Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


یه سری هم خونه مادر خانمم بودیم از دست غضا اون روز عید غدیر خم بود
هیچی دیگه خواهر خانم و تنی چند از فامیل همچون قوم مغول بر جیب اینجانب یورش برده و دار و ندارمو بردن :/
من نمیدونم ملت چرا روز عید غدیر یاد سیدا میوفتن :/
هیچی دیگه امسال عید غدیر تو خونه قایم شدم جایی نرفتم :))

فرستنده : smj13سید مصطفی


عاغا همین چن مین پیش آلارم گوشیم زنگ خورد،بیدار شدم سریع رفتم داداشمو بیدار کردم گفتم گوشیم داره زنگ میخوره!!!
داداشم مونده بود چیکار کنه،خودمم ک فهمیدم چی شده سریع از محل متواری شدم...
امیدی هس بهم عایا؟!!!

فرستنده : VeSaL 74


واسه یه کاری بامخاطب خاصم رفتم بیرون,داشتم میرفتم توشرکت به نگهبانه که پیرهم بودگفتم حاجی این کدازکجابگیرم?که یهوبرگشت جلوی75میلیون ادم گفت حاجی باباته!این مخاطب ماهم زدزیرخنده منم یه دقه ای توهنگ بودم بعدبش گفتم بده که احترامتونگه میدارم?برگشته میگه دیدم جلواین دختره زیادداری کلاس میذاری گفتم حالتوبگیرم!
نگهبان وارددرامورضایع گی داریم?

فرستنده : M/S{Paydar}


ما دهه (60+70) عاشق اون شبی بودیم که فرداییش میخواستیم با مداد ، پاکن، تراش، خطکش و....نو بریم مدرسه !
یک حالی میداد ! 
خدایا شکرت که دهه هشتادی نیستیم !!!

فرستنده : محمّدرسول


شما بچه بودید وقتی دعواتون میشد ! با محتویات دماغتون طرف رو تحدید میکردید؟!

فرستنده : محمّدرسول


من اعتراف می کنم با اینکه ما تو دبیرستان نمونه درس میخوندیم ولی دبیرامون یکی از یکی اعجوبه تر بود،،،،روز اول دبیر تاریخمون اومد کلاس ،تا زنگ تفریح خورد،همه هورا وجیغ وداد کردند مثل بربرها،دبیر برگشته تو کلاس میگه حالم از همتون بهم میخوره،در جوابش دوست ما هم یه تیکه کلام داشت گفت اوووووووی،هیچی دیگه همه تقصیرا گردن ما افتاد میخواستن اخراجمون کنم بخیر گذشت،،اووووی

فرستنده : jack


اعتراف میکنم رفته بودیم با رفیقم یه مدرسه جدید.بعد خیلی آروم بودیم.نه در باطن!!خیلی گند میزدیم ولی مدیر بهمون شکم نمیکرد!!
یه بار آزمایش علوم داشتیم. معلم گفت باید دیکرمات آمونیوم بیارید.
صبح اومد برامون توضیح داد که نمیدونم تو گرما،جلو خورشید تو فضا بسته نذارید
گفت امروز وخت نشد صبح بیارید آزمایش.من این رفیقم صبح زود رفتیم مدرسه دفتر درش باز بود مستخدممون رفته بود تو حیاط .مام سریع رفتیم پشت اون پنجره که کامپیوتر مدیره یه جوری که تو دید نباشه و جلو خورشیدم باشه گذاشتیم . ساعت 7:30 بود آفتاب بالا اومد. اتفاق خاصی نیفتاد. سعت 9:30 من رفیقم داشتیم از استرس ناخن میجودیم سالن مدرسه ساکت معلم داشت رو تخته چیز مینوشت. یهووو گگگگگگگگگااااااااااااامممممممممممممممم از تو دفتر یه صدا بد اومد مدیر درحالی که فحش میداد و داد میزاد دووید بیرون معلم مام دوید رفت از کلاس بیرون ببینه چی شده آقا همه رفتن منو رفیقم داشتیم زمینو،نیمکتو،تابلو همه چی رو داشتیم میجویدیم.سالن شلوغ شد. نگو آفتاب زیادی میاد بالا مدیر مام پا کامپیوتر بوده داشته تلفنی با اداره صحبت میکرده یهو دیکرمات ترکیده. آقا فهمیدن کار کلاس ما بوده معلم رفته تو دفتر از رنگ نارنجی که پاشیده بوده به دیوارو بوی تابلو دیکرمات فهمیده بوده. مدیر معلما با انواع سلاح سرد ریختن تو کلاس ما بازجویی. گفتن همه بیان تو دفتر همه رفتیم تو دفتر من و رفیقمم بودیم یهو مدیر چشمش به ما افتاد . گفت نه نه شما برید آقای فلانی آقای فلانی. گفتیم نه اینجوری ظلمه.ریا میشه مام میایم .گفت نه این چه حرفیه من به صداقت شما اطمینان دارم میدونم پسرای خوبی هستین مام خرکیف شدیم دوتایی تا کلاس یورتمه زدیمو شیهه کشیدیم.نشستیم تو کلاس پفک خوردن . صدا کتک خوردن اونا رم میشنیدیم.ای حال داد.
اون باحالاش نوآواراش لایک کنن@@@@@@@@!!!!@@@@2 

فرستنده : dahe80


چــن وخ پیــش رفتــه بودم شهــرستــان!
یــه پســر ٍ 24 تا بش میخــورد اومـد بم گف : بچــه تهـــرانی ؟!
مـن : بلــه ! چــطو؟
اون : پ َ چــرا ابــرو بر نداشتـــی ؟!
مـن : آخــه هنــو نامـــزدیم! 
اون : | : )
وضعیــتی شده جا اینــکه بیــان اَ بعضیــا بپــرسن چــرا ابــرو بر میــداری... میــان خٍــرٍ مــا رو می چسبــن که ابــروهات چرا زیــرش تمیـــز نی!
" خــواهشــاً به کســـی بَر نخــوره منظــوری نداشتــم " :)

فرستنده : امیر21


خاله کوچیکم یه پسر 1سال و نیمه داره کره خر عشق زندگیمه :) خیلی هم بهم وابسته ست :)
یه شب تو جمع نشسته بودیم این داشت پهلو مامانش بازی می کرد یکی بهش از این تک تک ها داد (ویفر+شکلات خیلی دوست داره) داشت می خورد یهو توجه اش به من جلب شد اومد طرفم منم شروع کردم باهاش حرف زدن و قربون صدقه و اینا یهو دست کرد دهنش شکلات نیمه جویده رو فرو کرد تو دهن من (کصافططططط) دستشم گذاشته بود رو دهنم فشار می داد و اوم و اوم به معنای بفرما شوما هم میل کن !! نمی ذاشت درش بیارم خلاصه تا قورت ندادم دستشو برنداشت !به هر زحمتی بود فرو دادم:`(
حالا جمع حاضر اوغغغغغغغغ
شکلات نیمه جویده:))
پسرخاله گرام :)
خاله م : خیلی هم دلت بخواد پسرم به هرکسی از این محبتا نمی کنه:)
چه کنم تو قحطی شوهر همه امیدم به همین فسقل و گرنه...:((
اینم یه چشمه از محبت دهه نودی ها!

