Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


بچه که بودم خیلی شر و شور بودم از اینائی بودم که همیشه دماغشون آویزون بود و یه جا بند نمیشدن
از چیزی ام که بدم میومد حموم کردن بود خلاصه هفته ای یه بار منو گیر مینداختن که باید بری حموم
آقا چشمتون روز بد نبینه این مامان ما انقدر منو کتک میزد انقدر منو کتک میزد که حد نداشت همشم تیکه کلامش این بود هر چقدر بشورمت فردا همون آشه همون کاسه !!! یعنی یا لیف انقدر محکم میشست ما رو که انگار یه لایه از پوستمون رو برمیداشت.
ولی با همه این سختی ها یه لذتی ام داشت اونم اینکه ما دست به سیاه و سفید نمیزدیم حتی لباس درآوردن و پوشیدنم بعهده مادم بود.
حالا باید کلی التماس خانونم ام بکنم که زن پاشو بیا یه دقیقه پشتم و لیف بکش !!
واقعن راست گفتن رفیق بیکلک، باحال، توپ، مشتی،عشقی،بی ریا و ... خلاصه رفیق همه چی تموم "‌ مادر "

فرستنده : poshte koohi



توی سایت یه مطلبی خوندم کلی حال کردم باهاش همونی که توی مترو مجله میخونده بعد میخواسته بره صفحه بعد از همه سوال کرده بود !
راستش منم همیشه روزنامه ورزشی میخرم برگشتنی از سر کار توی مترو میخونم.یه روز چند تا صفحه خونده بودم بعد دیدم همه محو خوندن هستن گفتم بذار منم یه لحاظ خوشی رو برای خودم رقم بزنم 
خلاصه اینکه برگشتم گفتم همه خوندن میخوام برم صفحه بعد !!!
چشمتون روز بد نبینه کلی بد و بیراه گفتن بهم(!)حتی یکیشون نزدیک بود بیاد منو بزنه میگفت چقدر سریع میخونی از اولش همش و نصفه و نیمه خونده هیچی نفهمیدم!!!!!!!!!
هیچی دیگه کلی عذر خواهی کردم ازشون بعد یکی امومد جلو روزنامه رو گرفت گفت صفحه بعد رو خودت بخون بقیه صفحه های قبلی ام بده ما بخونیم

فرستنده : poshte koohi



تو دوران مهد کودک چون من یه چند ماهی از بچه های دیگه بزرگ تر بودم هوش و حواسم بیشتر کار میکرد برای همین تو تغذیه بقیه بچه ها نقش فعالی داشتم هر روز صبح چند تا مگس چاقو چله براشون شکار میردم و با صبحانشون بخوردشون میدادم فکر میکردم زودتر بزرگ میشن!!!!

فرستنده : محمد از رفسنجان


چند روز پیش 3 تا از بچه های کلاسمون کنفراس داشتن( باید گروهی باشه) در مورد همراه اول رفتن تحقیق کردن، دختر اولی رفت ارائه کرد گفت استاد من تموم حالا دوستم بقیشو میگه....
منم یه دفعه گفتم " همراه اول " شما رو به دیدن ادامه کنفراس دعوت مینماید.
کلاس منفجر شد، استادم گفت وهاب پاشو برو بیرون تا کنفراس تموم شه..

فرستنده : My heart broken*Vahab



کنـکــور داشــتم!!!! حــوزه مــن هــم تهــران بــود,
صبــح زود پــا شــدم رفتــم بــه سمــتِ حــوزه ,
رسیــدم اونـــجا بــر خــلاف انتــظارم کـــه قاعــدتاَ حــوزه کنـــکور بــایــد خیلـــى شــلوغ بــاشــه و ایــنا ولـــى پرنــده هـــم پــر نمــیزد !
خلاصـــه همیـــنطــورى بــا تعــجب داخــل ســالــن شـــدم دیــدم چقــدر همـــه چــى مــرتب ، همــه چـــى آروم و خـــوبه ! یــه گوشــه هــم کیــف هــا رو تحــویل میگـــیرن شمــاره میـــدن ! منــم کیفــمو دادم که شمــاره بگــیرم دیــدم یه دختر سانتـــی مانتال کنــار مــن ایســتاده همــین طور زل زده بــه مــن 
منو میگویى؟؟؟؟ 
با یــه لبخنــد ژکــونـد گفتـــم سلام 
صبــح بخـــیر ،
یه دفــعه دهنــشو بــاز کــرد یــه ســرى صــداهــاى عجیـــب غــریب از خــودش
در اورد و رفـــــــت
این چرا همچـــین کرد؟! اى خــووودا اینـــجا کجــاست؟ 
خــواب مــى بینــم؟ نکنــه از شــدت اســترس کنــکور مــــــردم ؟؟؟
خلاصه همیــن طــورکــه با خــودم فکــ میکـــردم رفــتم به سمــتِ کلاســـى کــه بایــد مــىشســتم ،
تو راه مـیــدیــدَم اى بــابــا یکــى کجــه ، یکــى خلِه ، یکـــى رو ویبره ســت یعـــنى
احســاس داشـــتم در حد الیـــس در ســرزمین عجــایــب!،
اى بابا ببــین طفلکــى ها 
اینــقدر درس خونــدن به ایــن روز افتــادنــا ، یــا اینــکه من اینقــدر درس خـونــدم توهـــم زدم ، 
خلاصه رفتم ســر کــلاس نیشــستم دیـــدم اون دخــتر سانتـــی مانتال هــم اونجــاســت!! ، 
یه خــرده گذشــت بلندگو اعلام کردن که صلوات بفرستین 
شروع کردم بلند صلوااااااات ...
که دیدم کسى صلوات نمى فرسته فقط منم ! 
بــابــا ســـر صبحـــى قبل امتــحان نکنـــین از ایــن کــارا با مــن آخــه ! یه دفــعه ی اون آقـــاهه که اخبار ناشنوایان میگه اومـــد تــو کــلاس !!!
شروع کرد به زبـــون اشـــاره یه ســـرى حرکــت ها کرد
تــازه دوزاریم افــتاد کــه بــابــا اون موقــع کــه فـــرم پر میکـــردم واســـه کنکـــور همــین جــورى قســمت عــلولیــت زدم کــم شــنوا ،
واســـه همیــن افــتادم حــوزه معــلولیــن
اینجـــام قسمــت ناشــنوایانه 
هـه!!!
اون دختر هــم کــر و لال بنــده خدا :

فرستنده : Shey2nak



از تفریحات سالم ما دهه شصتی ها این بود که دستمونو با آب خیس میکردیم، میپاشیدیم رو بخاری نفتی
تییییسسسسس صدا میداد
خر کیف میشدیم

فرستنده : arad



ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺗﻮﻑ ﻻﺯﻡ ﺟﻬﺖ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﻥ ﻋﮑﺲ ﺁﺩﺍﻣﺲ
ﺧﺮﺳﯽ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭ ﯾﻪ ﻣﺒﺤﺚ ﻓﻮﻕ ﺗﺨﺼﺼﯿﻪ
ﺍﮔﻪ ﮐﻢ ﺗﻮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﻋﮑﺴﺶ ﺧﻮﺏ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺩ ,ﺍﮔﻪ ﺯﯾﺎﺩ
ﺗﻮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﻋﮑﺲ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﻗﺎﻃﯽ ﭘﺎﻃﯽ ﻣﯿﺸﻪ

