Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


این گودزیلاهای فامیل ما مخصوصا خواهرزاده ها و برادرزاده هام با تمام کارهاشون اون حرفشنویی که از من دارن اگه بیشتر از بابا مامانشون نباشه کمتر نیست
یعنی یه همچین شکارچی گودزیلایی هستم من
یه نمونش هم اینکه معمولا به کسی سلام نمیدن ولی منو که میبینن هم سلام میدن هم روی ماهم رو میبوسن
اگه بچه های خوبی بودید بهتون یاد میدم چه کار کنید

فرستنده : Mori


یه بار خواهرم می خواست پسر 3سالشو(گودزیلاشو) تنبیه کنه دستشو میگیره میبره بیرون از خونه تو راه پله میگه:
بگو ببخشید تا نندازمت بیرون
ولی این گودزیلا زیر نمی ره، خلاصه هی اصرار و اصرار تا اینکه بالاخره گودزیلا میگه:
اسگل ببخشید
گودزیلا:)))
خواهرم:((((
ما بعد از شنیدن این خاطره :)))))))))))))))))))

فرستنده : Mori


عاغا یه داداش دارم،(چهار ساله!!!) بهش میگم بزرگ شدی چجوری میخوای 
خرج زن و بچتو در بیاری؟!
در کمال نا باوری خیره شده تو چشام میگه:نگران نباش اون خودش پولداره،خونه هم هم داره! 
ای خدااااااااااا!این دیوار بتونی عزیزم کجاست؟!!میخوامش!

فرستنده : B@r@n


امروز با لپتاپ کار میکردم که یه دفعه خاموش شد
هرچی دکمه پاورو زدم روشن نشد که نشد
ددددددددددددد لا مصب روشن شو دیگه
پیش خودم گفتم
وایییییی نکنه سوخته باشه
حالا یه لپ تاپ جدید چند تومان هست؟
5 6 ملیونی باید باشه
پولشو از کجا بیارم؟
فکر کردمو فکر کردم
یه لحظه به فکرم رسید "کلیه"
اره کلیمو میفروشم
باهاش میتونم یه لپ تاپ نو بخرم
حتی یه پیانو
میتونم یه حساب بانکی با حد اقل پنج تا صفر جلو یه عدد بین 5 تا 9 حتی شایدم ششتا صفز جلوش
دماغمم میتونم عمل کنم
وای چی میشه یه دماغ قلمی کوچیک
حتی از شر این عینکهای لعنتی هم میتونم راحت شم تو فکر عمل چشمام بود
که
چشمام خورد به شارژره لپ تاپ انگاری کمی جلو بود
اره از تو لپ تاپ در امده بود
فشار دادم توی لپ تاپو دکمه پاورو گرفتم
روشن شدو تمام ارزوهای من خراب شد

فرستنده : lool


دیدین لیوانو وقتی سرده توش آب گرم میریزیم ترک میخوره؟‌ آدم وقتی تو خوش خنده صفحه اصلی( یعنی همون که عاشقانه و جوک و ... درهمه) رو می خونه، صورتش دقیقا همونجوری ترک میخوره
یه متن میخونی از تنهایی و بدبختی داره اشکت میاد،یهو مطلب بعدی ی جوک خنده داره
انقد ی خنده گریه شدم اینجا پوست صورتم چروک شده
اصلا فکرکنم واسه همینه برام خواستگار نمیاد
همش تقصیره توئه که دارم میترشم خوش خنده :-)))

فرستنده : GhaZaaL


کیا تعداد افراد خانوادشون از یه ماشین بیشتره و همیشه واسه بیرون رفتن روی سر همدیگه می شینن؟
البته کسایی که پراید دارند قطعا جزء این افراد نیستند.

فرستنده : kitaro


از طرف سایلار : 
آقا یکی از فانتزیام اینه که : 
برم سر کلاس استاد ریاضی ... کلاسم پر از دانشجوهای ترم یک باشه .. دخترو پسر قاطی.. بعد استاد شروع کنه اسم تک تک بچه ها رو خوندن .. بعد به اسم من که میرسه بگه .... إإإ آقای رفیعی شما دیگه چرا اومدین سر کلاس .. شما سرور مایی .. استاد مایی.. نمره شمارو من جلو جلو 20 رد کردم .. میتونید تشریف ببرید....منم به افق نگاه کنم و بگم نه استاد جام راحته .. بعد هی التماس کنه .. منم از جام بلند شم .. همه جا ساکت باشه .. صدای تق تق کفشام بیاد ..بزنم تو کوش استاد.. بعد برم به سمت افق .. 
پسرا بگن کاش این رفیق ما بود .. دخترا بگن کاش این شوهر ما بود
// خب حالا میگین واسه چی زدم تو گوش استاد ؟؟ نه ؟ اونش دیگه به خودم مربوطه .. با استادم شوخی دارم ..
حالا قیافه کارلوس کی روش : (*_*)

فرستنده : saylar


روز بعد از ولنتاین رفته بودم کلـاس زبان
تیچرم از همه پرسید:برای ولنتاین از چه کسی هدیه چی گرفتین؟
نوبت من که شد هنوز می خواستم بگم دهنمُ باز کنم گفت:
تو بی خود می کنی تو این سن با کسی باشی! :)
و از نفر بعد همین سوال رو پرسید...!
تا حالـا این جوری ضایع نشده بودم:(
جالب این جاست از یک پسر ِ ای که یک سال از من بزرگتر هس همین سوالُ پرسید و اونم جواب داد!!!
چرا تبعیض قائل میشی معلم گلم؟!!!
افسردگی مزمن گرفتم:((