فرستنده : h.f


۲سال پیش داشتم با دوستم تو حیاط مدرسه شوخی میکردم که یکی (شتلققققق)خابوندم دره گوشش و در رفتم تو کلاس و درو گرفتم که نتونه بیاد تو کلاس , اینقد زور میزدم که نگو که دیگه زورش به من قلبه کرد و درو باز کرد ........ یه لحظه دنیا جلو چشام آبی شد(از نوع شیشتایی!) دیدم مدیرمون صورتش قرمز شده.....یکی نیست بگه مجبوری اینقد زور بزنی مثله بچه آدم در بزن که درو واست باز کنم!
ولی دمش گرم چه دسته سنگینی داشت.

فرستنده : mahdi10/30


رفـیقــام اومــدن خــونمون...
ســرمو چــن وخ پــیش هــمین جوری عـــشقی کــچـل کــردم...
شــبیه تــهِ پــیچ گــوشـتی شدم:)
دیــروز رفـیقــام اومــدن خــونمون...
بــه رفیقـم گــفتم بـا مــاشیـن مــوهامو مـدل نـود درجــه بزنه یــکم تــنوع شــه:دی
رفــیقم زد مــوهارو...بعـــد...
رفـــتم کــلمو تــو روشــویی بــشورم...
رفـــیقام داشـــتن آهــنگـه مــورد عــلاقــمو بـــُلن بــُلن میــخوندن...
مـــنم ســرم زیــر ِ آب داشــتم هــمونو مـــخوندم...
اگــــه بــه تـو نـمیرسم...این دیـگه قــسمــته مــنه...نـخواسـتم ایـنجوری بشــه...بــجای اینـکه بــگن این از بــخـتِ بــده مــنه گــُفتن ایـن از شــانسه بــده مــنه!!!
مـــنم اومــدم بــگم بـابا بــختِ بده مــنه نــه شـانسه بـده مــن!!!
ســرمو آوردم بــالا کــه بــگم ...تــــخ!!!خــورد بــه شـیره آب...؟؟!!!
بــدجور درد گـــرفـت...چــشام داشــت ســیاهی میرفــت
کــفری شــدم داد و بــیداد کــردم 
گــفــتم بــرید گــُم شــید بابا واس چــی وقــتی بــلد نــیستی آهنگ مــیخونی؟؟؟
بــا ســر و صــورت ِ مــویی رفــتم از خــونه انداخــتمشون بیــرون...
یــکم کــه دردش خــوب شــد اومــدم بــخونم گــفــتم:
اگــــه بــه تـو نـمیرسم...این دیـگه قــسمــته مــنه...نـخواسـتم ایـنجوری بشــه...ایــن از شــانس ِ بــده مــنه...
یــه پــسی زدم بــه خــودم گــفتم آخــه وقــتی خــودت بــلد نـیستی بــخونی واس چــی از اونــا ایــراد میگیری؟؟؟والـلا...
یــکی بیــاد مــنو تــنبــیه کــنه:)

فرستنده : لابسـتر


دیروز داییم اینا اومدن خونمون یه پسر دهه هشتادی هم دارن. هی این پسر داییم بهم متلک می پروند که چه میدونم چرا عین مرغ میشینی و چه میدونم از این حرفا و منم خون تو چیشام جمع شده بود. خلاصه داییم اینا و مامان و بابای من رفتن بیمارستان عیادت. این پسر داییمم گذاشتن پیش منو گفتن یه ساعت دیگه میایم بعدش همین که رفتن پسر دایییم یه متلک بهم پروند. دیگه نتونستم جلو خودم بگیرم چنان پنجیرش گرفتم که فک کنم جاش سیا کرده باشه بعد اشک تو چشاش جمع شده بود. ....یعنی انننننننقدر حال داد انقدر حال داد که اگه تو کنکور رتبه اول میشدم این همه حال نمی داد. جاتون خالی.
واییییییییییییی چه حالللللللللی دادددددددد.

فرستنده : hamid server


آقا امروز تو مدرسه ی ما ازمون انتخاب رشته گرفتن یکی از سوال ها این بود که 1: آیا در این سال تحصیلی سیگار کشیده اید . یا این که در یک ماه گذشته از قلیان استفاده کرده اید. آقا مارو می گی همه رو چشم بسته زدیم می ترسیدم به پدرم نشونبدن برگمونو پاره پوره کردیم از پنجره ریختیم بیرون . 
من +_()*&*&^ 
هم کلاسیام *****)*^&%$%&$%$

فرستنده : r k o


در کلاس آزمایشگاه بیماری؛
استاد:شکل میکروب را روی ساعت 12 میکروسکوپ ببینید؛
من:استاد به خدا ما ساعت 12 تربیت بدنی داریم!!!!!

فرستنده : sarisa


یکی از دوستام می خواست کلاه قرمزی رو بخره گفتم نخر من دارم !
فک کنید ببینید چی گفت؟؟
گفت : دوبله است ؟؟ منم مردم از خنده گفت ام نه زیرنویسه ! بعد اینکه گفتم فهمید!

فرستنده : پویا


خاطرات خنده دار


آقا تو مدرسه روز های زوج شیر میدن بعد امروز که دوشنبه بود شیرها رو دادن یکی گفت طعم وایتکس با آب میده!
بعد اون تبلیغ شیر بووووق هست میگه فردا هم آقا شیرموز زنگ میزنه ....
یه نفر هم شیر رو گرفت کنار گوشش و صدای تلفن درآورد و گفت فردا هم آقا ریکا زنگ میزنه!
یعنی کلاس ترکید!

