Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon

 


خاطرات خنده دار


یکی ازهمسایه هامون پسرش تو بیمارستان بستری بود توکوچه دیدمش اومدم تیریپ بردارم حال پسرشو بپرسم که چطوره گفت ای سـی یـو بوده الان دیگه راحت شد ازشر مریضیش،منم برداشتم از راحت شد این بود که حتما بنده خدا مرده ازدرد ومریضی راحت شده رفته اون دنیا،گفتم خوووووب خدا رحمتش کنه مـرد ازاین زندگی کوفتی راحت شد،همچین چپ چپ نگام کرد اینگاری بش فحش ناموسی دادم گفت پسرم بکوری بعضیا زنده وسرحال تو خونست یکم دیگه باغضب نگام کرد رفت
تازه بعدم پیش مادرعزیزم زیرابمو زده بود کلی دری وریم ازمامانم شنیدم

فرستنده : voroJAK&


دانشگاه دوتا هم اتاقی داشتم اینا ازصبحی که میخواستیم بریم کلاس تا شب که میخواستیم بخوابیم همو اذیت میکردن میخندیدن،یبار یکیشون اومد تو جواب تیکه اونیکی مسخرش کنه چون به خسرو پرویز علاقه داشت اومد اینجوری اذیتش کنه که روش چن تا اسم جدید بذاره گفت،خـسـروی،خـسـرو،خــرس،خــر،خ خ خ خــخــخــخــخــخ،تـــــوف!!!
هممون هنگ کردیم تو صورتش توف کرد منو اونیکی دوستم اینقد خندیدیم که،منو اونیکی دوستمو که توف کردو ازاتاق انداختن بیرون شب اتاق بچه ها خوابیدیم.
مخلص خسرو وخسروی وخسرو پرویزم هستیما.

فرستنده : voroJAK&


خوش خنده عزیز هر وقت اون 44000 تومان رو از دانشگاه گرفتم خواستم به همگان اعلام کنم خواهشا پاکش نکن, میخوام شفاف سازی کنم فردا برای دیگران شبهه ای ایجاد نشه. اینو اگه خواستی پاک کن. اشکال نداره.

فرستنده : @rez


یادمه ترنم ۴دانشگاه یه دسری بود مباحص... که توش با ریاضی که ترم ۳خونده بودیم کار داشت بیشتر بچه ها ریاضی یادشون رفت از جمله من استاد مرد بود یدفه عصابانی شد گفت مگه شما ریاضی نخوندین ترم قبل پس چی فهمیدین اصلا استادتون کی بود بچه ها گفتن قرامساخیان بعد استاد ساکت شد من بلند شدم گفتم استاد خانوم قرامساخیان اصلا استاد خوبی نبود درک از مفهوم اموزش نداشت دیدم بیشتر بچه ها ساکت شدن یکی از دوستام قیافهش کجو کل شد یواشکی بهم گفت قرامساخیان همسر استاده منم بحثو درجا عوز کردم گفتم البته ما درک وفهم درس استادو نداشتیم ایشون کار خودشو خوب انجام داد همه بچه ها داشتن زمینو زمانه گاز میگرفتن از خنده

فرستنده : ashi shekhede


یادمه اولین روزپیشدانشگاهی بود دیر رفتم چون حال نداشتم ۴ساعت حرف ناظم و مدیر و....... گوش کنم 
گرفتم خوابیدم بعد رفتم مدرسه یواشکی یه جوری که کسی نفهمه رفتم دم کلاس کتاب و کیف هم نداشتم یادم معلم عربی سر کلاس بو نامرد داش روز اول درس میداد در زدم رفتم تو کفت کجا میری گفتم میرم سر جام بشینم گفت چرا دیر اومدی گفتم دبیر ما که از اول بودیم معلم گفت تو که تازه اومدی من با پر رویی تمام گفتم نه من از اول بودم . چون با بچه ها از سال دوم تا حالا بودیم با هم مچ بودیم من به بچه ها گفتم من که از اول بودم همه گفتن اره بیچاره معلم تا اخر سال فکر میکرد راست میگم قبل عید بود بهش واقعیت گفتم بهم گفت من میدونستما ولی هر کاری کردم یادم نبود تو بودی یا نه که بچه ها گفتن تو تو کلاس بودی من بیخیال شدم
البته بگم چون مدرسه ما مثلا با کلاس بود سال چهارم هم برامون یک زنگ عربی گزاشته بودن

فرستنده : ashi shekhede


امتحان میانترم داشتیم. دوگروه بودیم که اون گروه یه ساعت بیشتر از ما وقت داشت. وقتی امتحانم تمام شد نگاه کردم دیدم یه ربع دیگه وقت دارم. سرمو گذاشتم روی دسته صندلی و دقیقا یک ساعت بعد بیدار شدم دیدم سالن تغریبا خالیه. با چشم های باد کرده و در حالیکه خمیازه ای از ته دل میکشیدم برگه رو تحویل دادم. استاد گفت چرا الان؟؟؟؟ گفتم استاد خوابم برد و در حین گفتن این جمله توی افق محو شدم! 
یعنی هنوز که هنوز استاده توی افق داره دنبل رد پام میگرده!!

فرستنده : متولد اردیبهشت


اینجا ایران است
ساعت 4 و 26 دقیقه صبح است
من همین چند دقیقه پیش اولین مطلبمو ارسال کردم
حالا هنوز نه ب دار نه ب بارهاا
نه تایید شده،نه لایکی چیزی
ولی احساس میکنم یکاری کردم به بزرگی ارسال ماهواره ی امید به فضا
از خوشحالی دچار ذوغ مرگیدگی شدم
تازه وقتی زد "جوک ارسالی شما با موفقیت ارسال شد" مثه این احمقا پا شدم با همه عروسکام روبوسی کردمو این موفقیتو بهشون تبریک گفتم:))))))
مشابه این حس در شما هم بوده بار اول آیا؟

فرستنده : GhaZaaL


عاقا از تفریحات سالم ما دوران ابتدایی این بود زنگهای ورزش توپ رو شوت میکردیم مدرسه بغلی{مدرسه دخطرونه}بعد سی نفری از دیوار اویزون میشودیم داخل مدرسه رو نگاه میکردیم خرکیف میشدیم تریپ همه از این کفش میخیها با این شلوار سه خط ادیداساتازه مد شده بود. چه اسکولایی بودیم

فرستنده : قنداقا


یادش به خیر بچه که بودم(الان مثلا بزرگ شدم) هروقت کار بدی می کردم، بابام برا تنبیه، سه روز از دیدن تلویزیون محرومم می کرد.ولی الان چی واسه تنبیه بچه رو می نشوننش پای تلویزیون.برا تایید حرفم هم که شده لایک کن.