فرستنده : Dreama


یکی از فانتزیهام اینه که دو نفر بریزن سرم منم هر دوتاشونو بزنم بعد در حالی که دارم رد میشم فامیلاشون حدود ده نفر با چماق و چاقو بدون سمتم منم در حالی که دارم میرم سمتشون به حالت نیم رخ برگردم به دختر خوشکله که خیلی وقته تو نخش هستم بگم : میدونی من از دعوا خیلی بدم میاد بعد در حالی که همشونو نفله کردم رو زمین بیفتم و همون دختر خوشکله به حالت اسلومیشن بدو بیاد سمتم و در کنارم زانو بزنه و گریه کنه منم آروم بهش بگم دوستت داشتم اما تو نفهمیدی بعدش بمیرم ، هی اگه واقعیت داشت چی می شد

فرستنده : poooooo


یادش بخیر قدیما فیلم بروسلی که تموم میشد همه ی بچه ها میومدن تو کوچه نوبتی یکی میرفت وسط مثل بروسلی میکرد و به اون یکیا میزد.....کارمون که تموم میشد اینبار راستی راستی دعوا میکردیم که کی بهتر مثل بروسلی کرده!!!به افتخار سادگی و یک رنگی بچیگمون بزن لایکو

فرستنده : ایرانسل


یـــه رُ تـِــیـــل گـــنــده ی عــروســـکــی دارم بــا صــدای بـــلــنــد
شـــروع مــیــکــنــه بـــه دســتـــو پـــا زدن...
داداشـــم دیــروز اومـــده تــو اتــاقــم….
جـــیــغ زد کــار نــیــوفــتــاد ، دســـت زد کــار نــیــوفــتــاد
بـــعد نـــمــیــدونــســت بــزنــه بـــه چـــی صــدای بـــلــنــدتــری بـــده
دیــدم ســـرشـــو بـــرد نــزدیــک عــروســکــه شــروع کــرد کــوبــیــدن
تـــو ســـر خـــودش؟؟؟؟؟؟
مـــــن :-)))))))))))))))))))))
داداشـــم :-((((((((((((((((((
ایـــنــقــد کـــله پـــوکـــه واقـــعــا!!!!
تـــازه اســـتــعــداد درخـــشـــانــــــ درس مـــیــخــونـــه!!!!
هععععععععی....

فرستنده : مسیــحا G1.Killer


امروز مدیر کارخونه بتادین و جای اسید آورده . حالا کارگرای ما که چیزیشون نمیشه ولی مریضای اونا چی؟
مدیر ما داریم 
این سوتی کوچیکشه

فرستنده : دنیا


دیشب یکی از این گودزیلاها اومده بودن خونمون... 
اومده یواش به من میگه، خااااله آبه میخام...
منم پاشدم بردمش آشپزخونه یه لیوان آب بهش دادم....آب رو تا ته خورده...
میگه، آخییییییییشش...لاحت شووودم....بیا کله پوک اینم لیفانت....
منO_o
ینی دیگه حرمت خاله ها از بین رفته....مسیولین خاهشن رسیدگی کنید.با تچکر

فرستنده : rez1


یکی از فانتزیای دوران طوفولیتم این بود که شاهرخ خان بیاد شیراز....بهد توی خیابووون که رد میشم منو ببینه و عاشقم بشه....O_o .
حالا جالب اینجاس که اونموقع با اون مغز ناقصم میگفتم حالا اگه یه 20سالی هم ازم بزرگتر باشه عیب ندارهههه....مهم اینه که ما عاشق همیم.....
...فیلم هندی بودم واسه خودمااا....
ینی قوه فانتزی سازی از همون بچگی توی وجودم ریشه دوانیدهههه بووود....
مخلثم!!!

فرستنده : rez1


یه پسر دایى دهه گودزیلایى دارم 8 سالشه دختر داییمو زده گریوندتش میگم ااا امیر گناه داره چرا میزنیش میگه چون گردنم کلفته! سرم بلند کردم میگم خدااا آخه چرا،  برگشته میگه براى اینکه زیرا یعنى حاضر جوابیت تو حلقم افقى

فرستنده : Love sam


خاطرات خنده دار



بچم دو سالشه الان یه ماهه به من میگه دایی محسن
نه دایی داره نه محسن داریم !!! امکان داره آدم تو این سن توهم بزنه ؟
فک و فامیله داریم؟

فرستنده : nafas


نمی دونم چرا تلویزیون همش گل خوشگل روبرتو کارلوس به فرانسه(سال 97) رو نشون میده؟ مگه قرار نیست حمایت از تولید ملی باشه؟
خو منم دوم دبیرستان که بودم آخرین روز قبل عید داشتیم با دفتر دار مدرسه و بچه ها فوتبال میزدیم که از وسط زمین عین روبرتو شوتیدم و از میونه 10 نفر توپ رفت توگل. تازه گل من زیباتر هم بود چون تو زمین فوتسالی و دروازه 3 متری زده شد
(کل 50000 جوک داخل خوش خنده تو حلقم اگه دروغ بگم) یعنی دهن دفتردار یه دیقه باز مونده بودا !
حالا شما از تولید من حمایت کنید تا دلم نشکنه :)

فرستنده : Mori


چند روز پیش داداشم با خانوادش شام مهمونمون بودن. مادرم داشت لوبیا پلو می پخت که من خیلی دوست دارم، این برادر زاده ی گودزیلام از مادرم می پرسه:
عزیز چی می پزی؟
مادرم: لوبیا پلو
گودزیلا: چرا؟
مادرم : چون عمو Mori خیلی دوست داره
گودزیلا: عمو غلط کرد!!!
مادرم :اااا
گودزیلا :)))))
من :((((

فرستنده : Mori


بچه ها یادتونه دبستانو راهنمایی که بودیم معلم میگفت هر کی شلوغ کنه بهش منفی میدم واقعا هم میداد ولی این ذهن منو همیشه درگیر خودش میکرد که چرا وقتی ساکت بودیم مثبت نمیگرفتیم؟!
چچچچچچچچررررررررررااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