فرستنده : پویا


همین چن روز پیشا بود یهو حس (هس؛ حث؛ هث) کردم هیشکی منو تحویل نمیگیره، داشتم همین طوری مث آدمای غارت زده؛ راه میرفتم رسیدم به یه در کشویی دوربین دار (از اینا خودش باز میشه) اولش فکر کردم خرابه، رفتم عقب دوباره اومدم؟!!......خوب حتما باید از اونور بیام؟!!...شاید زاویه ام اشتباهه؟؟؟!! خوب اینم که نشد... پس حتما خراب شده دیگه؟!!... 
هنوز از صحنه خارج نشده بودم که یکی دیگه اومد خیلی شیک و مجلسی رسید به در....؟؟؟؟؟ در باز شد!!!!!!!!!!!!... منم دنبالش دوییدم بیرون و در بسته شد!!... همه ی انگیزه هام و آرزوهام به دیار باقی پیوست... خودمم باید بهشون بپیوندم!!! 
هر لایک یک فاتحه!!!!

فرستنده : mehran86


یکی از دوشواریهام اینه که وقتی سوار تاکسی میشم شاید دوست نداشته باشم اون نوار نسبتا مضخرفو من گوش کنم... بعضیاشون که صداشم حاضر نیستن کم کنن.... اون سیگار دیگه چیه تو دستت...... برده ات که نیستیم مسافریم به قرآن
میدونم خنده دار نیس ولی واسه شادی روحمم که شده .. خیلی خوبه آدم یه جایی داشته باشه واسه درد دل کردن مخصوصا اگه خوش خنده باشه

فرستنده : mehran86


سیزده بدر با بچه ها (سه چهارتا ماشین بودیم) رفیم که سیزده رو بدر کنیم. حدود ساعتای ده برا صبونه کنار یه ساحل که کنارش کلی سنگ بزرگ بود زدیم کنار. صبونه رو که خوردیم رفتم توپ دوستمو اوردم که یخورده بازی کنیم. بازی که تموم شد دیدم یکی از بچه ها رو یکی از اون سنگاست و داره با خودش حال میکنه . منم شیطون گفتم چیکار کنم ؛ یهو صداش کردم گفتم توپو بگیر بعد توپو جوری انداختم که مجبور شه واکنش (واکاشی زومایی) از خودش نشون بده. چشتون روز بد نبینه این پسره از خود بیخود شد و برا گرفتنش جوری سر خورد که شانس اوردم ضربه مغزی نشد. شانس اوردیم لباس اضافه همراهمون بود.
نتیجه گیری: ادم نباید به هر نحوی موجبات شادی رو فراهم کنه.

فرستنده : fariborz


دیــــروز ســـواراتـــوبــــوس شدم نمـــیدونم چـــیشـــد یهـــو بلنـــد سلـــــــــــــــــــــــــــــــــام کــــردم یــــنی کـــل اتـــوبـــوس برگشــــتــــن مث بزکــــوهی نــــگام کردن مـــنم پـــــــــررو پــــــررو نگاشــــون کــــردم گفــــتم جـــواب ســـلــام واجـــبه هااااااااااااا ،اونـــام اخرمعـــرفت هیچـــکدوم ج نـــدادن داغ بـــودم بعـــد ی رب تـــازه فهمـــیدم چ کـــردم ینـــی دوس داشــــتم بشیــــنم ی دل سیــــرگریـــــــــه کنـــم تااخـــرســـرم پایـــیـــن بـــود ولـــی سنگــــینی نــــگاه مردمـــو حــس میـــکردم
خـــدا لـــگدشون کـــنه موقـــته پیاده شـــدن انگشـــتی بود ک بســـمت مــن درازمیــــشد!!!

فرستنده : جــــوجــــوکــــوشــــولــــو


آقا یه خاطره واسه اونایی که با بغل دسیتشون مشکل دارن...
آقا ما یه بغل دستی داشتیم(همین امسال بود ولی جاها عوض شد)این ببعی اومده پشت سر ما ..بعد این صندلی از ته کلاس اورده بود بذار سر جاش.هی صندلی میگفت:هی هی(انگار صندلی گوسفنده مثل خودش)بروبرو آقا ناظمم اونجا ریلکس در کلاس وایساده بود.....بعد بغل دستیم برگشت و .......
من:):):):):):):):):):)
بغل دستیم:«مشترک مورد نظر تو افق محو شد»

فرستنده : امیررضا


یکی از دغدغه های دوران بچگیم که هنوزم حل نشده اینکه بدونم پت و مت اون ابزارها رو چجوری از پشتشون در میاوردن!!!!

فرستنده : araz


چن روز پیش از جلوی ی نمایشگا ماشین رد شدم دیدم ی 20-30 نفری دور ی ماشینی جمع شدن و با ی کیفی نگاش میکردن,ی چن متر اون طرف ترم ی سانتافه شیک و تمیز واسه فروش گذاشته بودن.منم هیجان زده رفتم ببینم چیه,گفتم حتما ی ماشین جدیدیه
رفتم جلوتر دیدم ی پراید اوراقیه درب و داغون و رنگ و رو رفته س.انقدر با هیجان رفتم که همه برگشتن نگام میکردن,منم با ی غروری به صاحب نمایشگاهه گفتم:اغا من 3تا پراید دارم میخوام بفروشمشون کی بیارمشون؟
اصلا ی وضعی شد همین مونده بود کفشامم لیس بزنن:-) :-) :-)))))

فرستنده : kiaaa


یادش بخیر بچه که بودم هر وقت مامانم نماز میخوند با داداشم میرفتیم زیر چادر نماز مامانم هر کاری میکرد ماهام میکردیم مثلا سجده میرفت ماهم سجده میرفتیم اونم هیچی نمیگفت....
به سلامتی همه مامانای دوست داشتنی...

