Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار



بـــزرگتــرین ریســکم تو دوران بچــگیم ایــن بــود که واســه دو تا کتــاب دو تا دفــتر یـه شــکل میــگرفــتـم !!

فرستنده : محمّدرسول


ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﺳﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻤﻪ
ﻫﻮ ﻣﯿﮑشیدن .....
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ... ﺑﻨﺪﻩ
ﮐﻪ ﺭﺩﯾﻒ ﺟﻠﻮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﺴﺘﻢ ...... ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ
ﻣﺸﻐﻤﻮﻝ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺭﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﺮﻣﻢ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻮﺩ .... ﻭﻟﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ .....
ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﻓﻘﻂ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﻮ ﻣﯿﮑشم ﺳﺮﻣو
ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﺎﻇﻢ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻣ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ
ﺧﻨﺪﻩ ...... ﻣﻨﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺟﻮﮔﯿﺮ ﺷد یهو ﺯﺩ تو ﮔﻮﺷﻢ :((

فرستنده : ά๗Į√ 711


امروز از دانشگاه اومدم خونه و داشتم لباسامو عوض میکردم. همینطور که سرم داخل تی شرتم بود و داشتم میپوشیدمش، صدای اخبار ورزشی رو شنیدم که داشت میگفت بارسا میخواد دخیا رو بگیره و... منم تو همون حالت میخواستم برم از اتاق بیرون که ببینم چی میگه که تو محاسبات مسیریابیم دچار اشتباه شدم و با سر رفتم تو دیوار!!
الانم که در خدمتتونم، وسط پیشانیم باد کرده کلم عین پفیلا شده!

فرستنده : Mehdi 19


سوار اتوبوس بودیم یهو اتوبوس پنچر کرد.راننده به شاگردش گفت برو زاپاس رو بیار تا لاستیک رو عوض کنیم... بعداز یه ربع راننده دید شاگردش نمیاد, رفت دید قوطی پیچ و مهره رو ریخته رو زمین. بهش گفت داری چیکار میکنی.گفت دارم دنبال زاپاس میگردم.:-)))))))))

فرستنده : بچه های دهق


عاقا جونم براتون بگه یه بار تو 10سالگیم یه شعبده باز اومده بود تو شهرمون, منم رفتم ببینم چیکار میکنه.کصافط چاقو رو برداشت گفت میخوام از وسط زبونم ردش کنم.بعد از یه شیشه ی خالی یه چیزی مالید رو زبونش(به قول خودش پودر نامرئی) بعدچاقو رو از وسط زبونش رد کرد. منم کف کردم...زنگ زدم به بابام که بندرعباس کار میکرد گفتم یه شیشه پودر نامرئی برام بگیر بیار... یه هفته بعدش بابام زنگ زد هرچی از دهنش در میومد بارم کرد...گفت اینجا به هرکی میگم پودر نامرئی میخوام فکر میکنه اسگلم.:-)))))))))))))))))

فرستنده : بچه های دهق


شیر مامان تا شیش ماه (دیریریرین)
تنها غذای منه (دیریریرین)
تا من بشم دو ساله
همراه هر غذایی شیرم ادامه داره
نه شیر خشک نه شیشه ، شیر مامان همیشه
از برنامه های آموزشی ما دهه هفتادیا

فرستنده : ali_atishpare


یکی از فانتزیام اینا که همه فانتزیای بچه های فورجوکو تو افق محو کنم که یه ذره با واقعیت روبرو شن!

فرستنده : کلمنده


پسرخالم کلاس اول که بود یه چن بار معلمش از خواب بیدارش کرد، شاکی شد گذاشت رفت بیرون کلاس!.. معلمه ازش پرسید گفت کجا میری!.. گفت میرم یه آبی به صورتم بزنم، تو درستو بده ...

فرستنده : ali_atishpare


به خواهرم تو مدرسه شون گفتن زیر یه چیزیو امضا کنه گفته امضا دیگه چیه!
معلمشم گفته ینی نقاشی!
این خواهر مام برداشته یه جوجه کشیده !!!
اونم با جزییاتی در حد پیکاسو و یه ظرف آبم جلوش :-))

فرستنده : sabuadla


آقا اس ام اس تازه فعال شده بود رو موبایلها ( اون موقع که میرفتیم درخواست میدادیم برامون فعال میکردن 2000 هم میومد روی اولین قبضش بعنوان فعالسازی) داییم رفته بود پیش یکی از فامیلاش بعد که اومد پیش من با تعجب: آره رفتم پیش فلانی ورداشت یه چیزایی نوشت تو موبالش و شماره منو زد نوشته هه اومد تو گوشیم (O_o)
حیف ... !!! حیف اون موقع نه دیوار بتنی ای بود نه افقی

فرستنده : HaMeD


هر کی فرار از مدرسه رو دوس داره بکوبه لایکو بخدا یه کیفی داره مخصوصا زنگ بزنن خونه

فرستنده : AMHD


ای خدا مارو با کیا کردی 75 میلیون نفر !!؟؟
دیشب،‌شب تولدم بود !‌ منم خوردو خسته از باشگاه اومدم خونه دیدم ی کلی کفش دمه در هست ! بعد کلید انداختم رفتم تو دیدم همه چراغ ها خاموشه و همی جا تاریک هیچ صدای هم نمیاد ! همون دمه در دوزاریم افتاد چی ب چیه ! ب زور جلو خندمو گرفتم و بلند گفتم خداااا یعنی این شومصد جفت کفش دمه در ماله کیه !؟؟
چند لحظه سکوت شد یهو کله خونه منفجر شد از خنده خونواده ! 
همشون تازه فهمیده بودن چ سوتی فجیهی داده بودن ! خخخخخ
آخه شما ک بلد نیستین این کارا واسه چیه ؟!‌:دی