فرستنده : Ahmad_021


(ناشیم،آخه تازه واردم:) )
زمانای که ما میرفتیم مدرسه(منظورم ما دهه 60یا و 70یا) به همون میگفتن که کتک معلم گله هرکی نخوره خله ما هم باورمون می شد هی کتک میخوردیم تا خل نشیم رکوردی داشتم برا خودم، به جان خودم طوئطه ای بیش نبود اونا فقط میخواستن از این طریق خودشونو خالی کنن و خوب منم عاقل نشدم و هنوز همون خله موندم...حالا از اینور(منظورم دهه 80یا یعنی همون گودزیلاها) معلم که حق نداره انگشت به سمتشون اشاره بره به خدا مخین برا خودشون به جان خودم تازه دیروز سودوکو رو از آبجیم که از همین گودزیلاهاست با این سنم یاد گرفتم بی راه گودزیلا نیستن که...ای خدا من که خل شدم رفت امیدی نیست این هم دوره ای های منو نگه دار(آره میدونم بد بود خندت نگرفت خوب دیگه چه کنم)

فرستنده : سهند آذری(همیشه دلخوش)


یه روز با اعصاب خوردی از تو پاساژ زدم بیرون اومدم سوار موتورم بشم که هرکاری کردم قفلش باز نمیشد منم با لگد افتادم به جونش خلاصه راهنما و خطر و… رو شکستیم بعد که که متوجه شدم تا موتور خودم نیست یواش سوار موتورم شدم تا خونه گاز موتورو گرفتم
خخخخخخخخخخخخخخخخ

فرستنده : wine


ترم اول دانشگاه بودم و هنوز توجو دانشگاه نرفته بودم و از یکی از پسرای کلاسم بدم می امد سر کلاس جامعه شناسی بودیم و یکی از بچه هاداشت کنفرانس میداد و من طبق معمول گوش نمیدادم و توی فکر بود که یه دفعه استاد یه چیزی گفت فکر کردم میپرسه ساعت چنده با صدای بلندگفتم ده و ربع برای چند ثانیه دیدم همه زل زدن به من و یه دفعه همه زدن زیر خنده کلاس رفت رو هوا .استاد که قرمز قرمز شده بود وخودم مونده بودم چه اتفاقی افتاده که استاد گف من پرسیدم سوالی ندارید نه اینکه ساعت چنده و خودمم تا دو ساعت بعدش قش خنده بودم
خخخخخخخخخخ

فرستنده : wine


خواهرم عجله داشت و خیلی دیرش شده بود از قضا ماشینشم اونروز خراب بودچندتا اژانس زنگ زد ولی هیچکدوم ماشین نداشتن زنگ زد ۱۱۸که شماره ی یه اژانس دیگرو بگیره یه دفعه گفت اقا ببخشید ماشین دارین مرده قش خنده بود و ابجیم از شدت خنده نتونست حرف بزنه و گوشی وقطع کرد
:d

فرستنده : wine


خالم یه بار میخواسته بره بانک از خونه در امده دیده دیرش میشه میره تو یه مغازه میشینه میگه اقا یه ماشین میخواستم یارو میگه خانوم اینجا بنگاهیه اژانس مغازه کناریه خالم میگه چنان خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و سریع از مغازه امدم بیرون خوبه باز مرده به روش نیاورده.......
خخخخخخخخخخخ

فرستنده : wine


روز اول مدرسه بود، دیدم چند تا از دانش آموزا که بازوبند “انتظامات” بسته بودند، یکی یکی بچه ها رو می گرفتند و از صف پرت می کردند بیرون .
منم همینجوری هاج و واج نیگا می کردم که داستان چیه . تا بالاخره به من رسیدند و کشون کشون منو هم بردند اون جلو. حدود بیست – سی نفر بودیم که ما رو بردند بالای سکو. مدیر بداخلاق مدرسه هم از سر صف شروع کرد.
شلنگ رو می برد بالا و می زد تو سر و کله بچه ها. گریه کنان از بغل دستیم پرسیدم داستان چیه . برا چی می زنه .گفت : باید به یقه روپوشمون پارچه سفید می دوختیم . من که یادم رفته بود به مامانم بگم، تو چی؟
چرا پارچه سفید ندوخته ای ؟راستی چرا رنگ روپوشت زرشکیه ؟ مگه نمی دونستی که رنگ روپوش باید طوسی باشه. گفتم: سفید؟زرشکی؟طوسی؟

فرستنده : wine

 


خاطرات خنده دار


گودزیلا کوچولومون تازه دندونای جلوش درومده بود ولی بقیه دندوناش شیری بودن. یبار موقع تخمه شکوندن دیدم از دندونای کناریش استفاده میکنه. پرسیدم چرا از دندونای جلو استفاده نمیکنی؟؟ با یه نگاه حق به جانب و اشاره دست جواب داد: آخه این دندونا دائمی ان!! 
ما هم سن اینا بودیم نمیدونستیم فرق چیپس با سی دی چیه!! اینا از الان مراقب دندونای دائمیشونن!!

فرستنده : mmlmml777


بالاخره مامانم به آرزوش رسید و پسرش شد آغ مهندس (فهمیدین که منم مهندس شدم).. ( اول برو یه ماچ خوشگل از صورت مامانت بردار بعد بیا ادامه شو بخون)
امروز سرکار که بودم همه مهندس صدام میکردم بعد از چند بار صدا کردن جوابشونو میدادم آخه باید مطمئن میشدم که آره واقعا من مهندسم.
ای خدا همه اونایی که بیکارن رو یه سروسامونی بده آمین
این مطلب واسه خندیدن نبود آ فقط خواستم شما رو هم تو خوشحالی خودم سهیم کنم

فرستنده : V @ H ! D n


مهمون داشتیم سر سفره از مامانم پرسید این ترشی رو چطور درست کردی اینقدر خوشمزه شده. مامانم هم کلی براش توضیح داد. یک 10 دقیقه بعد بابام که تازه از راه رسیده بود اومد سر سفره. مهمونمون دوباره گفت عجب ترشی خوشمزه ای که بابام گفت آره اون فقط این مغازه سر کوچه ما ازینا داره. خودم انتخابش کردم. من و مامانم :|

فرستنده : sarisa 2


مسافرت بودیم،دوربین دست مامان و بابام بود. رفتم تو اتافشون میبینم 2تایی نشستن خوشحال و خندون دارن عکسارو نگاه میکنن،رفتم پیششون تا منم باهاشون چندتا عکس نگاه کنم.میبینم دکمه ی nextرو پیدا نکردن،یکی یکی دارن عکسارو پاک میکنن تا بره عکس بعدی! :|
یعنی اگه یکم دیرتر رسیده بودم کل عکسامون به فنا رفته بود!

