Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


بعضی ها واقعا مخند.
دوران دبیرستان بایکی از همکلاسی ها کلی زبان کار کردیم چند بار کلمه "use"را بهش گفتیم که این کلمه تلفظش"یوز"ه رفته سرامتحان باز میخونه "آس"دبیر زبان برگشته بهش گفته که این "یوز"ه یا "آس" با اطمینان خاصی میگه "آس"دبیر محترم دوباره میگه این "یوز"ه یا آس"
دوباره میگه "آس"میگه حنبال این "یوز"ه یا" آس"باز بااطمینان میگه "آس"کلی بهش فرجه داده آقا باز روی حرفش وایستاده دبیر هم ازکلاس بیرونش کرده اومده باکلی بد وبیرا میگه دیدید این دبیر زبان بامن بده.
آیاماواقعا هفتاد میلیون نفریم؟

فرستنده : sadeg


یه بار سوار تاکسی شدم برم سینما.مسیر خیلی طولانی بود بعد مسافر بغل دست راننده شروع کرد به لاف زدن و اینکه من چندبار از مرز رد شدم و اوین رفتم و ...خلاصه میخواست بگه از اون خفناشه ! مسافرای عقب که بغل دست ما بودن هم همیجور شروع کردن به خاطره تعریف کردن . یکی میگفت 24ماه لب مرز خدمت کردم بدون اب و اینا.یکی دیگه می گفت من ... خلاصه هرکی هرکی شده بود راننده هم که ماشالله هزار ماشالله کم نمیاورد و همیجور می بافت.مام همیجور گوش میدادیم و می گفتیم چچچچچچچچچ:)) با اجازتون بعد چند دقیقه ما شروع کردیم به خاطره تعریف کردن.خداشاهده یه جوری لاف می زدم که خودم شخصا خجالت می کشیدم....میگفتم 20ماه سیستان بلوچستان و از اینا ... پدرمادرم منو از شیش سالگی تو خیابون رها کردن و رفتن خارج...:)):))خلاصه خلاصه میگذره بعد چندماه میرم خونه یکی از اشناهامون عروسی.باورم نمیشد همون مرتیکه جلو نشسته بود رفیق صمیمی فامیلمون بود.همین که منو دید تعجب کرد منم که قفل کرده بودم.مردا طبقه بالا بودن خانوما پایین رفتم تو انبار از لوله گاز عنکبوتی اومدم پایین با دمپایی از خونه زدم بیرون و الفرار:))
هنوز که هنوزه بعد یه سال اونجا افتابی نمیشم :))

فرستنده : Scott Adkins


کیا یادشون میاد دوران مدرسه
روزهای شنبه میخواستن ناخن ها رو ببینن
همه شرو میکردن به ناخن خوردنشون=)))))))

فرستنده : abresefid13


زنگ زدم به موبایل بابام میگم بابا کجایی؟
بابام:تو فکرتم!!!
من: تو فکر من؟
بابا: اره توفکرتم ببینم چجوری حسابتو برسم..
من:بابا مگه چیکار کردم ؟
بابا: هیچی پسر گلم میخوام حسابتو برسم هرچقد دستی از من پول گرفتی شب از حلقومت بکشم بیرون!!!
قیافه منو اون موقع تصور کنید.........
بابای حسابرس داریم دیگه.............
حساب حسابه کاکا برادر

فرستنده : saeed new


هروقت بابام روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد.کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و چند تا بدوبیراه میگفت وحرص میخورد. اما کتکم نمیزد و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روزپدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. کتک مفصلی که اون روز خوردم باعث شد 5 روز تو شوک بمونم!!
الان خوشحالی که ادب شدم آره؟!

فرستنده : شوکولات


نزدیکای صبح بودکه تلفن زنگ زد. من خواب بودم و داشتم خواب تعقیب و گریز و پرتگاه و... می دیدم. همسرم پا شد رفت تلفن رو جواب بده. من هم که از خواب پریده بودم و طبق معمول هنوز لود نشده بودم، فکر کردم همسرم داره می ره به سمت خطر (مثلا پرتگاه و اینا!). از جام پریدم و با سرعت تمام دویدم دنبالش. رسیدم بین در دو تا اتاق. با همون سرعت خواستم دور بزنم برم تو اون یکی اتاق که یه دفعه لیز خوردم و تق! محکم خوردم زمین. فوری بلند شدم با همون سرعت دویدم سمت تخت و گرفتم خوابیدم. حالا همسرم که گوشی تلفن دستش، نمی دونست بترسه، بخنده،چی کار کنه!

فرستنده : شوکولات


به دختر داییم اس دادم که ما امشب میایم خونتون نگو از خواب بیدار شده میگه خو بیاین منم میگم اغصاب نداری ها میگه ندارم دیگه منم میگم خدا به داد بچه هات برسه میگه تا وقتی بخوام تصمیم بگیرم بچه دار شم منم میگم تا وقتی شوهر گیرت بیاد!!! فکر کنم بخار شد آخه بدم میاد از این دخترایی که زیر میز کامپیوترشون فسیل پیدا میشه و ادعاشون میشه کیا با من جهت تو ذهنی زدن دخترا موافقن؟

فرستنده : ImanPuls


5 سالم بود
اومدن منو از عادت حسنه ی ناخن جویدن ترک بدن
فلفل مالیدن به ناخنام
ازون به بعد به فلفل هم اعتیاد پیدا کردم...