فرستنده : mahta


امروز بالاخره تمام عقده هامونو سر دبیر زبانمون در آوردیم....
آخه نمیدونید چه ادم عقده ای بی خاصیتی ای که..تازه خودشم نمیفهمه چی داره درس میده......
امروز در کمال آرامش یه آدامس موزی(ببین چه خرجیم کردم واسش!!!)رو تو کلاس جویدمو بعدش که داشت با یه بچه ها سر اینکه سر کلاس چیز خورده بود(!)دعوا میکرد چسبوندم به مانتوش..!!!مانتوش نوی نو هم بود لامصب..!!!!
هیچی دیگه بعدش بلافاصله از محل حادثه دور شدم...تازه یه بچه هام بعدش همون آدامس منو آنچنان سفت کرده بود رو مانتوش که دیگه کنده نشه..هههه...
هیچی دیگه جالب اینجاس که تا آخر ساعت مدرسه که داشت میرف بره،نه خودش متوجه شده بود نه بقیه...
الانم به احتمال بالا در حال ور رفتن با آدامسس وداره به ماها فحش میده...
(هرچی میگی باخودتی ی ی..حقته...!!!)

فرستنده : zari mohandes


رفته بودیم خونه خاله خانومم پسرخالش به دخترم: ریحانه باباتو بکشم؟
دخترم(دوسالشه): نه...!! منو بکشید!! منو بکشید!!
آقا مونده بودیم چارچنگولی
فداش بشم

فرستنده : HaMeD


ی سری من بابام داداشم و مامانم همگی نشسته بودیم تو حال هر کی سرش به کار خودش بود مامانم هم داشت تلویزیون شبکه 1 نگاه میکرد یهوووووووووو برگشت گفت:
eeeeeee بچه ها ملوان زیل(همونی که اسفناج میخورد قوی میشد)
ما هم سرمونو اووردیم بالا دیدیم... شما فکر میکنید کی بود؟!
.
.
.
دهقان فداکار (داشتن باهاش مساحبه میکردن...)
ریزعلی خواجوی :(((((((((((((((
ما =))))))))))))))))
ملوان زبل :00000
فقط مامان من این جوری سوتی میده یا مامان شمشم این جوریه؟!
چاکر همه ی مامانای خوب دنیام هستیمااااا...!

فرستنده : mahta


“عمو جون درد نداره شل کن”
تلخ ترین و بزرگ ترین دروغ تاریخ در تزریقات دوران طفولیت !
من که تا همین الانشم میترسم برم دکی آمپول بزنم :))

فرستنده : smj13سید مصطفی


هــیچ وقت اولیــن روزی که آدامــس خرســی خــریــدم رو یــادم نمــیـره !!
از خوشــحــالــی آدامــسه رو بعــد از دو دقـــیـقــه جــویــیدن، غــورت دادم !!
بــــعدش کلی هم غصه خوردم !!

فرستنده : محمّدرسول


حالا بیست سال دیگه به نوه هات ثابت کن وقتی همسن شما بودیم بربری دونه ای یه تومن بود
ماهم برا خودمون اصحاب کهفی بودیما خبر نداشتیم
والا!

فرستنده : MahdiAghlmand


اولین حرکتی که بعداز تایید شدن پستام انجام میدم اینه که مطلب ارسالیمولایک میکنم
فقط من عقده لایک دارم یا شمام اینجورین آیا؟

فرستنده : MahdiAghlmand


این خاطره واسه دهه شصتیا خیلی ملموسه
امتحان زبان داشتیم معلم خدابیامرزمون آقای پیری یکی از خندان ترین دبیرابود.ربع ساعت مهلت داد بخونیم امتحان بگیره یکی ازبچه ها باک بخاری رو ازبالا خالی کردتوبخاری دبیرمون دید ازپشت درکلاس روقفل کرد رفته بود توحیاط شاهد سوختن بخاری و دوده مالی شدن مابود دیگه داشتیم بیهوش میشدیم اومد دروبازکرد فرستادمون بیرون تایکماه انگشت میکردیم تودماغمون سیاه میشد.
یادش بخیر
نتیجه اخلاقی:بچه هاهیچوقت به لباسشویی دست نزنید

فرستنده : DNET DEVIL(black hat)


سلام 
ما رفته بودیم کلاس آموزش رانندگی .خلاصه رفتیم توی یک کوچه باریک مربیم گفت دور بزن . من با اعتماد به نفس ؟؟؟؟گفتم یک فرمونه 
مربیمون !!!!!!! والا من بیست ساله راننده ام ولی توی این کوچه نمی تونم یک فرمونه دور یزنم!!!!!!

فرستنده : a_r


به سلامتى معلمایى که میگفتن ساکت باشید وگر نه منم مث دبیرایى که سال هاى گذشته داشتیم میشینم سر صندلى و مىگم که از رو کتاب بخونید آخر سال هم کل کتاب رو امتحان می گیرم صلوات

فرستنده : Ezraeil


یکی از فانتزیام اینه که توپ فیزیک بلد باشم بعد وقتی معلممون بلندم کرد همه سوالارو کامل جواب بدم طوری که فک معلممون بخوره زمین( هوا بره ....! ) بعد معلممون بهم بگه چقدر پیشرفت کردی ....و بم لبخند بزنه و من بی توجه به اون از پنجره به بیرون خیره شم و همون روز تصادف کنم بمیرم و بچه ها خبر مرگم و به معلم فیزیکمون بدن و اون کلی بگه که من چه دانش آموز توانایی بودم و....
بعد در حالی که خودش از این که همیشه منو مینداخته بیرون از کلاس ، شرمنده شه و در اون لحظه روح من در حالی که تو کلاس بوده لبخند میزنه و از پنجره میره بیرون و در افق مححووووووووو میشه........
واللللا به خدا!!!!!
مگه اینجوری قدر مارو بدونن!!!!