فرستنده : sarisa 2


چند روز پیشا کنفرانس الکترونیک داشتیم. بعد من لب تاپ( لپ تاپ، لب تاب)رو برده بودم.
بعد همه چی رو چک کردیم. لب تاپ به ویدئو پروژکتور وصل بود.( الآن فهمیدین ما ویدئو پروژکتور داریم یا بیشتر توضیح بدم) بعد معلم اومد. حالا از 1 ساعت زنگ ما حدود 50 دقیقه وقت میخواستیم. بچه ها گفتن که آقا کوییز نگیرین و ...( قرار کوییز بود).بعد یه ربع بالاخره گفت برین شروع کنین. مام رفتیم حالا این ویدئو پروژکتور فقط بکگراند لپ تاپ رو نشون میداد.. نه آیکون ها نه حتی پاور پوینت باز شده رو‍!!! خلاصه ویدئو رو خاموش کردیم که دوباره روشن کنیم. این ویدئو هنگ کرده بود.. بعد دو دقیقه روشن شد اما همونجوری.
ایندفعه لب تاپ رو خاموش روشن کردیم درست شد. بعد پاورپوینت 2 تا اسلایدش لود نشده رفت. بعد ما رفتیم اونو درست کردیم. حالا خنده امون هم گرفته بود یهو معلم داد زد:
شما خراب کاری کردین،، خودتون نباید بخندین باید بچه ها بخندن.
امّا به لطف خدا بقیه سمینار به خوبی گذشت

فرستنده : ** تیز # هوش **


دوست خواهرم زنگ زده میگم خواهرم خونه نیست میگه پس چرا گوشیشو جواب نمیده؟
هول شدم گفتم گوشیش خونه ست نرفته
یعنی باید میگفتم گوشیشو نبرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : hiiiili


عاقا من بچه بودیم یه جوجه خوشگل زرد داشتم یه روز تو باغچه داشت کرم می خورد که من فک کردم داره اشغال میخوره دمپایی رو ور داشتم رفتم رو سرش یکی محکم کوبیدم تو سرش ان چنان محکم بود که جوجه بیچاره پرس شد الانم شددددید عذاب وجدان دارم مطمئنم الان جلو پل صراط منتظر تا من برم ...الان جا داره برم افق یا نه!؟؟؟؟

فرستنده : Foo Foo**


دوم سوم ابتدایی بودم یه معلم داشتیم فامیلش اقای روان پرور بود داشت یه مسئله ساده ریاضی رو پای تخته حل میکرد یه اشتباه کرد مثلا باید مینوشت32نوشت23منم اومدم بگم اشتباه کردین گفتم *اقا شما غلط کردین*چشتون روز بد نبینه مرتیکه روانی گوشمو گرفت همچین لگدی بم زد پهن زمین شدم،تازه بازم بیخیال نشد ناظمو صداکرد یه کتکم ازاون خوردم.
دیگه ازاون روز یاد گرفتم هرکی هرغلـــطـی کرد بمن ربطی نداره.
بنظرتون اون معلم روانیه کودک آزار(آذار عاذار عاضار) غلط کرد یا اشتباه کرد؟

فرستنده : voroJAK&


یه روز برگشتم خونه در رو که باز کردم دیدم بچه برادرم ( مبینا ) که از گودزیلاهای معرفه نشسسته تو راه پله ها به مظلومانه ترین حالت ممکن گریه میکنه . 
گفتم چیه عمو چرا گریه میکنی . 
مامانم دعوام کرده انداختتم بیرون . گفتم عیب نداره عمو بیا بریم خونه ما
گریش شدیدتر شد گفت مامان توهم دعوام کرده انداخته بیرون .
شاید شما بگین طفلک یا بگین اینا فرهنگ تربیت بچه رو نمیدونن .
ولی اینو نمیشناسین یک مارمولکیه خدا میدونه چه آتیشی سوزونده که اینجوری تردش کردن 

فرستنده : hamid


..... احساس کاهو دارم..... 
دیروز بعد از عمری تیپ معمولی زدم رفتم بیرون، داییم میگه: پدرام، عین آدما شدی..... خدا بد نده
برم خواننده شم؟

فرستنده : Mr.Blake


اقا ما امروز نشسته بودیم تو دفتر(دفتر بیمه) دقیقا سر نبش یه چهارراست
یه ماشینه (پپپپپپپپپراید) داشت خلاف میرفت ( البته حق داست منم ماشین 20 میلیونی سوارشم خلاف میرم) زد به یه دوچرخه بنده خدا مثله کتلت چسبید کف خیابون بعد اقای پراید سوار عزیز ناراحت شد با ماشین از رو دوچرخه یارو رد شد بعد پارک کرد یه گوشه پیاده شد اومد این بنده خدارو از کف خیابون بلند کرد شروع کرد به زدن یارو یکی از اون میخورد 36 تا از پیاده رو خلاصه جدا شدن و این داستان به خوبی و خوشی تموم شد.
مردمم اعصاب ندارنا خلاف رفته, دوچرخه و دوچرخه سوارم له کرده اخرشم طلب کاره که چرا اومدی جلو ماشین ؟ مگه جای دوچرخه تو خیابونه؟ 
...........................................
و دیگر هیچ......

فرستنده : امیر قزل


یه سری هم داشتم تو میدون نقش جهان اصفهان راه میرفتم یه خارجیه که تقریبا زن 40 ساله بود پاش رو یکی از پله ها لیز خورد خیلی شیک و مجلسی جلو پام گفت گگگگررررووووووووممممببب خورد زمین :|
منم هول شدم یهو بهش گفتم oh goy mad :)))
خارجیه :|
من :))
الکساندر گراهامبل :|:|

فرستنده : smj13سید مصطفی


یکی از فا نتزیام اینه وقتی میامخوش خنده یه مطلبو مینویسم بعد از نگارش 60 خط هنگام زدن ارسال اینترنتم قطع نشه .

قیافم تو اون لحظه (OJo)

فرستنده : *شوق پرواز* Y


یکی از معضلات زندگیم این بوده که بفهمم باید کجا بنویسم غصه کجا بنویسم قصه؟؟؟

فرستنده : nashenas


چند روز پیش معلم جبر و احتمالمون یکی رو انداخت بیرون گفت بچه ها چی می خوایید بره براتون بگیره که سر کلاس راش بدم؟
هر کی یه چیز گفت من گفتم نوشابه زرد
اونم گفت فقط یکم گرمه طوری نیست
من گفتم طوری نیست اون من رو هم زد و هم انداخت بیرون
هنوز موندم چرا این کارو کرده!!!

