Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


رفتم خونه داداشم. بهم گفت با پسر عمه ها بریم یجا تفریح . منم همیجوری گفتم ازشون بدم میاد. یهو زنداداشم چشاش اینجور شد oo تازه فهمیدم زنداداشم دختر عممه! آرزو داشتم زمین دهن وا کنه شیرجه برم توش! من نمیدونم ازدواج فامیلیو کی اختراع کرد. دیگه روم نمیشه برم خونشون!

فرستنده : mmlmml777


معلم جبرمون تعریف میکرد ک ی سری سر کلاس داشته سوال حل میکرده ک ی قسمتش ١\٠ نوشته بوده بعد یکی از دانش اموزا برداشته کفته :اقا جرا اونجا اره نوشتین؟
ادم اینارو میشنوه ب کنکورش امیدوار میشه

فرستنده : سنجد


عاغا بعد چند ماه ایرانسل اس داده که یه آهنگ پیشواز برنده شدی و از این حرفا.خلاصه منم یه هفته بعدش کد آهنگو زدم به ایرانسل برگشته میگه : دیگر هیچ پیشنهاد تخفیفی برای شما ارائه نمی گردد.
میگم ایرانسلم با این وضع اقتصادی تحت فشاره ها 
قدیما قربون صدقمون میرف الان واسمون نازم میکنه.

فرستنده : ToHi


نشستم پایه لپ تابم و با اینترنت کار میکنم، بابام اومده میگه به اینترنت وصلی؟
میگم : آره
میگه : برو تو فیسبوک
منم از ترس اینکه ندونه کیا باهام دوستن گفتم غیرفعال کردم.
بابام : احمق جون، نترس فقط میخوام از بین دوستات دو سه تارو واسه خودم add کنم.
بابایه باحاله ما داریم؟

فرستنده : محمد مهدی سلطانی


تو خیابون بودم دیدم تصادف شده رفتم ببیم چی شده دیدم بعله یه حج خانومی با پرادم رفته تو درخت خودشم وایساده بود بالا سر ماشینش ونو آینش داشت آرایش میکرد :|
گفتم خدا یه عقلی بهش بده و رفتم ببینم ماشینش چی شده که پی بردم چرا داره آرایش میکنه چون کیسه هوا ماشینش تو صورتش باز شده بود و دقیقا کل صورتش کپی شده بود رو کیسه هوا ماشینش :|

فرستنده : smj13سید مصطفی


چن وخ پیشا نوبت دکتر داشتم از قراری که واسه ساعت2/30 بعد ازظهر بهم وقت داده بود خیلی عجله داشتم تا هم ناهارمو بخورم هعم برسم مطب دکتر،خلاصه با عجله ناهارمو خوردمو سریع مثل قرقی حاضر شدم واز خونه زدم بیرون،بالاخره رسیدم تا در و وا کردم همه چشمشاشون افتاد به من،منم باغرور سرمو بالا گرفتم تا منشی اسمم رو بنویسه وکارای لازم رو انجام بده،یه نگاه به دورو بر انداختم تا جا واسه نشستن پیدا کنم دیدم همه یه لبخندی دارن بعضیاشونم که جلو دهنشونو گرفتن تا صدا خندشون در نیاد فهمیدم که دارن به من میخندن منم کم نیاوردم گفتم ایش انگاری خوشگل ندیدن خلاصه رفتم نشستم پام رو انداختم رو پام که دیددم بعله سوتی رو دادم جورابامو کشیدم رو زیر شلواریو روش شلوار نپوشیدم یعنی از خدا خاست که مرگ منو هرچه زودتر برسونه،یعنی نوشابه شدم رفتم توزمین

فرستنده : مارمولک پشت آبگرمکن


کیا یادشونه با چوب بستنی بشقاب پرنده درست میکردیم بعد پرت میکردیم رو هوا مترکید داغون میشد...
هعععععی چی بودیما

فرستنده : VeSaL 74


واااااااای من خیلی خوشحالم.
چند روز قبل داشتم پسته میخوردم یه هو یه دونه پسته از دستم افتاد و غیبش زد. امروز داشتم جارو میزدم که کنار پایه مبل پیداش کردم. خدایا شکرت که دیدمش وگرنه آرزو به دل میموندم

فرستنده : parisan


خاطرات خنده دار : سخت ترین لحظه زندگیم وقتی بود که ایرانسل برام پیام فرستاده بود و نوشته بود برنده 20پیامک فارسی 7روزه داخل شبکه شدید،منم گوشی که اون لحظه داشتم زبان فارسی رو برای نوشتن ساپورت نمیکرد هیچ پیام فارسی هم داخل گوشی نداشتم هیچ گوشی دیگه هم تا بیست روز دیگه در دست رسم نبود سیم کارت رو بندازم روش!!
چند بار قصد خودکشی به سرم زد؟!؟!؟!
باور کن!

فرستنده : beychal


عاقا با نگاه به گذشته خودمون میبینم این دهه هشتادی ها نسبت به ما دهه شصتیا زیاد هم گودزیلا نیستن!؟!؟!؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادتون هست وقتی معلم می گفت جلسه بعد امتحان میگیرم راضی بودیم معلمه بره زیر ماشین یا پاش بشکنه یا باباش بمیره و مدرسه نیاد تا از شر امتحان راحت بشیم!!!!!!

