو دررو چرا محکم می بندی؟ی ساعت بعد میام جلو در زنگ درمونو هی میزنم و قایم می شم.بابام سرشو از پنجره آورده بیرون داد میزنه:کدوم" بی پدری" هی میاد ز میزنه و در میره؟خلاصه احترام پدر واجبه و نباید تو روی پدر وایساد،اینا دست خودشون نیست،با اینا نباید مثل مجرم رفتار کرد،اینا هیچی تودلشون نیست هر چی هست تو کمربندشونه که مثل ذرت مکزیکی تو برف میچسبه..سلامتی هرچی پدره،تا هستن باید قدرشونو بدونیم

فرستنده : abas_m223


دیروز مامانم زنگ زد گفت دی وی دی خرابه برو درستش کن منم رفتم خونه دل و رودش رو ریختم بیرون بعد 2 ساعت درستش کردم کلی هم پیچ و مهره وسیم اضافه در اوردم !!لامصب اگه اضافه نیست پس چرا بدون اونا هم کار میکنه ! ها؟؟خو یکی نیست به این سازنده ها بگه همین چیزای اضافی رو میزارید تو این دستگا ه ها که زود خراب میشن دیگه

فرستنده : پیمان0098


کی میگه ما بچه بودیم خنگ بودیم!!! کیا یادشونه وقتی یه چیزیمون میافتاد تو جوب آب یه مشنبا فیلیزر رو پر آب میکردیم میزاشتیم تو جوب پیداش میکردیم

فرستنده : پیمان0098


رفته بودیم خونه عمم من و مانی(پسر عموم)و عسل(دختر عمم)و شوهر خالم داشتیم حرف میزدیم یه هو شوهر خالم یه نگاه به ابروهای مانی کرد یه نگاه به سبیل های عسل بعد برگشت گفت ماشالله دخترم واسه خودش مردی شده !!!
من که غش کرده بودم:)خخخخخخخخ
عسلم آب شد :(
مانی هم که _______ 
آخه چرا آبروی پسرا رو میبرید؟؟!!

فرستنده : پیمان0098


تو اتوبان سیگار و روشن کردم بعدش فندک و از پنجره انداختم بیرون.
زدم بغل یه 40 دقیقه به حال خودم زار زدم.

فرستنده : reza rahsepar


اعتراف می کنم من هیچ وقت "هیچ وقت" پشت ماشین سوتی ندادم؛ مثلا ماشین خاموش کنم، تو دنده روشن کنم و از این چیزا...
همین چند ساعت پیش در حال رانندگی اومدم فرمون رو بپیچونم برم تو کوچه که یهو دستم از رو فرمون سُر خورد، هل شدم!
اومدم فرمونو بگیرم دوباره، دستام به هم گره خورد!
دستم خورد به برف پاک کن!
زد تو ترمز ماشین خاموش شد!
اومد ماشینو روشن کنم، یه متر ماشین پرید هوا، خورد به ماشین جلویی که پارک بود!
ماشینو روشن کردم زدم دنده عقب کلاج رو خوب نگرفته بودم، گفت: خخخخخخخرررررررررررت!!!
در آخر زدم دنده عقب افتادم تو جوب!!!.
تمام این اتفاقا فقط در عرض 30 ثانیه بود!
.هرچی تا به حال آبرو داری کرده بودم و قاشق قاشق آبرو جمع کردم و سوتی نداده بودم چند ساعت پیش همش دود شد رفت هوا!!!!

فرستنده : reza rahsepar


خاطرات خنده دار


دیدید ادم سرما میخوره روزه سوم چهارم سرماخوردگیش بد فرم بی جونو بی حوصله میشه اب ریزش بینیو از این حرفا . 
یکی از دوستام تعریف میکرد حالم این جوری بود .پشت فرمون بودم. پشت چراغ قرمز وایساده بودم .اصلا حواسم به دورو ورم نبود.شیشمم پایین.
یه خلت خرکی اومد .من خخخخخخخخخخخخ همین جوری انداختم بیرون.یه دفه. صدایه یه جیغ وحشتناکه یه دختر اومد همچین جیغ میزد افسره پشت چراغم که 10 فرسخ از ما جولوتر بود برگشت.اول فکر کردم از دختره خفت گیری کردن. برگشتم دیدم اندازه یه لیوان خلته ابکی رو ساعتو دستشه(دستش از شیشه بیرون بود).هنگ هنگ شدم مونده بودم چی بگم.یه دفه دستشو اورد بالا به دوستش
(راننده، دختر)نشون داد .رفیقش تا دید زد زیره خنده .منم خنده دوستشو دیدم یه دفه خندم گرفت. موقع خندم یه حباب اندازه توپ هفت سنگ از دماغم زد بیرون. همه نیگام میکردم . به خاطره زجه های دختره منتظر بودم یکی بیاد تیکه تیکم کنه.خدا بهم رحم کرد چراغ سبز شد. همچین گاز به ماشین میدادم هر میدید میگفت الان موتور ماشن کنده میشه. با هزارتا توهم که کسی دنبالم نیومده باشه فرار کردم.
الانم خیلی خوشحالم.
:-)))))))))))