فرستنده : Kiana jo0n


یادمه یه روز معاون مدرسمون سر صف داشت
سخنرانی می کرد بعد می خواست میکروفن رو بده 
دست مدیر حواسش نبود گفت:گوشی
بعد میکروفن رو داد دست مدیر
آخ اونروز چقدر ما خندیدیم
از بس که جواب تلفن ها رو میداد و میگفت
:گوشی فکر کرد اینم تلفنه

فرستنده : Alireza Nori


%yourghon%‎
وسطای ترم بود.استاد ریاضی 1 ما یه امتحان میان ترم گرفت.همه گند زدیم.هفته ی بعدش انگار قله ی اورستو فتح کرده بود.اومده بود با یه خنده ی شیطانی داشت نمره ها رو میخوند.آخرش شاگرد زرنگمون برگشت گفت استاد اعتراض داریم.گفتش چرا؟بعدش من کرم درونم روشن شد و گفتم:چرا استاد نکته دان نمره ها رو اعلام میکرد میخند!خلاصه کلاس ترکیدش.همان شد که من الان با نمره ی 4 ریاضی رو افتادم.‏

فرستنده : yourghon


علامت اختصاری
%‏yourghon‏%‏
دیروز رفتم خواستگاری.بابای دختره پرسید کجا کار میکنی؟گفتم شرکت اپل!باخوشحالی پرسید دقیقن چه کاری اونجا انجام میدی؟گفتم اونجا اون سیباشونو گاز میزنم.نمیدونم چرا یارو مارو با لقد(لغد) انداخت بیرون.
کوفتش بشه هرکی کپیش کنه

فرستنده : yourghon


آقــــــا
دیشب ما خواب دیدم که:
اس دی مونو بردیم بازار ماشین عبدل اباد هر چی اصرار می کنیم که اونو با یه پراید مدل 82 یا 83 تعویض کنیم نمی کنند که نمی کنند

فرستنده : علی& نئی


سلام 
عاقا ما یه دختر گودزیلا (دهه هشتادی‎‎(‎ داریم مصیبت عضما‎)‎أزما ،عزما .أضما و...‎(‎ یه روز مادر خانومم اومده بود خونمون دخترم رژ لب خانوممو داد به مادر خانومم گفت :مامان جون بیا اینو بزن برو بابارو بوس کن 
من :¤
مادرخانوم :‎)‎
کریستوف کلمب :‎|‎‎}‎‎

فرستنده : مرطزا


خاطرات خنده دار


یه خاطره وخشتناک دارم میگم بعد لایکو بزن (اعتماد به نفسو داشتی)
عاغا یه بار من تو اتوبوس بودم ( فکر نکنین ماشین ندارما ... دارم تازه پرایدم دارم ...هعی ...پولدارم دیگه ..اما به خاطر آلودگی هوا خوابوندمش)اتوبوس خلوت بود و به راهش ادامه می داد که ناگهان دم یه دبستان که تازه تعطیل شده بود واستاد.اینجا بود که اتوبوس در چشم به هم زدنی پر از گودزیلا شد .واقعن حس مخوفی بود . هر لحظه احساس نا امنی در من بیشتر می شد ...
این داستان ادامه دارد...
وای ...یعنی ادامش چی میشه!!!!!

فرستنده : کمبوزه خان


یه اس ام اس اومد برام گفت اگه اینو برا 12 نفر بفرستی تا 1 ساعت دیگه یه اتفاق خوب برات می افته..
من هم که زیاد اهل اس ام اس بازی نبودم با زورو شرمندگی واسه
12 نفر فرستادمش....
1 ساعت بعد یادم رفته بود که باید منتظر یه اتفاق خوب باشم
رفتم توالت تا نشستم گوشیم افتاد رفت پایین هر کاری کردم بگیرمش نشد..

خلاصه الان هر کی بهم زنگ میزنه در دست رس نیستم :|

فرستنده : نسل سوخته


تابستون که زلزله اومد من روزه بودم 
به 5 ده دقیقه مونده بود دیگه اوج گرسنگیم بود داشتم فیلم میدیدم دراز کشیده بودم رو زمین دقیقأ زیر لوستر بودم
مامانمم اون طرف دراز کشیده بود
میگم مامان پاشو حالت تهوع دارم مامانم تو عالم خاب میگه فشارت افتاده
دوباره میگم مامان سرم گیج میره جوابمو نمیده میگم مامان قلبم میاد تو دهنم
میگه خفه شو خابیدم
هیچی دیگه سرمو بردم بالا دیدم لوسترااا دارن تاب میخورن با چه سرعتی
مامانم میگه چراا هلم میدی؟؟؟
میگم مامان من هلت ندادم زلزله هس

پاشو زلزله اومده مامانم میگه خابم میاد برووو
همسایه ها داشتن درو از جا میکندن که بیاین بیرون مامانم خابالو خابالو رفته کوچه میگه چی شده چرا همه کوچن
هسایه ها گریه میکنن تو کوچه بدون حجاب در رفتن مامی ما هم اومده خونه تیپ زد رف بیرون...
کلأ مامی ریلکس 
خابالووو خفنی دارم من والااا به قران

فرستنده : yildiz


عاغا من بچه که بودم یک دفعه با داداشم دعوا کردم اساسی....بابام و داداشم بعد دعوا رفتن بیرون..وقتی برگشتن من سریع با خط خرچنگ قورباغه رو کاغذ نوشتم :ای کسی که این نامه را میخوانی وقعا آدم خری هستی گذاشتم جلو چشم و برگشتم تو اتاق ...من همینطور منتظر که داداشم بره بخونه یهو بابام سید برداشت خوند...نمیدونستم کجا فرار کنم...یک نگاه بد انداخت ب اتاق و برگه رو داد ب داداشم گفت این برای توست...هیچی دیگه دوباره گرد و خاک بلند شد...ینی من با ۹سال تو مرام بابام موندم...

فرستنده : dokhtare tabestan


عاغا رفته بودم امتحان شهری بدم واسه دریافت گواهینامه افسر گفت چهار نفر بیان بشینن تو ماشین میخوام امتحان بگیرم؛من و دوتا پسر دیگه عقب نشستیم و یه دختر سانتی مانتال رفت نشست پشت فرمون ......
اومد که پارک دوبل بره کلاج ماشینو تا ته نگرفت وقتی خواست بزنه دنده عقب ماشین صدا داد در حد تیم ملی افسر برگشت گفت این ماشینه یا تراکتور
ما پسرارو میگی داشتیم از خنده شیشه ماشینو گاز میگرفتیم!!!!!!!

فرستنده : مرتضی


دوستم داشت با استادش صحبت میکرد استادش با دانشجو های زپرتی معمولی هیچ فرقی نداشت ...
منم رفتم زدم رو شونه اش گفتم نامرد عوضی کدوم گوری بودی دیشب هر چی زنگیدم ج نمی دادی ؟
خیلی مودبانه تو چشمام ذل زد گفت امیتیس جان من بعدا با شما صحبت میکنم ...
گفتم چرا ادای استادای ادبیات رو در میاری ؟؟؟ جواب منو بده ...
حالا استاده مثل ابوالهول منو نگاه میکرد و ساکت وایساده بود!
دیدم داره چشم و ابرو میاد ، گفتم : چرا چشماتو گرد میکنی وزق؟! بعد رو به استادش گفتم : میبینی چه دوستایی گیر میاد این دوره زمونه؟ دوست هم دوستای قدیم ...
سرتونو درد نیارم تا مدتها خدا رو شکر میکردم که مهندسی برق (الان دقیقا متوجه شدین من رشته ام چیه دیگه !) توش شیمی نداره ....