فرستنده : >>.<<


دوستم میگفت با ماشین داشتم میرفتم یه دختره دست بلند کرد
وایسادم، گفت تا فلان جا میری؟ ( با ناز)
منم که خرکیف، انگار خرو ول کرده باشی تو مزرعه تی تاب گفتم بیا بالا
یهو دیدم یکی ... دوتا ... سه تا ... چهارتا ... پنج تا زن سوار شدن
من: (O_o)
هیچی دیگه رسوندمشون
البته واسه رضای خدا هــــــآ
فکر بد نکنید

فرستنده : HaMeD


سلام خوبید؟خوشید؟ به من چه اصلا...
عاقا همین الان از بیرون اومدم اصلا قیافم همش اینطور بود(O_O) تا رسیدم خونه. میتونی حدس بزنی چی دیدم؟
وای خدا تو خیابون هر یکی در میون پراید میدیدم تو خیابون به خدا به جانه خودم:دی
ملت این همه پولو از کجا میارن که ما نداریم اخه:((
تازه دروغم نگفته باشم رسیدم دمه در خونمون همسایمون اومد بیرون بهش سلام کردم اونم یه نگاه اندر عاقلانه کردو گشیشو خیلی راحت از جیبش در اوردو شروع کرد به حرف زدنو رفت تو افق منم دهنم باز مونده بود( میدونم الان میگید گوشیش GLX بود افرین حدستون درست بود:) واسه همین دیگه نمیگم چی بود) دیگه هیچی درو باز کردم رفتم خونه تا الان که دارم براتون مینویسم قیافم اینطور (O_O) مونده هنوز . نمیدونم ملت این همه پولو از کجا میارن :|
ولی خودمونیم به شهرمون افتخار میکنم که همچین شهروندان پولدار و باکلاسی دارما:| :))
تا خبر جدید فعلا...:)

فرستنده : **HESSAM**


بچه های دهه شصتی! 20تومنی یادتونه؟؟ سبز بود روشم عکس تراکتور داشت؟؟
دیروز رفتم روکش صندلی ماشینو عوض کنم یه دونه بیست تومنی تانخورده پشتش پیدا کردم. انقد ذوق کردم مثل اینکه یه دوست خیلی قدیمی رو دیده باشم خیلی شوق مرگ شدم.
یارو فروشندهه مونده بود که چرا؟
دهه هفتادیا که نیتونن درک کنن این شوقو. قبول دارین؟

فرستنده : بهار


خاطرات خنده دار



چند سال پیش پدر شوهر عمه م فوت کرده بود و ما رفته بودیم تبریز برای مراسم.تو مسجد که بودیم عمه م دم در وایستاده بود و از مهمونا تشکر میکرد و گریه میکرد.یکی از مهمونا موقع خداحافظی عمه مو بغل کرد و عمه م حواسش نبود و دماغشو با روسری اون خانومه پاک کرد.ما دیگه مرده بودیم از خنده!!!!

فرستنده : wine


یکی از فانتزیام اینه که وقتی یک ثانیه مونده مایکروویو زمانش تموم شه، خاموشش کنم!
اصلا احساس خنثی کردن بمب تو ثانیه آخر بهم دست میده!

فرستنده : shik posh


تو فیلما نشون میده دختر پسره تو کافی شاپ یا رستورانن بعد دعواشون میشه دختره غذاشو یا بستنیشو دست نخورده میذاره و میره. بعد پسره کلافه است و میگه اقا صورت حساب
حالا سوالاتِ من:
آیا واقعا دختره صبر نمیکنه غذاشو بخوره بعد بذاره بره؟
آیا واقعا پسره خوشحال نمیشه و شروع نمیکنه به خوردنِ غذای اون؟
آیا واقعا پسره حساب میکنه؟
... آیا اینجور مواقع میشه رفت سر میزشون و غذاشونو کش رفت؟
و هزاران آیا ی دیگر

فرستنده : shik posh


آقا امروز رفتیم دانشگاه...
ساعت 1 تا 3 کلاس فارسی داشتیم که استاد یادش رفت بیاد،ساعت 2.5 اومد فقط نیم ساعت درس داد:)
بعدشم از ساعت 3 تا 5 کلاس فیزیک داشتیم که پدر استادمون فوت کرده بود نیومد:(
بعدشم ساعت 5 تا 6.5 کلاس سیستم عامل داشتیم که اون استاد هم یه مشکلی واسش پیش اومد که نیومد:)))))))))))))))))
منو این همه خوشبختی محاله:))))))))))))))

فرستنده : behnam130.


یه مادر بزرگ دارم ، بنده خدا 25 ساله زمین گیره و بیرون نمیره ، دائیم امروز گوشت خریده بود برده بود خونه ، مادر بزرگه ازش پرسید : کیلو چند خریدی ؟؟؟ دائیم هم بنده خدا گفته : کیلو 3 هزار تومان ....... یه دفعه مادر بزرگم داد زده گفته : 3 هزار توماااااااان ؟؟؟؟؟؟ وقتی گرونه خوب نخورید مگه مجبورید ؟؟؟؟؟؟ 
بنده خدا دائیم میگفت : اگه بهش میگفتم 30 هزار تومان باید حجله اش رو میزاشتیم سر خیابون ....!!!!!‬

فرستنده : خیار


آخی یه خاطره خوندم افتادم یاد بچگیام. براتون میگم: بچه که بودم اولین باری که رفتم نونوایی هر کی میپرسید آخر کیه؟ میگفتم: منم. خلاصه اینکه وقتی نونمو گرفتم اومدم بقیه دعواشون شد! نونوایی ریخت به هم آخه همه پشت سر من بودن. نکنه مام گودزیلا بودیم!!