فرستنده : ho_boyes



پست ویژه fesgheli با نون اضافه:
آقا ما پارسال بهار دسته جمعی...
آقایووووون آقایووووون
من که نمیخام بخونم که!
آره ما پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم خونه خاله!
چهار تا گودزیلا داشتن! چهااار تا ! چهااااارتاااا !
هیچی دیگه اصرار داشتن من باهاشون بازی کنم منم مجبور شدم قبول کنم!
آقا چشمتون روز بد نبینه منو بردن تو یه اتاق دیگه!
با لحن بچگونه(و با کلی دلهره) گفتم بچه ها حالا چی بازی کنیم؟
آقا نفری یه چوب برداشتن یکیشون اخماشو داد تو هم،صداشو کلفت کرد و گفت من جومونگم و این سه تا برادران قسم خورده ی من!
تو تسو هستی از خودت دفاع کن!
آقا تا میتونستن زدن ما رو !
( واااااای که اگه الان دستم بهشون برسه سر چهارتاشون رو به عنوان پیشکش میفرستم واسه امپراطوری چانگ،گروه دامون هم مینابودم)

فرستنده : Fesgheli



پست خاص fesgheli:
آقا کنار بابا و داداش کوچیکه(دهه هشتادی) نشسته بودم،اینا داشتن میوه میخوردن من حواسم به تی وی بود داشتم تام و جری میدیدم(20سالمه) تو یه صحنه موشه با یه چکش بزرگ زد تو سر گربه هه،آقا منم محکم زدم زیر خنده طوریکه همه از ترس نیم متر پریدن هوا!
آقا بابام سرم داد کشید از سن و سالت خجالت بکش مرتیکه لندهور!
سرمو برگردوندم دیدم داره غضبناک نیگام میکنه!
تو همین حال داش کوچیکه که خیلی محترمانه کنار بابا نشسته بود و داشت سیب پوست میکند سرشو آورد بالا یه نگاه به من انداخت یه خورده نوچ نوچ کرد دوباره مشغول پوست کندن شد و یه دونه هعععععی گفت و سرشو مفهومی تکون تکون داد!
بعد سیبی که پوست کند رو داد دست بابام که همچنان داشت غضبناک نیگام میکرد!
بعدش به بابام گفت: بابا جون خودتو ناراحت نکن قربونت برم واسه قلبت خوب نیست!
بیا بگیر واست سیب پوست کندم!
آقا غلط نکنم چشم این گودزیلا به سهم الارث منه!
(اگه خوب بود لایک یادت نره!)

فرستنده : Fesgheli



دیشب داشتم پرتقال میخوردم مامانم گفت شب پرتقال نخور خوابت آشفته میشه . منم نشنیده گرفتم تا ملوکول آخرش رو نفله کردم.شب خوابیدم (خواب که چه عرض کنم یه حالتیی بین خواب و بیداری که حتما همتون تجربه کردین ) تو خواب یه دفعه پیرزنه پرید ماچم کرد!!!!!!یعنی معنی واقعی حرف مادرم رو اونجا بود فهمیدم ( لامصب چه ماچ آب داری هم کرد )
رفتم تو یه کتاب خوندم دیدم نوشته خواب تو این روش برعکس جواب میده (حالا نمیدونم یه دختر خوشگل ماچم میکنه یا یه پیرمرد سیبیلو ! ).
نتیجه اخلاقی : به حرف مادرتون گوش بدید !

فرستنده : reza1372



بچه که بودم آبگوشت دوست نداشتم!
یه بار مامانم بغلم کرد بردم پای گاز گفت:
بو کن ببین چه بوی خوبی داره! مزه شم همینقدر خوشمزس...!
منم از فرصت استفاده کردم تف کردم توش..!:|
یه همچین بچه ی گندی بودم من :|

فرستنده : رضاs200



رفته بودیم خونه خواهرمینا ... 
بد نشسته بودم داشتم TV نگاه میکردم 
اون دخترش اومد ی دونه شکلات داد!
گفتم: مرسی عزیزم از کجا اوردی اینو؟ 
گفت : افتاده بود زمین گفتم اگه همینجا باشه مورچه ها میخورن ..! 
ای خدااااااااااااا!!!! |:|:
سر راهیم میدونم :-<

فرستنده : -__мeнrdαd__-



یه روز منتظر سرویس دانشگاه بودم و یه لوله مقوا و یه خط کش 80 هم زیر بغلم بود و توی اون دستم هم کیفیم بود,وقتی اتوبوس اومد,خیلی اتوبوس شلوغ بود,هنگام ورود پام رفت روی پای یکی از بچه ها,طرف داد زد آآآآخ...منم یهو برگشتم و خط کش و لوله مقواها شتلق خورد به کله ی مبارک پشت سریم,هول شدم سریع چرخیدم سر جام,دوباره خط کش و لوله مقواهه خورد سر اونی که پام گذاشته بودم روی پاش,خلاصه اوضاعی بود....ما هم سرمون پایین و تا دانشگاه قرمز و بنفش و زرد و سبز شدیم.....

فرستنده : vahid Arch



دختر عمم ۸ سالشه اومدن خونمون،
در رابطه با تهیه کننده مستندهای نشنال ژئوگرافیک صحبت میکرد …
من تا ۱۵ سالگی جلو پنکه صدای اورنگوتان در میاوردم و اطرافیانم تشویقم میکردن !

فرستنده : omid



یادش بــخــیـــر ...
سر کلاس تند تند بچه هارو میشمردیم که ببینیم کدوم پاراگراف از درس به ما میوفته بخونیم
بعد اونو کلی تمرین می کردیم !!!

فرستنده : saeed.h



خاطرات خنده دار


دیــــــــــــــــروز پیش دوســــــــــــتام نشسته بـودم.
داشتم براشــــــــون میگفتم که آره یــــــــــه سایت هست به اسم خوش خنده ( تبلیغ کردم برات ) که اونجــــــا همه سوتــــــی و خـــاطرات خنده دارشـــون رو مینویـــسن.