فرستنده : emy-tis


آغا چشمتون روز بد نبینه دو سال پدرم مدیر مدرسه ما بود اون دوسال بدترین سالای دوران تحصیلم بود
حسرت 5 دقیقه جیم شدن از مدرسه به دلم موند!
هر غلطی میکردم اولین اولیایی که با خبر میشد پدر جان بنده بود!!!

فرستنده : araz


صبح زود ساعت ده از خواب بیدار شدم
رفتم سراغ کتری و قوری
دیدم به اندازه یک لیوان چایی مونده
ریختم شیرنش کردم 
اولین لقمه را گذاشتم دهنم
چایی رو سر کشیدم
خدا نصیبتون نکنه دیدم چایی اینقدر شور و تلخه که نگو و نپرس
خودتون حدس زدید چه دسته گلی به آب دادم
صبحونه نخورده زدیم بیرون

فرستنده : علی& نئی


یبار تو دوره راهنمایی تو کلاس با دوستم دعوام شد.دعوا که تموم شد میخواستم از کلاس خارج شم در حالیکه خععلی عصبی بودم در کلاسو محکم کوبیدم بعدم یه لگد جانانه زدم به در
سرمو که برگردوندم دیدم (فاااااااااااااااجعه)مدیرمون تو سالنه داره منو نگا میکنه
خلاصه چشمتون روز بد نبینه دو سه تا چک آبکی تو صورتم خوابوند
واقعا یادش ننننننننننننننننخیر

فرستنده : omid


دیـــروز دوستـــم ســـرزده اومـــد خونمـــون
بهـــش گفتـــم بیـــا بریـــم اتـــاق من 
اومد تو اتاقـــم یـــه چند لحظـــه مـــات و مبهـــوت دور و برو نگـــاه کـــرد بعد
با کمـــال خـــونســـردی بهـــم گفـــت فکــــــ میکردم فقـــط آذربـایجــــــان زلـــزلـــه اومـــد
نگـــو اینـــجـــا ھـــم خبرایـــی بـــوده
‏ ( آبـــروم افقـــی شـــد رفـــت...‎!‎ )

پاورقی: بچه ها شمام مثل من هر وقت جوکهای سید مصطفیsmj13 رو میخونین تا چند روز دل درد میگیرین یا فقط من اینجوری ام؟

فرستنده : هستــــی پــــاشـــا


داداشم ریاضی نمره کم گرفته..بابا برای اولین بار داشت نصیحت همراه با دعوا میکردش!!! هی می گفت واقعا ریاضی ۸ گرفتی؟ وقعا ۸ گرفتی؟ اغا نوارش گیر کرده بود...منم کلن وقتی یکی داره جدی میحرفه حساسم...لوزه هام قلقلک میشه...خندم میگیره..از دهنم همونجا در رفت گفتم: پدر من ۸ گرفته دیگه ، جزام ک نگرفته....... چشمتون روز بد نبینه دیدم مامانم ک داره ریسه میره اصن منفجر شد از خنده یه وضییی!! بابام هم ک انگار نفت ریختن روش اتیشش زدن..مونده بود بخنده یا بزنه منو!! لامصب ولی داداشه خوب در رفت از گیر باباهه!!! ارههه من همچی خاهر باحالیم!!!( در ضمن برای استقبال ورودم بزن لایکو)

فرستنده : بچه شر


آقا دیشب سریال زمانه رو کی دید (قسمت سی و شیشم) منظورمه ارغوان تو توهمش عقد بهزاد رو جلو چشاش تصور میکنه که 500 تا سکه مهر کردن این فدای چش کم سو پدر بهار 
این یکی رو چیکار کنیم اخه
بعدش میره یه جای خلوت بنزین رو میریزه رو ماشینی که بهزاد بهش داده خیلی ریلکس فندک رو میندازه رو ماشین ، ماشین هم مثل بچه آدم خیلی آروم و بی سر و صدا شروع میکنه به سوختن مث یه تیکه کاغذ قدیمترا فکر کنم ماشینا باک بنزین داشتن منفجر میشدن
ولی ماشین فیلمای ایرانی انگار با گلاب و عرق بید مشک کار میکنن نه با بنزین 
کارگردان عزیز خواهشا یه نصفه بال مگس شعور برا مخاطبت در نظر بگیر!

فرستنده : mamareza


یه شب با عمم اینا رفتیم شهر بازی ، پسرعمم گیر داده بود میخواد بره استخر توپ ، یهو عمم برگشت به شوهرش گفت : پاشو ببر این بچه رو استخر توپ سوار کن!! :))

فرستنده : جوجه نقره ای


یه بار یکی از فامیلامون اومده بود خونمون که تخصصش تو تعمیر کولر و رادیات ماشین بود. توی صحبت ، بابام همینجوری شوخی شوخی بهش گفت : آقا فلانی ، این بخاری ماشین ما باد داغ میزنه چیکارش کنیم ؟ این فامیلمونم سریع گفت خو فردا بیار در مغازه برات درستش کنم ...! یه چند ثانیه گذشت که خودش سوتیشو فهمید ، اما دیگه دیر شده بود! چون ما همه درحال گاز زدن زمین بودیم :)))))

فرستنده : جوجه نقره ای


ســــــــــــــوتی :)
یـه روز بـا ماشـین رفـیـقم تـو خیابـون داشتـیم مـیرفـتـیم ، رسیـدیم بـه یـه دست انداز که یهو از عقـب ماشیـن یه صدا در اومـد!! من گفتم اِ این صدای چی بـود ؟ رفـیـقـم گـفـت هیـچی ، تو صـندوق صدقاتـم وسیله زیاده :دی

فرستنده : جوجه نقره ای


خاطرات خنده دار


اوله همه بگم من تازه اومدم عضو مدرسه شما شدم.