فرستنده : مهران


یارو اومده خونمون چاه دستشویی رو خالی کرده سر قیمت باهاش دعوام شده دارم داد میزنم از خونمون برو بیرون 
برگشته تو چشام نیگا میکنه میگه"به بچه ها انعام نمیدی؟"

فرستنده : پسر خوب


اعتراف میکنم اولین باری که خواستم با موبایل تماس بگیرم هی دکمه سبز گوشی رو میزدم میذاشتم دم گوشم ولی چون بوق آزاد نداشت نتونستم تماس بگیرم B-)

فرستنده : imon10min


من توی دانشگاه کار میکنم ، دیروز یه پسری زنگ زده میگه : ببخشید من یه سوالی دارم 
میگم وصل میکنم مسئولت بپرس ، وصل کردم به همکارم نبودش ، پسره میگه : آقا یه سوال دارم خودتون جواب بدین ، میگم خب بپرس 
میگه من فردا اولین جلسه کلاسمه ، باید چی با خودم بیارم ؟
من پشت تلفن سکته ناقص کردم از دست این ورودی جدیدا ، همکارم با آب قند نجاتم داد ....

فرستنده : sam


به همکارم میگم ناهار سفارش بده ، بعد نشستم پیشش از هر دری حرف زدن ، بعد از یکساعت تمام میگم پس کی میاد این ناهار ، میگه آره راست میگی یعنی کجا مونده بذار یه زنگ بزنم با این پیک فرستادنش ، خلاصه همکارم زنگ زده بیرون بره میگه اشتراک 8616 هستم پس این غذای ما چی شد ؟
خانومه میگه : آقا شما هنوز غذا سفارش ندادین...
ینی اون لحظه دلم میخواست با جفت پا برم ... بماند...

فرستنده : sam


عاقا ما عمومون مرده بود رفتیم مراسم ختم خونشون.خواهر زاده ی گودزیلایه بنده از بالای پلکان با دیدن قابلمه برنج ذوقزده میشه از همون بالا یه لنگه کفش پرتاب میکنه بندازه تو قابلمه.
جاتون خالی آشپز مث بیسبال کفشو تو هوا با ملاقه زد
گودزیلا پس از ناکام ماندن :(((((
اشپز :{))))
من :|
گودزیلا در حال پرتاب بعدی :-d

فرستنده : مهیار


عاقا من اونقدر دنبال سوژه گشتم تا بالاخره خودم سوژه شدم:دیشب تا ساعت 3 پای خوش خنده بودم صبم ساعت8بیدار شدم تا 5/8کلی به خودم رسیدم و آماده شدم که مثلا 9کلاس زبان دارم عاقا چشتون روز بد نبینه رفتم کلاس منشیه یه نیگا کجکی بهم انداخت ینی من اینجا چیکار میکنم منم فهمیدم اشتباهی بجای ساعت5/4بعدازظهر ساعت9اومدم هیچی دیگه برای جلوگیری از ضایع شدن با اعتماد بنفس کامل گفتم اومدم شهریمو بدم ...خعلی شیک50تومن پیاده شدم...

فرستنده : GREAT


یادمه اولین تقلبی که کردم تو کلاس دوم ابتدایی بود!!
تو امتحان کتبی فارسی !!
یه سوال بود که ترتیب ماه هارو می خواست منم شک کردم به جواب!!!
بعد دورو برم رو نگاه کردم دیدم ، به تقویم بالای سطل آشغال!!
اگه گفتید چه کار کردم؟؟؟
الکی مدادا رو برداشتم رفتم اونجا و تقویم نگاه کردم و کپی کردم تو برگم!!!
هیشکی هم شک نکرد!!

فرستنده : پویا


خاطرات خنده دار


یادش بخیر. بچه که بودم میخواستم خواهر کوچیکم رو تربیت کنم! 
دست و رو نشسته میخواست صبحونه بخوره نذاشتم. خلاصه یه تیکه نون رو با یه تیکه سفره کند!!! کارد پنیر را هم فرو کرد تو زانوم!!! شانس آوردم زورش زیاد نبود!! 
همین دیروز موبایلش از دستم افتاد دولا شدم بردارم دوتا پس گردنی کاردرست بهم زد که یاد همین صبحونه خوردن بچگی افتادم! 
خداییش خواهر خطرناکه دارم?

فرستنده : اصفهآنجلس


دوم دبیرستان بودیم یه دبیر شیمی داشتیم خل وضع بود اصن . یه میز معلم ک سر کلاسمون بود خیلی داغون بود صفحه چوبی روی میز کلا از بدنه جدا شده بود !
یک طرفش ک مینشستی کلا میز بر میگشت.
یه روز این بنده خدا دبیر شیمی اومد سر کلاس همون اول کار دفتر دستکاشو گذاش یه ور میز خودشم رف اون سر دیگه میز 
اقا نشستن همانا و کل میز برگشتن همه دفتر دستکا و خود استاد ولو رو زمین همانا :))
همه کلاس رفتن هوا !
حالا بلند شده میگه : 
به چی می خندین ؟ 
اره من بابام سگه خودم سگم ! از پشت کوه اومدم !! بخندین !
:| :| :| 

فرستنده : Ar@S|-|M


یادش بخیر ..!
یکی از تفریحات دوران کودکی ما که در حد تیم ملی هیجان داشت این بود که وختی از مدرسه می اومدیم، از کنار صندوق صدقات که رد میشدیم یه نگاه زیر چشمی مینداختیم بهش، اگه پولی لبه اش گیر کرده بود دیگه عملیات شروع میشد:
یه نفر وایمیستاد و کشیک میداد و یه نفر با مهارت تمام پول رو می کشید بیرون!
یه 50 تومنی که اینطوری درمی آوردیم در حد سارقان بانک مرکزی خرکیف می شدیم...