فرستنده : smj13سید مصطفی


رفته بودیم عروسی فرداش دوستم پرسید کجا رفته بودی
من خیلی شسته رفته گفتم دیشب عروسی داداش پسر عموم بود.
دوستم نفهمید اما هر وقت یاد این حرفم میفتم خنده م میگیره

فرستنده : عرفان


یه سوال داشتم ؟
آیا پیتزا رو میشه با نون خورد ؟
من بیست سال پیش که برای اولین بار پیتزا اومده بود خوردم . پس میشه . نخند

فرستنده : amir ali


یادش بخیر
بچه که بودیم ده پونزده نفر میشدیم پول جمع میکردیم ی توپ سه پوسه میخریدیم وازصبح تاشب کارمون شده بود گل فنی!
بعضی وقتاهم دنبال گونی بودیم بزنیم پشت دروازه ها
برا خودمون دنیایی داشتیما!!!
ای حال میداد.نه؟
کیا مثل ما بودن؟

فرستنده : AHMAD badansaz


ما میرفتیم کودکستان یه چرخ فلک بود از این زمینی ها بچه پولدارا سوارش میشدند ما میچرخوندیم نوبت سواری ما که میشد زنگ تفریح تموم میشد میرفتیم کلاس الحق که چرخ فلک بود

فرستنده : 09365xxx311_جلفائی بابا


یادش بخیر یه زمانی بخاری نفتی داشتیم لامصب ساعت 2 نصف شب نفت تموم میکرد
هیچ کس هم یادش نیاد 
D$D$D
حتما" یادش میاد چون هر چی خاطره از بچگیم دارمو میدونه

فرستنده : 09365xxx311_جلفائی بابا


یه پسرخاله دارم ...دهه هشتادیم هس اتفاقا...دیروز لپشو کشیدم بهش میگم چطولی جیجل ؟؟ زل زده تو چشام با غضب میگه قیافته :|

فرستنده : •°¤* rezy *¤°•


خوش خنده برام فیلتر بشه اگه دروغ بگمم...
عاغا روز عاشورا تو خونه نشسته بودم دیدم در میزنن... رفتم دیدم نذری آووردن... نذری رو گرفتم آوردم گذاشتمش رو کابینت آشپزخونه... مامانم دیدش گفت:نذرشون قبول باشه.الان خوش به حالمونه.. چند سال دیگه که ماه محرم میوفته تو ماه رمضون دیگه نذری رو باید بزاریم بعد افطار بخوریم...
من:))
ماه محرم که افتاده تو ماه رمضون:))
نذری پخش کن:))
راستی قلبی که اوون بالاست بهش میگن لایک... منتظر که بری بکوبیش

فرستنده : malobyte....farrashband


اغا یروز رفتم پیشه دکترم(لازم به ذکر است که اینجانب بیماری قلبی دارم)یه دختره با مامانشم اومده بود تا رفتم تو گفت واای ماما حیف این نیست داره میمیره؟؟؟!!! هیچی دگ یه هفتس افسردگی مزمن گرفتم نکنه عزرائیل بوده؟؟؟!!! منم کلی خودمو غمگین گرفتم که مثلا دکتر جوابم کرده)))))) دهه هفتادی ینی منD:

فرستنده : iman70


عاقا دانشجوے ٹرم س کارشناسیم دختر ٹرم اولے تو کلاسمون بود هے ب استاد میگف عاقا اغا عاقا مام هے کلمون میخورد ب سقف،امدم یواشکے بهش گفتم بگو استاد بعد برگشت بلندگفت بله اقا مگ من باشما شوخے دارم هرچی دوس دارم میگم،عاقا نگاش کنید من اینجا قریبم زارت زد زیرگریه
من :-X
استاد:عاقاے کبیرے بلند شو برو بیرون تا یکم کلاس اروم بشه