دوستــــم گفــت مثلا چه جور سوتـــی هایــی؟ :-o
به خــــدا هنـــوز حرفش تمـــوم نشده بود. این پســر همسایه از جلـــومون رد شــد.با مغــــز رف تو جدول کنار خیابون دستاشـــم توی جیبش بود.بیچاره نمیتونست تکون بخوره.:-o
ما که داشــــتیم زمین رو گاز میگرفتـــیم از خنده.:)))))))
کنترلـــم رو از دســـت دادم. به پشــــت افتادم رو آسفالـــت :))))
دوستام داشـــتن تو سر خودشون میـــزدن.همونجـــوری که افـــقی بودم. پیـــش خودم گفتم چـــرا اینقدر بدشـــانشم؟؟؟؟ که سرویـــس دختـــرا از راه رسید.:-O
اونجـــآ بود که به عمــــق بدشانســـیم پــی بردم.
همه چشماشون در این حد (0ا0) (0ا0)..حســـآبی ضایـــع شدیــم.:(((((خلاصه با یــه حرکت حرفه ایــی توی نیـــم ثانیه بلـــند شدم ( اره جون خودت. 4 نفر به زور بلندت کردن)
رفـتــیم دیدیم این پســره بیچاره هنوز توی جـــدول افقی خوابــیده.:))))))
نمیدونم چیه ما داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:)))))))))))

فرستنده : stranger.O831


چند سال پیش یه بار که خاستم سوار اتوبوس خطی بشم دیدم رانندش از اقواممونه 
ما رو میگی سینه سپر رفتم جلو کنار راننده نشستم 
وای نمدونین گرفتن بلیت ها و پاره کردنشون چه عجیب حسی میداد
اتوبوس سر کوچمون که رسید گفتم همینجا پیاده میشم 
اونم نامردی نکردو کامل وای نستاد و فقط یکم سرعتشو کم کرد و گفت بسلامت
آقا چشتون روز بد نبینه تا پامو گذاشتم زمین چنان زمین خوردمدی که به عمر گرانبهای خود چنین چیزی ندیده بودمدی 
یه لحظه سرمو برگردوندم سمت اتوبوس تا ببینم کسی میاد کمکم کنه دیدم همه از پشت اون شیشه های کثیف اتوبوس دارن کرکر میخندن بهم
الآن که چند سال میگذره از اون قضیه هنوز میترسم سوار اتوبوس شم

فرستنده : hamid fan


پشت ویترین لباس فروشی داشتم لباسا رو نگاه میکردم ، یه شلوار لی به چشمم خوشگل اومد رفتم تو تا قیمت بگیرم....
من : سلام ببخشید اون شلوارلی سورمه ایه چنده ؟
فروشنده : کدوم شلوار ؟
من : همون که تن مانکنه
فروشنده : کدوم مانکن ؟ :o
من : بابا همین سمت راستیه دیگه ، یه لحظه تشریف بیار نشونت بدم...
آقا خدا هیشکی رو اینجوری ضایع نکنه ، اشتباهی رفته بودم تو کفش فروشی :( 
مغازه هارو انقد به هم میچسبونن که آدم قاطی میکنه خو 
حالا منه خنگو بگو متوجه نشدم تو مغازه پر از جعبه ی کفشه! :)

فرستنده : Hermit


قبــــــلا گفتم رو یخچـــالمــون برگــــه چسبوندیم سوتــــی های بچـــه ها رو مینویسیـــم! ادامشـــه:
شینیـــری.........................شیریــــنی
غَرنامــــه بـَـذایی................برنامــــه غـــذایی
پیــــازٍسَــــر ......................پیاز مـــــــو
محمــــود احمـــدوند.............مهــــــدی احمــــدوند
ملاء عمومـــــــی.................ملاء عام
ممکــــــن داره....................امکــــان داره
پـــــوستٍ کفـــش................جعـــبه کفش
عکـــــس شناسنامـــه دار.............شناسنـــامه عکس دار
مٌچ پـــام درد میکنه نمیتونـــم قنـــوت برم!!!!
بنده اٌتاقـــی تو خٌدامـــونـــه........ بنده خدایی تو اتاقمونـــــه
مخـــاطبـــان.............مخاطبین
چنـــدهـــاسال.............چندین ســـال
خالابـــودگی.................خواب الودگــــی
سٌـــــسٍ پٌرٍ مایونز...........سالادٍ پٌر ســس
استانٍ شیـــراز..............استانٍ فـــارس
بٍیتٍ اولٍ مصــــراع..............مصــــراعٍ اولٍ بیت
خَنــــّیدی لایک کــــن

فرستنده : ferfere


کلاس سوم دبستان مدرسه علی اکبر بودم زنگ علوم ساعت 14:30 (هوش رو حال کنید) معلم داشت درس میداد یکی از بچه ها بلند شد گفت اجازه بریم دستشویی معلم ما هم عادتی داشت نمیزاشت کسی بره از کلاس بیرون
خلاصه این همکلاسی ما 3 بار اجازه گرفت ولی معلم نزاشت یه چند دقیقه گذشت دیدم مثله قرقی از سر جاش پرید به سمت در کلاس حرکت کرد معلم گفت ههههههههههههههههههههههههههههههووووووووووووووووش کجاا دیدم توجه نکرد به راه خودش ادامه داد اخرین چیزی که یادمه این بود یک چیز قهوی رنگ متمایل به سبز کمرنگ(:دی) از پاچه شلوارش افتاد زمین و دیگر هیچ:D
(دیالوگ معلم با دانش اموز نگون بخت:D )
معلم : چه کار کردی بچه
دانش اموز: به خدا من بی تقصیرم
معلم: این چیهههههههههههه!!!
دانش اموز: ...!!! سکوت بغض
معلم: برو بیرون خفه شدیم
دانش اموز:گریه؟؟؟!!!
معلم : برید خاک بیارید ، پنجره ها رو باز کنید
بچه ها: چشممممممممممممممممممممممممم 
همه تو حیاط بودیم دنبال خاک مگه گیر میومد رفتیم بیرون مدرسه
اصلا اوضایی بود بیا و ببین
پسره هم شبیه پنگوئن از مدرسه به سمت خونه شون رفت شلوار عوض کنه
از اون روز معلم دیگه هر کی دستشویی داشت میزاشت بره 
واقعا باید اینجوری متنبه بشن معلم های عزیز:D

فرستنده : Shik 0 P!k


اطراف میکنم دبستان که بودم
همیشه زنگ اخر دیر از کلاس میومدم بیرون
بعدش زیر میزها رو نگاه میکردم همیشه چیزا جالبی گیرم میومد
خودکار،مداد هر چی بگی گچ ها رو هم جمع میکردم:D میبردم باهشون رو درو دیوار مردم یادگاری مینوشتم....
البته بگم قسمت ,وسایل گمشدها نداشت دبستانمون وگرنه من تحویل میدادم .. گفته باشممممممم:D
من چنین ادم فداکاری هستم 

فرستنده : Shik 0 P!k


اعتراف می کنم یه روز بدون ماشین رفته بودم سر کار، ولی سوییچ ماشین توی دسته کلیدم بود. برگشتنی وقتی از اتوبوس پیاده شدم برگشتم در اتوبوس رو قفل کنم!

فرستنده : همایون


یه مدت پیش قرار شد با داییم بریم سر خاک دوست داییم که من هم می شناختمش. داییم یه بطری آب پر کرد گذاشت تو صندوق ماشین که قبر مرحوم رو بشوییم. وقتی رسیدیم دیدیم خانواده مرحوم سر خاکش نشسته اند، شمع روشن کرده اند و گریه می کنند. من هم جوگیر شدم، رفتم بطری رو از توی ماشین آوردم، درش رو باز کردم و ریختم روی قبر، که یهو یه آتیش بلند شد! همه فرار کردند و خانم ها جیغ می کشیدند! هر چی بطری رو خالی کردم رو آتیش که خاموشش کنم، بیشتر گر می گرفت! تقصیر داییم بود که نگفت کدوم بطری آبه، کدوم یکی بنزین!