فرستنده : m-s-d


دبیرستان که میرفتیم یکی از نخبه های کلاس واسه کادو روز معلم به دبیر ریاضی یه تز با حال داد. یه جعبه شیرینی آوردیم کتاب ریاضی رو گذاشتیم توش درشو بستیمو گذاشتیمش رو میز دبیر. دبیره اومد تو کلاس با شوق گفت: وای بچه ها مرسی راضی نبودم این همه زحمت بکشین. دست همه تون درد نکنه و خلاصه از این تعارفای الکی. در جعبه رو که بازکرد دید کتاب ریاضی توشه قیافش یه طوری شد انگار چلونده بودنش. وای همچی عصبی شد که نگو. داد میزد و میگفت: بیشعورا منو مسخره میکنین همه تونو میندازم( که این کارو هم کرد) خلاصه تا آخر سال هم با کلاس ما بد شد. والا به خدا ما منظوری نداشتیم فقط خاستیم بگیم درس ریاضی شیرینه مثل شیرینی

فرستنده : parisan


من مغاذه دارم. حدود 2 هفته قبل مشتری نبود بیرون پاساز نشسته بودم یه خانمی اومد رد شه دست کرد تو کیفش یه 5000 تومنی افتاد. گفتم خانم پولت افتاد یه نگاه چپ انداخت و با کلی کلاس گفت مرض. اقا ما کپ کردیم گذاشتم دیر که شد پولو برداشتم دادمش دلستر و مخلفات و ...
اقا ای حال داد ای حال داد

فرستنده : حامد گلستان


یعنی اول لایکو بزن
کیا یادشونه معلم می اومد سر میز مشقا رو ببینه، دفترو بر خلاف جهت خودمون رو به معلم میذاشتیم..
بعد خودمونم ورق می زدیم، معلم یه نیم دایره پایین هر صفحه می زد که فردا همونو نشونش ندیم..

فرستنده : D$D$D


چن وخ پیش ســرٍ یه طرحــــی قرار شد نماینده کلاسُ مشخص کنن کاراشو پی گیری کنه! خلاصه من نماینده شدم!!! استاد اومد گف پاشم برم پیشش واسم! دیدم گف: خب بچه ها آقایٍ شکیبــا نمایندتون شده شمارشو میده هرکــی گیر و گوری داش طرحش بهش میگه! بعد نیگا دخترا کرد گف البتـه نبینم مزاحم بشیناااااا بعد نیگاشو چرخوند طرفٍ پسرا!! دوباره نیگا دخترا کرد گف: اصن آقایٍ شکیبــا نمیخاد نماینده باشه یکی دیگرو انتخاب کنید!!!!
یعــــنی قضیه همون جکه شد!! 
هرچن وختی خودش دلیلشو بهم گف از حرصم کاهید!!!
ولی کلٍ کلاس ترکیــــداااااا!
من... استـــاد ... سایرٍ پسران:))))))))
دختران:(((((((

فرستنده : امیر21


یادم مـیـاد بـچـه بودم تو مهمونی ســـــر سفره غذا،
نوشابه خورده بودم بعد از دماغم اومده بود بیرون،
اووووق :|
بعد همه حالشون بد شد
منم که دماغم داشت میسوخت با مشت کوبیدم سر زمین!
مشتم خورد سر قاشق، قاشق پرت شد طرف دهن بابابزرگم 
دندون مصنوعیش شکست یکی از دندوناش افتاد تو غذا!! 
دیگه همه پراکنده شدن کسی غذا 
نخورد!!

من :) باز من :( بازم من :|

فرستنده : Shey2nak


بچـــه کــه بودم همسایمون یه ســـگ داشــت
هر وقــت واق واق می کرد منم صداشو تقلید می کردم جوابشو مــــی دادم
تا اینکــه یــه بار زن هـــمسایه از مــامــانم سراغ ســگــی کــه صداش از خــونه ما میــاد و گرفت واسه جفـت گیری با سـگـش ....
مامانمم اومده خونه میگه: پوشو پوشو میخوام بفرستمت خونه بخت اومــدن تورو واسه سگشون خواستگاری کــــــــردن
مــامــان خانوم :)
مـــن :|
مهــــــــریم :|

فرستنده : Shey2nak


خونه عمم واحد بغلی ماست سر ناهاریم از خونه شون بوی سوخت میاد، کل خونه مارو هم دود گرفته، مامانم میگه برین یه سر بزنین سروصداشون نمیاد ببینین سالمن!
بابام رفت بیرون در، دوباره برگشته تو میگه اول ناهار میخورم بعد میرم خفه شده باشن من از گشنگی میمیرم!
بابای فداکاره من دارم؟!
اصن از این همه نوع دوستی و عشق برادرانه اشک تو چشام جمع شد! :|