فرستنده : beychal


مامانم معلمه؛دیروز از جدول کنار خیابون افتاده،پاش شکسته،الان دیگه خودتون تصور کنین چقدر دانش آموزاش برای سلامتی اون جدوله دعا میکنن:))

فرستنده : pzzssnm


نه واقعا به منم میگن دوست؟؟؟ شما قضاوت کنین
امروز یکی از بچه ها حالش بد بود رفت نماز خونه یکم استراحت کنه زنگ بعد وسط کلاس معلم داشت میدرسید یهوو در کوبیده شد این دوست عزیز ما اومد تو انگاره میت ااا(البته دور از جونش)
منو میگی زل زدم تو چشاشو گفتم زینبی آدم شدی؟؟؟؟؟؟؟؟
خو چیکا کنم وسط درس حواسم نبود خواستم بگم بهتر شدی سوتی دادم یهوو کلاس رفت هوااااااااااا

فرستنده : elnazii


بالاخره مزیت این ایبوک خوش خنده که چند وخته توسایته (اون بالای سایت،صفحه اول)رو فهمیدم خیلی شیک وتمیز یکی یکشون دانلود میکنم ومیریزم تو گوشیم وتمام سعیمو میکنم که نخونمشون یعنی یه جورایی نگهش میدارم واسه روز مبادا!!!حال روز مبادا کی هس؟؟؟خدمتتون عرض میکنم:
1-روزایی که اینترنتتون به هر دلیلی قطع شده حتی موبایل
2-رفتین مطب دکتر خیلی شلوغه واسه اینکه حوصلتون سر نره 
3-تو مترو یا حتی اتوبوس(حکم همون کتابایی رو داره که یه مدت واسه اینکه مردم سطح مطالعه شون بالا بره میذاشتن تو اتوبوس)
4-تو مهمونی هایی که حوصله شنیدن حرفهای دیگران رو ندارید
5-یا مهمتر از همه واسه اونسری از دوستان که اصلا کامپیوتر ندارن که بخان برن خوش خنده ، بلوتوثش کنین خیلی ثواب داره من خودم تا حالا دل چندین نفرو شاد کردم
کلا مزایای زیادی داره که اینا مهمتریناش بود

فرستنده : مارمولک پشت آبگرمکن


امروز صبح ساعت 8:30 از بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه(معمولا تا 10 میخوابه)منم بیدارش کردم گفتم ساعت دهه مامیم بلند شد حاضر شد رفت دست و صورتشو شست صبحونرو آماده کرد وقتی حسابی خواب از سرش پرید:
من:مامان یادته میرفتم مدرسه 6 بیدارم میکردی میگفتی 6ونیمه الانم ساعت هشته نه ده

فرستنده : mahsabanoo


شمام مثه منین؟یعنی لذتی که خوردن دوغ مشک بهم میده ماالشعیر 90% نمیده.لامصب روانیشم

فرستنده : (| @ F 0


خاطرات خنده دار


هفته پیش بچه ها با خودشون لیزر و موبایل مدرسه آورده بودن ..{از اون لیزر توپا} و من لیزرو برداشتم سر کلاس هی می نداختم رو نوک دماغ این دبیرها .......بعد از چند دقیقه و کلی خنده ... دبیرمون تبلتشو وآیفونشو در اوورد و هی راه رفت منم باز کرمم ریخت لیزر انداختم خورد تو چشمش یک دفعه جیغ کشید وداد زد آآآآآآآآآی ووووو تبلتش و آیفونش از دستش افتاد هر دوتاش پکیدن بعد از چند لحظه داد زد زیر گریه و گفت نه نه نه ........................... خب می گین چی کار کنم ........ولی خدایش خیلی باحال بود کم مونده بود زنگ بزه به پلیس

فرستنده : party rock


کارمند بانکم! طرف اومده پای باجه چک نقد کنه یه نگاهی به چکش انداختم میبینم پنج شیش بار جر خورده بعد با نوار چسب چسبوندنش. چک و برگردوندم میبینم صاحب حساب اینجوری پشت نویسی کرده: "مبلغ چک بیست میلیون ریال صحیح است و پارگی از طرف اینجانب میباشد!!!! "

فرستنده : tourist


من نمیدونم چه رازی در مرتب کردن تختخواب وجود داره که من ازش بی خبرم...تا مرتبش میکنم ،احساس میکنم 1000 ساله نخوابیدم..!!!
شما هم اینجوری هستید یا فقط ...؟! ;)

فرستنده : دوخط لبخند:)


بچه های کلاس ما ، خیلی سوتی میدن. یکی دیگه اش رو مینویسم:
سر کلاس ادبیات نشسته بودیم، درس هم در مورد افعال امر و نهی بود،قرار بود هر کلمه ای که معلم میگه به 6 صورت فعل امر و نهی تبدیل کنیم. نوبت به یکی از بچه ها رسید، معلم گفت: فعل « آهی کشید» رو صرف کن.
پسره بعد چند لحظه با صدای بلند گفت: آآآآآآآآآآآآآآآه
دقیقا آه رو همین قدر کشید. خود معلم ادبیات تا چند دقیقه داشت میخندید.

فرستنده : ** تیز # هوش **


یکی از دردناک ترین لحظات زندگیم وقتی بود که سر جلسه کنکور بعد از کلی حساب کتاب به گزینه مورد نظر می رسیدم بعد یهو می دیدم 7 تا سوال قبلی رو هم همین گزینه زدم. واقعا اشک تو چشام جمع می شد

فرستنده : kitaro


داداشم کلا بد میخنده! نه اینکه بد بخنده ها، نافرم میخنده، یهو میترکه.
یه بار تو یه جمعی نشسته بودیم دیدم همه ساکتن و دارن اینجوری (0.0) به هم نگاه میکنن. گفتم یه چیزی بگم بخندیم. یهو تو سکوت گفتم راستی یه جوکی یکی از دوستام برام فرستاده بذارین بگم یه خورده یخ جمع آب شه. خلاصه جوکو خوندم. انصافا هم جوک خیلی باحالی بود. ولی فکر کنم برا اینکه منو ضایع کنن هیچکدومشون نخندیدن! بعد من رومو سمت داداشم کردم دیدم قرمز قرمزه و چشاش اینطوریه:
(~'~).(~'~)
(اونا اشکه زیر مردمکاش!!!) آقا این چنان پپپــــــــــخخخخ کرد و ترکید که یکی از بچه های کوچیک تو بغل مامانش گریش گرفت. بعد از صدای انفجار یه نگاه بهش انداختیم که ببینیم سالمه یا نه! دیدیم مثل ابر بهار داره اشک میریزه (البته از خنده) قرمزیش کمتر شده بود و داشت میخندید با یه همچین صدایی پپپپپپپپپپپپووووففففف هــــــاررررر هــــــــــــــــــــــــارررر هــــــاررررر هار هــــــــــارررررررر... کل شیرینیایی که داشت میخورد از تو دهنش ریخته بود بیرون توی استکان چاییش و رو فرش. آها یادم رفت بگم. از اونجایی که زمستون بود و سرماخورده هم بود، محتویات دماغش هم به اندازه ی یه کف دست ریخت رو فرش. حالا همه داشتن از خنده ی داداشم میخندیدن. دوتا از دخترای فامیل هم که از مشاهده ی اون محتویات سبز شل رو فرش حالشون بهم خورد بالا آوردن رو فرش. یکی از پسرا هم با مشاهده ی اون فرش به گند کشیده شده بالا آوردن. عموم قرمز شد و با دست جلو دهنشو گرفت و رفت تو دستشویی، بعد یه صدایی اومد اینطوری عـــــٌــعععع (فکر کنم اونم بالا آورد!) اصن یه وضی شد. اتاق بوی طویله گرفته بود.
بعد از اون شب، تا یه ماه هیچکدوم از فامیلا رومون نمیشد تو چش هم نگاه کنیم.
خخخخخخخخخخخ :)