فرستنده : همایون


تو تاکسی رفتم بگم آقا خیلی ممنون، پیاده می شم، بلند گفتم: "آقا خیلی پیاده می شم!"

فرستنده : همایون


آقا ما یه عمری مگس و زنبورو گنجیشک و...رو مسخره می کردیم، که میان خودشونو می کوبونن به شیشه، می خوان از توش رد شن.
که از قضا روزی روزگاری، همین چند روز پیش با دوستم رفتیم تو یه مغازه، فروشنده یه پسر جوون بود، دوستم خیلی شیک و با کلاس اول یه دور کل جنسای مغازه رو قیمت کرد، همینجوری سرگرم تعریف بود که این خوبه،اون یکی فلان عیبو داره. رفت گوشه مغازه فکر کردم داره میره جنسای اونورو ببینه ،یه دفعه شتررق رفت توشیشه ، بععععععله درو عوضی دیده بود بعد هول شده ،اومده این طرف تر یه دسته رو گرفته به زور میکشه فکر کرده دستگیره دره؛ هیچی دیگه منو می گید واقعا آبروداری کردم نترکیدم از خنده همون جا، به زور جلوی خودمو گرفتم، اشاره کردم که بیا در اینجاست، اونم سرش پایین،بدو بدو زد بیرون، اومدم بیرون دیدم متواری شده، ته یه هفته هم قیافشو شطرنجی کرده بودیم کسی نشناستش

فرستنده : NiSh+KhAnD


داشـتم رانـندگـی میـکــردم . جلـوی مـن یـه بـی ام دابلـیـو بـود و جـلـوی اونــم یـه پـراید
ترافیـک بـود . 2تـا دخـتـرم وایـســاده بــودن کـنار خیـابـون 
پـرایـد رد شــد آنـچـنان اخـم و قیـافـه شــاکـی بـه خـودشــون گـرفـتـن کـه بـیـا و ببـیـن 
بــی ام دابلـیو رد شـد نیـش شــون 1 متـر باز شــد . مـن نفـهمـیدم یـه لحـظـه مـثل آفتاب پرسـت رنـگ لپشـونم قـرمز شـد . 
پســره رفـت و مـن کـه رسـیدم (پرشـیا) هـمـه چـیـز برگـشــت ســر جـای اول و دو باره اخــم شــاکــیانه 
چــی بـگـه آدم آخــــــه ؟ 
انـگـار مـن گـفـتـم کـه اون بـی ام دابلـیو محــلشــون نــده ... !
یـا انـگار مــن و اون پــرایــد ســرطــان داریــم یــا گــدایـیـم چـسـبیـدیـم کـه اونا یـه فـال حـافـظ ازمــون بخــرن ، یـا انـگــار آدم کــشـتــیم .... 
بــی ام دابلـیو نـداریم جـاش یـه تـیپـو چـهـره جــذاب داریــم
هــرچــن فکـ کـنـم دیگــه مهــم فـقــط پــوووولـه پــول :|

فرستنده : Shey2nak


تو آزمایشگاه دانشگاهمون (آراه خواستم بگم دانشگاهمون آزمایشگاه داره) میخاستم یه لوله آزمایشو بشورم به دوستم گفتم بره الکل بیاره
آقا چشتون روز بعد نبینه دست کردم توش داشتم با دست خالی شیشه رو میشستم یه مرتبه یکی از دوستام گفت نمیدونم چرا روش دستی نوشتن اسید غلیظ مراقب باشید
هیچی دیگه خودتون تصور کنید عکس العمل منو بعد این جمله
یعنی خدا بهم رحم کرد تاریخ مصرفش گذشته بود و الا من الان چطوری این همه چرت و پرت مینوشتم

فرستنده : حسین


سر کلاس شیمی بودیم استاد اومد بهم گفت برو این شکلو بکش تا من بیام روش توضیح بدم.منم که اصلا اون روز از صبح گیج میزدم شروع کردم به کشیدن شکل ولی همش تو این فکر بودم که واسه چی اینقد کشیدنش واسم سخته.اقا شکلو تا نصف کشیده بودم که یهو یادم اومد من اصلا چپ دست نیستم.هیچی دیگه ادامه شکلو مثل یه مرد تا تهش با دست راستم کشیدم
حالا قیافه استاد و بچه ها بعد اینکه کارم تموم شد:
استاد:ااا
بچه ها:)))))))

فرستنده : poltergeist


یه روز که تو کلاس نشسته بودیم معلم یه مطلبیو گفت بعد یکی از دوستام یه تیکه خنده دار در مورد اون مطلب گفت ما هم زدیم زیر خنده.معلمم که خواست کم نیاره گفت یه حرفم از مادر زن عروس.ماهم ایندفعه کلی از دوستم خندیدیم که یهو دوستم گفت بچه ها معلم میگه مادر زن عروس و ماهم که تازه مطلبو گرفته بودیم کلاسو از خنده ترکوندیم
مارو میگی)))))
معلم<<<<<<
مادر زن عروس||||||||||

فرستنده : آرش



یادمه بچه بودم خیلی شر بودم البته فقط واسه خونوادم ها........
من هر هفته یه دمپایی میگرفتم سر هفته نشده با شیشه پارش میکردم میرفتم میگفتم پاره شد و بعد یه دمپایی مدل جدید با عکس سوباسا میگرفتم.
آقا من همینطور ادامه میدادم مدل های جدید هم اضافه میشد تا اینکه دمپایی لا انگشتی مد شد من دمپایی که 2روز پیش خریده بودم رو گم و گور کردم رفتم خونه به مامانم گفتم من دمپایی لا انگشتی میخوام دمپاییم گم شده.آقا نخرید که هیچ دمپایی ابری رو خیس کرد انقدر منو زد که از حال رفتم..
راستی هنوز تو حسرت دمپایی لاانگشتیم..
چقدر بدبخت بودم من..
دلم واسه خودم میسوزه

فرستنده : vahid vazifeh


خاطرات خنده دار


بچه که بودم یه تلوزیون ١٤ اینچ سیاه سفید داشتیم. بعد از مدتی خدا به حرف من گوش داد و یه شب که ما خونه نبودیم آقا دزده رو فرستاد و ما رو از شر اون تی وی راحت کرد. خلاصه تا یه هفته با برادر و خواهرم میرفتیم خونه همسایه کارتون میدیدیم. تی وی اونا از اون مدل ها بود که شبیه کمد در داشت ( دهه شصتیا یادشونه) از بزرگی تصاویرش خیلی حال میکردم. دعا دعا میکردم تی وی مون پیدا نشه. دعام هم مستجاب شد ولی بعد یه هفته بابام یکی لنگه همون قبلیه یا به عبارتی داغونترش رو خرید. آخه چرااااا؟؟؟؟

