Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


۷ ســـــالم بــود
اون موقع ویــدیــو اُبهتـــی بــود بــرا خــودش
یـه شــب مــا نیشــســتیم فیــلم (( ســوپر مــن )) و نیگــا کــردیــم
بعـد از تماشــای فیلــم حال عجــیــب غـریـبــی داشتــم هــم سنــو ســالای مــن درک میــکنــن حــالمــو !!!
احســاس قــدرت میکـــردم احســاس مــی کــردم کــه منـتــخــب بــودم و خبـــر نداشــتم :دی
هیچــی دیگــه رفتیــم تو حیــاط تاب ســواری تـاب و رونــدیم و رونــدیم تــا ســرعت رسیــد بــه ۱۴۰ بلنــد شــدم ایســتادم
و مــدل ســوپرمن کــه دســتاشو مـشـت مــی کــرد و پــرواز میــکرد
چشــمامــو بســتم و پـــریدم!!!!
چشــمامو کــه وا کـــردم خــودم و رو تخــت بیــمارستــان دیــدم و خــانواده محـــترم به همــراه بچـــه های محـــل و تعــداد کثــیری از هـــواداراااااا هــمه دورم حلــقه زده بــودن
ســـرتون و درد نیــارم واســه اینــکه بــه زندگـــی عادی برگـــردم ۱ مـاه تحــت مراقبت هــای ویــژه بودم و بعــد از اون تا ســالها تو محــل و در و همســـایه و فامیــل ملقــب بــه (( مانــــــــی سوپر من )) بـــودم!!!‬

فرستنده : shey2nak


کیا اون موقع نمره زیره 10 میگرفتن واسه اینکه خانواده نفهمه زیره نمره میزدن از 10 تمره می باشد....

فرستنده : ErFan60i


دوتا دختر نشسته بودن تو سالن ـــ
یکیشون مث کف گیر بود اون یکی مث ملاقه 
اولی: این خانمه اصلا خشگل نبودا آرایش خوب رو صورتش نشون میداد!
دومی: آره بعضیا کلا این طورین!!!.
آخه یکی نیست بگه نادان حداقل پیش نیازش اینه که یه چیزی باید باشه که آرایش بهش بیاد دیگه
دقیقا مث اینه که مورچه خوار دم از حقوق بشر بزنه ...به همین سادگی

فرستنده : meteor73.miblg


داشتم تو خوش خنده پست میذاشتم. اصلا هم حواسم به ساعت نبود. اومدم تو بخش کاربری دیدم میتونم پنج تا جوک بفرستم. پنج تا رو نوشتم و فرستادم که در عین ناباوری دیدم پنج تا دیگه هم دارم. و تازه اون موقع بود که متوجه شدم بعد از پست پنجمم ساعت دوازده شب شده و حالا فرداست!
یعنی چنان شوقی در وجودم پدیدار شد که اگر خبر فتح خوارزم و بخارا رو بهم میدادن، چنان شعفی به وجود مبارک دست نمیداد!

فرستنده : Mehdi 19


جشن عقد یکی از دوستام بود. ما هم کنار سفره ی عقد بودیم. منتظر بودیم که عاقد خطبه رو بخونه. عاقد قبل از اینکه شروع کنه داشت یه چیزی رو یه تیکه کاغذ مینوشت و حواسش به دور و برش نبود. یکی از مهمونا صدا زد حاجی، خطبه رو شروع نمیکنین؟ عاقد جواب نداد (غرق در نوشتن بود!). یه دو سه بار دیگه صداش کردیم دیدیم متوجه نشد. دفعه ی آخر که طرف صداش کرد و جواب نداد، من گفتم حاجی رفته گل بچینه!!
از شدت خنده و ترکیدن مهمونا فقط همینو بگم که یکیشون که داشت شیرینی میخورد چنان پـــــــــــخ کرد و خندید که شیرینی های تو دهنش پخش شد رفت قاطی اون خاکه قندای تو پارچه ی بالاسر عروس و داماد شد. یکی از کوچولوها هم که تو بغل مامانش بود از خنده ی یهویی ملت زد زیر گریه. عروس هم که داشت قرآن میخوند هی قرمز و قرمزتر شد تا جایی که دیگه نتونست تحمل کنه و اونم زد زیر خنده. به قول بچه ها اصن یه وضی شد!!!
و اینجا بود که موفق شدم کاری کنم که حاجی سرشو بالا کنه!

فرستنده : Mehdi 19


یه بار خونه مامان بزرگم اینا رفتیم قرار شد منو خواهرم شب خونه مامان بزرگم بخوابیم با خاله هام تقریبا تا ساعت ۳ بیدار بودیم و حرف می زدیم !یه فیلم سینمایی داشت نشون میداد در مورد دایناسورها بود که وحشتناک هم بود……….آخرش رفتیم خوابیدیم من خواب بودم دیدم یه چیزی داره رو دستم راه میره سوسک بود! چنان جیغی زدم که نگو از تو اتاق زدم بیرون بعد همه بیدار شدن خالم تو خواب و بیداری داشت می گفت فرار کنید دایناسورا حمله کردن!!!!!!
ما رو میگی از خنده چسبیدیم به زمین !
خوب خاله ی من مجبوری شب فیلم وحشتناک ببینی آخه؟

فرستنده : wine


یه روز عصر تا شب ، بیرون از خونه بودم و خیلی بد جور دستشویی داشتم . همین که رسیدم خونه خودمو انداختم تو توالت با کلی سروصدا. بعد که از توالت اومدم بیرون دیدم همه ، از جمله مهمونا سرشونو انداختن پاییین و دارن آروم می خندن. تازه یادم افتاد که اون شب قرار بود برای خواهرم بیان خواستگاری

فرستنده : wine


ترم اول بودم بهم گفتن کارشناسی هستی یا ارشد؟؟؟ باخودم فکر کردم دیدم ارشد از کارشناسی بالاتره گفتم ارشد . بعد مدارکمو دادم خانومه کلی خندیدگفت یه جارفتی بگو کارشناسی هستی برو اتاق بغلی انقد زیرلب گفتم کارشناسی هستم که وقتی رفتم اتاق بغلی به جای سلام گفتم کارشناسی هستم!! بازم ضایع شدم

فرستنده : wine


یه سری فیلم آموزشی دانلود کرده بودم که اشتباهی ریختم توی فلشی که داخلش یکی دوتا فیلم زبان اصلی تقریبا اونجوری بود. حواسم نبود فلشو عوض کنم و اونرو با کل مایحتوی دادم به استادم!! از اون موقع هر وقت منو میبینه میگه فلش نداری بهم قرض بدی!