فرستنده : Favania


رفیقم تو دانشگاه از یه دختره خوشش اومده رفته بهش گفتم خانم من به شما علاقه دارم ، دختره برگشته گفته شما پسر خیلی خوبی هستید ولی نمیتونیم با هم باشیم ... رفیقم میگه تا حالا اینطور قانع نشده بودم :|

فرستنده : ˙·٠•●♥ Amir ♥●•٠·˙


دخدره اسم آیدیـــش رو گذاشــته "جوجه طلایــــی"
2 ساعت باش فک زدم
آخـــر سر ازش میپرســـم چند سالته گلم م م م ؟
میگــه 38 :|
خداییش شما بگین آخه این جوجه طلاییه یا شــتر مرغ بالغ؟ :دی
ینی امووونش ندادم delete

فرستنده : Shey2nak


یـــه بــارم رفتـــه بودم درمونگاه آمپول بزنـــــم،یه دختره اومد آمپولمو بزنه
معلوم بود خـــیلی تازه کاره
همینجوری کـــه سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت مــن و گفت:
"بسم الله الرحمن الرحیــــم"
منم که کـــــپ کرده بودم از ترسم گفتم: خـــانوووم یه لحظه من میرم بیرون یه دوری میزنم و برمیگردم بعد بزن 
خانووومه : لازم نکرده آمپولتو بزن بعد برووو
منم فقط زیر لب میگفتم یا جد گلابتون یا شاه مختار 
ینی اگــه از زیر این آمپول زنده بیام بیرون دیگه دختر بازی تعطیل آزارو اذیت تعطیل 
اصن قووول مردونه میدم پـــسر خوبـــی شم .همه شیطونیامم میذارم کنار 
هییییی داشتم این حرفارو زیر لـــــب زمزمــــــه میکردم که :
خانومه اومد گــــف : عــــــه تو هنوز نرفتی ؟؟؟
مــــن : کجا؟؟؟
خانومــــه : خووونه پســـــــــر شجاع 
آمپولتو زدی پاشو برو دیگه :|
من: واو راس میگوییی :دی
اغاااااا منو میگیییییییی : فضای درمونگا واسه پرواز کافی نبود 
تا حالا ایقد ذوق مرگـ نشده بووودم :))))

فرستنده : Shey2nak


یه بار دارو میخواستم با داداشم رفتیم داروخانه که خلوتم بود تقریبا؛قبل از اینکه دارو رو تحویلمون بدن بهمون برگه دادن و گفتن برید صندوق حساب کنید بعد بیایید دارو رو ببرید. ما هم رفتیم طرف صندوق یارو نبود، بعد از چند دقیقه تا اومد کاغذو با پول گذاشتم روی پیشخوان و با تریپ شاکی بازی و اعتماد به نفس با صدای بلند گفتم: آقا ما چند دقیقه اس اینجا علافیما! شما صندوقید؟ 
مرده از اون باحالا بودا،با دست به صندوق جلوی دستش اشاره کرد و گفت: نه دوست عزیز!من صندوق نیستم این صندوقه! من صندوقدارم نه صندوق!
آقا تا اینو گفت یهو داروخانه رفت رو هوا! آی مردم میخندیدن. منم که ضایع شده بودم نتونستم جلوی خندمو بگیرمو با داداشم 2 تایی ریسه بودیم ینیا!
ضایع شدم در حد تیم ملی

فرستنده : شوکولات


دختره نشسته بود توی کتابخونه که یه پسری وارد شد و رفت کنار دختره آروم بهش گفت :
ببخشید میتونم اینجا بشینم ؟؟؟
دختره بلند داد زد :
نه تو نمیتونی دوست پسر من بشی ...
همه برگشتن و پسره رو نگاه کردن....
پسره هم حالش گرفته شد رفت نشست سر یه میز دیگه ...
چند دقیقه بعد دختره اومد کنار پسره آروم بهش گفت : من روانشناسی خوندم ....
خوب میدونم منظور پسرا چیه ....
پسره بلند داد زد : نه ماشین BMW ندارم ولم کن ...
همه برگشتن دختره رو نگاه کردن دختره کلی خجالت زده شد ...
پسره آروم به دختره گفت : منم حقوق خوندم ... خوب بلدم کسی رو توی جمع شرمنده کنم ...

فرستنده : سی صد


خاطرات خنده دار


عاقا امروز تو دانشگاه یه دختر خانومی رو دیدم
یه تیپ عجیب غریب زده بود
با یه عارایش خفن ینی خفنااااااا
منم نشسته بودم خیابون یه گوشه داشتم سیگار میکشیدم
این خانوم یهو مسیرشو کج کرد اومد سمت من
منم تو اون لحظه اینجوری بودم‎:o‎
ب من ک رسید گفت یه نخ سیگار داری
منم ب جون خودم نداشتم
گفتم ندارم خوشگله
چشمتون روز بد نبینه
کلی بدو بیراه گفت و ‌قتی داشت میرفت بلند گفت پسره بی فرهنگ
عاخه مگه من چی گفتم
والا بعضی از خواهران عزیز درگیر هستن با خودشون
مگه نه؟؟؟؟

فرستنده : yahya az pa dena



دیروز جلوی یه مغازه، یه بسته ده تایی کارت شارژ دست نخورده پیدا کردم که از جیب مغازه داره افتاده بود. خیلی با شخصیت رفتم بهش تحویل دادم.
جان من کنترل نفس اماره رو حال کردی؟!!
قربونت!