فرستنده : Mehdi 19


یه خواهر زاده دارم دهه نودیه.هنوز دو سالش نشده
دست باباشو میگیره میبره تا خواهرشو دعوا کنه.بعد خودش رو مبل میشینه تماشا میکنه و میخنده
اینا بزرگ بشن چه هیولایی میشن

فرستنده : ak2


عروسی پسر عموم بود یکی از پسرا دومادو بلند کرد رو شونه هاش و میرقصید، یه ده دقیقه ای که رقصیدن اومد یجوری بذاردش زمین که هیجان داشته باشه یهو خم شد که این بپرو از رو شونش دوماد سر خورد کف زمین رو زمینم قالی پهن بود نتونست خودشو جمع کنه سر خورد یه متر رو زمین اسکی کرد
یعنی آدم تو سازمان ملل ضایع بشه ولی تو عروسیش کتلت نشه
:دی

فرستنده : HaMeD


یه خواهر زاده دارم (فکر کنم فهمیدید دهه هشتادیه) شهرستانن.یه هفته اومده بود خونمون
روز اول : دایی میشه برم اتاقت بازی کنم
روز دوم : جای کتابای من تمام عروسکاش رو چید
:روز هفتم : دایی اتاق من رو بهم نریزی ها. من دفعه بعد که اومدم نیگاه میکنم که بهم نریخته باشی

فرستنده : ak2


چن وقت پیش گوشیم زنگ خورد. طرفی که نمیشناختمش پرسید: م م منزل. پریدم توی حرفش گفتم اشتباه گرفتید. حول پرسید: اشتباه گرفتم؟ گفتم آره. قط کردم. نمیدونم کی بود دیگه هم نزنگید! آخه من که منزل نبودم!

فرستنده : mmlmml777


یه امتحان سه واحدی رو از شب تا صب خوندم درسشم خیلی خفن بود. اطمینان داشتم بیست میشم. ساعت 10 رفتم سر جلسه دیدم همه دارن برمیگردن! آخه ساعت 8 امتحانش بود. من که صفر شدم. ولی هرچی خوندم حرومشون.کوفتشون بشه! .... خوشحالی؟! اصن نمیخام لایک بزنی. من الان اعصابم داغونه میفهمی؟!!!!...

فرستنده : mmlmml777


بابام ی مدت پیش میخواس بره پا بوسه امام رضا(ع)
گف اگه حرفه خاصی داری بگو تا برم رو ب حرم ب آقا بگم
منم گفتم:سلامتی همه دوستای خوش خنده عززززیییییزززززممممممممممم
خو الان ب من میگن ی دوسته خوب :-)
بزززززززززززنننننننننن لایکوووووووووووووووو

فرستنده : سها


یه چن سال پیش بود میخاسیم بریم مسفرت بابام برگشته به مامانم میگه پتو یک بار مصرف برداشتی؟؟!!!
دیگه خعلی خودمو نگهداشتم نزنم زیرخنده یک بار مصرف کجا و مسافرتی کجا!!! :دی

فرستنده : kija


یه سال تابستون رفتم کلاس شنا ولی عمرا بدون عینک نمیتونستم برم تو آب
مربیه بعد چند جلسه ما رو برد 4متری که شیرجه بزنیم
نوبت من که شد همین که پریدم تو هوا بودم فهمیدم که أییی واییی من که عینک نزدم رو چشام چجوری شنا کنمممم؟؟؟؟
سریع همون بالا عینکو از رو سرم گذاشتم رو چشام :)))
هیچی دیگه اگه مربیه نجاتم نداده بود تو افق استخر محو میشدم....

فرستنده : narsius


عاقا چشتون روز بد نبینه اینی که دارم میگم کاملا واقعیه.
یه بار دو سه تا از فک و فامیلا یه دفعه یکی پس از دیگری اومدن خونمون از شانس بدمون.خونه شده بود طویله بزرگان مجلس فقط ضر میزدن بچه ها عین اژدها خونه رو به گند کشیدن خلاصه مامانم(دهه 40/) که خیلی روم حساسه و البته یکی یه دونم رفت سراغ جا دندونم(یه ظرف آب کوچولو که دندون مصنوعیمو توش میزارم خب چتونه تصادف کردم قبلا)خلاصه مامان دید که دندون نیستش داد زد مهدی دندونت کجاست(تو اون جمعیت)!!!!!!
همه فک و فامیلا:(0.o)
بچه های فامیللللل:ه ه ه هه هههه ههه آقا روووو.
من از خجالت آب شده بودم خلاصه فامیلا تا 3 ماه چپ چپ نیگا میکردن و ه ه هههه.
مامانه که ما داریــــــــــــــم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا این مامانو از ما نگیر.