فرستنده : wine


آقا صبح زود این رفیقمون زنگ زده بود ول نمیکرد که...هیچی منم تو خواب الودگی این گوشیو برداشتم....رفیقم گفت:سلام احسان نمیای سرکار؟؟؟
منم تو خواب وبیداری گفتم نه من الان جایی ام کار دارم...دیدم طرف یه چند لحظه سکوت معنادار کرد بعد گفت باشه خدافظ...منم گوشیو گذاشتم بعد رفتم دست صورت بشورم...تازه فهمیدم ای بابا چه گندی زدم طرف به خونه زنگ زده بود...!!!!!!!!!!
:|

فرستنده : ehsan...refigh


مامان بزرگ خدا بیامرزم توی 95 سالگی فوت کرد..... صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن...... جمعیت هم زیاد بود...... من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم..... اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود..... یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا... حالا خندمون قطع نمی شد.
جمعیت عزادار:))))
من:||
دختر خالم :((((

فرستنده : ehsan...refigh


اقا ما توی دانشگاه با برو بچ شوخی خرکی داریم...یه بار یکی از این رفقا یه چرتی پروند...منم این کلاسورو با شدت جت خواستم بکوبم پس سرش..نامرد جاخالی داد...از اونجا که شانسمونم اخرشه از پشتش دختره دراومد این کلاسور ما هم کل ترمو حمل کرد با شدتی در حد خفن خورد تو سرش...تا 5 دقیقه به هم خیره بودیم...نامراد این اکیپ ما هم میخندیدن..هی میگفتن احسان ناکارش کردی..منم هل شده بودم پروندم خانوم حال شما؟؟؟خوبی؟؟؟؟
دختره بدبخت گفت مرسی ممنون....هیچی دیگه این دختره از این به بعد منو میبینه میگه حال شما...
من:|||
برو بچ:))))))
دختره:ooo
بچه ها شما شوخی خرکی نکنید....:))))

فرستنده : ehsan...refigh


یک روز که داشتم تو چارجوک ، جوک میخوندم و کیبورد رو گاز میگرفتم ، بابام در رو شکوند اومد تو اتاق و فرمود داری چی کار میکنی؟ منم خیلی ریلکس گفتم دارم جوک میخونم . برگشت گفت همین کارا رو میکنی معدل ترمت میشه بوقققققققققققق!!! و چنتا فحش آبداربه من و چارجوک داد و رفت.!!!
منم وظیفه ی خودم رو دونستم که این خاطره رو بزارم تو چارجوک تا بفهمید بعضیا با چ مشقت و سختی ای میان تو چار جوک و دیگر هیچ.....

فرستنده : محمدرسول


یکی از تفریحات سالم من توی مهمونیا اینه به هر کی که وارد میشه بهش بگم یادت رفته مارک لباستو بکنی 
خععلی حال میده وقتی طرف لباسش نو باشه واقعا دنبال مارک لباسش بگرده اونجاس که دیگه تفریح من کامل میشه

فرستنده : pari1992

یکی از فانتزیام اینه که تو ماشین پورشه ام نشسته باشم و واسه خودم صدای موزیک بالا گوشیمم هی زنگ بخوره و جواب ندم و تو خیابون همه نگاشون جذب ماشینم باشه تا این که میزنم کنار و پیاده میشم همه از حسودی چپ چپ نگام میکنن و لی من برام مهم نیست...

فرستنده : ** catayun **


خاطرات خنده دار


شما هم وقتی از کامپیوترتون صدای پارازیت میاد از خداتونه یکی اس ام اس داده باشه یا زنگ بزنه یا من فقط این جوریم؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : ** catayun **


عاغا ما تو یه مراسمی تو دوران دبیرستان رفتیم واسه مسابقه
از این مسابقه ها هستش که باید یه جمله رو 3 بار تکرار کنی
به من گفتن 3 بار تکرار کن باید تند تکرار میکردی (دوغ گاز دار گازدوغ دار)
ما هم شیک و مجلسی رفتیم بلندگو برداشتیم 
گفتیم دوغ گاز دار گاز دوغی
گفتیم دوغ گاز دار گوز دوغ دار 
گوز دوغ دار گوز داغ دار از 
آهی جمعیت تو سالونو میگی صندلیا هم گاز زده
خودم از بس خندیدم
نتونستم راه برم
دبیرا همه غشششششششششششش
مدیر بلند جیغ زد گمشو پایین
اینم از شاهکار های بنده

فرستنده : artemis18


تو تاکســی از بــس چســبیدم بــودم بــه در یهــو در باز شــد ...!
منــم مجبــور شــدم دختــره رو بگــیرم نیفــتم بیــرون از تاکســی ...!
بیچــاره از تــرس بغــلم کرده بــود ...
هــی میگــفت ســالمــی ؟ چیــزیت کــه نشــد که؟ و از ایــن صوبتـــا...
منــم به رانــنده گفــتم بــزنه بغــل میــخوام تــوو افــق محـــو شم... :))‬

فرستنده : shey2nak


خونواده ی ما 4 نفره
عاقا دیروز مادربزرگم اومده بود خونمون بابامم طبق معمول 4 تا سالاد اورد یکی رو گذاش جلو مادر بزرگم یکی جلو خودش یکی برا مامانم یکیم داد به داداشم منم که عشق سالاد (از عشقای یه طرفست) عینهون گربه شرک به بابام زول زدم بابام منو دید گفت إإإ محمد (من) تو هم میخوای؟
من :| :| :| (هنوز گربه ی شرک)
بابام: پس برو واسه خودت درست کن D:
هیچی دیگه زمین به إذن خدا دهن وا کرد منم رفتم توش...
بابا وقتی داشتم فرو میرفتم: >) D:
من در حال فرو رفتن: []8
خععععلی بد دردیه

فرستنده : Mohammad500


یه روز برفی مدرسه بودیم زنگ تفریح خورد همه رفتیم بیرون برف بازی.زنگ کلاس که خورد کلاس ریاضی بود من و همکلاسم بیرون موندیم برف بازی.بعد از چن دقیقه معاون اومد گفت برید سر کلاس منم خواستم آخرین تیرو شلیک کنم.زدم همکلاسم جاخالی داد خورد تو صورت معاون.عاغا جاتون خالی یه کل کلی افتاد تو مدرسه نگو و نپرس!!!شانس آوردم که سنگ نذاشته بودم تو برف وگرنه الان آب خنک می خوردم!!!خلاصه یه روز هم از مدرسه اخراج شدم واقعا حال داد!!