فرستنده : خخخخخ.....=)))))


خاطرات خنده دار



یاده یه بار تلویزیون داشت یه برنامه پخش میکرد که مثلا ژاپن چه گوشیایی تولید کرده، مثلا یه مدلش رو آب شناور میموند
مجریه گفت واسه این ژاپنیا خیلی مهمه وقتی دارن تو آب غرق میشن گوشیشون رو آب معلق بمونه
که بالاخره ایران روی همه شونو کم کرد و glx رو زد

فرستنده : HaMeD


آخر شب با خانومم رفتیم توی راه پله آپارتمان دیدم لامپه خاموشه و روشن نمیشه
هیچی دیگه پریدم یه چهارپایه آوردم و سفتش کردم روشن شد
خانومم: فدات بشم مهندس من
من: (O_o)
کسی مدرک مهندسی نمیخواد؟

فرستنده : HaMeD


هی
یادش بخیر دبستان((تا کلاس سوم)) ک بودیم اگه نوزده میگرفتیم برای این ک گریه نکنیم بمون میگفتن نوزده برادر بیسته ولی نمیدونم چرا تو دبیرستان 9/75
برادر 10 نیست
مثل اینکه تحریما روی برادریشون تاثیر گذاشته

فرستنده : علی سوتی


داستان های باورنکردنی......
دوستم گوشیش از تو جیبش می افته توی (گلاب به روی همگی)کاسه توالت
حالا بماند که با چه وضعی درش اورده
رفته شسته گوشی رو!
با الکل هم ضدعفونی کرده>>>>>>>>مطمئنم باور نمیکنین ولی گوشیه کار میکنه!

فرستنده : Parmida


چند روز پیشا معلم عربیمون وسط کلاس برمیگرده میگه:
یه شعر یادم اومد که متاسفانه اسم شاعرش یادم رفته
(بعد از چند لحظه مکث)متاسفانه خود شعرم یادم رفت.
من:-)
کلاس:-)
شاعر اون شعره:-(
نظام آموزش پرورش;-)
به نظر شما تحریما اثر کرده
یا مشکل از جایه دیگس؟

فرستنده : navid-barjasteh


دوستم رفت توالت در اومده میگه میدونی چی شد؟.
گفتم نه .چی شد؟
میگه گوشیم افتاد تو توالت .
گفتم درش نیاوردی؟ 
میگه نه تازه یه افتابه اب هم ریختم روش تا بعدا عذاب وجدان نگیرم که چرا درش نیاوردم

فرستنده : javid110

کیا یادشونه وقتی کفش میپوشیدیم اول بند کفشمونو یه دور،دور مچ پامون میچرخوندیم بعد میبستیمش؟

فرستنده : MahdiAghlmand


عاغا چن روز پیش یکی به مامانم اس داده :
سلام نمیدونم شما کی هستی من ن مزاحمم ن قصد ازیت کردن دارم فقط خواستم با یکی درد و دل کنم ببخشید...
مامانم ×.×
من بعداز شنیدن 0-0
چکار میکنه این تحریم

فرستنده : VeSaL 74


امروز یکی از دبیرامون سیاه پوش بود، اومد کلاس. بعد بچه ها از زیر زبونش کشیدن و به این نتیجه رسیدیم یکی از فامیلای نزدیکش فوت کرده. 
ما هم حساب کتاب کردیم و روز های سوم،چهارم،هفتم و... رو پیدا کردیم.
تازه ساعت و ناهار و... رو هم حساب کردیم...
بدبختانه هفتمش 5 شنبه هست...
از این بدتر، چهلم طرف، افتاده به تعطیلات عید ...
این 2تا روز از شکست عشقی برامون سخت تره...
خو با این دبیر فقط یکشنبه ها درس نداریم...

فرستنده : mkn020


دوره ی کاردانی یه دوستی داشتم که خیلی خنگول بود! تو یه دنیای دیگه بود اصلا!!!
یه بار که بعد از ظهر کلاس داشتیم درسشم سخت بود این دوستم خواب بود یه جورایی سر کلاس!
استاد داشت درس میداد یهو تون صداش رفت بالا این از خواب پرید واسه اینکه ضایع نشه به استاد گفت: خااااله می شه این قسمت و دوباره توضیح بدین؟
ما همه!!!!!!!!!!!!:-))))))))
استاد بیچاره!!!!!!!!!!!!
بعدش یه دختره(دوست شماره 2) پاشد رفت بیرون. همون موقع استاد می خواست حضور غیاب کنه به اسم این دختره که رسید (دوست شماره 2) هیچکی جواب نداد استاد خواست غیبت بذاره براش این دوست عتیقه ما داد زد: غیبت نذار استاد فلانی هستش الان رفت بیرون همون دختره بود که کت دامن پوشیده بود!!!!!!!!
کت دامن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو دانشگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
استاد که دیگه انقد خندیده بود از حال رفت .حال ماهم که وصف ناپذیره:-))))))))))))))))))))
خدا شفاش بده واقعا