فرستنده : alma30


اول راهنمایی بودم یه بار معلمه از کلاس انداختتم بیرون منم واسه اینکهناظمه نبینتم یا پشته بوته ها میشستم یا تو دستشویی بودم دقیقا 5 دقیقه مونده به زنگ تفریح پشت بوته ها دیدتم اومد گفت چیه انداختنت بیرون بیا دفتر تعهد بده زنگ بزنم ولیت بیاد تا تکلیفمو با تو روشن کنم

فرستنده : mahsabanoo


یکی از بجه ها امروز تو دانشگاه میگفت کاش این 21 دسامبر راست باشه تا 72 ساعت شب باشه تا استاد فیزیک (نمیگم غیبتش نشه)نتونه بیاد سر کلاس!!!
اخه برادر من ایقد از دست درس و مشق واستاد خسته شدی که حاضری دنیا نابود بشه ک ی جلسه استاد نیاد؟؟؟؟؟؟؟
نه خو این چیزا رو میبینم که دود میکشم دیگه

فرستنده : ImanPuls


یعنی اینجور که ادم تو فیسبوک میبینه تو ایران دختر با قد زیر 170 و پسر زیر 185 نداریم ماشالا همه بسکتبالستی هستیم واسه خودمون

فرستنده : mahsabanoo


عاغا دیشب رفته بودم خوابگاه دانشجویی پیش همشهریام که مثلا بخونم امروز امتحان میان ترم++c داشتم.از شانس بد من.اینا حرفشون شد در مورد 21 دسامبر هی یکیش میگفت سه شبانه روز شب میشه.به همین پیپم قصم که تنها رفیقمه یکی دیگش میگفت نه سه شبانه شب شبه هرکاریش هم میکردیم مجاب نمیشد!!

فرستنده : ImanPuls


اقا ما یه روز با چند تا دوستامون خیر سرمون تیپ زده بودیم رفتیم کنار 33 پل بگردیم ما هم همه تریپ مهندسی گرفته داشتیم از کنار 33 پل رد میشدیم 
یه دختر بچه بود با مامانش یدفعه 
گفت مامان مامان 
دالتونا رو نگاه کن دالتونا 
اقا چند نفر که اونجا بودن از شدت خنده به دیار باقی شتافتن :)))))))))))))))))))))))))) 
ما هم که تا به حال تو عمرمون این قد ضایع نشده بودیم داشتیم میمردیم از کنف شدن 
دوس داشتم خر خره بچه رو بجوم 
(دیگه درس عبرت شد ما دیگه به ترتیب قد کنار هم راه نریم ) خیر سرمون مهندس مملکتیم

فرستنده : م.ک.ر مهندس مملکت


یه روز برنامه کلاسیمون سخت بود هر سه زنگ امتحان داشتیم بد بچه ها هم به خاطر این که معلم ها نیان سر کلاس نفتالین اورده بودن گذاشته بود زیر میز معلم که بوی گندی داشت همه داشت حالشون به هم میخورد بد معلم هاهم نامردی نکردن اومدن سر کلاس 2 نمره از همه هم کم کردن. فقط کلاس ما اینطوری بود یا شماها هم اینطوری بودین

فرستنده : Arash


یه روز آزمون داشتیم سر کلاس میزدیم به میزو پاهامونم به زمین خلاصه شاد بودیم که یهو دیدیم مدیرمون اومد بالا و خیلی عصبانی یه کم دعوامون کردو بعد گفت صندلیاتونو فاصله بدید که آزمونو شروع کنیم اینم خیلی عصبانی بود و به جا این که سوالا رو بده برگه پاسخ هارو داد به ما که یه دفعه دیدم همه دستشون جلو دماغشونه و میگن سیییییی سیییی! ما هم صداشو در نیاوردیمو شروع کردیم به پر کردن پاسخ نامه که این خرخون کلاسمون پاشد گفت عاقا اینارو اشتباهی دادین!!!
یه بارم که میخاستیم خودمونو نشون بدیم و بگیم ماهم میتونیم دیگه نشد! (یعنی نگذاشت بشه)

فرستنده : mahdi10/30


هیییعیییییییی روزگار 
یادش بخیر قدیما 98 بازی میکردیم
یادمه ی شب جوگیر شدیم با بچه ها تقسیم کار کردیم 
یکی تلویزیون کوچیکشو آورد تو کوچه
من یه سه راه برق از خونه کش رفتم
یکی از بچه های ته مرام م حاضر شد پلی استیشن یکشو بیاره
شبش تا نزدیکیای 3 شب تو کوچه بازی کردیم خعلی حال داد اما فردا شبش هم هر سه مونو باباهامون انداخته بودنمون بیرون تا فرداش تو کوچه از ترس بیدار موندیم
منم جوگیرتر از هم شروع کرده بودم از ارواح صحبت میکردم !!!!!!!!!!!!!
بازم میگم قبلنا خیعلی باحال تر از الان بوده!!!!!!!!!!!!!!!!

فرستنده : zahean radiology


یه روز تو ااتوبوس دانشگاه با اعصاب دااغون رفتم صندلی آخر نشستم بعد هدفون گذاشتم دارم محسن یگانه گوش میدم 
بعد چن لحظه دیدم همه دارن منو بد نیگاه میکنن هدفونو که در آوردم متوجه شدم یکی از دخترای دانشگاه آزادی با افاده تمام اومده به من گفته میشه برید جلو بشینید منم بهش جواب ندادم و اونم ناراحت شده برگشته دانشگاهشون!!!!!!!!!!
کلا ملت اعصاب ندارنا حواستون باشه
در ضمن دیگه هیچوخت تو اتوبوس هدفون نذاشتم
>>>>>>>.......<<<<<<<<

فرستنده : zahean radiology


اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند، ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید

فرستنده : ツ


بابام تعریف میکرد وختی من کوچیک بودم یه باربغلم کرده همون موقع شیرخورده بودم همینطور که دهنشوبازکردکه منوصدابزنه یه پس خوشگل موشگل تودهنش اوردم تازه بابام قورتشون داده!
عهههههههههههههههههه

فرستنده : 2TaL


یه روز با یکی از دوستانم داشتیم از راهرو دانشگاه رد می شدیم که یه خانمی با بچه اش رو دیدیم نمی دونید چه دسته گلی بود این بچه! من که کلی از دیدنش 
ذوق کرده بودم به دوستم گفتم :آخی ! چه بچه نازی بزنم به تخته!!! و برای بیمه کردن با تمام قوا زدم به تخته. اما چه تخته ای!!!!!! تخته مزبور در یک کلاس بود.!! بعد از انجام کار تازه یادم افتاد از پنجره به داخل کلاس نگاه کنم. که دیدم کلاس حاوی یک عدد استاد و چهل و اندی دانشجوست که بعد از این حرکت چشماشون به در دوخته شده.

فرستنده : ツ


یکی از فانتزیهام اینه که مسئول گرفتن امتحان گواهینامه بشم بعد اون استاد نامردی که سه بار من رو انداخت بیاد امتحان بده(اون موقع ها مطمئن بودم که نه ماشین داره نه گواهینامه) من هم همون سری اول قبولش کنم تا بره به کارهایی که در گذشته انجام داده فکر کنه.
یه همچین آدم مهربونی هستم من.