فرستنده : ایرانسل


یه روز تنها بودم تو خونه خواستم املت درست کنم.رفتم مغازه سر کوچمون گفتم آقا لطفا یه کیلو تخم مرغ و دوتا گوجه بده!!یهو مشتری های دیگه که سه چار نفر بودن زدن زیر خنده!!واقعا خجالت شدم

فرستنده : ایرانسل


بچه که بودم از تاریکی میترسیدم ، الان وقتی قبض برق میاد از روشنایی میترسم …

فرستنده : MaHaM


رفته بودم تو یه مغازه که کارت شارژ بگیرم. به طرف ( که مسن هم بود ) گفتم شارژ ایرانسل دارین؟ گفت منظورت کارت شارژه؟ گفتم آره همون کارت شارژ. بعد گفت ایرانسل یا همراه اول؟ گفتم ایرانسل. گفت چند تومنی میخوای؟ گفتم پنج تومنی. گفت چند تومنی؟! با انگشتام عدد پنج رو نشون دادم گفتم پنج! پنج تومنی. گفتم صبر کن ببینم دارم یا نه. بعد چند دقیقه گشتن تو کشو گفت شارژ ایرانسل میخواستی دیگه ها؟ گفتم بعله حاجی ایرانسل. گفت ایرانسل پنج تومنی؟ گفتم آره. ایرانسل پنج تومنی. حاجی اگه نداری من برم. عجله دارما. گفت نه صبر کن پیدا کردم. بعد دو دقیقه گشتن بیشتر تهش یه شارژ دو تومنی همراه اول درآورد و داد بهم!!! منم اینطوری (O_o) نگاش کردم و بدون هیچ حرفی رفتم بیرون!

فرستنده : Mehdi 19


"لابستر"
جدیـــدن یـــه چــی بــه بــچه هــای کــلاس یــاد دادم 
دهـــنه معــلمارو سرویــس کــردن بــه قــرآن!!!
همـــینکه یــه معــلم مــیگـه: خـــب بــچه ها چــی داشـــتم مـــیگــفتم؟؟؟
هــمه یــکصدا مــیگن: .......شــــر
خیـــلی بــی ادبـــو گـــستاخن کـــصافطا..؟؟!!!!

فرستنده : لابسـتر


عاقا جدیدا یه بچه ای که ته تهش بخواد 10 سال داشته یاشه آلبوم داده.بقل پوسترش هم نوشتن جوان ترین خواننده ی موسیقی پاپ ایران
به نظر شما اینم با مامان باباش دعواش شده یا معدلش کم شده؟!
احتمالا منم باید بعد از دادن کارنامه ها برم خاننده شم!
والا به خدا!!!!!

فرستنده : MDA88


****(علامت اختصاصی )abas_m223
********پست ضد خرخونا*******
سر امتحان حسابداری بعد از گرفتن برگه سوال از کلاس 20 نفری 19نفر عینهو بز زل زده بودیم به برگه,من که بدجور بز درونم زنده شده بود داشتم برگه سوالا رو می خوردم که خدا رحم کرد مراقبه به موقع رسید نذاشت خفه بشم. خلاصه بعد از30دقیقه از شروع امتحان دختره جلوییم که عینهو عنکبوت به سوالاش چسبیده بود به مراقبه گفت خانم میشه یه برگه ی دیگه بدین من دیگه برگم جا نداره ....!!!
وای اون لحظه بود که میخواستم کفشای خودمو عقبیمو به صورت افقی بکنم ته حلقش بعدا باهاش بارفیکس بره!!
کصافط مثه اسب آبی سرش تو برگه بود هر چی صداش می کردیم,سوت می زدیم,دود بلند می کردیم,شیمیایی می زدیم اصلا توجه نمی کرد!!کوفتش بشه 3واحدی بود,آخر امتحان یکی از دخترا از ته کلاس یه پاک کن پرت کرد تو سرش یه کم تسلی دل ما شداما هیچ عکس العملی نشون نداد,اصن بدجور محو سوالا بود و تو عالم ملکوت سیر می کرد!!
****-خدایا به همین سایت عزیز قسمت میدم خرخونای بی معرفت هر کلاس رو اگر قابل اصلاح بودن اصلاح,در غیر این صورت تبدیل به آرنج بزغاله بگردان****!

فرستنده : abas_m223


فامیل مادرم با دختر دم بختش اومده بود خونمون..خلاصه بگم مامیش گفت دخترم اسمشو عوض کرده به ستاره، دیگه اسمش سکینه نیست . مامیمم کلی به به چه چه کردن. یه دیقه بعدش مادرم پرسید سکینه راجع فلان مورد نظرت چیه؟!!! میگم: مامان الان چی گفت!! میگه: واسه مردم گفت!! واسه ما سکینست!!!
خدایا این خوشی رو از ما نگیر...اگه خوش خنده نبود درد دلمو به کی میگفتم!!!
(00)
(---)
/. /.

فرستنده : mmlmml777


iهمیشه خاطره نباید یکی رو بخندونه یا بگریونه!؟ مثلا این یکی :
تاحالا شده واسه یه دهه هشتادی دل بسوزونی بعدش به غلط کردن بیوفتید؟!!!
با این یه جمله الان همه دارن گریه میکنن!!!!!!!!

فرستنده : محمدرسول


یه جایی دعوا شد رفتیم جدا کنیم. چند نفر دیگه هم اومدن میانجی گری یکیشون خیلی قد بلند بود. باخودم گفتم: دست اینو بگیرم نزارم کاری کنه دعوا میخابه. خلاصه دعوا تموم شدو فهمیدم گند زدم! چون یارو داشت جداشون میکرد که من دستشو گرفتم کشیدمش کنار! (من که میگم خوبی به بعضیا نمیاد. اخه چرا انکار!! نکنید آغا کار خوب نکنید!)