فرستنده : ++MEHDI++


خاطرات خنده دار


بچگیام یادمه یه سری که اومده بودیم با داداشم بازی کنیم من بهش پیشنهاد دادم که زرو بازی کنیم اونم قبول کرد عاقا من رفتم دوتا از روسری مشکیای مامی رو برداشتم یکیشو بستم به گردن داداشم که مثلا شنلشه!بعد شمشیر داداشی که شکسته بود ابتکار به خرج دادم رفتم ملاقه آوردم دادم دستش, فک کن...!بعد ابسم که نداشیم که! عوضش یه جارو داشتیم دوبرار ما قد داشت اونم شد اسب داداشی!یادم رف بگم اونکی روسری رو هم بستم رو چشماش!!(نمیدونم چرا این ابتکاراتمو رو بقیه پیاده میکردم داداش مام گل پسر گوش به فرمان من!) طفلی هی میگف آجی بخدا جایی رو نمیبینم منم میگفتم خ تو هم مث زرو چشاتو بکن بذار رو نقابت همه جارو ببین!!!!!(بعععله من اینقد باهوش بودم!) اینم میگف آخه نمیشه که! منم با کمال اعتماد بنفس میگفتم چطو زرو میتونه؟ بلد نیسی پس دیگه حرف نزن! بععله داداشی سوار ابسش, ملاقه به دست,با چشمای بسته, من بدو داداش بدو.نیس که جایی رم نمیدید هی میخورد به در و دیفال!(جاااانم!) اینگونه خباثت ما درطول تاریخ بر همگان به اثبات رسید!!!

فرستنده : NARGESI


عاغا یه معلم داریم از اون .......... که خیلیم عصبانیه!!!یه روز که زنگ کلاس خورد همه اومدیم کلاس الا یه نفر که دسشویی بود!!!مام توطئه چیدیم و خواستیم بترسونیمش.فرمانده شون من بودم!!!عاغا من پشت در وایسادم که وقتی اومد تو بترسونمش!!!یهو همکلاسیام گفتن اومد.همین که پاشو گذاشت تو کلاس گفتم پخخخخخخخخ.....عاغا چشتون روز بد نبینه همین که نگا کردم معلممون بود.بدبخت طوری ترسید که نزدیک بود غش کنه!!!خلاصه یه ده پونزده تا کابل خوردم.کابل چی اندازه یه شیلنگ کلفت بود!!!!واقعا همکلاس از اینا نامردتر دیدید؟خلاصه هرکس که چاه کند بهر کسی اول خودش بعد کسی..............بزن قلبو

فرستنده : ایرانسل


یکی از بهترین خاطرات دوران مدرسه ام اینه که بعضی موقع ها زنگ آخر پنج یا شیش تایی از دیوار مدرسه فرار می کردیم ( آره دیوار ، جلو در مدرسمون مبسر گذاشته بودن نمی شد ) ، بقل مدرسمونم نونوایی بربری بود ، نون بربری می خریدیم با سس قرمز و سوسیس ساندویچ درست می کردیم می رفتیم جلو مدرسه مخاطبین خاص چرخ می زدیم، آخر سری هم دیر می رسیدیم خونه ، پدرمونم ازمون سؤال می کرد تا حالا کجا بودی ؟
می گفتم ساعت آخر درس معلممون طول کشید ما را نگه داشت !
اونم زارت ( ذارط - ظارط - ذارت ) می خوابوند زیر گوشم می گفت آره جون خودت ، دو ساعت پیش مدیر زنگ زد خونه گفته فرار کردی از مدرسه ! فرداش رفتیم تعهد دادیم که دیگه فرار نکنیم ، ولی باز هفته ی بعد فرار کردیم ، اون آدم فروش تو کلاس رو هم طوری زدیم که دیگه اسم ما رو هم فراموش کرد چه برسه به اینکه دوباره بخواد ما را لو بده ، درس پرورشی رو تا آخر سال فقط همون دو جلسه ی اوّل رفتیم با ده و نیم پاس شدیم ، چه دورانی بود دوران مدرسه ، یادش بخیر .......

فرستنده : رضا 93


یادش بخیر!دبیرستان که بودیم یه مزاحم تلفنی داشتیم همش زنگ میزد!یه روز دوستم خونمون بود گوشیو ورداشت شروع کرد به فحش دادن به یارو!طرف از رو که نرفت ورداشت گفت توروخدا فقط یه دقیقه به حرفای من گوش کن بعد هرکاری خواستی بکن..دوست مام گفت باشه..منم چشام اندازه وزغ با دهن باز نگاش کردم...(فک کردم رفیق مام بعــــــله)یارو شروع کرد به معرفی خودشو شغل و کارو تحصیلات، همینجور داشت میگفت(کور شه ایشالا مورد خوبی بودا)یهو این رفیق ما ورداشت گفت یه دقیقه ت تموم شد خدافظ!!!با خونسردی گوشی و گذاشت یه لبخند گشادم تحویل ما داد!منم دهنم بسته شدو از اون روز هنوز منتظر تماس اون شاهزاده م...:(((((
نتیجه اخلاقی: تلفن خونتونو همیشه خودتون جواب بدین.

فرستنده : من اواخر دهه 60


یادمه اول ابتدایی میخوندم یه بار کم گرفته بودم
داشتم گریه میکردم ، معلممون پرسید چرا گریه میکنی
منم گفتم خانوم گریه نمیکنم از چشم آب میاااد
ههههههه تا آخر سال معلممون اونو میگفت و میخندید

فرستنده : Unique


خاطره که نیست ولی چیز جالبیه که واسه بعضیا پیش اومده...
تاحالا شده آخر پستتون بگید: نکنه دیوونه شدم یا نکنه سر راهیم ! بعدش یک عالمه لایک بخورید!!!
نکته انحرافیش اینه که همه با زبان لایکی دارم میگن آره !!!!

فرستنده : محمدرسول


به بابام میگم اگه من بمیرم چی کار میکنی؟میگه وایسا یارانه این ماهم بریزن بعد برو هر ... که میخوای بخور.
فک کنم اوج محبتش بود!

فرستنده : همونیم که نمیدونی کیم


تا حالا دقت کردین وقتی تو محدودیت ارسال فقط میتونید یه جوک دیگه ارسال کنید .. چقد به مغزتون فشار میارید تا آخری رو بدین
جالبش اینجاست بعد که یادتون میاد یه سی چهلتایی باهم یادتون میاد !! اونجاست که حرص میخوریدا !!!