فرستنده : axiss

 


خاطرات خنده دار


جدیدترین خاطره خنده دارم:امروز(دوشنبه) سر کلاس شیمی معلم بووووووووقمون اسم منو آورد که بیا ازت بپرسم!!!منم مثل همیشه هیچی بلد نبودم خلاصه حتی یه سوالم جواب ندادم!!!معلم یه نگاه معنادار بهم انداخت و گفت ورزشکاری؟منم پررو پررو جواب دادم:من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست دارم!!!عاغا جاتون خالی کلاسمون رفت رو هوا اومد زمین!!معلم اخمو هم انقد خندید که قرمز شده بود!خلاصه بخاطر این جمله ی ناقابل واسم نمره نذاشت و گف که بعدا ازم میپرسه.....به امید روزی که هممون حاضر جواب باشیم بکوب لایکو

فرستنده : ایرانسل


اقا به من میگن متفکر 
امروز امتحان داشتیم منم هیچی نخوندم معلممونم اعصاب معصاب (معساب - معثاب ) نداره دوستامم هیچ نخونده بودند و همگی دل به امید تقلب بسته بودیم 
معلممون با یک تکتیک حسابی راه تقلب رو بست ( حالا تاکتیک رو نمیگم بدآموزی نشه ) دنبال بهانه بودیم امتحان رو بهم بریزیم که معلم بی اعصاب ما چند تا حرف ( عددش یادم نیست ) بار منو دوستام کرد ماهم پاشدیم برگه سفید تحویل دادیم و رفتیم شکایت پیش مدیر و معاون ( گفتیم بیست میگرفتیم ولی واسه اخلاق گندش اومدیم بیرون ) آخرسر معلم زنگ بعدی اومد ادای مهربونا رو در آورد و گفت هر موقع شما میگید تا دوباره امتحان رو تکرار کنم
نمیدونم چی بش گفتن تو دفتر خداییش دلم براش سوخت

فرستنده : alone boy 13


ــــ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ــــــ محمّد رسول ــــــ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـــــ
بچه که بودم . وقتی دستم رو میکردم تو گوشم . بعدش میکردم تو دهنم!!
تلخ بود ولی عجیب بود !! عجب مَرَضی داشتَما !!

فرستنده : محمّدرسول


جلوی شومینه نشسته بودم. خواهر دهه هشتادیم(گوودزیلااا) اومده بود هی از سر و کولم آویزون می شد و می خواست که باهاش بازی کنم.!!! هرچی از بابامینا واسه نجاتم کمک می خواستم اصلا بهم محل نمیدادن!!!
یهو حرصم درومد و مدل بچه های خوش خنده بهش گفتم ااااااه ولم کن دیگه گودزیلا!!! آقا یهو همه نگاهای خشم آلود برگشت سمت من ! از ترس داشتم سکته می کردم. خدارو شکر نبودید ببینید چه القابی که بهم نسبت ندادن

نتیجه اخلاقی: دیگه مدل کسی حرف نزنید؛ مدل خودتون بهتره

فرستنده : م.نفر


عاغا ما تو کلاسمون یه شفیعی داشتیم که خیلی شوخیای بی مزه میکرد.ازقضا(غزا,قذا,حالا هرچی)یه معاون هم داشتیم هم نام این
عاغا یه سری این معاون از پشت چشامو گرفت,گفتم شفیعی ول کن بیخیال نشد,به زور دستشو واکردم برگشتم یکی گذاشتم درگوشش گفتم .............
هیچی دیگه فحش نصفه موند ولی فکر نکنم اون کشیده یادش بره,ولی دمش گرم خودش شوخی رو شروع کرده بود بی جنبه بازی در نیاورد اخراجم نکرد

فرستنده : استاد آشفته


خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه
داشتیم اسم فامیل بازی می کردیم قرار شد از حرف"ف"باشه
همه چیو نوشتم تارسیدم به میوه فری گوروت نوشتم(جای گریپ فوروت)بدصوتی داده بودم یه مدت بچه ها فری گوروت صدام میکردن این آخرا خودم هم باورم شده بود اسمم فری گوروته

فرستنده : MahdiAghlmand


تو اتاقم نشسته بودم ...صدای بابام از تو هال میومد.. داشت با صدای بلند این شعرو همراه پنگول(گربه برنامه رنگین کمان)میخوند: گفت به گلا دست نزنید..نه نه نه نمیزنیم...شاخه هاشون و نکنیم...نه نه نه نمیکنیم ... :|

فرستنده : ali_atishpare


با یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!
دوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!
خدایا... این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!

فرستنده : Mehdi 19


عاقا ما امســـــال بهـــــــار دو نفری رفته بودیم زیــــــارت!!!
من ومخاطب خاص تر از جانم(!) از طریق ازدواج دانشجویی رفته بودیم(جاتون خالی!)
دمشون گرم خیلی سفر پرباری بود. برنامه هاشونم خعــــــــلی خوب بود.
ی شب تو لابی هتل ی مسابقه برگزار کردن به اسم "تفاهم"
به این صورت ک آقایون ی گروه وخانوما ی گروه دیگه. ب هر گروه هم ی آلبوم دادن، باید اولین چیزیو ک با دیدن عکسها ب ذهنت میرسید مینوشتی البت زمانشم مشخص بود. بعـــــد مالای تو رو با مخاطب خاصت مقایسه میکردن اگه مث هم بود نظراتون برنده میشدین.
خلاصه من ک چن تاشو وخ نکردم بنویسم عکساشم انقدر چرت بود ک منم چرت وپرت نوشتم !!! بعدشم ک با مخاطب خاصم مقایسه میکردیم،دیدم نخیـــــــــــر! هر کدوممون ی چی نوشتیم!!!
با سری افتاده وگردنی کج رفتیم اتاقمون! صبح ک اومده بودیم پایین واسه صبحونه دیدم در کمال ناباوری اسم "ما" ب عنوان برنده اونجا نوشته شده!!! یعنی اشک تو چشام حلقه زد، انگار ی چی فراتر از تیتاب بهم دادن! ینی اگه جایزه نوبل دریافت میکردم اونقد ذوق مرگ نمیشدم!!!
مــــــــــــــــرســــــــــــــــــی تـــــــــــــــــفـــــــــــاهــــــــــــــــم!!!

فرستنده : لوسی


همین الان سرکار نشسته بودم داشتم باگوشی تواینترنت میچرخیدم یکی اومد شیرینی بم تعاروف کرد منم حواسم نبود اومدم بگم اگه مناسبتی داره مبارک باشه گفتم اگه منابتی داره منابته،یارو فک کرد خلوچلم گذاشت رفت،خودمم هنوز هنگم این منابت چیه اومد تو دهنم.
شمام اگه منابت داشت لایک کن.