فرستنده : mmlmml777


یه بار هوس کردم مث بچه مثبتا کنسروو توی آب 20 دیقه بجوشونم.. خلاصه یه 10 دیقه گذشت رفتم آشپزخونه دیدم کنسرو داخل ظرفه. ایول. آتیش زیرشم روشنه. به به. ولی آب داخل ظرف نریختم! ! میخاد منفجر بشه! ! حمله انتحاری (انتهاری؟ انطهاری؟! گیر ندین خب) اینجوری ندیده بودم تا حالا! 
(همواره مراقب کودکان دلبند خود باشید حتی اگه 25ساله باشند!)

فرستنده : mmlmml777


 


خاطرات خنده دار


داشتیم با چند تا از بروبچ در مورد برندای مختلف مبدل دیجیتال حرف می زدیم، یهو یکی از بچه ها گفت: یه مارک دیدم ،اچ دی ام آی خیلی خوبه!!!!!!!!!
-جامعه بشری :|
تا یه ربع که می خندیدیم. دیدیم جواب نمیده، فاجعه عمیق تر از این حرفاست، زدیم زیر گریه!

فرستنده : HATA


تو دفترم هندزفری تو گوشم بود و داشتم آهنگ با صدا بلند گوش میدادم بعد یکی از ارباب رجوعا اومد از پله بره بالا پاش لیز خورد با مخ اومد رو زمین منم که داشتم با صدا بلند آهنگ گوش میدادم با صدا بلند خندیدم چون فکر میکردم تو این صدا کسی صدامو نمیشنوه :))
یهو دیدم همه برگشتن دارن منو نیگاه میکنن و اینجورین :((
منم که کم نیاوردم گوشیمو گذاشتم در گوشمو گفتم آره آره خیلی باحال بود راستی یادت نره فردا بیایی O.o
خودم موندم عجب فیلمی برا ملت بازی کردم :))

فرستنده : smj13سید مصطفی


مادربزرگم داشت تعریف میکرد ک آره من وقتی 15سالم بود ازدواج کردمو تو زندگی خیلی سختی کشیدمو از اینجور حرفا. منم تیریپ تعجب برداشتم گفتم واقعا شما 15سالگی ازدواج کردین؟؟ آخه تو 15سالگی که هیچی نمی فهمیدیـــــــــــــــــــــــن!!! یهو مامانم 8-7 تا سرفه ی بلند کرد و گفت:"گُلیانا!! برو میوه ها رو بیار انقدم حرف نزن!!"
و در همان لحظه من فهمیدم من کجام اینجا کجاست و اینا...خب سوال شده بود برام دیگه دعوا داره مادر مهربان؟؟ والا ب خدا

فرستنده : Golianna


بچه ک بودم فکر میکردم دندون وقتی خراب میشه ک میکروبای تو دهن غذا ندارن بخورن بعد میان دندونو میخورن!! وا3 همین هروقت غذا میخوردم سعی میکردم بره لای دندونم گیر کنه ک میکروبا دندونمو نخورن!! با اصرارهای شدید مامانمم برا مسواک زدن مخالفت میکردم!! :))) 
هوشمندی را با ما تجربه کنید!! والا ب خدا

فرستنده : Golianna


استاد داشت نصیحت میکرد ک "ما این همه برا شما دانشجوها زحمت میکشیم، آخرشم شما قدر ما رو نمیدونین. دوروز بعد ک ازتون بپرسن ادب از ک آموختی میگین چی؟؟" همینطور ک ب خودش اشاره میکرد تو چشای منم زل زده بود و سرشو ب چپ و راست تکون میداد ک یعنی بگو چی میگین...منم گفتم از بی ادبان...یهو استاد :/ دانشجوها :))))
و برای اینکه ضایع نشه گفت بالاخره یه دانشجوی شجاع بین این همه دانشجو پیدا شد!! و برای اینکه بیشتر ضایع نشه رفت سرجاش نشست!!
خو آخه ما این درس لقمان حکیمو دوران ابتدایی گذروندیم من چی بگم آخه بگم نمیدونم؟؟ ب این قشنگی براش درس جواب میدم ناراحت میشه!! حالا جوابم ندی باز یه جور دیگه ناراحت میشه!! والا ب خدا

فرستنده : Golianna


نزدیکه یه ساله که از یکی از همکارام یه مقدار پول طلب دارم. تا دوماه پیش که دیدم این اصلا به روی مبارکش هم نمیاره زنگ زدم بهش!!!
اولین بار گفت پدرم سکته قلبی کرده همه پولامو دادم خرج بیمارستان.
یه هفته بعد دوباره گفت اینبار پدرم سکته مغزی کرده و کلی هزینه بیمارستانش شده، تا هفته بعد پول شمارو میدم.
باز هفته بعدش زنگ زدم گفت بچه اش بیمارستانه.
هفته بعد زنگ زدم پدر خانومش فوت کرده بود رفته بود شهرستان.
دوهفته بعد زنگ زدم خانومش حالش بد شده و بیمارستان بود...
به نظرتون من بیخیال پولم شم مشکلات این همکارم تموم میشه یا همچنان ادامه داره؟؟؟؟

فرستنده : KHORSHID


الان میـخواستــم نیــمــرو درســت کنــم!!!!
ایقـــد از مشــــروط شـــدن احتمالــــی این تــــرم م ناراحــت بــودم و تــوی فــکــر بــودم کــه اصـــن یادم رفــت تخــم مرغ بشــکنــم تــوی ماهیــتابــه!!!
ینـــی فقــط روغــن ســرخ کــردم!!! 
بعــدشــم تا پنــــج مـیــن داشتـــم فکــر میکــردم خوووودایا مــن الان تخــم مــرغارو خـــوردم ؟؟؟؟کــه فقــط روغــن مــونده یــا واقعــا یادم رفــته کــه تخـــم مرغــارو اضــافه کنـــم؟؟