فرستنده : محمدرسول


یکی دیگه از فانتزیامم اینه که تو یه هواپیما ربایی باشم
بعد تو تیر اندازی بین مامور امنیت پرواز و دزده ، خلبان و کمکش و دزده تیر بخورن بمیرن
بعد من برم بشینم پشت رل و هواپیما رو بشونم با یه موتور نیم سوخته
بعد تو اون بل وشو و شلوغی
همه خبرنگارا اومدن با من مصاحبه کنن.
خیلی زیر پوستی از هواپیما بپرم بیرون از لابلای خبرنگارا و مردم رد شم و یه دستمو بکنم تو جیب شلوار جینم کاپشنمم بندازم رو کولم و یه سیگار روشن کنم ،همینطور به سمت غروب آفتاب حرکت کنم 
و لگدم بزنم به این سنگه که جلو پام افتاده

فرستنده : MaHaM


عاغا یه فانتزی توپ سراغ دارم سالم ودست نخورده
مال یه خانم دکتر بوده فقط یکی دو بار باهاش رفته افقو برگشته
اونایی که خریدارن اعلام امادگی کنن:))

فرستنده : MaHaM


عآقا ما دیروز تو ماشین نشسته بودیم همینجور متفکرانه داشتیم آهنگ گوش میدادیم که یه یارویی اومد شیشه رو زد...ما هم خعلی شیکو با کلاس شیشه رو کشیدیم پایین!
یارو : آقاتون عابر بانکن؟
من: نه آقامون خودپردازن!!!!!^ـ^
مرده شده بود علامت تعجب(!) همینجور فقط نیگا میکرد
بعد یه لبخند ژکوند زدم گفتم چند لحظه صبر کنین مادر بیاد ماشینو جا به جا کنه

فرستنده : shinee


یڪ شبـ پشتــﮧ چراغـ قرمز بوבمـ ڪنارم یــﮧ ماشیـכּ پره בختر بوב داشتـטּ منو نگاه می ڪرבכּ ...(چشاشوטּ سگـ داشـ)(◕‿◕)
(مـכּ:با موهای خیــــلــــی بـــلـــنـב و با ڪشـ بستــﮧ شده. ×پــســرمـــا×)☻
Loading ... ████████████▒ 99%
یه هــو شنیـבمـ یــﮧ בختره گفـ:وای خدا مرگمـ بده این که پسره .... :-) :-) :-) :-)
من: :-/ :-( :-{
پـَـــ نــه پـَـــ فکر کردیـטּ بانو سوسانوام بیانـ با هم عکسـ بگیریمـ*
نگآه بآکیآه میشیم هفتادوپنج میلیونو یهـ نفر.اح ـــــــــــــــ➸ــــــــــــــ

فر ستنده : ♣❤ܓܨפֿـط פֿـطے هـ اے حـســـیـــלּܓܨ❤♠


یه تشت قورمه سبزیه 2 روز مونده تو یخچال داریم معاوضه با ویلا در شمال کشور

فرستنده : شـــــورشـی(نادیا)


چن ماه پیش گواهی نامم اومد, شبش عموم اینا اومده بودن خونمون منم شاد وخرسند جست وچابک خععععلی خوشحال بودم بطوری که توپوستم جا نمیشدم چه برسه به لباسام القصه عمو اومد یه نگا بندازه به گواهی نامه ی ما یه دف باکمال تعجب برگش گف: نرگس چرا گروه خونیت او مثبته خونواده ما کلا آی منفین!!! ظربتی همه دس به جیب شدن گروه خونیشونو چک کنن دیدن بععععله آی منفین؛همه متعجب!!! یهو داداش ما جف پا پرید میون افکار همه وگف: بابا چقد بهتون گفتم بیاین واقعیت رو بهش بگین بذارین کم کم باهاش کنار بیاد انقد دس دس کردین بالاخره این جوری شد. منو میگی جوری خشکم زده بود که نفسم نمیکشیدم تازه رنگمم پریده بود ینی خود به خود داشتم محو میشدم!البته نه در افق در جو اتاق! داداشم برگشته میگه بازم نمیخواین چیزی بگین؟؟بعد رو به من: ببین جوجو فک کنم تاحالا یه بوآیی بردی که اصن هیچ شباهتی به ما نداری؟همینطور ادامه داد: ما تورو تویه شب زمستونی توی یه سبد جلو در پیدات کردیم دلمون برات سوخت آوردیمت خونه بهت آب دادیم دون دادیم بزرگت کردیم تا شدی این.یه دف همه زدن زیر خنده, منم عصبانیتم خورد وگاز زده, پاشدم رفتم جلو آینه: آره خ انصافا من خوشگلتر از شماهام!(اینو نمیگفتم چی میگفتم باید به خودم روحیه میدادم یا نه؟) این شد که بعد از چن ماه غصه خوردن اومدم پیش شما درد دل کنم؛ در غمم شریک میشین آیا؟

فرستنده : NARGESI


با چندتا دوستام رفته بودیم سینما نشستیم یه آقای کچلم جلومون بود...
یکی از دوستام گفت بچه ها 50تومن میگیرم یه پس گردنی محکم به این کچله میزنم...ماهم گفتیم قبوله اونم رفت...
وایساد پشت سر یارو و...بوووووووم...صداتو همه سالن پیچید!!!
حالا ماهمه داشتیم از خنده میمردیم...دوستم تاپس گردنی رو زد گفت:
حامد اینجایی 2ساعته دنبالت میگردیم؟؟؟
یارو کچله گفت حامد کیه و دوستمم شروع کرد معذرت خواهی و اومد نشست...یارو هم رفت چندتا ردیف جلوتر نشست...
دوستم گفت چند میدین باز برم بزنم پس گردنش؟؟؟
بالاخره 100تومن توافق کردیم و رفت پشت سر یارو وایساد...
چشتون روز بد نبینه بازم....بوووووووووووم...زد و گفت: حامد تو اینجایی من اشتباه یه بنده خدا رو اونجا زدم....؟؟؟
دیگه بقیشو نمیگم.......ههههههههه

فرستنده : اخم69


خاطرات خنده دار


یادش بخیر 
چند سال پیش رفتم امتحان ارشدبدم روی یه صندلی نشستم دیگهدیدم زیاد حال جواب دادن ندارم گفتم همینا کافیه برماومدم بلند شم نمیدونم شلوار جین به کجا گیر کرد نصفش پاره شد صداش تا ته سالن رفت 
منشده بودم جعبه مداد رنگی دیدم یه آقایی اومد بالا سرم خندید گفت منم یر جاسه ارشداینطوری شدم که الان قبول شدم نترس خدا خیرش بده بیشتر از 30 تا سوال رو برام جواب داد 
الان همکارمه همه جا میگه ما جر خوردیم تا ارشد قبول شیم 
:))