فرستنده : mmlmml777


یکی از فانتزیام اینه که : 
وسط بازی بارسا و رئال مادرید ، لباس رئال رو بپوشم و بپرم وسط زمین و هیچکس متوجه حضور من در زمین نشه ! 
خلاصه برم وسط زمین و توپ رو از مسی بگیرم و تک و تنها ( عجب اعتماد به نفسی ) به سمت دروازه ویکتور والدس برم و یک نگاه به تماشاگرا بندازم که همه از جاشون بلند شدن و یک نگاه به نیمکت نشینها بکنم و تک به تک بشم ولی توپ رو اشتباه بزنم اوت !!!!!! 
بعد بشینم روی زمین و چند تا ضربه به زمین بزنم و دستم رو روی صورتم بگیرم ، و در این وقت رونالدو بیاد دستم رو بگیره و بگه : اشکالی نداره ! 
منم بهش بگم برو گمشو ، تو دیگه کی هستی !
و در این لحظه ، هفت هشت تا مامور بریزن توی زمین و منو ببرن انفرادی و بعد مامن بابام برام سند بذارن ، آزاد بشم تا دیگه از این گه خوری ها نکنم ! 
خوب بید ؟

فرستنده : !? Why So Serious


یادم میاد بچه تر که بودم ، تازه کامپیوتر خریده بودیم منم رفتم کلاس کامپیوتر تا یه خورده یاد بگیرم ، استادمون یه زن بود ، به دلیل اینکه کرم درونم اذیت می کرد برنامه ی اذیت کردن استاده یا یکی از بچه ها رو چیدم ...
اوّل کلاسی رفتم فیش مَوس کامپیوتر کناریم ( یه دختره بود از اینایی که خرخون و ادعای اینکه از دماغ فیل افتاده بودن ، تازه ادعاش می شد خیلی بارشه ، ههه ) رو کندم زدم به کامپیوتر خودم و فیش مَوس کامپیوترم رو زد به کامپیوترش ..
بعد همه کامپیوترها رو روشن کردیم ، داشتم به دستش نگاه می کردم هر طرف که موس را می برد ، منم خلاف جهت می بردم ، الکی رو آیکن ها کلیک می کردم ، عکس دسکتاپ رو عوض می کردم ، بیچاره فک کرد کامپیوتر رو خراب کرده ، استاد رو صدا کرد
اونم تا تونست ور رفت ، اصلاً مشکوک نشد ، چون موُسش رو وصل کرده بودم به کامپیوتر خودم چراغش روشن بود ، آخر گفت باید ویندوز عوض شه ، بعد اینکه داستان رو گفتم همه داشتن در و دیوار رو گاز می زدند ، دختره از خجالت دیگه سر کلاس ما نیومد ، رفت سانس قبلی ، دمه استادمون هم گرم ، با اینکه زن بود ولی خیلی از ایدم خوشش اومد ، ولی نمی دونم چرا از جلسه ی بعد یه استاد دیگه اومد سر کلاسمون ، بله بچه ها قصه ی ما به سر رسید ، کرم درون من به خونش نرسید ......!

فرستنده : رضا 93


عاغا(آقا عاقا آغا) امروز سر کلاس دین و زندگی معلم یکی از دانش آموزارو بیرون یرد تا وضو بگیره.وضوشو که گرفت معلم پرسید چه عیبی داشت وضوش؟یکی میگفت مسح رو اشتباه کشیده یکی ذیگه میگفت اول دست چپشو آب کشید.یهو من از بین جمع بلند شدم گفتم اصل کار خلوص نیته که اون نداشت!!!عاغا جاتون خالی کلاسمون ترکید!!!

فرستنده : ایرانسل


یکی از سوتی های جالب تو فامیل ما اینه...
ی سری برق رفته بود عمم اینا خونمون بودن.یهو عمم برگشت گفت:مگه برق نرفته ساعت چرا کار میکنه!!!!!!!!
فک و فامیل :))))))))
عمم :((((((

فرستنده : mahta


وقتی کلاس 5 دبستان بودم سر زنگ تاریخ معلم داشت درس مغول ها رو میداد.
ما هم جو گیر شده بودیم زنگ تفریح داشتیم در باره ی مغولا حرف میزدیم...
یهههههههههووووووووووووووو...دیدیم در مدرسه بازه هیچ کس هم نیست بعد فکرای شیطانی اومد تو سرمون که مدرسه رو ب÷یچونیم...
وقتی اومدیم که بریم بابای مدرسه اومد.گفت کجا!مام گفتیم ی نفر رفت بیرون
(میخواستیم ذهنش منحرف شه)گفت کی!!!!!!
ما هم جو گیرررررر.گفتیم چنگیز خان مغول...گفت الان میرم دنبالش :000
باورتون میشه رفت دنبال چنگیز مغول بگرده...
چنگیز خان :000
من و دوستام :)))))))

فرستنده : mahta


ی کرمی تو بدنم همین جور داش ول میچرخید ، همزمان داشتم جک میخوندم و لایک میکردم ، بعد از اینکه پست رو لـــــــــــــــــایک کردم 
جنبش کرم ه فوران گرفت ، بم گف باس دوباره پست رو لایک کنی :O
حالا میدونستم داره بام شوخی میکنه ولی اینبار من ول کن نبودم :| دوباره پست رو لایک کردم با این پیغام روبرو شدم. 
شما یکبار رای داده اید!

فرستنده : RaM30n


چند صد سال دیگه همین سایت:
بچه ها یادتونو یه گوشیایی بود راحت از جیب در می اومد

فرستنده : علی& نئی


آقـــــــــــــــــــــا
دقت کردین هر وقت گوشیتون روی سایلنته گــــــــــــم میشه؟؟؟
چی؟ دقت نکردین؟؟؟
خوب ایندفعه بزارش رو سایلنت ببین چی میشه
مسئولیتش با خودته

فرستنده : علی& نئی


3 روز پیش خالم رفته بود ازمایشگاه برای مکه ازمایش مدفوع داره بهش ظرف داده بودن پر کنه اینم دیروز ظرف رو پر کرده بو تو کیسه محکم بسته داشته میرفته تو ازمایشگاه دیده تو خیابون کیفش رو زدن و فقط ظرف ازمایش رو بردن :D