فرستنده : RaMiN :-S


یه بار تو خونمون مهمونی ترتیب داده شده بود منم تو اتاق داشتم ب کارام میرسیدم یهو دختر عمم(دهه ٨٠) اومد تو.
دختر عمم:زش نیس صابخونه مهموناشو تنها بزاره؟؟؟؟
من:نه:)
دختر عمم:بیخیالش اومدم یه سوالی ازت بپرسم.
من:جانم؟
دختر عمم:دوس دختر داری؟؟؟
من:نه(ترسیدم از نیروهایه مامانو خالم باشه)
دختر عمم:خو باشه.بعدش رفت
از پشت در صداشو شنیدم ک داشت ب پسر عموم میگفت:فک نمیکردم اینقد اُمُل باشه....
من :| اخه ینی چییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من پول اضافی واس دیوار بتنی ندارم یکی ب من قرض بدتش خوااااااااااهش

فرستنده : Shervin


ینی این پت و مت(خالم و مادرم) با هم کار میکنن جهت نابودیه من .مادرم قول داده بود دفترچه خاطراتمو نخونه پایه قولشم موند خالم اینا اومدن مهمونی خونمون یکاره تا رفتم بیرون کل دفترچه خاطراتمو خوندو نقد کرد؛بعدشم ک اومدم خونه توسط اعضایه خانواده معاخزه شدم:|
مادرم خو بگو قصدت از این قول چی بود خودم کل دفترچه خاطراتمو میسوزوندم اه اعصاب نمیزارین واسم ب خدااااااا

فرستنده : Shervin


قبل از اینکه آیفن تصویری نصب کنیم همیشه همه مون کلیدهامون رو جا میزاشتیم چندوقت پیش بابام گیرداده بود آیفن تصویری باقابلیت عکس برداری بخریم،چندروز پیش دیدم بابام جلوآیفن وایستاده یکی یکی عکسهاروسوِِژه میکنه وبا مامانم بهشون می خنده،تازه رو هر عکسی یه عیب و ایراد هم میزاشت،ازاون روز به بعد همه مون باخودمون کلید می بریم حتی شده بین اونو موبایل یکی رو برداریم قطعأکلید و انتخاب می کنیم تا مجبور نشیم زنگ آیفن روبزنیم وعکسمون بیفته.باباومامان با تفریحات سالمه داریم؟؟؟؟؟؟

فرستنده : s2


عاغا اون موقع که هواپیمای ماکت و ماشین برقی و اینا نبود کهههه...
همه ی عشقِ ما این بود که وقتی میخواستیم بریم مهمونی،بابامون اجازه بده ما ماشینو روشن کنیم....!!!!!!!

فرستنده : دهه شصتادی



عاقا من بچه ک بودم یه عادت بد داشتم.
هرجا مبرفتمw.cجای این برچسبای شیر سردو گرمو باهم عوض می کردم!
رفته بودیم مسافرت روز اخر بود منم رفتم طبق معمول جای برچسبارو عوض کردم،5مین مونده بود که حرکت کنیم،w.cلازم شدم بدرقم!
بابام شاکی شد که چرا همیشه دقیقه 90 میپری تو w.cو این حرفا..خلاصه انقد مارو حول کرد ک یادم رفت خودم برچسبارو عوض کردم...:(
هیچی دیگه چشتون روز بد نبینه.. تا یه هفته نه میتونسم درست راه برم نه درست بشینم:|
تازه شبا که نمیتونسم بخوابم هی میلولیدم بابام میومد پشته در اتاق از دور بهم میخندید:(
بنظرتون منو از سر کدوم راه برداشتن!؟:|

فرستنده : ά๗Į√ 711


خاطرات خنده دار


ى پسر داىى دارم 5سالشه ماشالا دىوار راستو ىورتمه مىره بالا
واسش ى کارتون گذاشتم نىگا کنه,وسط کارتون ى سوالى از مادر بنده که عمشون باشن پرسىده مادر بندم چون سرش گرم کار خودش بود فقط ى سر تکون مىده که ىعنى اره
فسقلى برگشته زىر لب غرغر مىکنه مىگه:انگار نمىتونه حرف بزنه, خدا بهت زبون داده که کله به اون 
گندگى رو تکون ندى!!!حالا من موندم بخندم ىا دعواش کنم
من:))))
بازم من:|
مامانم:@
دهه هشتادى جماعت:)))))))
ىه چى فراتر ا گودزىلان!