فرستنده : voroJAK&


اغا(اقا،عاقا،اصلا هرچی) دیروز سر کلاس زبانم بودم(اره منم کلاس زبان میرم چیه مشکلیه. چرا بد نگاه میکنی) داشتم با ایفون رفیقم بازی میکردم.(دیگه داری خیلی بد نگاه میکنی ها) بعد از مدتی که بازی نکردم صفحه اش قفل شد.منم برای اینکه تابلو نباشه همینجور که داشتم معلم رو نگاه میکردم دکمه ی وسطش رونگه داشم یک دفعه یک خانومه گفت چی چی is not available منو میگی سرخ شدم قرمز شدم سبز شدم اصلا دیگه مداد رنگی شدم ولی دم معلمه گرم هیچی نگفت الانم دارم به افق نگاه میکنم و محو شدن بقیه رو میبینم

فرستنده : استاد کار


خدا نصیب گرگ بیابون نکنه به طرز خفن ناکی سرما خورده بودم و به دلیل عدم رعایت موازین بهداشتی موجبات بیماری سایراعضای خونواده رو هم فراهک کردم
حالا بابام هربارعطسه میکنه یه پس گردنی هم نثار من میکنه ولی برخورد سایراعضای خونواده بهتره فقط فحش میدن

فرستنده : MahdiAghlmand


بنده خدا مامانم پاش پیچ خورده بود یه بار طبق معمول شیطنت کرده بودم گذاشت دنبال منو بگیره و بزنه
آغا مهدی بدو و مامان بدو چون پاش درد میکرد وایسادم(تودلم گفتم تریپ مرام بیامو وایسم مامانم هم تریپ برمیداره و منونمیزنه)
چشمتون روزبدنبینه وایسادان همانا و...
منOo
مامان♥
پترسOO oo
کارلوس کیروش(از زاویه نیم رخ) J°
FAIR PLAY ☻

فرستنده : MahdiAghlmand


یک روز پاییزی در شرکت بودم اصلا حواسم نبود داشتم تو راهرو شرکت قدم میزدم دیدم مدیر فروشمان از در اومد بیرون منم با خنده گفتم خسته نباشید دیدم سرخ شد حالا نگو از در دستشویی اومده بود بیرون

فرستنده : wine


با برادر زادم(پسر) داشتیم تو خیابون راه می رفتیم یه مرده که از این هنسفری بلوتوثیا تو گوشش بود داشت با موبایلش حرف میزد گفت سلام؛ برادرزاده من گفت سلام ؛اون گفت چه طوری ؛ برادرزاده من گفت مرسی خوبم ؛من کشیدمش کنار، یارو خندش گرفته بود. جالب اینکه در حال کشیدن داشت باهاش دست هم می داد. گفتم با تو نیست که گفت اٍ راست میگی دیدم آشنا نبودا.

فرستنده : wine


 


خاطرات خنده دار


بابام اینا که از مکه میخواستن برگردن تو فرودگاه عربستان برای بازرسی گفتن آقایون کمربنداشونو در آرن. بابای منم کمربندشو در میاره و بادستش شلوارشو نگه میداره.
یه هو عینکش میافته اینم هول میشه میره عینکو برداره شلوارش میافته پایین .اصن بایه وضی دولا میشه شلوارشو برمیداره!!

فرستنده : wine


بچه های خوش خنده میگن دهه هشتادیا گودزیلا هستن ما باور نمی کردیم تا دیشب تو یه برنامه تلوزیونی یه گودزیلا آوردن وسط مجربه ازش پرسید دوس داری چه کاره بشی؟ گفت میخوام دکتر بشم مجریه گفت دکتر چی؟ گفت دکتر حیوانات مجری گفت چه جور حیوونی گودزیلا نه گذاشت نه برداشت گفت حیوونایی که شبیه توئن 

من درحال گاز زدن کنترل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابام درحال کنترل من///////////////////////////
مجری}}}}}}}}}}:
صداوسیما((((((((((((:
بابا مامان گودزیلا درحال قربون صدقه رفتن گودزیلا@@@@@@@@@@@@@@

فرستنده : badboy2


آقا حماقت که سنو سال نمیشناسه. هفته پیش با دوستام رفتیم یه دریاچه کوچیک که روش یخ بسته بود. من رفتم روی یخا بچه ها ازم عکس میگرفتن. بعدش اومدم خشکی دوستام که شیر شده بودن رفتن روی یخا از اولیشون که رفت وسط دریاچه عکس گرفتم. دومیشونم صاف رفت پیش اونیکی! حالا ضخامت یخش حدود 3 سانت بود! عکسو که گرفتم صدا اومد طرق تروق...داد زدم بیاید بیرووون! یخه ترک ورداشت ولی اگه میشکست حتمن اون دوتا عکسشون اعلامیه میشد خدا رحم کرد. ولی بعدش کلی خندیدیم. شمام مراقب باشید آقایون خانوما از ما گفتن.

فرستنده : mmlmml777


من بچگیام خیلی نیکوکار بودم. مثلاً یه بار یه میخ پیدا کردم با خودم گفتم اگه اونو به دیوار بزنم میشه چوب لباسی. داشتم میخو داخل پریز برق میکردم که یهو داداشم دستمو گرفت. گفت برقه!! تورو میکشه!! و اینگونه بود که من تونستم برقو کشف کنم! خدا رحم کرد انصافن!

فرستنده : mmlmml777


عاقا یه روز بارون اومده بود منم کوچیک بودم از مدرسه داشتم برمیگشتم تا زنگ خونمونو زدم دستم شرو کرد به لرزیدن. اولش ترسیدم ولی بعدش خوشم اومد دوسه بار دیگه زنگ خیس بارونو فشار دادم تا یکی درو باز کرد و رفتم خونه بعدش فهمیدم برق بوده منم داشتم با مرگ بازی میکردم! آنتی الکتریسیته بودیم یه زمان یادش بخیر...

فرستنده : mmlmml777


یروز با همکارام رفته بودیم رستوران. از قضا مدیر شرکتمونم با پسر کوچیکش اومد اونجا. مدیره خیلی خسیس بود ولی میخواست جلوی ما کلاس بزاره به پسرش گفت: هر چی دوس داری از خوباش و گروناش انتخاب کن. پسرش گفت: من ساندویج میخورم.! مدیره هرچی اسم غذای درستو حسابی میگفت که پسرش فقط از اونا انتخاب کنه باز بچش میگفت : من فقط فقط ساندویج میخورم! ! دسش درد نکنه تا یه مدت سوژه خندمونو جور کرد.