فرستنده : mohammadreza


خاطرات خنده دار



میگم اینایی که میگن بکوب اون لایکو یکمم به فکر موسهای مردم و تاچ پد لپتاپ ما(حالا فهمیدید لپتاپ دارم یا نه؟؟) باشند. باور کنید از بس کوبیدیم که دیگه داره خراب میشه. حالا آروم بزنیم نمیشه؟ حتما باید بکوبیم؟؟

فرستنده : hadi_hadi


یادش به خیر دوران دبیرستان میز دبیرمون فرسوده شده بود به همین خاطریه رومیزی بزرگ می انداختن روش , تازه میخ پرچ های نوپانش هم در اومده بود به غیر از یکی دو تاش که اون ها رو هم به یاری بچه ها در آوردیم و بعد نوپان رو به اندازه ی کافی به طرف کلاس کشیدیم(آخه اون طرف دیوار بود)جوری که ضایع نباشه بعدش هم رومیزی رو انداختیم روش.معلم خرامان چون طاووس مست وارد کلاس شد طبق معمول دفتر نمره و کیفش رو گذاشت روی میز شروع کرد به درس دادن,نیم ساعت نگذشته بود که برگشت سمت کلاس رفت گوشه ی میز بشینه که آقا چشاتون روز بد نبینه ازتوصیف حالات خودش که چطور روی زمین پخش شد بگذریم دفتر نمره وکیف به انضمام محتویات از روی سر ش به پرواز در اومدن و وسط کلاس فرود اومدن همین موقع بود که کلاس منفجر شد یکی از بچه ها می گفت آقا میزو چرا شکستید!!!؟؟؟

فرستنده : saeedspeed


یکی از بچه های خوش خنده _ کیمیا میگه دوستم اومده پیشم میگه حساب کرده چهارشنبه سوری امسال افتاده دوشنبه 
کیمیا جان بدان و آگاه باش که دوستت خیلی بی سواده 
چون دوست من حساب کرده میگه یکشنبس 

فرستنده : هعیی روزگار


یادمه چند سال پیش با مامان رفته بودیم بازار رضا برای خرید عید. داشتیم مغازه هارو نگاه می کردیم و از اون قسمتی که راهروهای باریکی داره میگذشتیم و اصلن هم هواسمون(حواصمون،حواسمون)به رو به رو نبود یه لحظه صدای یه مغازه داریو شنیدم که گفت:قبل از برخورد با آینه از اجناس ماهم دیدن کنید!!!!!
بله با آینه ی انتهای راهرو برخورد کردیم شدید!!!قسمت جالبش اونجا بود که من سرمو آوردم بالا و وقتی با ترکیب خودم تو آینه مواجه شدم چشام اندازه لیمو ترش شد.مامانم که هنوز متوجه قضیه نشده بود گفت بروکنار خانم!!!
گفتم مامان جان خانم کجا بود!!خودمونیم رفتیم تو آینه.
نمی دونید با چه حالی راهرو،رو برگشتیم.ینی دلم می خواست تو اولین افق محو شم وقتی صدای خنده ی فروشنده هارو شنیدم.

فرستنده : ^^^DARYA^^^


رفتم پیش مامانم میگم مامانی. من میدونم دختر واقعیت نیستم 
پنهان کاری بسه بهم بگو مامانم کی بوده 
میگه خدا رو شکر خودت متوجه. شدی. آخه گفتنش یکم برام سخت بود
خوب پاشو برو آلبوم قدیمیا رو وردار بیار تا عکس مادرتو بهت نشون بدم
( :*)من 
یونیسف:*)
بچه های سر راهی:*)
بابام از اون ور برگشته میگه بابا دخترم دل شیر داشته باش 
آخرش که باید میفهمیدی

فرستنده : هعیی روزگار


این خاطره رومیگم واستون سرهیچی خیلی بلاهاسرم اومدکه نگو
دوهفته پیش داشتم میرفتم باغمون که یه قسمتیشوبیل بزنم یکی ازگودزیلاهای فامیلم به زور گیردادمنم میام مجبورشدم ببرمش مارسیدیم باغ وشروع کردم به بیل زدن درحین بیل زنی کرم خاکی هم درمیومد فراوون این گودزیلای 6ساله هم دوتاظرف پیداکرده داره کرمهارو جمع میکنه عادلانه هم تقسیم میکنه تو دوتاظرف میزاره بعد نیم ساعت دیدم ظرفا پرشده میگم میخوای چیکارشون کنی؟
برگشته یکی ازظرفهای پرازکرم خاکی و بطرف من گرفته میگه بیا این سهم تو
میگم چیکارشون کنم میگه خیلی بیفکری ماباید یکمی هم رعایت حال خانواده هامونو بکنیم تواین گرونی قرارنیست که همش گوشت مرغ وگوسفند بخوریکه ایناهم گوشتن بپزن دیگه مزه گل نمیدن خوشمزه ترمیشن بایدیکمی هم ازاینابخوریم بلکه پس اندازبرااینده داشته باشیم
من تاعصربکوب بالامیاوردم تافرداش نمیتونستم هیچی بخورم رفتیم دکتر گفت انقدربالا اوردی به عضلات شکمت خیلی فشاراومدن کوفتگی کردن تاچندروز سرم غذایی زدن بهم بلکه چیزی نخورم یادم بره
جون بچه های خوش خنده پیش این گودزیلاها ازتحریم وگرونی حرف نزنید هرکی اون کاسه کرم خاکی رومیدید قربون صدقه تحریمات میرفت

فرستنده : sajjad


مامانم اگه حوصلش سر بره یه پرتقال میگیره پوست میکنه
و با چاقو هر تیکه از پوستشو به هزار تیکۀ کوچکتر تبدیل میکنه
تا اینکه ما بریم نجاتش بدیم

فرستنده : noOshoO


من ﮐﻠﻦ ﻫﻤﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺍﺻﻦ ﻧﻤﯿﺨﻨﺪﻩ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﺳﻢ
عروسی یکی ازفامیلای نزدیک مام رفتیم عکس بگیریم ﻋﮑﺎﺳﻪ خلچل دیوونه ﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻧﺰﻥ .
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺍﺯ برادرت ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻘﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﻪ ؟
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺒﯿﻦ ﺍﺻﻦ ﻧﻤﯿﺨﻨﺪﻩ ؟؟!!