فرستنده : shey2nak


اول اینو بگم که من تو یه کلای 55 نفره تنها دخترم!!
ینی ملت خیلی حواسشون هس سوتی ندن جلوم
یکی از همکلاسام ک فامیلش شبیه منه و بیشتر امتحانا پیش هم نشستیم زنگید که من واسه امتحان فردا هیچچچچی نخوندم و شهرستان بودم و ووووو ینی یه ربعی داشت مخ من و می خورد منم دلمسوخت گفتم حالا مه رو زده بگم باوووشه
گفتم ok
بنده خدا کلی تشکر کرد یهو گفت"راستی شما کجا میشینین؟"
گفتم سالن 2
بیچاره گفت" ااااااااا!من تو کلاسم!"
بدبخت همون پشت گوشی جان داد!! D:

فرستنده : ;pp


داییم اومده خونمون به داداشم (2 سال از من کوچیکتره) میگه چرا خنگول بازی درمیاری؟!شب یلدا اس دادم گفتی شما؟هرچی هم توضیح دادم نفمیدی!
داداشم هم بیگه آقا به خدا به من اس ندادی!!
داییم گوشی رو میاره میفهمیم بعله شماره داداشم رو اشتباهی سیو کرده!بعد اون داییم گفت:خودم بهت 2 بار زنگ زدم باهات صحبت کردم!
خخخخخخخخخ طرف داییم رو گیر آورده بوده!!!!!!

فرستنده : reza1372


دوستم بهم یاد داده یهو توی صفحه بادکنکای رنگارنگ بیارم. باورتون نمیشه ctrl+w رو بزننین اونوقت میفهمید دروغ میگم یا را. :()

فرستنده : AL


آغا ما تازه با خوش خنده آشنا شده بودیم و داشتیم میخوندیم و از هر کدوم خوشم میومد لایک میذاشتم تا صفحه 17 .18 رفته بودم ک متوجه شدم جوک آخر جا برا لایک نداره یهو متوجه شدم ای داد بیداد ک تا الان داشتم برا مطالب بالایی لایک میذاشتم. خو درست بیا جا لایک رو بذار زیر خودش ک مردم گمراه نشند 

فرستنده : nafas


من و داداشم وقتی کوچیک بودیم خیلی.... 
یه روز وقتی مامانمون رفت حموم ما هم رفتیم سراغ ماهیای آکواریوم که نجاتشون بدیم چون بیچاره ها تو آب خفه میشدن خخخخخخ
با همکاری هم یکی یکی از اب درآوردیمشون و گذاشتیمشون لای کتاب که خشک شن :|
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.......

فرستنده : narsius


ما دهه شصتیا چقد که صف شیر و روغن کوپنی نبودیم ولی همش برای من که لذته
یادمه ده سالم بود و شروشیطون؛ مامانم فرستادتم برم روغن کوپنی از یه محله اونورتر بخرم؛تو راه برگشت؛روغن به دست و نفس زنان؛یه ماشین کنارم توقف کرد یه اقا و خانم؛هی با دست ایما و اشاره
منم که محجوب و سربه زیر؛سرخ وسفید شدم اینا چی میگن؛یه لحظه فکرکردم حتمأ آشنان؛میگن بیا برسونیمت*)
منم قدمو تندترکردم وچندباربادست اشاره کردم نه شما بفرمایید*)
یه لحظه آقاهه جست زد دوید کنارم پرسید از کجا روغن خریدی;(
چ فاصط یه تارف هم نزد
من;(
خجالت*)
هزار بار من;( ;/ ;( ;(

فرستنده : Samir


کیا یادشونه دوران دبستان واسه اینکه روخوانی فارسیمون قوی بشه؛دبیرای عزیز مسابقه غلط خونی میزاشتن یعنی از سرمیز شروع به خوندن کنه تا وقتی غلط بخونه؛نفر بعدی و همینطور ادامه'
هییی چقد دلم واسه اون دوران و دبیرای دلسوز دهه شصتی تنگ شده

فرستنده : Samir


محرمی تو هیات برادر زادم داشت گریه میکرد گفتم چرا گریه میکنی جواب داد علی منو زدم
من:علی دیگه کدوم خریه
علی پسر همسایه:من بودم داشتم سربه سرش میذاشتم.
دوباره من:اوا علی آقا ببخشید منو من با اون یکی خرا بودم نا با شما خر.
علی:چیزی نگفت ولی شاید تو دلش میگفت کاش به جایه برادرزادش اینو میزدم له می کردم.
من:از اون روز تا به حال هر وقت علی رو میبینم صورتمو شطرنجی میکنم.

فرستنده : eli esteghlali


خاطرات خنده دار


یکی ازفانتزیام اینه که :
اونی که عاشقشم(البته فعلاچنین فردی نیس)بره بایکی دیگه.منم که نمیتونم ببینم اون بادختردیگه ایه.برم هفت تیروبذارم روشقیقشو یه تیرتقدیمش کنم بعدشم چون عشقم مرده یه قطره اشک براش بریزم و مث قاتلای حرفه ای هفت تیروبذارم توکمرم وبرم...
من دیوونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : setare


یه بارعصبانیت بهم فشارآورد 250تاقرص خوردم.مردم ولی دکتره برم گردوند متاسفانه.
آقابه سرم زدخودموبزنم به فراموشی.تاحدی که بابا ومامی روهم نمیشناسم مثلا;-)))))))))))))
دقیقا1ماه خوب پیش رفتم...زندگی مث بهشت بودلامصب...
نشسته بودیم که خالم زنگیدداشت بامامی میحرفید.
یهوازدهنم پریدگفتم واااای مهسا(دخترخالم)بزرگ شده؟دلم واسش یه ذره شده...
چنان کتکی خوردم که دعامیکردم مرده بودم.:-((((((((((((((

فرستنده : setare


خواهشا درموردم فکربدنکنید.بخداشرایطم واقعابدبود.
یه روزوسایلاموجمع کردم وازخونه رفتم.(وسایلام شد1کیف کوله پشتی)
رفتم ولی بابام که زنگ زدبهم گوشی برداشتم ولی حرف نزدم.صدای گریشو که شنیدم برگشتم(دراین موارداحساساتیم)
تواتاق که داشتم وسایلموازکیف درمیوردم مامی هم روبروم داشت باهام میحرفید.منم بدون صدافقط اشکام میومدپایین.
حالاوسایلموداشته باشید:اتومو تافت لوازم آرایش قلیونم شامپو....
یهومامی زدزیرخنده گفت:فرارکرده بودی یارفته بودی عروسی؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : setare