فرستنده : mmlmml777


من بچه سنندجم با داییم اینا رفته بودیم اصفهان خونه یکی از دوستاش
حرف سوقاتی اصفهان پیش اومد که دوست داییم بهش گفت راستی آقا محمد سوقاتی سنندج چیه؟
داییم خیلی با کلاس گفت:نون برنجی کرمانشاه
خداوکیلی فک و فامیله من دارم؟

فرستنده : عرفان


سلام من امروز عضو شدم ... چیز دیگه ایم نمیگم :)
جونم براتون بگه حدودا دوسال پیشا بود که منو رفیقم برای شرکت تو یه جلسه مهم که اصن به قد و قواره ما نمیخورد دعوت شدیم.درعین ناباوری و ذوق مرگ شدگی در ساختمان محل جلسه حضور به هم رساندیم و سوار آسانسور شدیم.بعد از لحظاتی دینگ دینگ آسانسور در طبقه موردنظر ایستاد ولی درش وا نشد...من و دوستم یه نگاه عاقل اندر سفیه به هم انداختیم و بعد یه جیغ کوتاه ... وااااای گیر کرد :(((
در چشم به هم زدنی با چک و لگد و دندون به جون دره افتادیم و مادر دره رو به عزاش نشوندیم...شاید باورتون نشه حتی قلابم گرفتیم ولی اثربخش نبود. در همین اثنا(شایدم اصنا) در حالیکه نفس نفس میزدیم و خودمونو برای فوت کردن آماده میکردیم صدای یه دخترخانوم محترم از پشت سر : آقایون ازین طرف بفرمایین:))))
من و رفیقم عین جن زده ها با یه چرخش 180 درجه : جــــــــــاااانم؟؟؟:|
بـــــــعله آسانسور نامرد دوتا در داشت:((((
با حداکثر سرعت از محل متواری شدیم و در حال حمد و سپاس به درگاه پروردگار که کسی مارو تو اون وضعیت ندید خودمونو به اتاق جلسه رسوندیم و وارد شدیم .یه آقایی مارو معرفی کرد :مهندس فلانی :)و مهندس بهمانی :) خیلی شیک و مجلسی و مملو از احساس غرور به طرف صندلی هامون قدم برمیداشتیم که ناگهان اشک شوق از چشمامون سرازیر شد.دختر خانوم مورد نظر که تقریبا بالای مجلسم نشسته بود در حالیکه نیشش باز بود دم گوش بغل دستیش که به گمانم رییس جلسه بود یه چیزی پچ پچ میکرد...:(((((((

فرستنده : مهندسِ مملکت


خواستم از دستشویی بیام بیرون با خودم گفتم منم برای اولین بار دمپایی هارو خیس کنم ببینم چه حسی به آدم دست میده
همین که خواستم بیام بیرون بابام پشت دربود که با داد و هوار همه رو خبر کرده که بیایید که مچشو گرفتم عرفان بود که دمپاییا رو خیس میکرد
خداوکیلی فک و فامیله من دارم؟...........

فرستنده : عرفان


چن روز پیش با دوستم رفتیم نسخه مامانمو بگیریم یارو داروهارو داده میگه میشه 4500دوستم بهم گفت ی بسته ام از اون آدامس ریلکسا بگیر بعدش اشاره کردم بهشون به یارو میگم ی بستم از اینه بده لطفا اونم گفت 4000داره6000داره دوستم گفت آقا چخبره مگه فرقشون چیه؟کیفیتش بهتره یا تعدادش بیشتره؟یارو شرو کرد پیش مردم داد و بیداد کردن ک آقا من چ میدونم برو توش نوشته ......مام دیدیم کوتاه نمیاد گفتیم 4تومنیشو بده سگ توش دیدیم پیچیده تو ی پلاستیک مشکی داد بهمون جفتمون گیج شده بودیم ک داره چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اومدیم بیرون دوستم میگه از اون آدامس 4 تومنیه بده بجوییم منم مث آدمهی با شخصیت واکردیم دیدیم ای بابا ک ا ن د م ه دیگه هیچی دیگه تا خونه ب دکتر و برند ریلکس و مغز تیلیت خودمو ... فش دادیم

فرستنده : telit


با گوشی دوستم به مخاطب خاصش اس دادم که: دو روز گوشیم دست داداشمه یه موقع اس نفرستی
اونم جواب داد ok
منم شمارشو حذف کردم و شماره خودمو به اسم اون ذخیره کردم
اما جالب اینه دوستم که ادعاش میشه به مخاطب خاصش رو نمیده از دیروز دوتا شارژ5 تومنی برام فرستاده
اما شارژ به کنار این دو روز اونقدر به دوستم گفتم عزیزدلم و دوستم فدای من شده که حالم از جفتمون بهم میخوره

فرستنده : عرفان


یه استاد فیزیک داشتیم خیلی عصبانی میشد وقتی سر درس و نکته های مهم سر و صدا توی کلاس بود ( بد جور ) من بخت برگشتیه .بی شانس .یه وری خیر سرم یه ساعتی داشتم که جزء اولین ساعت های ساخت دست بشر بود دکمه هاش کار نمیکرد خود به خود زنگ میزد ( درد سرتون ندم دوستان شما هم شاید کار داری الان تموم میشه )
خولاسه
زنگ خورد و خاموش هم نمیشد استاد عصبانی به من گفت خفش کن من خفش نکردم خودش خفه شد نیم ساعت بعد سر یه مسئله مهم همه درگیر که ساعت گرینویچ به صدا در امد من ساعت رو تو مشتم گرفتم و مشتم رو کردم بین دو تا پام ولی لامصب صداش قطع نمیشد استاد عزم من کرد دو متری من که رسید من دست خودم نبود پنجره باز بود ساعت رو انداختم بیرون . استاد با تعجب نیگام میکرد باورتون نمیشه صدای زنگ ساعت از تو حیاط بازم می امد کلاس ترکید . مرده بودن از خنده دمش گرم اون ترم منا من 14 شدم

فرستنده : hamid


توی کلاس شیمی عمومی بودم اول ترم . منم که درس نخون .
چند تا بچه جغله صندلی های جلو نشسته بودن خیلی سوال های ریز میپرسیدن .
منم پیش خودم گفتم عجب کلاس سطح بالایی درست و حسابی این ترم ضایعات میشم و خجل توی همین فکرا بودم و میگفتم که یکم می خونم خیلی ضایع س آبروم میره که 
یهکی از همون پسرا که خیلی سوال میپرسید دستشو بالا آورد و پرسید .
استاد اون حرف L که زیر H2O نوشتین یعنیی چیی . 
اول خاطرم یادتونه گفتم عجب کلاس سطح بالایی . ای دوست نیم ز گفته خرسند .