فرستنده : م.نفر


یادش بخیر ، سوم دبیرستان ما که سوم ریاضی بودیم ، به ما می گفتند سوّم یاغی ، تو کل تاریخ سوم ریاضی شر تر از ما نبود ، یکی از خاطرات قابل پخش ما این بود که مدرسه ی ما یه رسم خوبی داشت که پنجشنبه صبح ها از ساعت شیش و نیم مدرسه باز بود و زیارت عاشورا می خوندیم ، البته خوبیش این بود که هر دفعه بچه های یک کلاس پول جمع می کردند صبحونه می دادند ، بعد همون صبحونه رو هم بقیه اش رو می دادند به معلم ها ، بسته به کَرَم بچه ها صبحونه می دادند ، ولی کلاس ما که کلاً همه تنبل حوصله ی صبح زود بیدار شدن و رفتن مدرسه رو نداشتیم ( البته اجباری نبود رفتن به زیارت عاشورا )
مدیر شاکی شد ، گفت شماها الگوی مدرسه هستین ، چرا این قدر کارهای خلاف انجام می دین ، یه بارم کلاس شما صبحونه بده خلاصه یک ساعت نصیحت کرد و اسب شدیم و افتاد نوبت ما ، 
تقریباً آخر های سال بود ، منم مسئول شدم و پول جمع کردم ، لوبیا درست کردیم واس صبحونه با نوشابه و مخلفات ، بقیه ی پولم رف تو جیب خودم ، صبحونه رو که دادیم تو نماز خونه دعوا شد ما هم قابلمه رو کنار کفش کن گذاشته بودیم واس بچه ها می کشیدیم ، آخر های کار هر چی کفش بود سمت هم دیگه پرتاب می کردیم ، دو سه تا کفش هم افتاد تو قابلمه ، یه دفه پای یکی از بچه ها خورد با قابلمه یک چهارم لوبیا ریخت رو زمین ، منم با خونسردی کامل کفش ها رو از تو قابلمه بر داشتم ، رو زمین هم جمع کردم ریختم تو قابلمه با گلپر و آبلیمو طعمش رو خوب کردم دادم به معلما ، جالب اینجاست که همون روز هر معلمی که تو کلاسمون اومد از مزه ش تعریف کرد ، البته بگما نصف بچه ها بعدش دلدرد گرفتند و بوهای عجیب غریب تو مدرسمون زیاد شد اون روز ، یکی از این سال پایین ها داستان رو لو داد نمره ی انظباط همه مون رو پنج نمره کم کردند . راستی یکی از معلما هم به گلپر حساسیت داشت ، آمبولانس اومد مدرسه بردتش ، بیچاره داشت تشنج می کرد ، بعد که اومد مدرسه تمام پوست صورتش مثل جوش قرمز بود و اونقدر خارونده بود زخمی بود تمام صورتش ........................

فرستنده : رضا 93


یکی از دوشواری های زندگیم میدونید چه وقتیه؟
وقتی تو دانشگاه دوستام بهم این طوری میگن...
عــــزیزممم، فلان کتابو ک ترم پیش پاس کردی
میشه این ترم بدی به مــــن؟؟؟
منم ک با همه وجود دلم میخواد داد بزنم..
نـــــــــــــــــــــــــــــه، نمیــــــــــــــــشه عوضی، دلــــم نمیخواد..
ولی در عوض مث گوش مخملیا میگم:
آره عــــــزیزم، حتمــــــا برات میارمش!!
خو یکی نیست به اینا بگه حداقل برای یادگاری هم ک شده
چندتا از کتاباتونو بخرید و مث مفلوکا از این و اون منت نکنید..
نه خدایی دروغ میگم؟؟

فرستنده : تارا


یکی از فانتزی هام اینه یه روز که سر کلاس معادلات دیفرانسیل نشستم استاد یکی از بچه هارو بدجور ضایع کنه بعدشم تو جواب اعتراض تک و توک بچه ها بگه هرکی مشکلی داره بره بیرون !!
سه ثانیه بعدم من اروم وسایلمو جمع کنم و سرمو بندازم پایین و برم طرف در تا می خوام درو باز کنم یکی دیگه از بچه هام بلند شه و سه سوت بعد کل کلاس خالی بشه استاد کنف بشه..خخخخخخخ

فرستنده : chino


چن سال پیش تو کلاس کنکوری نشسته بودیم. یدفه دو نفر شروع کردن ب دعوا کردن و دهن همدیگرو سرویس کردن و همه جا پر از خون شد. عاقا دو نفر دعوا میکنن، این وسط ی نفر دیگه غش میکنه!
ب قول معروف: دو نفر دعوا کنند؛ دیگران غش می کنند.
کلاسه ما داشتیم!

فرستنده : omid69


ی روز ب من اس فرستادن ک "شما برنده یک دستگاه ال سی دی(یادم نیست چند اینچ بود) شده اید. نام و نام خانوادگی و نشانی و ... خودتان را بفرستین. و 4 تا شارژ 5000 تومانی بابت هزینه پستی بفرستین.
ایرانسل"
منم در جوابش نوشتم" داداش این روشا قدیمی شده، ی شارژ 5 هزاری بفرس، روش جدیدشو بهت یاد میدم"

فرستنده : omid69


 


خاطرات خنده دار



اعتراف میکنم برای اولین بار ک سوار ون شدم، موقع پیاده شدن دستگیره در رو فشار دادم تا باز کنم . 
نمیدونستم که در اتوماتیکه و باید راننده وا کنه.

فرستنده : omid69


بچه هااااا میخام براتون قصه بگممم...
دوم دبیرستان بودم یه اکیپ 5نفره ی شربودیم بقیه ام مثبت بودن توکلاس.زنگ جغرافی بودومام معلم نداشتیم..یک هویه معلم جدیدکله ی مبارکوازدرآورد بیرونوگفت:سلللام بچه ها من معلم تقویتی ریاضیم اومدم باهم ریاضی کارکنیم...
ما5نفر:/:/:/:/:/
بقیه ی کلاس:))))))))))
خلاصه بچه های گل...من که اصلاسرزنگ جغرافی ومخصوصاوختی معلم نبوداصلا حال ریاضی نداشتم شروع کردم یکی ازشعرای بنیامین که 2سال پیشش اومده بود آروم خوندم اون 4نفر دیگه ام کم نذاشتن وهمکاری کردن...یهومعلمه شاکی شدگفت بری دناظموبیاااااااارییید:@
بعد ناظممون اومد معلمه گفت اون اشع رمیخونن نمیذارن درس بدم ناظمه برگشته به من میگه چه شعری میخوندی؟ گفتم محمود کریمی میخوندیم خانوم:)))
بعد نیشش باز شدگفت ااااا؟ جدیییی؟؟ پس محرم مداح داریم دیگه لازم نیس دعوت کنیم :))) حالاجدی جدی تو سالن اجتماعات تو محرم دعوتمون کرد رو سن که بخونیم بمــــــــــــاند به جای خود...