فرستنده : ♥ⓜεⓡcεⓓεⓗ♥



یکی از زرنگی هام تو دبستان این بود که موقع نگا کردن معلم به مشقام دوتا صفحه رو یه جا برگردونم یکیشون امضا نشه اینطوری بعد املا دست کم یکی از جریمه هارو پیش پیش نوشته بودم

فرستنده : 09365xxx311_جلفائی بابا


مادرم اومده بود پیشم ک استفاده از نتو یاد بگیره منم منتظرش بودم اومدو شارژر لبتابو وصل کرد(شارژ نداش خو) منم لب تابو روشن کردم
بعد دیدم کانکت نمیشه حالا هرچی ور میرم باش هرکاریش میکنم درس بشو نی اصن اسم مودمم پیدا نمیشد بعد از کلی کلنجار رفتن دیدم مادرم نابغم سیم مودمو کنده جاش شارژر لبتابو وصل کرده:|
منم اصن ب رو خودم نیاوردم--->مدیون باشین فک کنین ا خنده مچاله شدم:))

فرستنده : Shervin


یادش ب خیر ابتدائی ک بودم معلم کلاس زیانمون یه خانم چاق بود
بعد تو کلاس یه عبارتیو یاد داده بود بعد واس اینکه تو جمله ب کار 
ببرتش گف(من از تو کمتر غذا میخورم)--->ب زبان انگلیسی
بعد منم از رویه بی حواسی(مدیون باشین فک کنین ا قصد گفتم)
گفتم پ چرا اینقد چاقی؟؟؟
اینجوری شد:|
منم خعلیییی دوسش داشتم اومدم درسش کنم گفتم:ببخشید اصن حواسم نبود اتفاقا فک میکنم مسبت ب هم سنو سالاتون خیلیم عالی باشه هیکلتون:)
هیچ اتفاقیم نیوفتاد----> مدیون باشین فک کنین منو ا کلاس انداخت بیرون:D

فرستنده : Shervin



توروخدااگه قصدازدواج داری بهم بگوخودم میخوامت التماست میکنم چراحرف نمیزنی باهام? هرموقع میبینمت ساکتی چرا؟زود باش تا مامانم نیومده ی چیز بگو
‏(مکالمه ی پسرخاله ی godzila۶سالم با مانکن داخل مغازه‏)‏
توضیحات:godzila:خدای استفاده از مرورگر موزیلا

فرستنده : abas_m223


بچه های نسل 60 مداد رنگی شعمی 6 رنگ داشتن
بچه های نسل 60 دفتر کاهی داشتن
بچه های نسل 60 مداد سوسمار نشان داشتن
بچه های نسل 60 مداد شمشیر نشان داشتن
بچه های نسل 60 چکمه داشتن واسه زمستون
بچه های نسل 60 کفش میخی داشتن
بچه های نسل 60 خیلی چیزا داشتن که هفتادی و هشتادی و نودی حتی تو خواب نداشتن و ندیدن
به افتخار دهه شصتیااااااااااا
لایکش نکن جوانمرد

فرستنده : زبل خان


دوره دبیـــــرستان آی شـــــر بودیم! ولی در عیـــنٍ حال درس خـــــــون! :) ســـوم ریاضـــی ســـونامـــی!
یه پســـرٍ ســـوم انســـانی بودش آقـــا هیکلی بود در حـــدٍ گاومیش! هی قپـــی میـــومد با هــرکی کَــل بندازین بــا مـــن نمیتونین کَلتونو میشکــــونم جـــرات دارین با مــن دعـــوا کنید!
یه روز صُب یکی از بچــه ها رف شناساییش کـــرد که لبـــاس چـــی پوشیـــده کت شلــــوار( بچه مثبتم بود خفــن!) هیچـــی زنگٍ آخــــر شد همـــون دوستمـــون رف پـــرید رو کولش گازش گـــرف پشتٍ پـــا بهش زد افتــــاد زمیــــن»»گـــــروووووووومــــــــــــب«« آقــا مــام (33نفـــر ! نامــــردم خودتـــونین حقش بود) ریختیـــم ســـرش تا میخـــورد زدیـــم, یهـــو تو اون گیـــر و داد گف: کـــره الاغ! عوضیــــا! مــن دولتـــی ام معــاون اجــــرایی اداره! آقــا رفتیم کنـــار دیدیــــم راس میگه:(*_*) لبـــش چـــاک خــــورده بود تــانک! مــام عینٍ اســـب فـــرار کــــردیممممم! فـــرادش هیشکـــی مــدرسه نرف! زنگ زدن خونــــمون که بیایـــن پـــرونده تونو بدیــــم! مـــام رفتیـــم با یه قیــافه حـــق به جــانب مهـــم نــی آقا فوقش یه مــدرسه دیگـــه!!
جالب اینجـــا بود یـــارو داداشٍ مدیــــرمونم میشد! هه:)
ولـــی چـــون نمیخـــواس بچـــه هایٍ به این درسخــــونی رو از دس بده 1هفته اخــــراجــــمون کــــرد! دمــــش گــــرممممم:دی