یادمه سال سوم دبیرستان بودم یه آقامعلم عربی توی مدرسمون بود. معلم ما هم نبود. این اقا معلم یه کت قهوه ای چرم داشت. خیلی هم تند راه میرفت. یه روز که زنگ تفریح تازه خورد و هم مدرسه ای های عزیز از کلاسها پریدن بیرون دیدیم این اقای عربی داره می دوه سمت پله ها که برسه به دفتر. بچه ها هم پشت سرش شلنگ میندازن و زمین رو گاز میزنن. دیدیم بعععععله یکی از کلاس دومیا روی کاپشن چرم اقا نوشته" لواشششششششششششششککککککک آلو"

فرستنده : تیدا


میخوام از پشت این تریبون اعلام کنم
که من بدلایل نامعلومی همون جلسه ی اول از کلاس اقتصادم اخراج شدم
حالا استاد میگه برو یه نامه از مدیر گروهت بگیر بیار تا بزارم بیای سرکلاس
حالا متن صحبت من با مدیر گروهمون که استاد حسابداریمونم هست:
من: سلام استاد یه لحظه
استاد: بله.. چیه؟
من: استاد یه نامه میخواستیم تا استاد فلانی بزاره بریم سرکلاس
استاد: مشکل شما دال بر چه موضوعی است؟ (دقبقا همین جوری میگه ها)
من : استاد یه سوتفاهمی شده اگه شما لطف کنید یه نامه به من بدین از درس عقب نیوفتم
استاد: من فعلا کار دارم .... بعدا بیا .... سرکلاس منم دیگه حق نداری بیای
من : جووووووووووووون؟ سر کلاس شما؟ چه ربطی داره آخه

آقا از من بدبخترم هست آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


تو بچگیام چند روز گریه کردم تا بابام واسم یه ساندویچ بخره.بعداز اینکه چشام داش کم کم کور میشد از گریه بابام قبول کرد و واسم یه ساندویچ همبرگر گرفت ولی نصفشو خودش خورد بقیه شو که من داشتم میخوردم انگار دنیا مال من بود
یادمه اون شب نتونستم بخوابم از خوشحالی
ولی حالا این بچه های لامصب چه امکاناتی که ندارن
فدای دل مهربون بابام

فرستنده : omid


یه استاد داریم هنوز بعد از گذشت دو ترم نفهمیدیم این با خودش چند چنده
و من هنوز نمیدونم طرف با من لجه یا کلا مدلش اینجوریه
از همون ترم اول ، روز اول به من گیر داد تا آخرین جلسه
بعد از همه عجیب تر اینه که من سر امتحان پایانی از 3 تا سوالی که داده بود 2 تاشو نوشتم تازه اونم ناقص
بعد بهم 18.5 داده
حالا این ترم جدیده منو همون روز اول بخاطر اینکه خودش یه چیز گفته بقیه بخندند و منم مثل بقیه خندیدم از کلاس اخراج و بعدم از رو حرصش اسممو خط خطی کرد
فکر کنم این ترم نمرم بشه 20
تازه یکی نیست بهش بگه آخه سیب زمینی ، بدبخت شوهرت چی میکشه از دست تو ، آخه با شوهرت دعوات شده چرا اسم منو خط خطی میکنی بی وجدان ، عقده ای
هر کی از این استادا بدش میاد لایکو بزنند

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


اعتراف می کنم وقتی کلاس اول دبستان بودم مدیر سر صف مدرسه گفت با خودتون طلا و زیورآلات نیارین!منم قبل رفتن به کلاس به توالت رفتم و گردنبند و گوشواره هامو درآوردم انداختم تو چاه روشم آب ریختم بعد با خیال راحت رفتم سر کلاس هیچ وقتم به مامانم نگفتم چه بلایی سرشون آوردم :دی

فرستنده : مارمولک پشت آبگرمکن


برای دهه فجر یه نمایش آماده کرده بودم 
آقا نمایش به خوبی و خوشی تموم شد منم خوشحال که ملت خوششون اومده.
داشتم واسه خودم ذوق میکردم که یهو 
مجری گفت: خوب الان از نویسنده این نمایش میخوایم دعوت کنیم بیاد رو سن
من (تو دلم): یا حسین برم جلو این همه آدم چی بگم:(
خلاصه ما که تا حالا از این کارا نکرده بودیم 
رفتیم رو سن ، مجری میکروفنو داد به من
همه ساکت بودن و منتظر بودم تا من خودمو معرفی کنم
آقا چشتون روز بد نبینه یهو هول شدم گفتم
به نام خدا هستم :|
خیلی ممنون که به نمایش ما خوش آمدین:|
هیچی دیگه خودم فهمیدم چه گندی زدم
کل سالنم زده بودن زیر خنده :)
منم که اصلا نمیتونم جلو خندمو بگیرم ، رو سن زدم زیر خنده آبروم رفت
اصن یه وضعی بودا جاتون خالی :|

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


این خاطره خنده دار نیست بلکه تاسف باره ولی مینویسم تا شاید دیگه شاهد این مسائل نباشیم.
دو روز پیش رفته بودم کلوپ ,pes 13 بازی کنم اطرافم خیلی جوونای دیگه هم داشتن بازی می کردن ولی متاسفانه با هر توپی که بیرون میزدن خیلی راحت به مادر و خواهر همدیگه فحش میدادن بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنن بازی مهمتره یا خانواده. 
بشهت زیر پای مادره دوست عزیز پس در تمام لحظات به یادش باش.

فرستنده : m.s

یکی از کاربرا به اسم علی& نئی ی مطلب گذاشت منو یاد ی چیزی انداخت 
چن وقت پیش یه پراید دیدم پشتش نوشته بود: عاقبت دانشگاه آزاد :)

فرستنده : شاهین پاتر


باورتون نمیشه 2ماه بود ی شماره مزاحمم میشد اقا این طرف هی اس میداد خیلی تنهام من برات شارژ میگیرم تودرروز چن تا اس بم بده ا تنهایی درآم هی اس پشت اس منم هیچ جوابی نمیدادم تادیروز ک حالم گرفته بود بدجور اینم هی میزنگید گوشیو برداشتم یهو دخمله گف الـــــــــــــــــــــــــو !
بنده خدا 2ماه تموم فک میکرد من پسرم،جاتون خالی ی دعوایی گرف ناجور کم مونده بود گیسای همو پش تلفن بکشیــــــــــــم!طلبکارم بود میگف چرااز روز اول نگفتی پسرنیسی میدونی من چ موقعیتایی رو ازدس دادم بخاطر تو؟؟؟مردم داغـــــــــــــــــــــووووووووووووووونن