فرستنده : hamid


دیروز نشسته بودم داشتم لینچانو میدیدم یه دفه یه گودزیلا اومد نشست با ما فیلم ببینه منم واسش زدم شبکه پویا در اومد گفت میذاری ببینم آخرش لینچان با کی ازدواج میکنه یا نه؟؟؟؟؟
.
.
بعد چند دقیقه دراومد گفت اههههههه هر فیلمی هم دفه اولش قشنگه....
یعنی من فقط مث منگلا داشتم به این نگاه میکردم..

فرستنده : s@jj@d


%yourghon%
کیا یادشونه:وقتی زنگ مدرسه(آخر)میخورد و موقع رفتن به خونه بود جوری میدویدیم که زندانی حبس ابد(عبد)رو از زندان آزاد کردی.هییییی یادش بخیر

فرستنده : yourghon


خاطرات خنده دار


به مامانم گفتم: مامان منو صبح ساعت 5 بیدارکن میخام برم جایی...
صبح ساعت 9 بیدار شدم دیدم ی نامه کنارمه نوشته:
عزیزم خیلی ناز خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم ببخشید...
خدایا مادرای ما چقد فرشتن...بزن لایکو به افتخاره همه ی این فرشته ها

فرستنده : Mehran & A


عاغا یه بار ما ابتدایی بودیم،یه مجله رشد داشتیم،دهه هفتادیا یادشونه!یه صفحه ش درموردفواید پوست سیب بود،نوشته بود اگر مهمانان شما پوست سیب رانمیخورند ناراحت نشین!خودتون برین پوستاشو جداکنین بخورین!
ینی تواون لحظه حس بز بودن بهمون دست میداد!
شمام ازینا داشتین آیا؟؟؟
حالا جالب اونجاس یکی از بچه هارفته بود پوست سیبای مهمونارو جدا کرده بود عین گاو خورده بودشون!
مجله رشد:))
گاو وبز:(((
دوستم:|

فرستنده : Pumuckl


اهرام ثلاثه تو حلقش اگه دروغ بگم .
اجباری مرخصی داده بودن با رفیقم برمیگشتم . تو کوپه بغیر ما یه پسره هم بود قیافش داد میزد که خیلی ساده است . وصتای راه ازمون پرسید داشجوئید گفتم کاش دانشجو بودیم گفت اینجا کار میکنید . گفتم کاش کار میکردیم . گفت پس امدید مسافرت . نه 
گفتم یه جایی بودیم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . این بدبخت فکر کرد ما تو شهر اینا زندانی بودیم نکه کچل هم بودیم . منم به کی قسم اصلا خوشم نمیاد کسی رو دست بندازم ولی میدونید شرایطش پیش اومد . خلاصه . گفت جرمتون چی بود .گفتم . میگفتن قتل ولی بعدن فهمیدن که درست نیست ولمون کردن 4 ساله . به جان خودم اصلا دست خودم نبود بعد گفتن اینا سرمو شبیه این قاتلا بدجوری خاروندم لحن صدا هم که خو بخود عوض شده بود گفتم اونجا هر چی هم بلد نبودیم یاد گرفتیم . شب شد خواستیم بخوابیم دیدم پسره نمی خوابه گفتم خوابت نمیاد گفت نه . گفتم میدونم از چی میترسی پسره شده بود عین لبو خلاصه تا من رسیدم و پیاده شدم طفلک پلک رو هم نذاشت ( خدایا خداوندا ما رو ببخش )

فرستنده : hamid


تو اتاق عمل دکتره اومد منو دست بندازه
گفت شما دانشگاه هاوایی درس میخونید؟(حالا فهمیدین من هم کار میکنم هم درس میخووونم؟کم کم دارم از دنیا محو میشم)
منم گفتم نه من دانشگاه زمینی درس میخونم:-)))
ینی هنگ کرداااا
کلی بخاطر حاضر جوابیم تحسینم کرد وبهم دکترای افتخاری داد
ینی دیگه لازم نیست دزس بخونم:-))))))

فرستنده : surgery


تو برنامه تلویزیون حسین رفیعی از یه گودزیلا میپرسه شغلت چیه؟
میگه دکتر!!!!!!!!!!!! :- /
میپرسه دکتر چی؟
میگه دکتر حیوانات :-)
بعد رفیعی میپرسه : مثلا چه حیوونایی؟!!
گودزیلا میگه: حیوونایی که شبیه شمان!!!!!!!!!!!!
یعنی مجری رفت تو افق و عمود و... محو شد
حاضر جوابیش تو پانکراس همه!!!!!!!!!!

فرستنده : surgery


آشپزخونمونو دارن تعمیر میکنن،یخچالو آوردن تو اتاق من...
نمیدونید چه حالی میده =)

فرستنده : S*M*D


یه روزداداشم میخواست آب داغ بریزه مامانم گفت حسام جان میریزیش یه بسم الله بگوآب روجنانریزه داداشم گفت مامان زیاد خرافاتی هستی جن کجا بودخلاصه شب بودو رفتیم بخوابیم هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که جیغ داداشم بلندشدرفتیم تواتاقش میگم چی شده میگه نمیدونم همش یکی منو گازمیگیره مامانم گفت دیدی بهت گفتم مسخره کردی خلاصه تا صب چندبارجیغ کشیدماهم ازترس نتونستیم بخوابیم صب رفتم تواتاقش دیدم زل زده به دیواریهوخندیدمنم همش داشتم صلوات میدادم فکرکردم جن اونوگرفته دیدم یه سوسک تودستشه تازه فهمیدیم اون سوسکه رفته توشلوارشواینم هروقت تکون میخورده سوسکه گازش میگرفته.

فرستنده : love after dead


یه کلیپ رو گوشیم بودکه دختره گیتار میزدو میخوند. برا پدر بزرگم گذاشتمش سه سوته میونشون با مادربزرگم ریخت بهم! حرفاشونو:(-پ: زن تو بلدی مث این بخونی گیتار بزنی؟! -م: مجبور بودی اومدی خاسگاریم؟ اونو میگرفتی. -پ:خودت پیغام پسغام فرستادی! -م: من!! تو نبودی ناله و خواهش میکردی؟ -پ: به فلانی گفته بودی عاشقم شدی خودت.....).. مام اگه ابلیس نباشیم پس حتماً یه پا گودزیلاییم خدا بخیر کنه. برم آشتیشون بدم!