فرستنده : amir.d


استادمون باباش فوت کرده با چنتا از رفقا و استادای دیگه رفته بودیم برای مراسم روز هفتش
آقا یکی از این اساتید گرامی یهو پاشد رفت پشت میکروفون می خواست به استادمون و خونوادش تسلیت بگه
آخرش برگشت گفت: ایشالا هرچی خاک ایشونه بقای عمر رفتنگانتون بشه!!! :D
استاد عزادار :((
جامعه ی رفتگان o_O
ما و حضّار =)))))))))))))

فرستنده : Ghazi


خاطرات خنده دار


یادش بخیر بادوتا خاک انداز (شما یادتون نمیاد وسیله ای بود اون زمون برا جمع کردن خاک و گردوغباری که بعد جارو کردن اتاق ها جمع میشد یه گوشه ی فرش ) و یه توپ پلاستیکی کوچولو بدمینتون بازی میکردیم 
یعنی یه همچین مخترع هایی بودیم ما :)))))))

فرستنده : soli69


اقا دوستم خواست خون بده گفت توام بیا!!!
منم رفتم دیگه هیچی تا وقتی اسمشو خوند
اسمشو خوند اقااااادیدم یهو غش کرد من با دکتر بلندش کردیم خوابوندیمش روتخت تا بهوش اومد گفت میترسم هرکاری کردیم نشد که نشد دیگه هیچی رفتیم بخش کودکان(همون جاکه عروسک و اسباب بازی داره)
تا خون داد آبرمونو برد خرس گنده

فرستنده : alim2


اعتراف می کنم
اولین بار که سوار پراید شده بودم، رو شیشه آینه بغلش نوشته بود: 
" اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند."
فکر کردم این یه جمله فلسفیه!
تا مدتها داشتم با مخم کلنجار میرفتم که ینی چی...؟
تو کف اون راننده بودم ...!

فرستنده : mahya


شــُما یادتون نمیاد وقتــی خیلی خیلی بچه بودیم ُ تو مهمونی یا جاهای دیگه میشستیمـ بغل مامان یا بابامون ُ زل میزدیم به اون قطره ی چایی که بـِ هنگام ِ چای خودرنش از زیر ِ استکان ِ چاییش آویزون شـُده بود و منتظر می موندیمـ ببینیم کــِـی و کــُجا میچکه ..!!! :))
تازه گاهی با یـِ وسواس ِ خــــاصی هم مـُراقب بودیمـ که یـِ وخ رو ما نچکه ...!! D:

فرستنده : Nafase B nafas


اینقد این بچه های دانشگاه رو اذیت کردم که همه ازدستم فرارین
دخترای دانشگاه وقتی منو میبینن هرجورشده فرار میکنن یکی از رو دیوارمیپره یکی میره پشت ماشین قایم میشه یکی میره تو کیفش
بعععععععععععله یه همچین ادم مردم ازاری هستم من

فرستنده : alim2


این خاطره من بیــــــــــــشتر گریــــــــــه داره تا خنده دار
یه روز دوســــــــــــــتم که بگم خدا چیــــــــــکارش کنــه یه سایت اجتماعی بهم معرفی کرد. 
منم با کمال میل رفتــم عضویــت زدم. روز بعد تا سایت رو باز کــــردم. یه پـــیام واسم اومده بود که بععععله شمــا برنده ویجه سایت شدیـــــــــــن. منو تصــــور کنین ذوق مرگ شدم :)))))زده بود 5 قلم جنس که قیمتش میـــشه 100 هزار تومن برای شما فقط وفقط 10تومن .
داداشم اومده میگه سفارش بـــــــــــــــده به حساب من :))))
منم زدم دکمه ی سفارش رو .بعد از 2 مــــــــاه عمو پستچی اومد دم خونمون.
من که جـــــــــــــوگیر شده بودم اول باهاش روبوسی کردم :)))) بسته رو گرفتم پریدم تو اتاق همه ی پنجره هارو بستم در رو هم قفل کردم. نمیخواســـــــــــــــــتم کسی در این شادی شریــــکم بشه :))))
بسته رو که باز کردم چشام اینجوری شدن (0L0) ... یه هنذفری توش بود با یه لوبیا پلاسیده .هنذفریشم ماله این گوشی قدیمیا بود .یادم نمیاد ولـــــی بابا بزرگم یدونشـــــــو داشت :)))
3تا دیگه از قلم جنساشـــــون توی ایـــن 2 مــــــاه کاملا تجزیـــــه شده بودن. 
وقتـــــی بقیه در اتـــآق رو شکستن اومدن داخل هر کدوم یه گوشه ولو شده بــــودن :))))))
همه ی اینا به کنــــآر توی لحظات اوج خوشحالی 5000 تومن به پستچیه شیـــریـــنی دادم :ا
من :(((((((
پستچی:))))))))
لوبیای سحر آمیزه پلاسیده :))))))

فرستنده : stranger.O831


هفته ی قبل سر کلاس فیزیک انقد مسخره بازی درآوردیم که استاد داغ کرد. بنده خدا از عصبانیت نمیتونست حرف بزنه. فقط با چشای قرمز نگاهمون کرد، بعد دستاشو گذاشت رو سرش و یه نفس عمیق کشید و هووووووووف کرد و کلاسو تعطیل کرد و رفت بیرون. حالا این هفته هم با یه حالت جدی اومد تو کلاس که مثلا از دستتون خیلی عصبانیم. کافی بود یه نفر حرف بزنه تا بازم کلاس تعطیل شه. بعد گفت خب جلسه ی قبل تا کجا درس دادیم؟! من گفتم استاد جلسه ی قبل خواستین درس بدین که یهو برافروخته شدین رفتین. تا اینو گفتم بچه ها بازم قیافه ی هفته ی قبلشو یادشون اومد زدن زیر خنده. کلاسم دوباره تعطیل شد.
خخخخخخخخخخخ....

فرستنده : Cute Boy


به مرگ بهمن (شوهر عمه خانوم آینده ام) راست میگم!!!
دارم میرم درمونگاه برای مامانم وقت بگیرم ،مامانم میگه حتما بپرس ببین دکتر پازوکی هست یا نه!
بعد از چند دقیقه مامان بزرگم اومد ببینه یادمه یانه گفت اسم دکتره چی بود؟!
منم که حافظه برتر!!!
مامان بزرگ دید یادم نمیاد برگشته میگه :
پــــــــــــــــازوکـــــــــــــــــــــــی هر وقت یادت رفت یاده فازمتر بیوفتی یادت میاد!!!!!!!!!!!
من ):
فازمتر (:
محمد مرسی |:
مادر بزرگه نابغه است داریم؟!!!
از اون روز هروقت فازمتر میبینم یاد خانوم دکتر میوفتم!!!

فرستنده : Rm@n


با یکی چت میکردم...
.جواب نمیداد بهش گفتم چته؟چرا جواب نمیدی؟!
گفت دارم شام میخورم...
خیلی با ادب بود،با دهن پر چت نمیکرد.