از در اومدم داخل خونه(پ ن پ از پنجره)
داداش کوچیکه یا بهتر بگم گودزیلا از پشت در پرید بیرون گفت پخ!
سه متر پریدم هوا اومدم پایین!
گودزیلا: یو هو هو ها ها ها هااااا !
عفت! یدونه خابوندم تو گوشش!
بابام اومده میگه چیکارش داری؟
عفت! یدونه خابوند تو گوشم!
فهمیدم اشتباه کردم برگشتم گودزیلا رو گذاشتم رو اپن ،فیس تو فیس گفتم ببخشید!
عفت! یدونه گذاشت تو گوشم!
همون موقع مادرم درو باز کرد اومد داخل(پ ن پ از دیفار)
گودزیلا برگشت گفت:
این به من با چت ژد تو جوشم!
مامان اومد سمتم گفت: باریکلا داداش بزرگتر!
عفت! یدونه گذاشت تو گوشم!
من که میدونم سرکاریم! ببخشید سر راهیم! حواس نذاشتن واسمون!

فرستنده : Fesgheli


تو پذیرایی رو مبل نشسته بودم،لپ تاپ رو پام هدفون رو گوشام،بسته چشمام،رفته بودم تو رویاهام!(استعداد شاعر شدنم دارم)
آره غرق افکارم بودم یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم!
از جام پریدم که یه قاشق جلو پام افتاد زمین! یعنی قاشقه خورده بود تو سرم!
سمت آشپزخونه نگاه کردم دیدم مامان خانوم داره از پشت اوپن اشاره میکنه که هدفونو از رو گوشم بردارم کارم داره!
مامانه ما داریم!
خداییش دیگه جرأت ندارم تو خونه هدفون بذارم!
یهو دیدی بابام کارم داشت تلویزیونو پرت کرد رو سرم!
یا شاید هردوشون کارم داشتن یهو دوتایی یخچالو پرت کردن رو من!
خانواده اس!

فرستنده : Fesgheli


تو پذیرایی رو مبل نشسته بودم،لپ تاپ رو پام هدفون رو گوشام،بسته چشمام،رفته بودم تو رویاهام!(استعداد شاعر شدنم دارم)
آره غرق افکارم بودم یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم!
از جام پریدم که یه قاشق جلو پام افتاد زمین! یعنی قاشقه خورده بود تو سرم!
سمت آشپزخونه نگاه کردم دیدم مامان خانوم داره از پشت اوپن اشاره میکنه که هدفونو از رو گوشم بردارم کارم داره!
مامانه ما داریم!
خداییش دیگه جرأت ندارم تو خونه هدفون بذارم!
یهو دیدی بابام کارم داشت تلویزیونو پرت کرد رو سرم!
یا شاید هردوشون کارم داشتن یهو دوتایی یخچالو پرت کردن رو من!
خانواده اس!

فرستنده : Fesgheli


استاد داشت میتوضیحید که ساخت هرکیلومتر بزرگراه پنج میلیارد هزینه میبرداره!
یکی از دانشجویان محترم پرسید: کیلومتر مربع؟
استاد مأیوسانه به او نگریست!
دانشجوی محترم افزود بزرگراه طول داره ولی عرض هم داره!مگه نه!
و استاد همچنان مأیوسانه مینگریست!
دانشجوی محترم دیگری به دانشجوی محترم اول پاسخ داد:
خیر! کیلومتر مکعب!
و اینبار استاد مأیوسانه به دانشجوی محترم دوم نگریست!
دانشجوی محترم دوم افزود اینهم مهمه تا چه ارتفاعی آسفالت بریزن! نیست !
و استاد همچنان مأیوسانه مینگریست!
(بدبخت استاد ما انگار از دنیا ناامید شده بود! خداییش یه لحظه دلم براش سوخت!)

فرستنده : Fesgheli


تا حالا دقت کردین توی روزهایی که هوا آلوده است محتویات بینی افزایش و به تبع آن زیر مبل چسبناک تر میشود!
ما که یک قدم فراتر نهاده و به پرده نیز میمالیم!شما چطور؟

فرستنده : Fesgheli


حاضرم دار و ندارم رو بدم برگردم به اون زمانهایی که بچه بودم!
بعد از ظهرها با بچه محل ها جمع میشدیم میرفتیم سر کوچه با چهارتا آجر دو تا دروازه درست میکردیم و با یه توپ دولایه پلاستیکی فوتبال بازی میکردیم!
یادش بخیر تو بازی وقتی میخواستیم حریفو دریبل بزنیم با جدول کنار خیابون یک دو میکردیم!
به جدول میگفتیم یار دوازدهم!
اما الان به دوستامون اس میدیم کجای؟
جواب میده:
توی لباس هام!
یعنی خداییش رفیقای اون موقع سگش می ارزید به صد تای این رفیقا!

فرستنده : Fesgheli


یعنی خداییش الان از بس سر کلاس دلقک بازی در آوردم که هر وقت سرفه ای میکنم یا عطسه ای میکنم همه برمیگردن نیگا میکنن ببینن ایندفعه چی تو سرشه!
باز میخاد چه آتیشی بسوزونه!
آها گفتم آتیش!
یه روز تو دبیرستان یه چنتا نیمکت خالی ته کلاسمون بود،تو جامیزش چنتا برگ کاغذ انداختم و وسط های زنگ، وقتی آق دبیر داشت رو تخته یه سری خزعبلات و اراجیف مینوشت پا شدم رفتم یه کبریت انداختم تو جامیز و سریع رفتم نشستم سر جام!
اول یه عالمه دود اومد بالا ، بعد چند ثانیه آتیشی شد واس خودش!
هیچی دیگه میخواستن اخراجم کنن که بعدا کوتاه اومدن و به دوهفته اخراج تن در دادن!