فرستنده : mmlmml777


با نامزدم قرار گذاشتم نهارو توی پارک بخوریم. مدل موهامو عوض کردمو صاف زدم کنار. تا دید منو گفت مث سیگاریا شدی! اونروز اصن نفهمیدم چی کوفت کردمو چی گفتمو خلاصه اعصابم قهوه ای شد. آخه نقد و انتقاد به این سراحت!؟ (صراحت؟ ثراحت؟ 3راحت؟)

فرستنده : mmlmml777


با پسرخالم قدم میزدم. گفتش اونو میشناسی؟ ناظم دبیرستانمون بود خیلی با من دوسته همیشه سلام علیک داریم و این حرفا. منم فقط گفتم میشناسمش. رسیدیم به آقای ناظم سلام کردیم. ناظمه به اسم کوچیک منو صدام کرد و کلی منو تحویل گرفت. اصن یه نیگام به پسرخالم ننداخت!

منو میگی:))  

پسرخالم : 00

فرستنده : mmlmml777


ســر کلاس نیشـسـته بـودیــم استــاد هــم یـه خــانووم کــم سـن وســال بــود :دی
منــم همیـشـه عـادت داشتــم ســر کــلاسش هــر هفتــه یــه نیــم ســاعــت بــرم بیــرون !!!
یــه جلســه کـه اومــد درســو شــروع کنــه دیــد مــاژیــک نــداره بــه یکـی از بچــه هــا گفــ بــره بیــاره
مـن : اســتاد مــن دارم بــدم خــدمتــتون ؟؟؟؟
استـاد :مـمــنون میشـــم :)
دادمـش
یـه پنــج دیقـه گذشتــ گفتــم استـاد اجازه هســت بـریــم بیـــرون؟؟ تـو همیـن حیــن کــه بلنــد شـــده بــودم بــرم 
استـاد :نخیــــــــر کجـا؟!!! بشیــن ســرجاتـــ :|
منــم نامــردی نکــردم گفتـــم پــَس مــاژیکــمـــو بــده :( 
کلاس رفــ رو هــــوا ینــــی =))

فرستنده : shey2nak


شمــــاره دوستمو فکـــ کنــــم اشتبــ گــــرفتــــم یـــه دختـــــره برش داشتـــ
مـــن: سلامـــ بخشیــــید همــــراه مـَــمـَــد نیس مگـــه ؟؟؟
ــــ مـَـمـَــد؟؟؟؟ نــــه مَــمـَــد کیـــه؟؟؟؟
هیچـــی دیگـــه فــمیدمــ اشتبـــ گـــرفتـــم شـــروع کـــردم بــا دختـــره تیکــ زدن :)
مــن : خودتــ خوبـــــی ؟؟؟؟ چــــه خبـــــرا ؟؟؟؟
ـــ عـــاقـــا مــــن شمارو میشناســــم ؟؟؟؟ کــــیی؟؟؟
مـــن : مــــنم دیگـــه امــــرو بتـــ شمــــاره دادمــ برداشتــــی ها :) شناختــــی؟؟؟؟
ـــ عـــه آره آره :) خوبــــی؟؟؟
ینــــــی اشکــ شوق تو چشمــــام حلقـــه زد از خودمـــ شاسکولتــــرم وجــــود داره!!! 
حالا خنـــــدمم گــرفتــه بود در حــد چـــی؟؟؟ :)
((خووو دختــــره خنگـــ اگــه من شماره دادمتــ پـــَ شمـــاره تورو از کوجــــا دارم دیغـــن؟؟؟))
کلـــی باهــم حـــرفــ زدیـــم آخــــر ســر برگشتــه میگــه : اگــه تو تــل دادی پــَ شمــاره منـــو ا کجـــا آوردی؟؟؟؟
ینـــی اینبــار نتــونستـم کنتــرل کنــم خودمـــو گوشیمــو گاز زدمـ از شــدتــ خوشالــی 
بعــد میـــگین تحـــریمــا اثــر نکــرده =)) 

فرستنده : shey2nak


* قشنگترین سوتی عمرم: به نقل از یکی از دوستان*
رفتیم توصالن (سالن, ثالن) والیوال .
صحبت این شد که هرکی چه ماشینی داره؟ یکی از والیبالیستها که اومد مثلن خیلی شیک و باکلاس بگه چه ماشینی داره ییهویی جو میگیرتش بجای206سفید میگه سفید شیش 200!!!!!خخخخخخ
حالا حظار تو سالن هر کدوم واسه خودشون یه گوشه هلیکوپتری میزدن!!!
حضار(^_^)
اون بنده خدا(@_@) 
و بعد از این ماجرا هیش کس اونو دیگه ندیده! خخخخخخخخ فک کنم خود کشی کرده!!!

فرستنده : جوپاری


رفتم کنکور ارشد بدم قبل اینکه سوالارو بدن یه برگه نظر سنجــــــــــــی !!!! هم گذاشتم نیم ساعتم مهلت جواب دادن !!!!! یه ساعت مارو الاف کردن بماند سوالای نظر سنجی جالبه !! یه سوالش این بود شغلتان چیه؟1.شاغل در اداره دولتی 2.شاغل دراداره خصوصی 3.شغل آزاد 4.بیکار یا دانشجو
یعنی آخرشه بیکار با دانشجو هیچ توفیرررری نیکنه؟؟؟
هی روزگااااااااااار.......

فرستنده : ریکا بابلی


نصیحت های مامانم ازکودکی به من:1.دروغ نگم 2.غیبت نکنم3. تهمت نزنم 4.با پدرم شوخی نکنم(زیرا من را بدجور تنبیه بدنی میکند)5.نمازمو اول وقت بخونم6.به مردم متلک نندازم7.وهزار نصیحت بهلول ولقمان وسعدی وهیتلرودیگر عرفا که حضور ذهن ندارم
منم میگفتم:اینا که همش آسونه سه سوته یاد میگیرم
در روزی از روزها سرم پایین وحواسم نبود از خیابانی میگذشتم.خواستم برم کوچه کناری که خوردم به دخترک تخم مرغ به دستی.آغا کل کارتن تخم مرغ ها خورد زمین وشکست.منم که هل شده بودم نمیدونستم کدوم یکی از نصیحتای مامانو عملی کنم.
گفتم:سلام.حالتون خوبه؟ببخشید حواستون نیست؟دارین کجا میرین!؟(عین طلبکارا)سرمو انداختم پایین رفتم خونمون.
تا شب عذاب وجدان منوخورد.بالاخره به مامانم قضیه رو گفتم.وبا مامانم به سختی خونه ی دخترک رو پیدا کردیم برای حلالیت وجبران مافات# ینی همچین آدم ظالمی مث من پیدا میشه؟#

فرستنده : Mohamad.Mahdi






javahermarket