فرستنده : جــــوجــــوکــــوشــــولــــو


اون دفعه با رفیقم داشتیم با رفیقم از یه جا برمیگشتیم دیدیم یه گودیزیلا(دهه90)بغل باباش بود رفتن توی مغازه ای که اتفاقا من رفیقم میخواستم اونجا بریم یه چیزی بخریم.رفتیم تو این بچهه یه بسته کرانچی دستش بود داشت میخورد این رفیق مام پاکار مردم آزاری وقتی بابا مامان بچه حواسشون نبود هی از کرانچی این بدبخت میخورد این هی جیغ میکشید مامان باباش هیچی نمیفهمیدن فقط عین اسگولا برمیگشتن یه چند دقیقه ای نیگاش میکرد این رفیق ما دوباره دستشو کرد این بچه زرنگ این دفعه کمین کرد تا رفیق ما دستشو برد تو گرفت دستشو جیغغغغغغ مامان باباهم برگشتن رفیقم اومد سریع بکشه بیرون هم دستش خورد تو دماغ بچه بد بخت هم کرانچیه ریخت.آقا این رفیق ما فلنگو بست منم نمه نمه اومدم بیرون بچه با یه غروری رفیق فراری منو در حال فرار میدید به منم یه نیگاه کرد نیگاه شیر گور خر.حالا هی بیاین از دهه 80 بدبخت بد بگین.اصن باشه ما بد ولی اینا دیگه به ما گفتن زکی دست ما رو با زنجیر از پشت بستن تازه کلیدشم قورت دادن!!!هرکی موافقه موسشو امتحان کنه رو قلب بالای مطلب!!!

فرستنده : dahe80


یادمه سال دوم دبیرستان یکی از سرگرمی های وىژه ما تک چرخ با میز بود. داشتیم طبق معمول تک میزدیم سر کلاس یه دبیر اخمو بود که یهو بوم ترکیدم پخش شدیم رو زمین نگو میز عقبی پشت ما رو خالی کرده بودن،جون خودم کلاس که هیچی دبیره داشت از خنده تخته سیاه رو گاز میزد،آقا خندش که تموم شد ما رو کشید بیرون یه کتک حسابی زد،آخه اینه مزد خندونش،دبیری که حتی یه بار خندش رو ندیده بودیم

فرستنده : jack


یکی از تفریحات سالمم تو فیسبوک اینه که به عنوان یه دختر ، پسرا(اون نامردشا!!!) رو "اد" میکنم! بعدش دو-سه روز بعد واسش پیام میذارم:
خیلی نامردی! واقعا که!!! از امروز دیگه هر چی بینمون بود تموم شد!!....
ینی بعدش نیم ساعت طول نمیکشه که با مخاطب خاصش بهم میزنن!!!!!!
تفریح سالمه دارم من!!؟؟؟

فرستنده : purya21


خاستم یه داستانو کپی کنم تو وررد
رفتم منوی استارت رو باز کردم بگید خب تا اینجا مشکلی نبود 
ولی نمی دونم چه فکری کردم که کامپیوتر رو خاموش کردم
نه شما می دونید
نه خدا وکیلی

فرستنده : amir021


لپ تابم تو حلقم اگه دروغ بگم!(فهمیدین دیگه که لب تاب دارم) چن روز پیش وایساده بودم دم مدرسمون منتظرمامیم که بره کارناممو بگیره بیاد بینم بازچن تا تجدید دارم!بارون تندی ام میومد که یهو یه خانم خوشتیپ خوشگل سانتی مانتال بلوند اومد جلو بهم گف: سلام خوبی منتظر کسی هستی؟ منو میگی چشام 4تا شد-بله منتظر مادرم هستم- حیف فک کردم داری قدم میزنی گفتم باهم هم قدم شیم.بعد یه شماره از تو کیفش در اورد داد وگف:خوش حال میشم باهام تماس بگیری خانم خوشگله!منم دیگه حول شدم شماررو گرفتم حال به نظر شما باهاش تماس بگیرم یا نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خودتونو عذاب ندین که نظر بدین نمیگیرم!

فرستنده : selenia


مخاطب خاص دوستم چشاش آبیه(کوفتش بشه!!!) و این رفیق منم بیشتر از خودش عاشق چشم آبیشه و هی قربون صدقش میره!!! حالا بعده سه سال تازه فهمیده طرف لنز میذاشته!!!!!!
بیچاره کارش از خودکشی و محو شدن تو افق گذشته!رفته پرایدشو آتیش بزنه!!!!! دوسته شکست خوردس دارم من!؟؟؟

فرستنده : purya21


خاطرات خنده دار


با خانواده داشتیم میرفتیم مهمونی همین که راه افتادیم چند متر بعد بابام یهو زارررررررررررررررررت زدت رو ترمز. مامانم با سر رفت تو شیشه
منم که کنار پنجره عقب بودم نزدیک شد پرت شم تو خیابون(پنجره باز بود)
من:0
مامانم:0
اجیم:0
داداش دهه هشتادیم:0
مامانم گفت:این چه کاری بودمرد؟؟؟؟(تیریپ ایران قدیمی!)
بابام با یه لبخند ژکوند خیلی اروم برگشت گفت: لطفا قبل از به حرک افتادن خوردرو کمربند ایمنی خود را ببندید..
.
.
.
ینی چی بگم:|

فرستنده : king.h.2


شما هم تو بچگی یه فیلم ترسناک میدید ، میترسیدید برید دستشویی؟!

فرستنده : محمّد


عاغآ من و پسر عموم تو دانشگاه تو یه کلاسبم بچه اون قدر سنگین رنگین که حتی به من تو دانشگاه سلام هم نمیکنه .هیچی دیگه یه روز تاکسی جلو در دانشگاه ایستاده بود من رفتم توش نشستم بعد من یه دختره کنار من نشست .کمی بعد پسر عمو جان آمد واز در اون طرف تاکسی نشست پیش دختره تاکسی حرکت کردو پسر عمو جان پول داد به راننده و گفت دونفر .من گفتم این کی منو دید !هیچی سریع بهش گفتم ممنون .عاغآ نبودید برگشت دید منو چشاش داشت میزد بیرون.همون موقع حدس زدم دختره مخاطب خاصشه و کرایه اون و حساب کرده نه منو .وقتی پسر عمو جان بدون خدافظی پیاده شد دیگه معلوم شد که بعله دیگه....هیچی دیگه اینگونه بود که پول پسر عمو جان هدر رفت وبعد اون تا مارو تو تاکسی میبینه سریع کرایه اش و حساب میکنه و بلند میگه یه نفر.بابا سنگینیت توحلقم .