دوتایی طی یک عملیات انتحاری گند زدیم به همه عکسایی ‏که توش بودیم 

فرستنده : voroJAK&


باید اعتراف کنم یه سری بودن توو مدرسه (کلاس دوم) که پلک چشمشون رو بر میگردونند و من مث سگ میترسدم ازشون :|

فرستنده : مارمولک پشت آبگرمکن


این سرویس ذخیره شماره هست برا ایرانسل 
تماسای ناموفقو اس ام اس میکنه خیلی ماهه :)
مخاطبم زنگ زده تو دسترس نبودم
بعدش پیام رسیده شما از این شماره در ساعت فلان 2 تماس داشتین
همین پیامو فوروارد کردم برا خودش
بیچاره هنگ کرده بود کی به خودش زنگ زده !
جوون مردم از دست رفت بس که فکر کرد .
فکر کنم نسلشم منقرض شد . :دی
قیافه من در اون لحظه :))))))))
قیافه مخاطبم :0
باز هم قیافه مخاطبم پس از کشف ماجرا :|
ایرانسل :))))
کبوترای رو دکل ایرانسل :#

فرستنده : نفیس21


عاغا من بچگیام از سگ خیلی میترسیدم یه روز برفی که داشتم میرفتم مدرسه وسط کوچه که رسیدم یه سگ دیدم حالا اونقدام بزرگ وحشتناک نبود منو میگی اینقد جیغ زدم سگه بیچاره شوکه شد با زوزه از کناره من در رفت وایییییییی که چقد خندیدم

فرستنده : herblove


امروز اولین روز دانشگاه بود رفتم 4 ترمه از یکی خواستگاری میکنم یا فحش میده یا فرار میکنه از دستم الان پرایدمو دیده از دور نیش خند میزنه نمیدونم چکار کنم بهش بگم یا بیخیال بشم

فرستنده : kaveh


کیا یادشونه یه زمانی عشقمون این بود بریم بقالی سرکوجه ادامس خروس و بستنی توبی و نوشمک و.... بکیریم تازه ادامس موزیم اون موقع ها خیلی باکلاس بود!!!!یادش به خیر.... 
اکه یادته لایک کن!!!!!

فرستنده : کلاه قرمزی


آقا یکی از استادام سر پروژه درسش (الان فهمیدین که من دانشگا میرم یا توضیح بدم؟!) یکم اذیتم کرد. منم دپرس شدم، رفتم تو افق خودمو محو کنم...
یه مدت زمان زیادی داشتم تو افق می رفتم جلو؛ لامصب هرکاری میکردم محو نمیشدم!!
همینطوری که داشتم میرفتم یهو دیدم یه صدای مهیبی اومد... برگشتم پشتمو نیگا کردم دیدم دوتا خط موازی خوردن به هم!! اینجا بود که فهمیدم رسیدم به بینهابت !!
الانم اینجا نمیدونم باید جیکار کنم؟! فک کنم آدرس اشتباه اومدم :(
کسی آدرس افق میدونه بهم بگه؟ آخه اینجا خودم تنهای تنهام :'(
تازه هر کاریم میکنم محو نمیشم! اگه میشه دستورالعمل محو شدنم بهم بدید... آخه من تازه واردم :(
:>

فرستنده : princess


یادتونه سریال هانیکو میداد؟ فقیر بودن به بچه هاش برنج و تربچه میداد؟ با یه لذتی میخوردن لامصبا. 
من مامانمو مجبور میکردم واسم کته درس کنه میریختم تو ماست خوری با چنگال میخوردم. بدون خورش.
یعنی رسما تعطیل بودم .

فرستنده : پردیس 68


خاطرات خنده دار



دختره دیوونه اومده توی تلویزیون میگه
سلام روزیتا .... هستم 10 سالمه
12 ساله که بسکتبال کار میکنم
واقعا ما رو چی فرض کردن اینا؟؟؟؟

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


یادمه اونوقتا که بچه بودم هرکی تو فامیل دانشگاه قبول نمیشد میگفتن شهرستان قبول شد نزاشتیم بره! 
فک و فامیلای شمام اینطوری بودن آیا؟
خوب شد الان هرکی نخواد بره دانشگاه هم به زور خفتش میکنن میبرن .ملت داشتن آخرتشونو به باد میدادن .
والا به قرآن .

فرستنده : پردیس 68


دستم تو دماغم بود یکی بهم گفت 
پسر توی اون یکیه
بهش گفتم اگه روزیه تو باشه توی همینه

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


تو خیابون داشتم میرفتم با موتور و بوق میزدم یکی بهم گفت با بوقش خریدی گفتم نه
یه بوق داشتم موتورو بستم روش

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


رفته بودیم مهمونی
متاسفانه دستشویی نداشتند
آقا مارو بردن یه جا گفتن اینجا دستشوییه
یه کلمن بود که کلیدشو میزدی آب میرخت توش و میچرخید
.
.
جالب بود فقط نمیدونم
اگه کلمن بود چرا پس آبش یخ نبود؟؟؟؟
(دستشویی فرنگی رو میگما)

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


سلام به بروبچ خوش خنده
اکه خدابخواد این اولین پستمه راستش من بچه روستام جن سال پیش ما1گاوداشتیم،مامانم عاشقش بود میگفت از بجه هام بیشتر دوسش دارم,ماهم دیکه کاو صداش نمیزدیم میکفتیم اجی بزرگه:D
اخی وقتی فروختنش تاچن ماه جای خالیشو شدید احساس میکردیم:)
امیدوارم هرجاهست خوشبخت باشه:)(;:D
اماعوضش الان1گله بزوگوسفند داریم(;
کلی خواهربرادر دارم:D
راستش هنوزم به گاومون حسودیم میشهp:

فرستنده : m.a.sh.k.o.k


*************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223
رفتم پیش دکتر متخصص .....
سلام آقای دکتر به فریادم برس...
دکتر: سلام عزیزم مشکلت چیه؟؟؟
من:آقای دکتر20 تومن پول ویزیت شده شما باید بگی مشکلم چیه!!! البته اگه تخفیف میدی 5تومن, بگم کجام درد میکنه وگرنه خودت بگرد پیداش کن !!!
خندید گفت باشه اصلا 10تومن بهت میدم بگو...
گفتم گلوم درد می کنه...
گلوم رو نگاه کرد گفت: اوووه تابلوس قلیون میکشی ,اینقدر قلیون نکش می میری بدبخت...
گفتم:اگه نکشم هم می میرم خب,بدبخت هم قیافته...
گفت:اگه بکشی بادردمی میری....
گفت­م:اگه نکشم ازدردمی میرم ... .گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمی گیره...
گفتم هوای صاف هم جلوی مرگ رونمی گیره....
هیچی دیگ یه ربع بحث کردیم آخر سر پول ویزیتم رو در آوردم که هیچ, قرار گذاشتیم ساعت 6 با هم به حساب دکتر قلیون بکشیم!!!
بعله یه همچین موجود خطرناکیم من!!!

فرستنده : abas_m223


دوستان حلالم کنید تورو خدا من هواسم نبود طی سه ماه به جای امتیاز دادن به مطلب مورد نظرم به مطلب پایینیش رای میدام. حلال کنید و یجوری با اون مطلب پایینیتون کنار بیاید

فرستنده : mamad


روزجمعه بیکاربودم حوصلم سررفته بود.زنگ زدم به پسرعمم گفتم:بیکاری؟حوصله داری بریم پارک؟
پسرعمه:بیکارم,حوصله پارک ندارم!ولی یه برنامه دارم توپ.
برنامه ازین قرار بود:
1.کل فامیلو شب خونه خالم دعوت کنیم(بدون هماهنگی قبلی)
2.جلوجمع به داییم بگیم برقصه(دایی رقص بلدنیست)
3.ازعمو برای بابام ازدایی برای عموازعمه برای مامانم از...پول قرض کنیم بعدبگیم خودش خجالت میکشه طلب کنه(پولارو باهم خرج کنیم)
4.به دخترای فامیل تک تک استرس وارد کنیم(بهشون بگیم دوستم عاشقت شده.البته باپسرعمه یه جوری صحبت کنیم که دخترا بشنون)
5.ازگودزیلاهای فامیل بیگاری بکشیم.(بگیم:اگه دوتا سیلی بخوری میری بهشت.)
6.آخره مهمونی پسرعمه خودشو به مریضی بزنه(همه فامیلا ودخترا دلشون بسوزه)
شب شد باورم نمیشد همه ی این کاراعملی بشه!به جزشماره3چون همه فامیل تا حدودی خسیس هستند.
دوروزبعد دایی منودیده میگه:اون پولی که به عموت دادم چراپس نمیده؟
من:نمیدونم!(میترسم بگم)شماهم امتحان کنید.دیونه ها بعدن پشیمون میشد که چرا ازجوونیتون استفاده نکردین.خخخخ

فرستنده : نوح کبیر


اغااااااااااااااااااااا
یه دختر عمو داریم بهش گفتم یه خوش خنده هس جوک هاش باحاله گفت نه بابا من کنکوریم حالا یه 1ماهی میاد و میره واسه منم تعریف می کنه :)تازگی ها خیلی کم اس می ده بهم و کاریم نداره:(امروز فهمیدم خانوم اینجا عضو شده
این کنکور اول میشه:)))))
خوش خنده دختر عمو گیر داریم:(((

فرستنده : s S2 kh


2 سال پیش کلاس چهارم بودم ما رو بردن بسیج عضو شیم . تو صف نشستیم . بعد نوبت من شد رفتم تو شناسنامه دادم . برگه رو دادم شروع کرد پر کردن بعد نوبت به سوال جواب دادن بود گفت دوست داری از این گزینه ها که میخونم تو کدوم شرکت کنی خوند منم گفتم بعد پرسید تو چه سازمان یا موسساتی عضوی؟گفتم یعنی چی؟گفت مثلا تو سازمان جوانان هلال احمر ان جی او یا مثلا مسجد یا اوقاف ؟ منم با اعتماد به نفسس برگشتم گفتم سیا(cia)!!!!!!!!!!چشاش گرد شد گفت چی منم گفتم سیا دیگه یهو2زاریم افتاد چه سوتی دادم یاروام نامردی نکرد هیچی رو پر نکرد گفت بدو بدو کد پستی تو بده برو پی کارت مارو مسخره کردی حالا بهت میگم مام ترسیده بودیم کد پستی رو نوشتیم دادیم بش تا اومدم مدیرمونو خواست تو اتاق.....دیگه بقیش حدس بزنید من نمیگم چون لپم براثر یک کشیده آبدار از سوی مدیر داغون شد... ولی کلی جلو بچه ها اعتبار زدم به هم!!!!!اون باحالاش لایک کننننن!!!!!!

فرستنده : dahe80


من همین الان یه کشف جدید کردم!
تو این صفحه ای میخواین مطلب بنویسین اگه اسپیس رو فشار بدین 
یهمو میپره پایین صفحه! خخخخخخخخ الان دارم از ذوق میمیرم هی
اسپیسو فشار میدم!
من میدونم شما با خلوص نیت واسه شفا گرفتنم دعا نکردید وگرنه
تا الان شفا گرفته بودم! ایییییی روزگارررررررررر
تازه مهمتر از اون اینکه زیر شرایط ارسال نوشته مسئول به روز رسانی
خانم ....
من تا حالا همش مینوشتم جناب مسئول محترم!!!