فرستنده : Fesgheli


عاقا یه بارم مانا جو گرفت واسه برنامه خاله شادونه در سرزمین دونه ها پیام فرستادم "پارسا احمدی 5 ساله از شهرکرد بابا ومامانش را اذیت نمی کنه%" عاقا از شانس ما خاله شادونه هم همینا خوند جون خودم بیش از 98%بچه ها کلاس مون همین برنامه را دیده بودن خلاصه تو کل مدرسه شرف مون رفت.آخه مومنا شما سوم دبیرستانید شما را چه به خاله شادونه در سرزمین دونه ها%%%

حالا اگه 1000تا پیامم برا خوش خنده بفرسیم یکیشم تایید نمی شه حالا اگه تاییدم بشه یدونه لایک نمی خوره به خدا افسرده شدم عاخه این بخته ما داریم؟

فرستنده : parsa.ezraeil


یه کشفی هم جدیدا کردم که فایده نشستن ماشینه، از اونجا که دوستان در جریان عاشقی و بی حواسیم هستن بگم که داداش کوچیکتون چند جای ماشین رو مالونده و فقط به خاطر کثیفی هنوز کسی نفهمیده
خب چیکار کنم پول ندارم
گفتم که فکر نکنین عاشقا کلا تعطیلن، یه همچین اکتشافات درخشانی هم انجام میدن
فقط بابام که میگه این ماشین رو ببر کارواش یه کم رو مخه

فرستنده : یه عاشق

سلام، یه عاشق هستم
عارضم به خدمت دوستای گلم که بعد از جدایی جانسوز از معشوقم و چندی سوتی دادن و شنیدن جمله "مگه عاشقی"و ........ دیگه طاقتم تموم شده و میخوام شکسته نفسی رو بذارم کنار و بگم یعنی واقعا نفهمیدید از الکی سوتی میدم که شماها خوشحال بشید؟
چی پیش خودتون فکر کردید؟
هاااااان؟
اعصاب ندارما

فرستنده : یه عاشق


من یه بار تومدرسه با یکی از بچه دعوام شد..خیلی ازش عصبانی بودم...برگشتم با عصبانیت طوری که همه ی بچه های دور برمون بشنون گفتم:
خدا خر رو می شناخته بهش دم نداده..
یهو دیدم همه ساکت شدن..1..2...3 انفجار ..حالا مگه من میفهمیدم واسه چی دارن می خندن؟؟..بیشتر حرصم گرفته بود...هیچی رفتم خونه بعدا فهمیدم اوه اوه چه سوتی خنگولی دادم..
.[خدا خر رو می شناخته بهش شاخ نداده..]

فرستنده : chino


عاقا ترمای اول استادمون افتاد رو فازنصیحت گفت هرکی پدرش کارگره خجالت نکشه باافتخاربگه پدرمن کارگره منم واسه اینکه چیزی گفته باشم گفتم استاد یه حدیثی هست که میگه بر دستان کارگر باید بوسه زد نمیدونم کدوم کصافطی از ته کلاس تندتند داد میزد و میگفت من کارگرم من کارگرم این وسطم در ودیوار بود که گاز زده میشد (به افتخارکارگرای عزیز بزن لایکو)

فرستنده : keshmesh


خاطرات خنده دار


یه بار بابای من میخواست بره حموم دیدم 45 دیقه نیستش فکر کردم رفته حموم بعد 45 دیقه از دستشویی اومد بیرون بهش گفتم هنوز حموم نرفتی؟گفت اونم میرم!!!!
یعنی یه سریال شروع شده بود تیتراژ اولش رفت دستشوویی تیتراژ پایانی برگشت!
هنوزم که هنوزه حیرونم

فرستنده : reza1372


یادش به خیر
یه اسباب بازی داشتیم یه محفظه ی پر از آب داشت و کلی حلقه های رنگی توش بود و یه دوتا چیزی شبیه نیزه هم توش بود.بعد دوتا کلید داشت که وقتی میزدی حلقه ها میپریدن بالا و باید مینداختیمشون تو اون یارو نیزه ها...
ههههییییی یادت به خیر بچگی

فرستنده : ironbox


داشتم خیر سرم بعد عمری درس میخوندم،بعد نمیدونم چی شد خواستم یه فکری کنم که بعد از فارغ التحصیل شدنم تو طرح کار نکنم و برم یهو واسه تخصص(الان فهمیدین میخوام پزشک بشم یا بیشتر توضیح بدم؟)
فک کردم مثلا میتونم یه ازدواج سوری کنم که یهو یاد فرار از زندان و مایکل اسکافیلد افتادم(الان فهمیدین من فرار از زندان رو دیدم؟البته افتخار نیستا)و باز یهو یاد اون قسمت افتادم که بلیک میره سراغ زن سوری مایکل و باز یهو رفتم عمق سانسور صداسیما...(تازه میفهمم با دیدن فیلمای دوبله کجاهارو که از دست نمیدیم)
یعنی من اینطوری درس میخونم...اصلا تمرکز فوران میکنه از من...اگه بخت یار باشه از این فورانات رو باز براتون تعریف میکنم...
با تچکر

فرستنده : SOROUSH


بعد چند سال یکی ا زبچه ها رو تو خیابون دیدیم احوالپرسی و اینا یه ماشین گرفتیم حرکت کردیم, این رفیق ما گفت دانشجویی؟ گفتم نه دارم پیش میخونم,همون. لحظه راننده گفت اقا دانشجویی؟ گفتم نه حاجی پیش دانشگاهی ام, یه نیگاه باهوش اندر خنگ انداخ گف اقای پیش دانشگاهی منظورم اینه که خیابون دانشجومیری؟
خو منظورتو درس بیان کن, ابرومون رف :/

فرستنده : M/S{Paydar}


امروز داشتم بر میگشتم خونه دیدم یه پسره داره با صدای بلند با تلفن حرف میزنه و دعوا می کنه.
یهو دیدم گوشیشو قطع کرد دستاشو با عصبانیت اورد بالا که مثلا گوشی رو بکوبه زمین، چند لحظه مکث کرد گوشی رو گذاشت تو جیبش یه لگد زد به سنگای روی اسفالت...
خوب وجود نداری چرا حرکت میزنی برادر من؟
والااااا...
=))))))))))

فرستنده : (O_o)


چن وخ پیشا بابام اومد سراغم ک ببرتم کلاس.تا حاضر میشدم کیفمو گرفت گذاشت رو صندلی جلو ماشینو رفت سر کوچه واساد منتظرم.منم بعد از کلی
بدوبدو حاضر شدم و رفتم سر کوچه.
درو باز کردمو کیفمو از صندلی جلو برداشتم تا بذارمش عقبو خودم جلو بشینم.
همون موقه بابام داشت با تیلیفش میحرفید.
در و بستمو دیدم بابام چنان گازداد رفت ک کلی گردو خاک وشن وماسه و اجرو تیراهن و...رف توچشام(منم چشام درشت!) خلاصه مثه خرده بقیه پول نون سنگک 10 دقه درو دیوارو نیگا میکردم بعد بابام باعصبانیت زنگیده میگه کجا رفتی تو!؟!؟
من!!!!!!
بابام!!!!!
خرده بقیه پول نون سنگک!!!!!