فرستنده : joje hoghogh dan2


معلم شما هم بهتون می گفت “شما بدترین کلاسی هستید که تاحالا داشتم” آره؟

فرستنده : سجید


یکی از شیطونی های دوران تحصیل من این بود که یه بیسکویت کرمدار میگرفتم بعد کرماشو در میاوردم بعد بجا کرماش خمیر دندون میزدم به بیسکویت و به بچه ها تعارف میکردم اینقد هم خوشحال میشدن ینی یه همچین آدم بخشنده ای بودم من .@@@@

فرستنده : کاوه&&


یسری از تهران برمیگشتیم
<الان متوجه شدید من شهرستانیم یا بیشتر توضیح بدم؟>توی قطار اصلا نخوابیدم.دیگه نزدیکای 6 خونه بودیم و منم تایم صبح بودم طبق معمول.یه دوش گرفتم و سرحال رفتم مدرسه ولی چشمتون روز بد نبینه تا نشستم سرکلاس خواب دنیا اومد سراغمو آقا بی خیال درس و معلم راحت خوابیدم یدفه با تکونای دوستم بیدار شدم حیرون مونده بودم ک اصن کجا هستم؟ادیگه خلاصه یه وضی!دوستم گفت زنگ خورده چی میخوری؟گفتم پس دبیرمون؟گفت دو سه بار اومد بالا سرت دید واقعا خوابی بیدارت نکرد ولی عجب معلم باحالی داشتم من!!!

فرستنده : Mahboobe Man


آقا دیروز با رفیقم تو مترو بودم، داشتم تی شرت The Rock رو واسش توضیح میدادم که چه شکلیه ( الان فهمیدین که من خوره کشتی کجم یا احتیاج به توضیحات بیشتره ؟) 
هیچی دیگه گفتم پشت تی شرت نوشته 24 ساعت، 7 روز هفته، 365 روز سال..... یهو برگشت گفت مگه اونا هم سالشون 365 روزه؟؟؟
من که داشتم اون آهن زرده ی وسط مترو رو میجوییدم. خودشم وقتی فهمید چه سوتی رویایی داده، دود شد و از لای هوا کش مترو رفت بیرون.
دانشجوهای مملکتو نیگا تو رو قرآن....

فرستنده : Mr.Blake


یه سری هم داشتم تو خیابون میرفتم یهو یه دختره اومد گوشیشو داد به من گفت بیا گوشی با شما کار داره :|
یارو گفت کصافط داف منو بر میزنی؟ :((
من:|
سازمان حمایت از داف ها و غلات :|

فرستنده : smj13سید مصطفی


اغا دلم براتون بگه که سالها پیش که من داشتم برای کنکور میخوندم یه دختر دایی خنگ در ریاضیات داشتم اومده بود ریاضی باش کار کنم مامانمم برای استراحت وسطاش دو قاچ هندونه بزرگ اورد از اینایی که دراز می برناا.. خلاصه دختر داییم گندهه رو برداشت کوچیکه افتاد به من منم که چشمم دنبالقاچ بزرگه بود گفتم پری اون چیه دیگه و با نگاهم اشاره کردم به افق...(خخخ) اونم برگشت اونورو نگاه کنه منم تا جایی که ارواره های دهنم باز میشد دهنمو باز کردم یه حمله بیرحمانه به هندونه کردم چه قدر چسبید خودمم باورم نمیشد فقط دو تیکه کوچولو یکی توی این دستش یکی توی اون دستش مونده بود میخاست گریه کنه به خدااااااااا
تازه فهمیدم اینایی که مال مردمخوری میکنن طفلکیا دست خودشون نیستا لامصب بد جووووووووووورررر شیرینه:)

فرستنده : غریبه


پشت یه وانت نوشته بود:
.... بقیه متن موجود نیست
من که چیزی سر در نیاوردم
شما چطور؟؟؟

فرستنده : علی& نئی


دیروز داشتم تو همت می رفتم پشت یه پراید نوشته بود:
صاحبم خــــــــر شده می خواد منو بفروشه
زیرشم شماره تلفن زده بود

فرستنده : علی& نئی


یه روز برادرزاده ی دهه هشتادیم اومدخونم دیدم این بچه متحول شده ومهربونه منم بچه دوست گفتم بیا عمو به قربونت دیدم سریع اومدنشست بغلم داشتم بابچه شوخی میکردم که دیدم پاهام دارن گرم میشن خلاصه این بچه بلندشدبره که من بعدازرفتنش به عمق فاجعه پی بردم درست حدس زدید!!!!!این گودزیلا پای عموی عزیزشوبا دستشویی اشتباه گرفته بود

فرستنده : love after dead


کیا یادشونه بچگیا وقتی میخواستیم قسم دروغ بخوریم یه جور قسم میخوردیم که معنیش عوض بشه تا خدا از ما ناراحت نشه! یادش بخیر
خیلی وقتا دلم بدجور واسه صداقت بچگونه تنگ میشه

فرستنده : araz


آغا من و برادرم دقیقا 13 ماه و 3 روز باهم اختلاف سنی داریم واسه همین سر کوچکترین مسله باهم کل کل داریم دوران ابتدایی یه روز داشتیم فیلم میدیدیم تو فیلم یه دختره رفته بود خونه همسایشون که یه پیرزن بود پیرزنه داش به گلا آب میداد دختره هم داش به یه قفس پرنده نیگا میکرد
من فوری گفتم: بلبله
برادرم از لج من گف: نخیییییرم! قناریه!
هیچ کدوممون فرق بلبل و قناری رو نمیدونستیم( البته الان هم نمیدونیم!!)
یهو دختره برگش گف: چه بلبل قشنگی!
آغا منو میگی همچین خر کیف شدم که از خوشالی( دور از حضور! ) یورتمه میرفتم داداشم هم کارد میزدی خونش در نمی اومد
دقیقا 6 ثانیه بعد پیرزن اومد پیش دختره گف: عزیزم اون که بلبل نیس قناریه!!!
رو هوا خشکم زد بدترین لحظه بچگیام بود
برادرم با این که طولش بیشتر از عرضش بود همچین پشتک میزد که نگو
همون لحظه بود که همه استعدادام کور شد و ایران چند نوبل فیزیک رو زود هنگام از دس داد!!
واسه شادی روحم بزن لایکو!

فرستنده : araz


یه سری هم با یکی از دوستام بحثم شد گفت حیف که سیدی وگرنه یه جوری میزدمت که راه خونتونو گم کنی :|
جالبه کل هیکلش نصف منه :|
بهش گفتم اعتماد بنفستو تحسین میکنم :))

فرستنده : smj13سید مصطفی





javahermarket