فرستنده : mk1985


ویژه "فانی"
یادش بخیر ...
بابام تازه گوشی گرفته بود هی اس ام اس های غلط غلوط و خالی واسه ما می فرستاد . بعد روزا زنگ می زد خونه میگفت: چرا زنگ نمی زنید حالموبپرسید!!!!! نصفه شبا یواشکی بلند می شد گوشیشو نگاه می کرد بعد هر چند دقیقه یکبار میگفت : فک کنم شارژنداره برم بزنم شارژ(ینی پدر باتری دراومده بود...!!!!). نمی دونم الان که یادم می افته گریم می گیره کاش روزی 100 بار بهش زنگ می زدم کاش اس ام اس یادش می دادم کاش ... 
به سلامتی پدرای دنیا...

فرستنده : فانی


یکی از نمره هام 11.37(اگه دقت کنید میفهمید یه عدد اوله ) بود اونم سه واحدی(حالا فهمیدین از بچه های زرنگ دانشگاهم)اعتراض زدم شد 11.75.خو آخه استاد زورت نمیرسه ارفاق(ارفاغ)کنی ازین کارا نکن
(الان اشک جلو چشامو گرفته نمیتونم ادامه بدم. نخند دارم بدبخت میشم)
حالا برای شادی روحم دلسوزانه بزن لایکو

فرستنده : کپسول استعداد


این ترم یر جلسه امتحان 1 اسپیکر کوچولو با خودم بردم یر جلسه از کنار هر کی رد میشدم گوشیش که روشن بود رو اسپیکر نویز میداد بعد من گوشیشو ضبط میکردم 
اینقده باحال بود همچین ادم خبیثی هستم دیگه 
چه معنی داره سنتهای تقلب رو به هم میزنن روشهای متهورانه جا به جا کردن برگه پس چی میشه ؟ 
:)
:)

فرستنده : mk1985


چند روز پیش از در دانشگاه داشتم میرفتم تو که یه پسره پرید تو ماشین حدود 5 سالش بود نگاهش کردم خیلی جدی گفت شما مربی ایجای ( اشاره به دانشگاه ) مریم هستین ؟
با لبخند گفتم نمیدونم چرا مگه ؟
گفت نیشتو ببند من مریمو دوس دارم چرا اذیتش کردی ؟
من :( گفتم من اذیتش نکردم 
گفت خودش گفت تو اذیتش کردی بهش گفتی خنگ. عروس من خنگ نیست عروس بابات خنگه برو از دلش دربیار 
دیگه هیچی نتیجه اینکه بردمش سر کلاس دونه دونه گشتم مریم خانوم رو پیدا کردیم (شانس آوردیم کلاس داشت ) دامادشونو بهش دادم و عذر خواستم دیگه 
الان چند روزه فکر میکنم من تو سن این هیولا بیشترین فعالیتم این بود که وقتی برق میره 2ساعت توی پریز رو نگاه میکردم تا ببینم کی برق میاد که کارتون ببینم 

فرستنده : mk1985


اوج ضایع شدنم روز عقدم بودعاقد داشت مهریه و شاخه نبات و...میگفت بعد واسه بار اول گفت عروس خانوم بنده وکیلم منم نذاشتم نفس کسی بالا بیاد سریع گفتم بعلله خب فک کردم باید ی بله بگی که نوبت ب 3مرحله گل و گلاب و زیر لفظی برسه.همه زدن زیر خنده اماعاقدمهربون میدونس نی نی ام بله رو قبول نداشت دوباره تکرار کرد

فرستنده : zahra


عاقا من یه دایی دارم 5 سال ازم بزرگتره ینی 24 سالشه، نیس که دوران بچگیمونو باهم بزرگ شدیم من یکی که خععلی بهش وابستم؛ ایشون یه سالی هس که یه مخاطب خاص داره بعد تو این یه سال یکم نسبت بهم کم توجه شده منم که حساااس!! دچار فقر محبت شدم اساسی ! حالا هرکاری میکنم از زن دایی آیندم انتقام بگیرم !
یه روز که من از دپسوردگی همیجور یه گوشه نشسته بودم و واسه خودم خوش بودم اومدم با رژ لب روی دستم نقاشی کردم (دقیقا روی دست چپم جایی که انگشت شصت و اشاره بهم متصل میشن) شاد و خرسند از اختراع بزرگم واسه خودم کیف کرده بودم. یهو این دایی ما خوشتیپ اومد یه نگاه کلی تو آینه بندازه که بره پیش مخاطب خاصش. منو میگی یه افکار شومی به سرم زد!! دایی که اومد بره طی یک عملیات ضربتی زود پریدم از گردنش آویزون شدم که وای دایی جون چه خوشگل شدی امروز وهمیجور اهداف شومم رو عملی کردم سریع دستمو چسبوندم رو گردنش انگار واقی ینی کسی بوسش کرده بود...(البته بگما هرچقدر رنگ رژی که رو گردن میخوره کم رنگتر باشه آثار تخریبی رو افکار طرف مقابل بیشتر میشه چون اصولا خانوما چیزایی که با چشم غیر مسلح دیده نمیشه رو خوب میبینن اصن برا همین گالیله تلسکوپو اختراع کرد میخواس بدونه قدرت تشخیص خانومش چقدره! به جان خودم!) هیچی دیگه این دایی ما رف پیش خانومش؛ چشمتون روز بد نبینه یه دعوایی شده بود بیا و ببین! طفلی دایی مام از همه جا بیخبر هرچی قسم میخورده این مخاطب خاصش باور نمیکرده! خ حق داره خب! من بودم قید پسره رو میزدم ولی اینا متاسفانه بعده یه هفته با هم آشتی کردن.ی کی نیس به اینا بگه آخه آدم قهر میکنه حداقل یه ماه! یه هفته م شد قهر! البته ناگفته نماند این عاق دایی ما بعده این که فهمید کار من بوده حسابی از خجالتم در اومد!
ااااااای روزگاااار میبینی؟ فقر محبت چه کارا چه نمیکنه!!!