فرستنده : eshghe fizik


استادمون داشت در مورد اینکه وظیفه اصلی خانم ها اول بچه داری و خونه داری نطق می فرمودند که : خواهر من دکتره ولی وظیفه اصلیش که تربیت بچه هاش بوده رو خوب انجام نداده چون بچاش خیلی بی ادبن ... از (غذا قضا غزا)یکی از بچا اروم گفت بچه حلال زاده به داییش میره ...... خلاصه به نظر شما کلاس دیگه کوجا بود ؟ افرین تو اسمون هفتم ......

فرستنده : jo0j0o72


برایeh که گفته بودازخاطرات روز معلم بگیم،،،
ما3راهنمایی بودیم برای معلممون یه آجرکادوکردیم گذاشتیم رو میز وقتی اومدهمچین ذوق مرگ شده بودکه کلی ازکرده ی خودپشیمون شدیم اماوقتی کادو روباز کرد مردیم ازخنده،،،،
قیافه معلم::|
ما::-D
اون روز مردیم از بس خندیدیم!دمش گرم به دفترچیزی نگفت!!!
بااینکه کلی غم دارم امابازم به یادقدیماخندم گرفت،،،،
یاداون روزابخیر!

فرستنده : gh.!!!


یکی از تفریحات دوران کودکیم این بود که چندتا لیوان آب میخوردم. بعد دراز میکشیدم و شکممو تکون میدادم. از تو شکمم صدای آب میومد! احساس سواحل صخره ای بهم دست میداد!!!
شما هم از این حرکتا میکردین؟!!

فرستنده : Mehdi 19


خاطرات خنده دار



وقتی پستای عاشقونه ی دوستان خوش خنده میخونم با خودم میگم آخه چرا من از این خاطرات با حال عاشقانه ندارم اصلا منم آدمم؟؟ 
خو نمیگین آدم افسردگی میگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکم از خاطراتتون بهم قرض میدین؟؟


فرستنده : بچه مثبت


عاقا رفتم خونه خالمینا زنگ میزنم صدا نمیره به پسر خالم میگم آیفونتون خرابه صدا نمیاد
میگه نه امروز خط ها به هم ریخته گوشیمم آنتن نمیده....
خدایی چی بگم بهش ؟؟؟؟

فرستنده : Ahmad 21


تا حالا شده موقع ای که لباس توی ماشین لباس شویی می اندازید 
تو جیب لباس کهنه ها یه هزاری پیدا کنید
آی آدم خوشحال میشه

فرستنده : علی& نئی


آغا من کلاس دوم دبیرستان که بودم یه روز ناظممون اومد گفت تنها جان نزار بچه ها سرو صدا کنن جلسه اولیا مربیان داریم...
منم گفتم چشم@@
تا ناظممون رفت بیرون پریدم رو میز معلممون ...گفتم بچه ها یه فکری دارم؟؟؟گفتن چه فکری؟؟؟گفتم من میخونمو میرقصم شما دو انگشتی کف بزنین (از اونجایی که بچه های کلاسمون درسخون بودن پیشنهادمو رد نکردن)
همینجور که داشتم قر میدادم یه لحظه احساس کردم صدای کف زدن بچه ها قطع شد،،، بلند گفتم: بیا دس قشنگرو!!!
دیدم همه بچه ها با چش و ابرو واسم شکلک در میارن تا برگشتم پشت سرمو نیگا کنم دیدیم ناظممون شبیه کماندار لینجان پشت سرم وایساده
قیافه ناظممون:از سرش دود بلند میشد(انگاری آتشفشان فوران کرده)
قیافه بچه ها:از خنده روده بر شده بودن
گودزیلایی بودم برا خودما فقط دنبال افق میگشتم محو شم@--@

فرستنده : تنها


بچه بودم یه کارتون نشون میداد به اسم اونیک (onik)
وقتی اونیک میخواست یه کار خارق العاده بکنه میگفت:
او ... او ... اونیک ویهو اون کاره انجام میشد
من خر میرفتم تو اتاق وچشمامو میبستم تکرار میکردم و چشمامو یواش باز میکردم که مثلا اونی که میخوام بشه
لااقل محض دلخوشیمون یه بارم نشد
هععععععععععی بچگی کجایی که یادت بخیر

فرستنده : HaMeD


خـــــدایـا، یاریم کن اگـر چیزی شکستم دل نباشد

فرستنده : علی& نئی


آقا بچه که بودیم با پسرداییم و داییم که همسن بودیم میرفتیم مسجد نمازجماعت، نماز که تموم میشد بابابزرگم میگفت بچه ها پاشید بریم خونه
داییم میگفت نه بابا تو برو ما میخوایم تعقیبات بخونیم!!! میایم
اونم خوش خیال!!! میرفت
وقتی همه میرفتن ما میزدیم بیرون و میرفتیم یکی یکی زنگ خونه هارو میزدیو در میرفتیم
داییم خیلی ریسک میکرد
لامصب میرفت زنگ خونه هایی که ته کوچه 2متری بودن میزد و در میرفت
فکر کنم ثواب نمازامون مال اون بیچاره ها میشد

فرستنده : HaMeD


سره کلاس شیمی بودیم پنجره کلاس هم باز بود . معلمه اومده میگه وای چه سرده اونو کمش کن (پنجره منظورش بود)
.
.
.
هیچی دیگه مام گفتیم کم نمیشه خاموش کنیمش ؟؟؟؟
پنجره کلاس :OOO
خوده کلاس :)))))))))
معلم کلاس :((((

فرستنده : M.MoSio


عاقا قاط زدم در سطح المپیک
چند وقت پیش شب بود اومد توی خوش خنده یه چندتا جوک خوندم بعدش بلند شدم رفتم جامو انداختم که اگه شد بگیرم بخوابم که یه هوووو همین جوری گفتم پس بالشتم کو :|||
بعداز چند ثانه :)))))
:))))
:))))
حالا نخند کی بخند ، شانس آوردم که بابا و مامانم خواب بودن وگرنه سر از تیمارستان درمیاوردم ،،، به نظرتون برم خودمون لو بدم ؟؟