فرستنده : *خیارشور*


دوستــم تــازه نامــــزد کــردہ
عکــس نــامزدشــو بهــم نشــون داد
خواستــم بگــم " به چــــشم بــرادری نامــزدت خشگلــــه " گفتــم " به چــشم نامــــزدی بــرادرت خشگلــه"
ھیچــی دیگــه برادرشــم اونجــا بود تا آخــر اون روز ھــی زیــر چشمــی نگــام میکــرد و رنــگ به رنــگ میشــد

فرستنده : هستــــی پــــاشـــا


ادم بخار بشه اما ضایع نشه
ترم اول بودم ی لباس نو پوشیدم.از 9 تا 5 کلاس بودم
موقع برگشت دوستم اومد طرفم طی یک حرکت انحتاری(انهطاری ,انحطاری,انهتاری...)یه چیزی از کلاه لباسم کند
اتیکت بود دیگه
من 
بازم من 
هیچی دیگه من محو بودم

فرستنده : r.a.h.a


با خونواده رفته بودیم مسافرت
خواستیم بریم موزه نادر شاه ؛داداش کوچیکم از بابام چرسید اونجا چی داره؟؟؟؟
بابامم خیلی با کلاس گفت هیچی پسرم وسابل نادرشاه اونحاست,مثه شمشیرنادرشاه,.....سپرنادرشاه......,اسب نادرشاه...........
عااااااااااااااااخه پدر من اسب نادرشاه تو موزه هست؟؟؟؟ 
من:(((
نادرشاه:(((
اسب نادرشاه:(((
میراث فرهنگی:(((
دبیر تاریخ دوران دبیرستان بابام:(((

فرستنده : civil

شمام مث من تو توهم بودین بچگیاتون؟
مثلا من دوم سوم ابتدایی که بودم به همکلاسیام میگفتم اندی میخواد بیاد خواستگاریم...
خو چــــــتونه؟؟؟؟؟
بچه بودم فک میکردم ترانه که میخونه داره به من نیگا میکنه
بی جنبه ها...

فرستنده : بهار


کیــــــا یادشونه؟
آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ آ ـ
ب ـ ب ـ ب ـ ب ـ ب ـ ب ـ ب ـ ب ـ
آب ـ آب ـ آب ـ آب ـ آب ـ آب ـ آب ـ 
به جان خودم ، من یادم نمیاد !!

فرستنده : محمّدرسول



بـــزرگتــرین ریســکم تو دوران بچــگیم ایــن بــود که واســه دو تا کتــاب دو تا دفــتر یـه شــکل میــگرفــتـم !!

فرستنده : محمّدرسول


ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﺳﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻤﻪ
ﻫﻮ ﻣﯿﮑشیدن .....
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ... ﺑﻨﺪﻩ
ﮐﻪ ﺭﺩﯾﻒ ﺟﻠﻮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﺴﺘﻢ ...... ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ
ﻣﺸﻐﻤﻮﻝ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺭﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﺮﻣﻢ
ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻮﺩ .... ﻭﻟﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ .....
ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﻓﻘﻂ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﻮ ﻣﯿﮑشم ﺳﺮﻣو
ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﺎﻇﻢ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻣ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ
ﺧﻨﺪﻩ ...... ﻣﻨﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺟﻮﮔﯿﺮ ﺷد یهو ﺯﺩ تو ﮔﻮﺷﻢ :((

فرستنده : ά๗Į√ 711


امروز از دانشگاه اومدم خونه و داشتم لباسامو عوض میکردم. همینطور که سرم داخل تی شرتم بود و داشتم میپوشیدمش، صدای اخبار ورزشی رو شنیدم که داشت میگفت بارسا میخواد دخیا رو بگیره و... منم تو همون حالت میخواستم برم از اتاق بیرون که ببینم چی میگه که تو محاسبات مسیریابیم دچار اشتباه شدم و با سر رفتم تو دیوار!!
الانم که در خدمتتونم، وسط پیشانیم باد کرده کلم عین پفیلا شده!

فرستنده : Mehdi 19


سوار اتوبوس بودیم یهو اتوبوس پنچر کرد.راننده به شاگردش گفت برو زاپاس رو بیار تا لاستیک رو عوض کنیم... بعداز یه ربع راننده دید شاگردش نمیاد, رفت دید قوطی پیچ و مهره رو ریخته رو زمین. بهش گفت داری چیکار میکنی.گفت دارم دنبال زاپاس میگردم.:-)))))))))

فرستنده : بچه های دهق


عاقا جونم براتون بگه یه بار تو 10سالگیم یه شعبده باز اومده بود تو شهرمون, منم رفتم ببینم چیکار میکنه.کصافط چاقو رو برداشت گفت میخوام از وسط زبونم ردش کنم.بعد از یه شیشه ی خالی یه چیزی مالید رو زبونش(به قول خودش پودر نامرئی) بعدچاقو رو از وسط زبونش رد کرد. منم کف کردم...زنگ زدم به بابام که بندرعباس کار میکرد گفتم یه شیشه پودر نامرئی برام بگیر بیار... یه هفته بعدش بابام زنگ زد هرچی از دهنش در میومد بارم کرد...گفت اینجا به هرکی میگم پودر نامرئی میخوام فکر میکنه اسگلم.:-)))))))))))))))))

فرستنده : بچه های دهق


شیر مامان تا شیش ماه (دیریریرین)
تنها غذای منه (دیریریرین)
تا من بشم دو ساله
همراه هر غذایی شیرم ادامه داره
نه شیر خشک نه شیشه ، شیر مامان همیشه
از برنامه های آموزشی ما دهه هفتادیا

فرستنده : ali_atishpare


یکی از فانتزیام اینا که همه فانتزیای بچه های فورجوکو تو افق محو کنم که یه ذره با واقعیت روبرو شن!