فرستنده : محمد موحدی شیطوووون


2بار لایک کردم این واسم اومد:
تبریک! بازدیدکننده عزیز
شما برنده جایزه بزرگ
فروشگاه ما شدید
فروشگاه بزرگ ما در نظر داردبه بازدیدکنندگان خود
به مناسبت تقدیر از مشتریان و خریداران گرامی
جوایز نفیس و ارزشمندی اعطا کند...
من خر شانسم یا شمام همین جورین
آمبولانس و خبر کنین :|
چرا منو تو این موقعیت قرار میدین آخه

فرستنده : ♥•ραrsα•♠


آقا شما هم مثل منید یا نه؟
من برای اینکه نشون بدم که گوشیم قدیمیه و خیلی ساله ازش استفاده کردم روکش صفحه کلیدشو می کنم.روی صفحش خط میندازم .قابشو میشکونم طوری که ترک بخوره
شما هم مثل منید یا فقط منم که اینجوریم؟
بزن لایکو

فرستنده : pesare topol


من دیشب داشتم خوش خنده  میخوندم یه پست بود خیلی طولانی بود.رسیدم به تهش . حال نداشتم برم بالا لایک کنم.پایینی رو لایک کردم به نیت بالایی .بعدشم عذاب وژدان گرفتم .با لایکاتون به داد وژدانم برسین

فرستنده : emili


سال پیش دانشگاهی
یکی از آق دبیرا داش میگفت آره ما تو جوونی هامون فیلم هم بازی کردیم!
منم گفتم میشه اسم فیلمه رو بگید!
اینجوری کرد: هووووم! (مثلا داره فکر میکنه یادش بیاد)
آقا همین شد سوژه!
یکی گفت:جن گیر?
یکی گفت:اره?
یکی گفت:کینه?
یکی گفت:قاتل زنجیری?
یکی گفت:خلاصه باید فیلم ترسناک بوده باشه?
یکی دیگه گفت: آهان پارک ژوراسیک 3
و آق دبیر همچنان تو فکر بود!
بابا بیخیال شخصیتت ترور شد وللش...

فرستنده : Fesgheli


درس چهــار یا پنـــج بود. از معــلم زبانمـــون خیـــلی مـــی‌ترسیدیم. بعد ســیســتم درســـی هم «ریپیت افتر مـــی» بـــود، مــعــلم گــفت کَـــت، مــا هـــم یــه‌صـــدا داد مـــی‌زدیم کَــــــــــت، گفـــت: اِ کت، ما هـــم تکرار کــردیم اِ کَت. معـــلم گفـــت داگ، مـــا هــم همـــه تکـــرار کـــردیم داااااااااااااگ، گفـــت اِ داگ، ما هـــم گفـــتیم اِ داگ. معـــلم گفـــت هن، مــا هـــم گفتـــیم هِـــن، بعـــدش گفـــت اِ هِن، بچه ها بلند داد زدن اِ هن،
هیچــی دیگه منم بــــی جنبه یهووووو :
پووووووف !!!! ترکـــیدم از خنده :)
بعــدشـــم کــلاس رفت رو هـــوا :)
خـــودم پــاشـــدم رفتـــم بیـــرون :|

فرستنده : Shey2nak


یه بار رفتم خونه یه بنده خدایی ویندوز عوض کنم، پسره بهم گفت اگه میشه مای کامپیوتر رو هم نصب کنید، گفتم اونجوری هزینتون بیشتر میشه ها:))
گفت :چاره ای نیس!

فرستنده : kgm73ir


خاطرات خنده دار


یه روز از بس سکسکه کرده بودم حوصلم سر رفته بود هرکار هم که کردم خوب نشد 
داشتم می رفتم تو آشپز خونه که بابام یقمو گرفت گفت کره خر پولی که صبح بهت دادم چیکار کردی؟
منم دیدم خیلی عصبانیه تازشم به من اصلا پول نداده بود 
هرچی بهش گفتم کی به من پول دادی؟
اون بیشتر عصبانی میشد. منم داشتم سکته می کردم که یهو شروککرد به خندیدن گفت ببین دیگه سکسکه نمی کنی.
مثلا می خواست سکسکه ی منو خوب کنه اتفاقا موفق هم شد.

فرستنده : me.AAS


دوستان امروز تو کلاس ریاضی(جاتون خالی)من و دوستم که کنارم نشسته بود تمرین ننوشته بودیم
هی میخواستیم کلک بیایم(منم که بچه درس خون،به جان شما)
این معلم از اول شروع کرد از اول دفترارو نیگا کردن مام ته تهه کلاس 
به دوتم که رسید گفت:
-کو تمرینات،ببینم؟
-آقا شرمنده مشکلی پیش اومد شرمنده:(
-آقا کم لطفی میکنینا،این چه وضعیه(نیم ساعت نصیحت کردا)
اصلا ببینین باید درس خونای کلاس باید تشویق کنن اون یکیارو،مثلا آقای "تکتا"(منو میگفت،گفتم که بچه درس خون) شما باید به ایشون یاد بدین
بعد میخواست بره برگشت یه لحظه گفت:
-آقای "تکتا" تمرینات شمارو ببینم؟؟
من:(((
معلم:!!
کلاس:(((((((((
اینم از امروز ماااا

فرستنده : تـــکتا


امروز سر کلاس یکی از دانشجوها تریپ بچه درس خون برداشت گفت استاد ببخشید میشه واسه ارشد اگه بخوام بخونم شما برنامه ریزی یا راهنمایی دارین ؟
منم بلند گفتم : مدرسان شریف ....

فرستنده : sam


اقاما یه رفیق داریم خیلی تنبله (مثل خرس فقط میخوره ومیخابه) دیدیم تفریحاتمون کم شده گفتم یکم روحیه بگیریم 
یه کوه نزدیکیای محل ما هس 
به دو تا بچه ها گفتم بیاین حال این حسینو جا بیاریم ماشینو بر داشتم رفتیم سراغش گفتیم میای بریم کوه قلیون و همه چی ردیفه 
خلاصه با هزار بدبختی بردیمش کوه 
افا بعد قلیون کشیدنو خندیدن مسخره سوار شدیم بر گردیم یکم که رفتیم الکی زدم کنر گفتم فکر کنم پنچر شدیم گفتم حسین برو ببین پنچر شدیم اقا این همین که رفت پایین پامو گذاشتم رو گاز و الفرار :) یکم دنبال ماشین دوید ماهم فقط میخندیدیم :)
خلاصه اونروز مجبور شد کلی راهو تا محل پیاده بیاد موقعی که اومد قیافش دیدنی بود 
خیلی حال داد 
شما هم از این تفریحاته سالم دارین؟

فرستنده : م.ک.ر مهندس مملکت


پسره هم دانشگاهیه دوستم بوده میادبهش میگه:من خیلی ازشماخوشم اومده هیچی ندارم.ولی ایشالا چندسال دیگه درسم تموم شدمهندس شدم بهترین زندگی روواسه شمافراهم میکنم.دوستم میگه ن ادم هرچقدرم عاشق باشه پول نداشته باشه عشق یادش میره..اغاهفته ی بعدش مامان دوستم بش میگه خواستگارقراره بیاد.خواستگارامیان دوستم میبینه پسره اس اخماش میره توهم..بعدمیفهمه طرف مایه داربوده الکی گفته!پسره گفته میخواستم ببینم همچین ادمایی هستن ک دیدم ن تخیله !!!!خلاصه ایناعقد کردن حالاهروقت دوستم دیر جوابشومیده پسره اس میده هنوزورشکست نشدم جواب بده!!!!!!!