فرستنده : عباس کریمی


ما دهه شصتیا وقتی کسی بهمون فحش می داد میگفتیم آینه آینه
یعن همچین نسل دانشمندی بودیم ما از همون دوران طفولیت با خاصیت انعکاسی آینه آشنا بودیم

فرستنده : MahdiAghlmand


اغــــا یادش بــــخیـــر چنـــد سال پـــیـــشا ایــنـــجـــوری نبــــود کـــه همـــه تــــــوخـــونه حمــــووم داشــتـــه باشـــــــن ( دهـــه شـــصـــتــیــا خـــوب میـــدونـــن) طبـــق معــمـــول مـــاهـــم نـــداشتــیـــم و هــفتــه ای یه بار مــیــرفتــیــم حـــموم عـــمومـــی و بابامـــون حســـابی مـــارو میـــشـست جــوری که مثـــل چـــغـــنــدر قـــرمز مــیشـــدیم و بعـــد درومــــدن تـــا یـــه ســـاعت انـــگشـــتامـــون پـــیـــر مــیــشــدن امـــا خـــدایـــی اوون حــمـــووم و حـــالـــو هـــواش یـــه حـــالـــی مــیـــداد کـــه سنــــا جـــکـــوزی الان نـــمــــیده :):)
تـــازه اگـــه دوســـتـــامــــون هــــم اونـــجـــا میـــدیـــدیـــم ذوق مـــرگ مــیـــشـــدیـــم و تــــو هــــر جـــلـــســـه حـــمـــوم رفـــتـــن زمـــیـــن خــــوردن چـــنـــد نـــفـــرو تـــو کـــف حـــمـــوم شـــاهـــد بـــودیــم
هـــرکـــی ایــــن روزارو تــــجــــربـــه کـــرده بـــکـــوبـــه لایـــکـــو کـــه خــــاطـــراتـــه قـــدیـــم زنــــده بـــشــــن:D

فرستنده : virangare 141


من هر روزی که میرم سرکار شیک و مجلسی و اتوکشیده میرم کسی نمیبینم حالا یه روز به سرم زد گفتم آشغالارو من ببرم، همین که از در شرکت زدم بیرون یکی از همکلاسی های سابقو دیدم خودشو زده بون راه داره بهم می خنده کفاصط!!!!! منم با یه اعتماد به نفسی زوم کردم تو قیافه نکرش سلام علیکی کردم ولی واقعاً ضایع شدم. بسوزی شانس اونم با اسید!!!!!!
شانسه ما داریم؟!!!!!!!!!!!

فرستنده : السالوادور


ی روز که داشتم از مسابقه فوتسال استانی از مشهد برمی گشتم..ته مینی بوس نشسته بودم و واسه خودم شعر میخوندم یهو جوگیر میشم میگم: ۶۶۶ سه تا صفر داره !

فرستنده : wine


در دوران دبیرستان یک روز من و دوستم داشتیم از مدرسه برمیگشتیم و نزدیک خونمون بچه های محل داشتن فوتبال بازی میکردن که یکهو توپشون اومد سمت من. اونا هم داد زدن که توپو شوت کن و همه شون برگشتن نگاه کنن که چه جوری شوتش میکنم.منم همچین فیگور گرفتم و توپو محکم براشون شوت کردم و ییهو دیدم که کفشم از پام در اومد و همزمان با توپ شوت شد!!!چون کشفم تخت بود و تازه خریده بودم برام گشاد بود و راحت از پام در میومد.
با اینکه کلی ضایع شدم ولی انقد صحنه ی خنده داری بود که همه دسته جمعی ترکیدیم و منم یه لنگه پا رفتم کفشکمو پام کردم و تا خونه انقدر خندیدیم که کلیه هامون درد گرفته بود و اشک میریختیم!واقعا تو عمرم اونقد نخندیده بودم..
هی هی یادش بخیر!!

فرستنده : wine


اغــــا الان دارم از ازمایشــــگاه بر میـــگردم و خواستــــم اتفـــتاقی که افـــتاد رو به سمـــع و نظـــرتـــون برســــونم...
بریــم ســـر قضیـــه که الان ازمایشـــگاه بودم خـــانوم مسئـــول اونـــجا که فـــیش ازمایـــش هارو تحویـــل میــگیـــره فیـــش یــه دختـــره رو گرفـــت و گفـــت شمـــاره تــلفــن؟ دخـــتــره هـــم صــداشــو صـــاف کــرد و جــــوری گفـــت کـــه همـــه بشــنویم و اگـــه ریـــا نبــاشــه ذخــیـــرش کنــیم... بعـــد گفـتـن شمـــاره طـــوری جـــدی برگشـــتم گفتـــم اخــخــخـــخ حیـــف شـــد که گوشـیـم سامـــسونـــگه و تـــوو جـــیـــبم گیـــر کرد و بــیــرون نمـیـومد اگه گوشیـــم جـــــی ال ایــــــــــکس بـــود حتـــما میـــنوشتم کـــه همــه زدن زیـــره خنـــده حتـــی اون خانـــوم مسئـــول بـــد اخلاقـــم خنـــدش گرفـــت و یــــهو دیـــدم دخــــتره نـــیســـت و فـــکر کنم از خجالت رفـــت تـــو افـــق مــحــو بــشــه یـــا رفـــت تـــو ســـوراخ لایــــه ازن گــیــر کــنـــه (خـــــــدا دانـــاســت)... :)
اغــــا این چـــه وضعــــه شمـــاره دادنــته خـــدایـــی؟ :)
پــیــام اخـــــلاقــــی: بـابـا کـــمتــر دنـــبــال مخـــاطـــب خاص بـــگردیـــــد:)

فرستنده : virangare 141




javahermarket