فرستنده : Mehdi_72


هفته ی پیش تو خیابون کیف پولم از جیبم افتاد و گم شد.
یعنی کل اون صدو پنجاه شصت تومن و کارت دانشجویی و کارت تلفن و کارت عابر بانک و تقلب هایی که چهارساعت طول کشید واسه امتحان ریاضی ۱ بنویسم یه طرف، اون کارت شارژ پنج تومنیه یه طرف. تازه سوزش کارت شارژه از بقیه بیشتر هم بود!

فرستنده : Mehdi_72


عاقا سوسک بشم اگه دروغ بگم
چند سال پیش عموم با خانواده اومدن خونمون.یه پسر کوچیک داره اخرهای شب پسره رو پای زن عموم خواب بود پاهاش هم وسط اتاق دراز . یه دفعه ت.خواب یه جوری ازش در رفت که از صداش از خواب پرید حالا قیافه اشو تصور کنید یه نگاه اینور کرد(o-0) یه نگاه اونور کرد (O-o) بعد دوباره خوابید .(-.-) 

فرستنده : behrooz_68


 حالا گفتن نداره ولی وقتی بچه بودم

هر وقت می گفتن واسه شفای مریضا دعا کنید اول از همه واسه شفای قلب مریض میزوگی تو فوتبالیستا دعا می کردم 

فرستنده : میترا


یه دبیری داریم کلماتی به کار میبیره در حد لیگ دسته سه میگه اجازه نپرسین هرچی هم میگیم اجازه رو میگیرن نمیپرسن توکتش نمیره یامیگه تک میارین اخه مگه پاسوره که تک بیاریم تازه وقتی میگیم ببخشید درس نخونیدم میگه خیل خب تک میاری وقتی جواب ندادیم اصن اون چند نمره تک چیه دیگه من نمیدونم چه جوراین داره بااین مخش ارشد میخونه

فرستنده : طحان


چند روز پیش داشتیم میرفتیم عروسیه پسر داییم که خیلی دیر شده بود و همش عجله می کردیم یهو بابام با عجله اومد رفت سر کمد و کت شلوارشو درورد و اون سیمه هست باهاش کتو اویزون میکنن اهان رخت اویز رو از توش درورده تا سیمه رو تنش کنه بعد یهو میگه ای بابا دارم سیم تنم میکنم من چقد حواس دارم... منم گفتم بابا تو حواست پرت نیست سیمه حواسش پرت بود که نگفت بهت...
یهو با اون سیمه زد تو سرم...
من بابای کودک ازار...
بابای کودک درون دار...
منه گنده بک....

فرستنده : saeed new


یه چند وقت پیش یکی از این فامیلا تهرانیمون اومده بود خونمون بعد بچش ظاهرا برای اولین بار مارمولک دیده بود با تعجب به مارمولک رو دیوار نگاهی انداخت و به مامای گرامش گفت:نیگا مامی کرمه رو ، سبزه تازه دست و پا هم داره...
من :|
اون بچه :)
رییس سازمان محیط زیست :|
مارمولک رو دیوار:O
ینی من موندم با این همه سطح اطلاعات چه کنم؟
کلمو به کدوم دیوار مارمولک داری بکوبم؟

فرستنده : s8ker girl


سال 86 زمستون بدجوری برف اومد همه جا یخ بسته بود محال بود بری بیرون دوسه تا سر خوردن مهمونت نکنن یخها :دی
دوستم میگفت یکی خورد زمین دوتا دختر بهش خندیدن خودشون بدتر خوردن زمین یکی بهشون گفت تا شماها باشید دیگه به مسی نخندید خودش ولو شد رو زمین من اومدم حرف بزنم خوردم زمین
هیچی دیگه همه به سزای عملمون رسیدیم خخخخخخخخخ

فرستنده : HaMeD


کلاس اول بودم
15 روزازاول مهرگذشته بودکه ازمدرسه خسته شدم و
سرکلاس به معلممون گفتم:خانوم من میخوام برم خونه
وایستاد جلوی در کلاس که نرم بیرون
منم دستشو گازگرفتمو زدم بیرون...
یادش بخیر!!!!!!!!!
من:)
معلم:(
دندونام:O

فرستنده : Ana


کلاس چهارم بودم.یه معلم داشتیم که گاهی پسر4سالشوباخودش میورد سرکلاس
یه بار یکی ازدوستام به مناسبت روزمعلم یه دکلمه واسه معلممون نوشته بودکه داشت براش میخوند:ای معلم توباصدای عاشقانه ی...
یه دفعه پسرش دادزد:بع بع
کل کلاس رفت هوا...
معلم:(
پسرش:)

فرستنده : Ana


امروز هم زمان هم آیفونمون زنگ خورد و هم تلفونمون 
مامان بابام هول شدن چیکار کنن مامانم تلفونو برداشته میگه کیه؟
بابام هم آیفن رو برداشته میگه الو سلام العلیکم

فرستنده : شوکولات


دقت کردید؟
بعضیا عابر بانک رو با لب‌تاب اشتباه میگیرن . قشنگ نیم ساعتی باهاش کار میکنن!!