فرستنده : پونذ


تو پارک منتظر دوستم بودم ( نسبتا خلوت بود )گوشیم شارژش تموم شده بود ساعتم نداشتم . یه دختره داشت از همونجا رد میشد ازش پرسیدم ببخشید خانم ساعت چنده. گفت: برو بابا .حتما بعدش می خوای بپرسی کتاب بینوایانو خوندی بعدش مانتوت چقدر قشنگه از چه رنگی خوشت میاد این چیزا دیگه جواد ( همون خز ) شده. اینجوری شدم O : گفتم: نه همون ساعتو اگه میشه لطف کنید بگید کافیه.

فرستنده : heeeelma


اسم دبیرستانمون شهید روشندل بود
یه روز توی اتوبوس یه خانمی رو دیدم چهره اش خیلی اشنابود..
بالاخره طاقت نیاوردم ازش پرسیدم---خانم شما قبلا روشندل نبودید؟؟؟؟
گفت جااااان؟؟؟؟نه بخدا من همیشه بینا بودم!!!!!

فرستنده : heeeelma


سر کلاس یه کلاس خفن سرنوشت ساز داشتم کنفرانس میدادم و استاد گفته بود کلاس کاملا در اختیارته و میتونی با هر بی نظمی بر خورد جدی بکنی، وسطای کنفرانس یه صدای ویبره تو مخی اعصابمو خط خطی کرد منم یهو جو گیر شدم گفتم موبایل هر کسی هست خودش بره بیرون چند ثانیه سکوت بود و صدای ویبره، یهو با حالت عصبی داد زدم موبایل کیه؟ که دیدم دوستم با چشمو ابرو و ادا اصول گفت خفه شو مال خودته...

فرستنده : heeeelma


آخی یادش بخیر دوران کودکی ما دهه شصتی ها . الان .....
ولش با گودزیلاهای امروزه نمیشه در اوفتاد میخورنت
میخوام برای اولین ارسالم یادی کنم از اون دوران ... یادتون هست اینا رو 
... آقای سکسکه ... الفی ... آلیس ... آن‌شرلی با موهای قرمز ... ای‌کیوسان ... بامزی خرسه ... پت پست‌چی ... بنر سنجابه ... بالتازار و زبل‌خان ... دامبو ... پلنگ صورتی ... پسر شجاع ... خانوم کوچولو ... گوریل انگوری ... شیپورچی ... یوگی ... تام و جری ... جیمبو ... چوبین ... حنا دختری در مزرعه ... خپل ... خانواده‌ی دکتر ارنست ... رابین‌هود ... فوتبالیستها ... کایوت ... گالیور ... مارکو پولو ... لوک خوش‌شانس ... گربه‌سگ ... ملوان زبل ... معاون کلانتر ... آقای نجار و وروجک ... پت و مت 
چقدر کارتون دیدیم فکر نمیکردم 
تو آره با تو ام ، تو چندتاش یادت میاد؟
..... یاد باد آن روزگاران یاد باد ......

فرستنده : SiNgLe


عاقا ما یه روز واستاده بودیم سر میدون گاز که تاکسی بگیریم بریم شهدا
حالا هی تاکسی میومد بهش میگفتیم فلا جا هی میخندیدن میرفتن.
ما یکساعت تو آفتاب داشتیم می مردیم ملت شوخشیون گرفته بود.
تا یه بار فهمیدیم هی دارم اسم اهمین میدونه که الان واستادمو میگم.
تازه دوزاریم افتاده چرا ملت میخندیدن :| :( :)

فرستنده : حلقه آبی


یکى از سرگرمى هاى من و چند تا از فامیلاى دیوونه تر از خودم این بود که، شبا حدود ساعت ٢ با ماشین میرفتیم تو خیابون. بعدش هر کسى رو که میدیدیم، خیلى یواش، همونطور که تو ماشین بودیم، از کنارش رد میشدیم و به صورت کاملا هماهنگ و منسجم، تا کمر از شیشه آویزون میشدیم و تا حدى که توان داشتیم جیغ میکشیدیم. حالا شما تصور کنید که چى به سر اون بدبخت میومد!!!!!

فرستنده : *مهشاد*


عاغا از مدرسه برمیگشتیم یه پسری خوش قیافه شونش خورد به رفیق ما اصلا هم برنگشت ببینه این رفیق ما دختره پسره موجود زنده س گف ببخشین حالا این دوست ما از دم مدرسه نیشش باز و هییییییی می گف این به من گف ببخشین هرچی می گفتیم باشه بابا مگه ول می کرد تورو خدا بی شوهری مردمو به چه چیزایی دلخوش میکنه

فرستنده : مهناززنبور


والا ما بچه بودیم مامان بابامون نفهمیدن کی درس میخوندیم!!
یه بار هم نگفتن بشین درستو بخون..
حالا نگا کن این دهه هفتادی هشتادیا....
درس خوندنشون از ترس مامان باباشونه...
البته ما اون موقعا اینترنت نداشتیم.. لبتاپ نداشتیم ...کلا یه کتاب همدم ماها بود...
بدبختایی هستیم ما دهه شصتیا :(

فرستنده : sami joon


اوایل همین ترم بود که یکی از همکلاسیهام چندروزی گیر داده بود که میخوام باهاتون صحبت کنم منم همش می پیچوندمش که بیشتر بیاد سراغم بلاخره یه روز اومد حرفشو بزنه...
منم به خودم مغرور شدم وسط حرفش پریدم گفتم من قصد دوستی یا ازدواج با کسی ندارم !!
خجالت کشیدو گفت شما که خیلی خوبید ولی من میخواستم با دوستتون سحر بیشتر آشنا بشم... 
منو میگی :|

فرستنده : شمسی خانوم







javahermarket