Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


سر کلاس زیست شیطونی کردیم با کلی هر هرو کر کر...،معلم گفت برید بیرون!ما هم سرمون رو انداختیم پائین داشتیم با خنده میرفتیم بیرون!معلممون گفتش کجا؟!دی:‏|‏
گفتیم بیرون دیگه!‏
گفت من اینو گفتم که شما ها رو ضایع کنم شماها چرا جدی گرفتید!برید بشینید!!!‏
کل کلاس:خخخخخخ

فرستنده : N3.ice


چند سال پیش جلوی در خالمینا وایساده بودم تا با دختر خالم برم بیرون ..نگو اونم (دختر خالم ) میخواد منو قافلگیر کنه با تیپ جدیدش ! یه دفعه دیدم از در خالمینا یه دختر شیک پوش امد بیرون با عینک دودی
همینطور که داش نگام میکرد زیر پاشو ندید با مخ رفت تو جوب جلوی درشون ...جالب اینه بعد اینکه افتاد تو جوب بلند شد تازه شناختم دختر خالمه !!!!!!!!!!!!!

فرستنده : PR!NCE


من به دوستام یه نرم افزار دادم که نصب کنه... بهش گفتم آموزش نصب و راه اندازی کامل نرم افزار به صورت فیلم توی دی وی دی هست.... اونم گفت باشه دستت درد نکنه.......
فرداش بهم زنگ زده میگه من دی وی دی رو گذاشتم بگو چه جوری نصب میشه....... من چی کار کنم؟ :| دوست باهوشی دارما :|

فرستنده : Koochak khan


استاد سر کلاس یکی یکی اسم بچه ها رو میخوند، رسید به اسم “بارانه”.از شاگردش پرسید : حالا چرا اسمتو گذاشتن بارانه؟ دختر جواب داد آخه روز تولدم بارون میومده .
یه اهل دلی از ته کلاس میگه حالا خوبه اون روز آفتاب نبوده!!!

فرستنده : مهران


دختره عکس هیلارى دافُ واسه پروفایلش گذاشته…
بعد پسره زیر عکسش کامنت گذاشته
_ چقدر خوشگلى خانوم خانوما
من در حین خوندن
بعد دختره جواب داده : میسى عزیزم ولى اینجا زیاد خوب نیفتادم…
سرمو به چى بکوبم آخه شما بگین!!!

فرستنده : مهران


یادش به خیر زمانی که راهنمایی بودیم یه دبیر داشتیم هر موقع از دست ما عصبانی میشد میگفت:
گوساله ها خجالت بکشید من جای پدرتون هستم!!!!!!

فرستنده : مهران


یادش بخیر : نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر مینوشت
کیا یادشونه!!!!!!!!!!!!!!

فرستنده : مهران


شما یادتون نمیاد، ما بستنی توپی میخوردیم، هم یاد فوتبالیستا می افتادیم هم زی زی گولو...
همه ی ظرفاشم جمع میکردیم.

فرستنده : D$D$D


بچه که بودم رفتم ماهیگیری کلی هم ذوق داشتم
قلابقو خوب تاب دادم و ولش کردم و رفت بالا پل گیر کرد به یه عابر یارو شاکی شدن قلابمو کند انداخت تو آب از اون موقع دیگه ماهی گیری نمیکنم:((((((((
خداوکیلی راست بودا لایک کنید:)))))))))

فرستنده : smj13


عاغا کیا یادشونه اون موقع ها که ابتدایی بودیم روز اول مهر میخواستیم بریم مدرسه یه دسته گل میگرفتیم واسه معلممون و با کلی ذوق و شوق صبح 2 ساعت زودتر بیدار میشدیم لاباسامونو میپوشیدیم همینطوری نگای ساعت میکردیم که وقت مدرسه رفتنمون بشه! حتی تو بضی منابع ذکر شده که طرف شب با لباس مدرسش میخوابیده :دی
الان که فکر میکنم میبینم عجب خنگی بودما :|

فرستنده : Shey2nak


بابام الان اومده خونه میگه سال چندم دانشگاهی؟
گفتم دوم،چطور؟
میگه اینو بخون؛ اس ام اسی صبح که واسش فرستادم رو خوندم دیدم نوشتم:
وختی
خعلی
اونوخ
دخدرت
باوشه
نه باو
هیچی دیگه گفت صبح جلو همکارش خونده همکارش گفته کلاس چندمه پسرت؟ :|

فرستنده : Shey2nak


یه بار با داداشم سواره تاکسی شدیم نشستم صندلی جلو...
حواسم پرتِ یه جا دیگه بود زل زده بودم به پول خوردای رو داش بورد!
آخره مسیر به یارو گفتم کرایش چقدره؟
گفت۱۲۰۰
منم از پولای خودش جولو چشش شمردم دادم بهش!
یه 5 قدم که از ماشین دور شدیم تازه 2زاریم افتاد چه حرکتی زدم!
برگشتم دیدم دهنِ رانندهِ بازه بازه!
مسافرای دیگه هم ترکیده بودن از خنده!