فرستنده : شوکولات


چند وقت پیش حس کمبود محبت داشتم 
رفتم یه کم بتادین تو دستم ریختم و اومدم جلو مامانم سرفه کردم گفتم وای خون دارم خون بالا میارم 
مامانم زد تو سرم گفت از بسکه میری تو اون اینترنت بی صاحاب برو توالت فرشامو کثیف کردی ..
بابام کلا محلم نذاشت 
داداش کوچیکم هم داشت از خوشحالی بالا پایین میپرید و میگفت اخ جون اگه بمیری اتاقت مال من میشه

فرستنده : شوکولات


یه دختر دایی دارم هزیون میگه توخواب درحد چی...
یه شب خونشون خوابیده بودم
صبح زود پاشدم گفتم اونم بیدارکنم.صداش که زدم گفت:ولم کن نمیخوام با خواهر لیدی گاگابرم مدرسه!!!!!!!!!!!!!
منومیگی؟؟؟ :O

فرستنده : Ana



خاطرات خنده دار


هفته پیش قرار بود دوست بابام باخانومش واسه اولین بارشام بیان خونه ما. مامانم کلی تدارک دیدوچند مدل غذاودسر ونوشیدنی درست کرد...
وقتی اومدن فهمیدیم هم دوست بابام هم خانومش عمل بای پس معده انجام دادن(یعنی هیچی نمیتونن بخورن)!!!!
هیچی دیگه ماهنوزداریم غذاهای اونشبومیخوریم:(

فرستنده : Ana


روز اول که میرفتم دانشگاه یکی از دغدغه هام این بود که اگه به صف نرسم باید برم دفتر کلی معطل بشم تا بدونم تو کدوم کلاس افتادم :{×

فرستنده : n@ghy


دهه شصتیا و دهه هفتادیا 
یادتونه یه حلقه لاستیک پیدا میکردیم بعد با چوب میزدیم روش قلش میدادیم میرفت ماهم دنبالش میدویدیمو هی میزدیم که سرعتش کم نشه چه کیفی میداد 
یادش بخیر

فرستنده : ALIREZAZ


یه استاد داریم تا یه چیزی میگه, میگه مگه نه شکیبا( فامیلی بنده)؟؟ به یه دخترٍ هم فامیلیش شایانٍ! به اونم میگه مگه نه شایان؟؟!
یه رو اومد به من بگه مگه نه شکیبا؟؟ قاطی کرد فامیلیمو با اون دخترٍ گف: مگه نه شــاکــایـبا؟؟؟
کلٍ کلاس منفجر شد!!
حالا طفلک میخاد یه چیزی بگه, میگه: مگه نه امیــــــرخان؟!
منم میگم: تا فامیلیمو نگی تایید نمیکنم!
میگه: من دیگه ریسک نمیکنم!!
خعــــــلی استادٍ توپیٍ!!

فرستنده : امیر21


رفته بودیم مهمونی برای امر خیر.بزرگان داشتن صحبت می کردن که بحثشون به ورزش کشید.عمو بزرگ من هم والیبال بازی می کنه.اومد بگه هفته ای سه شب والیبال بازی می کنیم گفت شبی سه شب والیبال بازی می کنیم!!!!

فرستنده : A*A*M


داداشٍ دوستم فوت کرده بود ! خیرٍ سرو کلم رفتم بهش تسلیت بگم(تو ذهنم گفتم همین عید بود رفتم عروسی داداشش تبریک گفتم هههههعی دنیا تبریک و تسلیت تو فاصله چن ماه »»شر و ور میگفتم««) هی داشتم ریپیت میکردم آخرش
گفتم : پارسا جان تبریک میگم!! :(
دوستمم بدبخت انقد ناراحت بود بغلم کرد زد زیرٍ گریه!!
یعنی اینو بگم داشتم از خنده میترکیدم همه فک میکردن دارم گریه میکنم اون یکی دوستام نتونستن خودشونو جم کنن زدن بیرون!! خداییش هنو به روم نیاورده چه سوتی پدر سوخته ای دادم!!!
:))))))))
هههههههه!

فرستنده : امیر21


عاقا رفتم بانک
یارو اومده بلا سر صندوقدار میگه چکمو نگا کن ببین پول داره؟؟؟
صندوقدار میگه موجودی نشون نمیده
یارو گفت چکم ماله امروزه،صندوقداره سرشو بلند کرده میگه خوب چیکار کنم ؟؟؟؟
میگه واسم نگاش کن ؟؟
صندوقدار گفت دوست عزیز نمیشه
یارو شاکی شده میگه حالا من دوساعت بشینم بعد نوبتم برسه بیام اینجا تو بگی پول نداره؟؟
مگه من بیکارم
منم همیجوری دارم نیگاش میکنم
اصلا من موندم دولت الکترونیک یعنی چی؟؟؟
هنوزم تو شوکم