فرستنده : کلمنده


پسرخالم کلاس اول که بود یه چن بار معلمش از خواب بیدارش کرد، شاکی شد گذاشت رفت بیرون کلاس!.. معلمه ازش پرسید گفت کجا میری!.. گفت میرم یه آبی به صورتم بزنم، تو درستو بده ...

فرستنده : ali_atishpare


خاطرات خنده دار



به خواهرم تو مدرسه شون گفتن زیر یه چیزیو امضا کنه گفته امضا دیگه چیه!
معلمشم گفته ینی نقاشی!
این خواهر مام برداشته یه جوجه کشیده !!!
اونم با جزییاتی در حد پیکاسو و یه ظرف آبم جلوش :-))

فرستنده : sabuadla


آقا اس ام اس تازه فعال شده بود رو موبایلها ( اون موقع که میرفتیم درخواست میدادیم برامون فعال میکردن 2000 هم میومد روی اولین قبضش بعنوان فعالسازی) داییم رفته بود پیش یکی از فامیلاش بعد که اومد پیش من با تعجب : آره رفتم پیش فلانی ورداشت یه چیزایی نوشت تو موبالش و شماره منو زد نوشته هه اومد تو گوشیم (O_o)
حیف ... !!! حیف اون موقع نه دیوار بتنی ای بود نه افقی

فرستنده : HaMeD


هر کی فرار از مدرسه رو دوس داره بکوبه لایکو بخدا یه کیفی داره مخصوصا زنگ بزنن خونه

فرستنده : AMHD


ای خدا مارو با کیا کردی 75 میلیون نفر !!؟؟
دیشب،‌شب تولدم بود !‌ منم خوردو خسته از باشگاه اومدم خونه دیدم ی کلی کفش دمه در هست ! بعد کلید انداختم رفتم تو دیدم همه چراغ ها خاموشه و همی جا تاریک هیچ صدای هم نمیاد ! همون دمه در دوزاریم افتاد چی ب چیه ! ب زور جلو خندمو گرفتم و بلند گفتم خداااا یعنی این شومصد جفت کفش دمه در ماله کیه !؟؟
چند لحظه سکوت شد یهو کله خونه منفجر شد از خنده خونواده ! 
همشون تازه فهمیده بودن چ سوتی فجیهی داده بودن ! خخخخخ
آخه شما ک بلد نیستین این کارا واسه چیه ؟!‌:دی

فرستنده : >>.<<


دوستم میگفت با ماشین داشتم میرفتم یه دختره دست بلند کرد
وایسادم، گفت تا فلان جا میری؟ ( با ناز)
منم که خرکیف، انگار خرو ول کرده باشی تو مزرعه تی تاب گفتم بیا بالا
یهو دیدم یکی ... دوتا ... سه تا ... چهارتا ... پنج تا زن سوار شدن
من: (O_o)
هیچی دیگه رسوندمشون
البته واسه رضای خدا هــــــآ
فکر بد نکنید

فرستنده : HaMeD


سلام خوبید؟ خوشید؟ به من چه اصلا...
عاقا همین الان از بیرون اومدم اصلا قیافم همش اینطور بود(O_O) تا رسیدم خونه . میتونی حدس بزنی چی دیدم؟
وای خدا تو خیابون هر یکی در میون پراید میدیدم تو خیابون به خدا به جانه خودم:دی
ملت این همه پولو از کجا میارن که ما نداریم اخه:((
تازه دروغم نگفته باشم رسیدم دمه در خونمون همسایمون اومد بیرون بهش سلام کردم اونم یه نگاه اندر عاقلانه کردو گشیشو خیلی راحت از جیبش در اوردو شروع کرد به حرف زدنو رفت تو افق منم دهنم باز مونده بود( میدونم الان میگید گوشیش GLX بود افرین حدستون درست بود:) واسه همین دیگه نمیگم چی بود) دیگه هیچی درو باز کردم رفتم خونه تا الان که دارم براتون مینویسم قیافم اینطور (O_O) مونده هنوز . نمیدونم ملت این همه پولو از کجا میارن :|
ولی خودمونیم به شهرمون افتخار میکنم که همچین شهروندان پولدار و باکلاسی دارما:| :))
تا خبر جدید فعلا...:)

فرستنده : **HESSAM**


بچه های دهه شصتی! 20تومنی یادتونه؟؟ سبز بود روشم عکس تراکتور داشت؟؟
دیروز رفتم روکش صندلی ماشینو عوض کنم یه دونه بیست تومنی تانخورده پشتش پیدا کردم. انقد ذوق کردم مثل اینکه یه دوست خیلی قدیمی رو دیده باشم خیلی شوق مرگ شدم.
یارو فروشندهه مونده بود که چرا؟
دهه هفتادیا که نیتونن درک کنن این شوقو. قبول دارین؟

فرستنده : بهار


چند سال پیش پدر شوهر عمه م فوت کرده بود و ما رفته بودیم تبریز برای مراسم.تو مسجد که بودیم عمه م دم در وایستاده بود و از مهمونا تشکر میکرد و گریه میکرد.یکی از مهمونا موقع خداحافظی عمه مو بغل کرد و عمه م حواسش نبود و دماغشو با روسری اون خانومه پاک کرد.ما دیگه مرده بودیم از خنده!!!!