فرستنده : SIB


سر سفره نشستیم!صبحونه میل میکردیم خروس خون!میگم من این کنکورلعنتیو که دادم دانشگاه قبول شم ترم اول یه هفته نمیرم سرکلاسا!آلارمو میزارم ساعت6صبح!پ
پامیشم خاموش میکنم میخوابم!خدایی خعلی حال میده!
مامان وبابام:|
من:دی
بابام: ملت بچه دارن ماهم داریم!خدایا کرمتو شکر!

فرستنده : tasvireto


بـــچه که بودم سادیسم داشتمــــ...میگین چرا؟خالم 3سال ازم بزرگتره برا اینکه بگم همیشه آهنگای خوبو کارتونای خوبو اول من میشنوم ومیبینم چهارتاکلمه سرهم میکردم میشد شبیه شعر!اونم که خـــــــــــــــــــــر! میگفتم خاله این آهنگو شنیدی  ؟فلان خواننده خونده ! باحسرت نگام میکرد و میگفت نه ! من خیرکیف میشدم ینی یه وضعییییییا ! همچین بچه ی بیشعوری بودم من !

فرستنده : tasvireto


یکی از تفریحات سالمم این بود که زنگ میزدم خونه فامیل و میگفتم از مخابرات مزاحم میشم;میخام سیمای تلفن رو بشورم.لطفن تلفن ها رو از پریز در بیارید چون ممکنه به سیم تلفنتون آسیب برسونه و تلفنتون بسوزه!جالبه اونا میپرسیدن کی وصلش کنیم و منم میگفتم خودمون تماس میگیریم.بله یه همچین افزاد باهوشی فامیل مان

فرستنده : yourghon


عاغا من با دوستم توو مترو بودیم این دوست مشنگ ما هم هندزفری گذاشته بود توو گوشش و صدای mp3 شو تا ته زیاد کرده بود و منم در جیب مراقبت فرو رفته بودم که ناگهان یه صدای گووووووووومی شنیدم سرمو آوردم بالا دیدم ملت دارم در و پنجره گاز میگیرن نگو این دوست ما خودشو بد جور خالی کرده ( چون ادب و نزاکت در من تراووش میکنه اوون حرفو سانسور کردم:))))
بعد که از پرسیدم چرا اینجوری کردی میگه هندزفری توو گوشم بود ! آخه مرد مومن ، ادم وقتی هندزفری میزنه معمولا بلند بلند حرف میزنه آخه فک میکنه بقیه صداشو نمیشنون اما برا خالی کردن خودش دیگه بلند بلند کارشو انجام نمیده !!!!
آخه دوسته حاضر جواب خیلی با فرهنگه داریم؟!!!!!

فرستنده : Rezablackdel


یادش بخیر اول راهنمایی که بودیم یکی از بچه ها بعد از یک هفته دیگه مدرسه نیامد ما رفتیم علت رو که جوییا شدیم فهمیدم پسره مدرسه رو اشتباهی میامده یعنی ما با همچین ادمایی بزرگ شدیم

فرستنده : morteza_7


کیا یادشونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه مگه نگفتم رو دسکتاپ جز سطل آشغال چیزی نباشه؟ سیستم سنگین میشه
-چشم بابا
بچه مگه نگفتم بازی رو این صابمرده نصب نکن سنگین میشه؟ همون مین روب رو بازی کن دیگه
-چشم بابا
بچه مگه نگفتم عکس پس زمینه ی دسکتاپ از 400 کیلو بیشتر نشه ؟ خو پدرسگ چرا قلب منو به درد میاری؟
-چشم بابا
بچه خجالت نمیکشی از کامپیوتر استفاده میکنی روکشش رو نمیندازی روش؟ اخه این مامان بدبختت چقد این لامصبو هر روز بسابه؟
-چشم بابا
پسره ی ..... چرا فلاپیامو از رو میز انداختی ؟ اطلاعاتِ روش پرید نره غول !
-بابا یه کامپیوترایی اومده گرافیکش 32 اِ ! تازه کارت تی وی هم داره تا 64 ساپورت میکنه !
پسرم دانشگاه که قبول شدی برات میخرم ( هنوزم سنم به کنکور نرسیده !)!!!!!!!!!!!
ممنون بـــــــــــابــــــــــــــــایــــــــــــی
بله درست یادتون اومد
اینا مال همون زمانیه که کیس ها زیر مانیتور بود!

فرستنده : MTQ


از اهدافم در دوران کودکیم برای اختراع کردن موارد زیر بود:
-توپی که سوراخ نشه
-مسواکی که یه بار بزنی یه هفته نخواد بزنی
-مدادی که بهش بگی خودش مشق بنویسه
-تفنگی که تیر بزنی قبل از این که به طرف مقابل بخوره گلولش آب شه !
-حذف این بوق لامصب کیسِ کامپیوتر که امواجش باباهه رو از 10 کیلومتری، عصبی، و آماده ی هجوم میکرد!!!!!
الان که فک میکنم میبینم ما عذاب کشیدیم این نسلم باید بکشه پس !
لذا با این که تواناییشو داریم اختراع نمیکنیمشون
باشد که گودزیلا ها ما را درک کنند

فرستنده : MTQ


من فک می کردم تو بچگی شیطون بودم
الان می بینم بچه های خوش خنده چه شیطنت هایی در حد جنایاتی بر علیه بشریت انجام دادن به جهنم رفتن خودم امید پیدا می کنم که تنها نیستم!!!!!!!!!

پایه های راه انداختن خوش خنده توی جهنم لایک بزن

فرستنده : داش مهدی


یــادش بخیر اون موقــعا آدامس که میخــوردم وقتی مزش میرفت میزدم تو زردچوبــه وقتی مزه اینم میــرفت با خیــار میخوردم بعدم با گــورجه و ... D: 
یــعنی خلــاقی بودم واسه خودمــا ° ~ °

فرستنده : faribaam


دیروز داداش گودزیلام با گوشیم بازی میکرد یهو دیدم پاشد عین سرخپوستا ادا بازی کردن و داد زدن منم عین .... پاشدم همراهیش کردم!داد میزدیم دنبال هم میدویدیم!(حالا که فکرشو میکم دلیل این کارمو نمیدونم) یه دفعه دیدم ساکت شد و پرسید Dr farzane کیه؟هرکی هست پشت تلفن معطلش نذار!رفتم دیدم زنگ زده به استادم اومده این مسخره بازیارو در میاره!دو تا زدم تو سرم گفتم بدبخت شدم(بدیشم این بود شمارمو استادم داشت!)بعد از این که تو بیمارستان به هوش اومد گفت فکر کردم فرزانه دوس دخترته میخاستم تلافیه اون روزیکه منو با خودت نبردی بیرون سرت در بیارم!

فرستنده : mahdi10/30







javahermarket