فرستنده : NARGESI


نشستم پایه اینترنت، ییهو بابام اومده میگه وصلی اینترنت؟
گفتم آره کاری داری؟
میگه آره، برو تو فارکس
من: ^_^ . بابا سایته؟
بابام: کودن آخه فارکس سایته؟
من: &^& . اصلا بیا خودت بزن ببینم چیو میگی؟
بابام: ماوسو برداشته رفته کلیک میکنه رو موزیلا فایرفاکس.
من؟ مجمع بازنشستگان اینترنتی؟
گوگل کروم؟
اینا چه ربطی به هم دارن؟!

فرستنده : محمد مهدی سلطانی


آقا دیشب دخترم تب کرده بود برده بودمش پیش متخصص همینجوری که نشسته بودیم منتظر دوتا خانوم اومدن تو با یه بچه کوچیک،
منشی دکتر: بفرمایید
خانومه: این بچه یخورده حالش بده آوردیم نشونش بدیم
خو خواهر من مگه پیکان روغن سوزی افتاده آوردی نشونش بدی
اینا نمیگن ما خوش خنده ای ها لشکر نامرئر ایم همه جا پخشیم که اینجوری سوتی میدن؟

فرستنده : HaMeD


استاد ریاضیمون سن خر هیتلرو داره اومده سر کلاس با یه تیشرتو پنجره رو هم تا آخر باز کرده
حالا هی ما میگیم استاد سرده ببند اون پنجره رو برگشته با حالتی ک پش بازوهاش رابطه ی مستقیم با حلقم داشت بهم میگه شما اگه بسن من برسید چی میشید؟ منم یکاره گفتم میمیریم!!!(البته من منظورم از سرما بود )
اما آن استاد قوی هیکل ما را با نیمکت از نرده های پنجره به شکل رنده شده به بیرون پرتاب کرد! :|

فرستنده : حامـــــد


رفته بودیم شمال خونه مامان بابای زنعموم شب زنونه مردونش کردن خونرو،قرار شد منم پیش بابام بخابم
خلاصه شب به نیمه رسیدو بالاخره خابمون برد
عاغا ما که سال تا سال خاب نمیبینیم اونشب دیدم که شدم کریستیانو رونالدو.آقا ما سخت مشغول تمرین بودیم که یدفه خاستم مثه آرش کمانگیر همه ی جونمو بذارم سر شوت بعدی.... خلاصه باتمام جونم به توپ ضربه ضدم.شدتش طوری بود ک از خاب پریدم 
یدفه دیدم بابام شکمشو گرفته داره از درد به خودش میپیچه
تازه دوزاریم افتاد که چه غلطی کردم:o
منو میگی گفتم الانه ک بابام لابلای گچ دیوار محوم کنه،سرمو گرفتم آه و نالهسرم درد میکنه بابامم دیگه بیخیال خودش شده بودو میگف حامد،حامد جان چی شدی بابا؟! 
هیییییییی ینی خلاقیتو داری!!:))

فرستنده : حامـــــد


دخترخالم ٧ سالشه اومده بهم میگه:معلممون گفته نقاشی درمورد دهه فجر بکشید،چی بکشم؟
گفتم:چه میدونم
گفت:منم میدونم تو نمیدونی ولی تو گوگل بزن یه نقاشی شاهی چیزی بیاد!
این دفه ١٠دقیقه زل زدم به دیوار :|

فرستنده : lool


اقا من یک پسر عمه دارم اسمش فرزاد فامیلشم مثل فامیل خودمه ینی باباهامون با هم پسر عمو هستند سرکلاس بودیم استاد اسامیو میخوند به ما که رسید از من پرسید نسبتتون چیه یهو هول شدم گفتم باباهامون با هم جارین!!!!کلاس ترکید دنبال راه فرار بودم

فرستنده : ehsan22


تا فکرشو کردی بعضی کارا رو می خوای انجام بدی ولی سعیتو میکنی که تابلو نشی،بعد همون سعی باعث تابلو شدنته.

فرستنده : Erfan99


خاطرات خنده دار


بچه که بودم خیلی درس می خوندم یکی گفت درس نخون سوسک میشی ها.
هیچی دیگه منم درس نخوندم خدا رو شکر الانم راضی ام سوسک نشدم.
خدا خیرش بده...

فرستنده : کمبوزه خان


سلام این اولین پست منه ... امیدوارم بتونم با سوتی ها خنده بر لباتون بیارم.
دقیقا 1شنبه پیش بود که سر کلاس زیست معلم اومد یه مثال بزنه گفت:ببینید بچه ها، مثلا برای روشن کردن موتور ماشین به بنزین نیاز داریم... یهو یکی از بچه ها پاشد گفت: نه آقا، برای روشن کردن موتور ماشین به استارت نیاز داریم.
یعنی کل کلاس داشتیم میز گاز میزدیم

فرستنده : ** تیز # هوش **


تازه فهمیدم که خیلی خوش شانسم عاقا ما هر وقت میایم خوش خنده کلی جوایز نفیس میبریم فقط نمی دونم اگه جایزه ان چرا دیگه باید پولشونا بدیم%%%

فرستنده : parsa.ezraeil


تاحالا براتون پیش اومده ک وقتی محو ی چیزی مثلن فوتبال میشین بعد دارین تخمه میخورین،ی دفه ی سنگی پهنی چیزی میره زیره دندونتون حال آدم بهم میخوره.لامصب باید دو کیلو تخمه بخوری تا مزه اون بره.

فرستنده : VeSaL 74


عاقا هر وقت که یه آدم معروف میاد تو مدرسمون من همیشه منتظر اینم که بیاد سر کلاس ما و استعداد های منا کشف کنه و... به خدا این معلما از استعدادام خبر ندارن وگرنه مگه مریضن هر وقت تا دهنما(دهن ام را)باز میکنم یه منفی بذارن%%%

فرستنده : parsa.ezraeil


بدبختی یعنی اینکه بابات بهت بگه زودتر بخواب فردا صبح باید پاشی بری نون بگیری
و خوشبختی یعنی مادرت بیاد بگه نمیخواد ، تو فریزر نون داریم !