فرستنده : wine


یکی از فانتزیام اینه که وقتی یک ثانیه مونده مایکروویو زمانش تموم شه، خاموشش کنم!
اصلا احساس خنثی کردن بمب تو ثانیه آخر بهم دست میده!

فرستنده : shik posh


تو فیلما نشون میده دختر پسره تو کافی شاپ یا رستورانن بعد دعواشون میشه دختره غذاشو یا بستنیشو دست نخورده میذاره و میره. بعد پسره کلافه است و میگه اقا صورت حساب
حالا سوالاتِ من:
آیا واقعا دختره صبر نمیکنه غذاشو بخوره بعد بذاره بره؟
آیا واقعا پسره خوشحال نمیشه و شروع نمیکنه به خوردنِ غذای اون؟
آیا واقعا پسره حساب میکنه؟
... آیا اینجور مواقع میشه رفت سر میزشون و غذاشونو کش رفت؟
و هزاران آیا ی دیگر

فرستنده : shik posh


آقا امروز رفتیم دانشگاه...
ساعت 1 تا 3 کلاس فارسی داشتیم که استاد یادش رفت بیاد،ساعت 2.5 اومد فقط نیم ساعت درس داد:)
بعدشم از ساعت 3 تا 5 کلاس فیزیک داشتیم که پدر استادمون فوت کرده بود نیومد:(
بعدشم ساعت 5 تا 6.5 کلاس سیستم عامل داشتیم که اون استاد هم یه مشکلی واسش پیش اومد که نیومد:)))))))))))))))))
منو این همه خوشبختی محاله:))))))))))))))

فرستنده : behnam130.


یه مادر بزرگ دارم ، بنده خدا 25 ساله زمین گیره و بیرون نمیره ، دائیم امروز گوشت خریده بود برده بود خونه ، مادر بزرگه ازش پرسید : کیلو چند خریدی ؟؟؟ دائیم هم بنده خدا گفته : کیلو 3 هزار تومان ....... یه دفعه مادر بزرگم داد زده گفته : 3 هزار توماااااااان ؟؟؟؟؟؟ وقتی گرونه خوب نخورید مگه مجبورید ؟؟؟؟؟؟ 
بنده خدا دائیم میگفت : اگه بهش میگفتم 30 هزار تومان باید حجله اش رو میزاشتیم سر خیابون ....!!!!!‬

فرستنده : خیار


آخی یه خاطره خوندم افتادم یاد بچگیام. براتون میگم: بچه که بودم اولین باری که رفتم نونوایی هر کی میپرسید آخر کیه؟ میگفتم: منم. خلاصه اینکه وقتی نونمو گرفتم اومدم بقیه دعواشون شد! نونوایی ریخت به هم آخه همه پشت سر من بودن. نکنه مام گودزیلا بودیم!!

فرستنده : mmlmml777


یکی از فانتزیام اینه که : 
وسط بازی بارسا و رئال مادرید ، لباس رئال رو بپوشم و بپرم وسط زمین و هیچکس متوجه حضور من در زمین نشه ! 
خلاصه برم وسط زمین و توپ رو از مسی بگیرم و تک و تنها ( عجب اعتماد به نفسی ) به سمت دروازه ویکتور والدس برم و یک نگاه به تماشاگرا بندازم که همه از جاشون بلند شدن و یک نگاه به نیمکت نشینها بکنم و تک به تک بشم ولی توپ رو اشتباه بزنم اوت !!!!!! 
بعد بشینم روی زمین و چند تا ضربه به زمین بزنم و دستم رو روی صورتم بگیرم ، و در این وقت رونالدو بیاد دستم رو بگیره و بگه : اشکالی نداره ! 
منم بهش بگم برو گمشو ، تو دیگه کی هستی !
و در این لحظه ، هفت هشت تا مامور بریزن توی زمین و منو ببرن انفرادی و بعد مامن بابام برام سند بذارن ، آزاد بشم تا دیگه از این گه خوری ها نکنم ! 
خوب بید ؟

فرستنده : !? Why So Serious


یادم میاد بچه تر که بودم ، تازه کامپیوتر خریده بودیم منم رفتم کلاس کامپیوتر تا یه خورده یاد بگیرم ، استادمون یه زن بود ، به دلیل اینکه کرم درونم اذیت می کرد برنامه ی اذیت کردن استاده یا یکی از بچه ها رو چیدم ...
اوّل کلاسی رفتم فیش مَوس کامپیوتر کناریم ( یه دختره بود از اینایی که خرخون و ادعای اینکه از دماغ فیل افتاده بودن ، تازه ادعاش می شد خیلی بارشه ، ههه ) رو کندم زدم به کامپیوتر خودم و فیش مَوس کامپیوترم رو زد به کامپیوترش ..
بعد همه کامپیوترها رو روشن کردیم ، داشتم به دستش نگاه می کردم هر طرف که موس را می برد ، منم خلاف جهت می بردم ، الکی رو آیکن ها کلیک می کردم ، عکس دسکتاپ رو عوض می کردم ، بیچاره فک کرد کامپیوتر رو خراب کرده ، استاد رو صدا کرد
اونم تا تونست ور رفت ، اصلاً مشکوک نشد ، چون موُسش رو وصل کرده بودم به کامپیوتر خودم چراغش روشن بود ، آخر گفت باید ویندوز عوض شه ، بعد اینکه داستان رو گفتم همه داشتن در و دیوار رو گاز می زدند ، دختره از خجالت دیگه سر کلاس ما نیومد ، رفت سانس قبلی ، دمه استادمون هم گرم ، با اینکه زن بود ولی خیلی از ایدم خوشش اومد ، ولی نمی دونم چرا از جلسه ی بعد یه استاد دیگه اومد سر کلاسمون ، بله بچه ها قصه ی ما به سر رسید ، کرم درون من به خونش نرسید ......!

فرستنده : رضا 93




javahermarket