فرستنده : زبل خان


ساعات سر کلاس رفتن چقدر بده مگه نه اول صب همه خوابن بعدش تاره بیدار میشی میخوای درس گوش بدی میشه ساعت ناهار. کلاستی بعد از ناهار هم همه در حال چرت زدنن کلاس آخر ساعت رو هم میپیچونی میگی هوا تاریک شده و ماشین نیست خدافظ یونی تا فردا بیاین لایک کنید بعدش در خواست لغو ساعات رو ببریم پیش وزیر علوم

فرستنده : Daneshjo Hastei


یکی از شیوه هی پیچوندن کلاس میدونی چیه؟؟؟
دوست گران قدرتو خرش کنیو بفرستی سر کلاس خودتو بعد بری بیرون خوش بگذرونی
اگه درست میگم بزن لایکو

فرستنده : Daneshjo Hastei


یادش بخیر روزگار بمیری الهی که ما ها چه کارا که نکردیم زمان پیش دبستانیم زنگ کاردستی قرار بود دمپایی درست کنیم که مال من زشت شده بود ولی ماله یه پسره خیلی خوشگل شده بود یهو پسره غیب شد من هم از فرصت استفاده کردم کار دستیمو با اون عوض کردم عجب مخی داشتم دمم گرم شما هم از این کارا میکردینیا فقط من این جوری بودم؟

فرستنده : Daneshjo Hastei


اونایی که مثل من (منظورم دهه 60 و 70 است) به عشق شیر کاکائو شیشه ای که عکس گاو خندان داشت با یه تی تاپ و یه 200الی 300 تومن پول راهی مدرسه میشدن بزن لایکو

فرستنده : Daneshjo Hastei


ما یه استاد دیفرانسیل داشتیم که اینطوری بود
هروقت هر خاطره ای که تعریف میکرد میرفت چکیده ش رو پای تخته مینوشت مثلا:
رفتم به اصــــغر آقا بقال محله مون گـــفتم:
اصــــغر آقا یه پنیر فرستاد دم خونه مون(به سمت تخته رفته و مینویسد 1)
یا مثلا یه بار قصابشون دو کیلو گوشــــت فرستاده بود دم خونه شون:
... ماشاالله قصاب 2کیلو گوشــــت به ما داد(به سمت تخته می رود و مینویسد2)
بعد اینجاش بود که همه مونو میسوزوند:
در ادامه برای حله یک مسئله دشوار المپیاد ریاضی می پرسید که لازم است پای تخته بنویسم یانه؟؟
دو کیلو گوشت فرستاده میری مینویسی بعد حال نداری
مسئله رو پای تخته بنویسی!!!!!

فرستنده : Shey2nak


با رفیقم رفتیم بازار میخواستیم لباس بخریم بعد رفتیم تو یه مغازه فروشندش خانم بود دوستمم روش نمیشد بگه لباس زیر چی میخواد،خانمه پرسید چی میخواین دوستم گفت شلوار آستین کوتاه!!!!
ینی من که از مغازه زدم بیرون داشتم از خنده منفجر شدم خخخخخخخخ

فرستنده : smj13


ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺷﻠﻮﻍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻣﺎﻧﮑﻦ ﺳﺮﯾﻊ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺍﺯﺵ.

فرستنده : sadegh2102


پارسال زمستون یه روز زمین یخ بسته بود در حد عصریخبندان. در دانشگاه واساده بودم دیدم دوتا از دخترای دانشگاه دارن هِلِک و تِلِک میان.
از دهنم پرید گفتم خانوما زنجیر چرخ بستین تو این هوا؟
اینو که گفتم آنچنان سُر خوردم افتادم که دیگر هیچ....

فرستنده : NesF LesH


خاطرات خنده دار


دوستم صحبت مارک عینک میکرد برگشته میگه "عینک ریبند"
میگم واسه هزارمین بارِ میگم اون "د" اضافیِ آخرش
با کمال پرویی میگه باشه لاک غلطگیر
یعنی سوتی هم که بگیریم ما باید خجالت بکشیم

فرستنده : NesF LesH


رفتم در مغازه میگم: ببخشید دلستر استوانه ای دارید?
فروشنده: نه, فقط همینا رو دارم.
آقا ما بعدها فهمیدیم که اسم این استوایی نه استوانه ای. یکی نیس بهم بگه تو نمیتونی حرف بزنی نمیتونی هم حرف نزنی

فرستنده : parisan


کیا یادشونه یه زمانی با واکمن آهنگ گوش میدادیم.چه کلاسی هم داشت.
آخیییییی یادش بخیر, کیفش از صد تا ام پی تری پلیر و ام پی فور بیشتر بود.

فرستنده : parisan


یه آنتی ویروس جدید کشف کردم, یعنی من کشف نکردما مامانم کشف کرده.
به مامانم میگم فکر کنم کامپیوترم ویروسی شده.
مامانم: تقصیر خودتونه دیگه, وقتی دست کثیف میزنین بهش خوب معلومه که ویروس میره توش. یعنی خودتون عقلتون نمیرسه اول دستونو بشورین بعد بشینین پای کامپیوتر.