فرستنده : ehsan...refigh


اقا یه سوتی دادم در حد لالیگا هنوزم بهش فک میکنم خجالت میکشم 
خونه خالم بودیم مامانمو خالم داشتن درباره داییم میحرفیدن همون موقع ایفونو زدن از قضا(قزا،غضا،غذا...) داییم بود من یه دفعه برگشتم گفتم ا عجب حرام زاده ای(خو چیکار کنم من حروم زاده و حلال زاده رو همیشه قاطی میکنم خو)ولی خدارو شکر فقط بابام و پسر خالم فهمیدن سوتی رو....

فرستنده : Kiana jo0n


سلام من تازه واردم....تو رو خدا ازم سوتی نگیرید...گناه دارم بخدا.. :))))))

پدرم جایی دعوت بود من خونه نبودم اومد رفت سر وقت وسایل آرایشی ام.......از بین اسپری هام یکی رو انتخاب کرد زد به لباس اش و با اعتماد بنفس رفت مجلس اش....
آخر شب میاد عطی این چیه اسپری ات فک کنم فاسد شدس زدم بلوزم خشک و سفت شده میگم کدومو زدی....میدونی چی رو نشونم داد؟؟؟؟ :))...اسپری مو (تافت)
حالا مگه من میتونم خودمو نگه دارم.....
من :))))))
بابام :(((((((
تا چند وقت بلوزش شق و خشک بود :)))))))))

فرستنده : عطی


آقــا دیــدین تـــو عــروسی مـــوقــع شـــام دامـــاد بـــا بـــا قـــاشــق(ن پ بــا بــیل) غـــذا مـــیــذاره دهــنـه عــــروس؟؟؟
مـــادرم تــــعـریف مــیکرد مـــیگفت شــبه عـــروسیمــون مـــوقع شــام دیــدم
بــابــات کـــتشو درآورده آستــیناشو زده بــالا داره عـــینـه چـــی غـــذا مـــیخــوره!!!
مـــادرم مـــیگه:هـــمـون لـــحظه بـــود کـــه فـــهمیدم ایـــن هــمون مـــردِ رویـــاهامـه و مـــیتونم تـــو مـــشکــلاتم بـــهش تـــکیه کنــم..؟؟!!!
حــالا مـــیگــه شـــبه عـــروسی بـــه اونــی کــه غـــذا مـــیداد گـــفت:دمـــت گــرم یـــدونــه دیـــگه غـــذا مـــیدی ؟؟ســیر نــشدم..؟؟!!!
هــــعععععععععــــــــی خـــدا.........

فرستنده : لابسـتر


مامانم یه کسالتی داشت ..... دوستای مامانم چند نفری اومدن خونمون واسه عیادتش...منم که رفتم استقبالشون یکی از خانوم ها پاکت کمپوت هارو داد دست من منم رفتم تریپ با شخصیتی بر دارم گفتم قابلی نداره.....
یهههویی دیدم همشون با تعجب دارن نگام میکنن ....تازه فهمیدم چه گندی زدم.....مثل چی کله مو انداختم پایین رفتم تو آشپزخونه...........
همچنان من:(((((

فرستنده : عطی


آقـــا اولـــه ســـال مـــعلم مــعــارف اومـــد بـــگه بــا کـــدوم پــا مـــیری تــو دســتشویـــی،اشـــتبــاهی گـــفت:بــا کـــجای بدنــــت مـــیری تــو دســتشویی؟؟؟
آقـــا مـــا ایـــنو ســـوژه نـــکردیـــم؟؟؟
مـــن ســـریع گـــفتــم:آقـــا بــا آرنـــج؟؟؟
کـــلاس تــــــــــرکــید!!!
بــغـــل دســـتیم ســریع بـــعد از مـــن:آقـــا بــا زیـــر بـــغل؟؟؟
یـــه نفر از اونــــور:آقـــا بـــا پـــُشت بـــازو؟؟؟
بـــچــه هــا داشـــتــن شـــوت بَک مـــیزدن بـــه قـــرآن..؟؟!!!

فرستنده : لابسـتر


اولین روز تدریسم در دبیرستان بود 
اکثر بچه ها جثه شان بزرگتر از من بود 
همینجور که داشتم تدریس می کردم 
همه ساکت بودن و گوش می دادن
در کلاس باز بود 
مدیر دبیرستان اومد رد شه گفت:
احسنت همینطور ساکت نگهشون دار تا دبیرتون بیاد
بچه ها همه زدن زیر خنده

فرستنده : علی


دوستان یه سوال:
میگم بابای شمام وقتی با موبایل صحبت میکنه هر چی فاصله با طرف مقابل صحبتش دورتر باشه بیشتر داد میزنه یا فقط بابای من اینطوریه؟؟؟؟

فرستنده : hekmat71


حالم امروز گرفته بود بد رقم گفتم اس عربی بخونم...بعد که همه رو خوندم دیدم هنو دلم گرفته اومدم اس دلتنگی بخونم ولی هنو تو همون حالو هوای عربی بودم...شروع کردم به خوندن با لهجه عربی ، انگار دارم یه متن عربی میخونم:)))
من:(Oo)...اِاِاِ این چرا اینجوریه متنش؟؟؟
خوب میشم ایششششالللا!خودم نذر کردم شما هم دعا کنید..
ولی خوداییش دیگه بس که به خودم خندیدم دلگرفتگی مذکور برطرف شد :)))))
اینم رفیق گیجه شما دارین؟؟؟؟

فرستنده : Iman


تو کلاس سرم رو میز بود تو حالت خواب و بیدار بودم 
استادم اومد رو سرم گفت :الان راحتی ،چرا به درس گوش نمیدی بعد میای میگی من و انداختی......... 
منم همون حالت خواب اول تا اخر درسی که داده بود و توضیح دادم....... 
استاد من @((((((((((
گفت خو پس چرا نگاه نمیکنی ........
منم گفتم نگاه شما کنم همش از سرم میپره .....
والا واقعیت و گفتم اونم فک کنم قانع شد من و ول کرد رفت ادامه درس دادن .....
ولی وقتی سر بلند کردم دیدم همه دختر پسرا سرش ون رو میزه استاد داره درس میده .....

فرستنده : alim2







javahermarket