فرستنده : امیر21


اعتراف میکنم بچه که بودم پیرهن رنگ روشن می پوشیدم 
میرفتم مسجد زنجیر میزدم فرداش تو مدرسه ب دوستام میگفتم پیرهن من سیاه تره من از تو بیشتر زنجیر زدم...

فرستنده : Ӝ̵̨̄VaynaӜ̵̨̄



شما هم مثل من بودید
خونه خودمون ده تا درخت پرتقال داشت اما باز هم با بچه میرفتیم پرتقال دزدی

فرستنده : tito


با گل پسرای فامیل داشتیم سر به سر دختر داییم میذاشتیم(دهه ی هشتادی)گفتم مهسا میدونی بابات کا رفته؟
مهسا؟کجا
من:به مامانت نگیا رفته خونه زن دومش
مهسا:هه بابای من اون هر جا بره اول از مامانم اجازه میگیره
هی عاقبت مرد!!!عاقبت همه مردا همینه

فرستنده : پیمان0098


عاغا ما یه رفیق داریم بچه شهرستانه یه روز رفتیم دیدیم داره گریه میکنه مام شوکه چی شده عباس اتفاقی افتاده؟؟
عباس:همش تقصیر شماس شما منو بدبخت کردید
ما:چرا ؟مثل ادم حرف بزن ببینیم چی شده
عباس:رفتم خواستگاری جواب رد دادن
ما:همین !خاک تو سرت!!!حالا چرا؟
عباس:گفتن مرد باید سبیل داشته باشه تو مرد نیستی(قابل توجه که ما قبلا سبیل عاغا رو زده بودیم)
ما هم که بامعرفت رفتیم یه سبیل مصنوعی گرفتیم چسب پیدا نکردیم با گریس چسبوندیم خلاصه بعد دو هفته رفت دختر رو گرفت اما حالا ما موندیم چه جوری این سیبیلَ رو بکَنیم فکر کنم چسبیده به ریشه اصلی طبیعی شده
ذهن خلاق داریم؟؟!!

فرستنده : پیمان0098


یه روز همسایمون اومد دم خونمون. یه پیغامی داد که باید به مامانم میرسوندم. بعد که خواست بره بهش گفتم ببخشید مزاحمتون شدم. 
من))
همسایمون ((((..(
کل ساختمون ))_

فرستنده : feri


عاقا ما یه روز با چند تا از بچه های دانشگاه قرار گذاشتیم رفتیم درکه عاقا اونجا یه خر دیدیم حالا اون وسط الکی گفتم هر کی بتونه با این خر کشتی بگیره هر چی خواست واسش میخرم این رفیق مام هم زاد پنداریش گل کرد گفت من این کارو میکنم عاقا این رفت خر رو بلند کنه زارت خورد زمین خر هم افتاد بعد این خر رم کرد حالا ما پسرا
هوش هوششششش اِرررررررررررر اروم حیوان
دخترا:جیغ توسل به 12 امام
جفتکی بود که این خره به این رفیق ما زد .بدبخت الان بیمارستانه
رفیق همزاد پندار داریم؟!!!

فرستنده : پیمان0098



تو دانشگاه بودیم استاد گفت بچه ها بریم بیرون کلاس تو فضای باز برگزار میشه عاقا ما رفتیم دیدیم چندتا از این خترا نشستن زمین پاهاشونم دراز کردن مثل این گداها منو دوستمم دنبال سوژه نفری یه سکه دستمون گرفیتیم رفتیم با یه ژست خاص سکه ها رو پرت کردیم طرفشون گفتیم اینم روزی شما !!!
حالا پسرا افتادن کف زمین هارهار 
دخترام هر چی فوش رنگی بلد بودن نثار ما کردن
ِکرم ما داریم؟؟؟!!!

فرستنده : پیمان0098


راننده تاکسی گفت :
من کارمو خیلی دوست دارم ، من صاحب این ماشینم ، من تجارت خودمو دارم ، من رئیس خودمم ، هیچکسم بهم نمیگه چیکار باید بکنی !
منم سریع بهش کفتم :
اقا برو دست راست!!!
:))))

فرستنده : Feryal








javahermarket