فرستنده : parisan


یه دوستی داشتم خدا زیادش کنه...
خونشون با خونه ما اندازه یه شهرفاصله داشت. بعد یه روز دیدم بهم اس داده:من بولوتوثمو روشن کردم عکس قشنگ داری بفرست!
من:O
هنوز توشوکم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:D

فرستنده : Ana


پسرخالم میگه یه دفعه مدیرشون یه مرد میانسال بوده اومده با لگد بزنه پسرخالمو، پسرخالمم پاشو گرفته نگه داشته!مدیره هم دیده داره ضایع میشه قلبشو گرفته هی میگه آی قلبم!
حرکت پسرخالم چندتا لایک داره؟

فرستنده : reza1372


دیروز رفته بودم سینما5بعدی که یه فیلم ترسناک ببینم.بغل دستم یه دختره نشسته بود درطول فیلم اصلا عینک مخصوصشو نزد فقط گرفته بود دستش.بعدفیلم ازش پرسیدم چرا عینکتو نزدی؟گفت:آخه میترسیدم...
من!!!!!!!!!!!!!!!!
خالق سینمای 5بعدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرستنده : Ana


لپ تاپ رو پامه دارم باهاش کار میکنم بابام اومده تو اتاقم میگه لپتاپت روشنه؟!
میگم : پـَ نـَ پـَ رو زمین داشت گریه میکرد گذاشتمش رو پاهام آروم بگیره. بعد بهش میگم کاری داری باهاش؟
میگه:نه! صدا گریه اش تا تواتاق من میومد اومدم بهت بگم گناه داره بغلش کن...!
:|

فرستنده : behnam


ﺩﯾﺸﺐ ﺳﺎﻋﺖ 2 ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮ ﺗﯽ ﻭﯼ
ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﯽ ﻭﯼ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ .ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﻭﻟﻮﻡ
ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﻭﻟﻮﻡ ﺗﯽ ﻭﯼ . ﭼﺮﺍﻏﺎﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ
ﭼﺸﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﻢ ﺟﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﻮﺷﯽ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﻨﻢ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﯽ ﻭﯼ ﻭ
ﺗﺎ ﺗﻪ ﺑﺮﺩﻡ ﺑﺎﻻ . ﯾﻬﻮ ﺑﺮﻗﺎ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ . ﺩﯾﺪﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ
ﺑﺘﺮﺗﯿﺐ ﺑﺎ ﻭﯾﻨﭽﺴﺘﺮ ﻭ ﺷﻠﻨﮓ ﻭ ﮐﻔﮕﯿﺮ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ . |:
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺑﺎﻣﻢ ﻫﯿﭽﯽ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﻔﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻟﮕﺪ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ : |:

فرستنده : Amoo Ali


اعتراف میکنم تا چند وقت پیش فکر میکردم فاصله بین شهرها رو با متر اندازه میگیرن. همیشه پیش خودم میگفتم: وای چه حوصله ای داشته اونی که این کارو انجام داده, یه متر گرفته دستش و از این شهر به اون شهر, بیچاره چقدسختی کشیده.
ای کیو من دارم آخه?

فرستنده : parisan


ینی اونایی که آخر پستشون مینویسن (بزن لایکو) همونایی هستن که اول ترم از استاد میپرسن 5/9 رو 10 میدین؟

فرستنده : mamareza


آقا یه دختره سرکلاسمون هست ضریب هوشی در حد بچه دایناسورهای ما قبل تاریخ
فک کنم یه ثلث دوره پیش دبستانی معدلش بالای 10شده اول هر ترم به استادا میگه من ترم قبل معدلم 5/17 شده
ینی همچین اعتماد بنفسش تو ریه هام

فرستنده : mamareza


یه روز صبح زود در خونه زده شد من رفتم باز کردم دیدم یه گدایی داره بر و بر منو نگاه می کنه.
آقا ما هم به شدت نیاز به خواب داشتیم گفتم چی می خوای صبح به این زودی، پول بدم بری دود کنی.
گدا هم با نگاه فیلسوفانه ای گفت تو طرز فکرت اشتباهه !!!!!!!!!!!!
گفتم برو جون مادرت بزار بخوابم
گداهه فکر کنم با سقراط نسبتی داشت! بکوب لایکه رو

فرستنده : poooooo


آآآآآآآقاااااااااا من اومدم یه اعتراف کنم و برم
روز اول که دانشگاه کلاس داشتم دیر رسیدم بدو بدو رفتم تو سالن دانشگاه
از یکی از دانشجوهای ترم بالایی پرسیدم خیلی وقته زنگ خورده ؟
سالن رفت رو هوا
و من انروز نفهمیدم کجای حرفم خنده داشت

فرستنده : n@ghy


تو کلاسمون یه پسره بود خیلی نمک بود.همشم سرکلاسا خواب بود.
یه بار سرکلاس یه پسر عینکی رفته بود جلوی جلو نشسته بود مثل علم.خمم نمی شد.ماهم که اون پشت نمی دیدیم.استاده هم که باما لج.
هی بهش می گفتیم مهندس-آغا -هوی خم شو. یه ذره صندیلیتو جابه جا کن خودشو زده بود به کری.
یهوویی این نمک کلاس و اکیپ از خواب بلند شد و گفت هووو اون عینکو بردار بزن به گوشت بشنو ما چی می گیم.!!!!!
پسر عینکی:-o
نمک کلاسمون:d
ما:))
شانس آوردیم استاد از کلاس ننداختمون بیرون.

فرستنده : 1alaf








javahermarket