فرستنده : niloofar


به استاد میگم،چرا اسم این فرضیه اینه؟
میگه به همون دلیل که اسم تو محمدی:|
من هم در حد لالیگا قانع شدم؛چند دقیقه بعد،گفت نه به دور از شوخی یه دلیلی داره ولی من نمیدونم....چند دقیقه بعد هم اومد گفت اصن خودت برو در این باره تحقیق کن:((
من هم جلسه بعدی رفتم بش گفتم آقا فهمیدم این چرا اسمش اینه!...با تعجب پرسید گفت چرا؟.....گفتم به همون دلیل که اسم تو ایرجه:)))-۰-

فرستنده : Abiii


امروز سر جلسه امتحان نشسته بودیم که یهو مراقب فهمید، دو نفر دارن جلوتر از بنده تقلب می کنن با یه حس غرور و عصبانیت و جوگیرانه اومد برگه هاشون رو گرفت و گفت بلند شید برین بیرون....
بعد اومد این ور :|
اون دوتا هم بلند شدن که برن بیرون یه دفه مراقب گفت: نمی خواین التماس کنید؟!
اون لحظه = من :| اون دو تا :| مراقب :))
یعنی چنین استادای زحمت کشی داریم ما توی کشور

فرستنده : Koochak khan


مراسم ختم عمه گرامی مان بود بود داخل مسجد مهمونا نشسته بودن هنوز مراسم رسمیت نگرفته بود که پسر عموم داشت میکروفن رو تست می کرد رفت تا آمپلی فایر رو تنظیم کنه یهو پسرپنچ سالش میره پشت میکروفن و می خونه:::::::::: خوشگلا باید برقصن..خوشگلا باید برقصن
ملت:)))))

فرستنده : نیلوفر


خاطرات خنده دار


به جــــــون خودم راست میگم:
توی اون روزای شلوغی های تهران (مربوط به طلا و ارز) من یه اس ام اس داشتم با این مضمون : دوستانم همه نابند طلا سیری چند ، درد از همه شان دور ، بلا سری چند .... اون اس ام اس رو واسه یکی از دوستام فرستادم ، نرفت!!!! بخدا!! بعدش مشکوک شدم اون اس ام اسه که توش دلار بود (اگه بهت بگن بین یک میلیون دلار و عشقت یکی رو انتخاب کن....) اونم فرستادم نرفت!! نمیدونم مال من فقط اینجوری بود یا نه؟؟

فرستنده : Hermit


دخدره اومده مغازه در مورده لپ تاپ تو ویترین پرسید فکر کردم خریداره، 3 ساعت توضیح دادم که اینطوریه اونطوریه سی پی یو ش فولانه گرافیکسش فلانه وایرلس و بلوتوث و هارد و رم و.....
طرف بعد چند لحظه فکر کردن پرسید فیسبوکم میره؟!
:| منم با یه نگاه کردن عاقلانه گفتم کفشتو در بیاری میتونی بری
یعنی هرکی اونجا بود یه گوشه غش کرده بود :|

فرستنده : Shey2nak


از جلو زمین تنیس دانشگاه رد میشدم 2 تا دختر ترم اولی هم جلوم داشتن راه میرفتن یهو دیدم دختر به دوستش گفت اااااا ببین زمین والیبال نشسته هم داره!!!
من :|
راجر فدرر :|
هیات والیبال نشسته :|

فرستنده : Shey2nak


چهارشنبه کلیدم رو دانشگاه جا گذاشته بودم، امروز رفتم ببینم پیدا میشه. گفت مشخصات بده، گفتم چند تا کلید وصله به یه حلقه. گفت خودشه، بیا بگیر :|

فرستنده : Shey2nak


اخ اخ یادش بخیر : (دهه شصتیا میدونن) یادتونه اون دوران گوشی تلفن خونه ها آی دی کالر (شماره گیر) نداشت چند نفری جمع میشدیم مزاحمی زنگ میزدیم خونه عمو , عمه, خاله, دایی و...فوت میکردیم ,سوت میزدیم,کلی چرت و پرت تحویل میدادیم چه حالی میداد هی زود گذشت......

فرستنده : nirv@na


تا همین چند سال پیش فک می کردم اسمم زهره اس ،‌ آخه همیشه مادرم میخواست بیدارم کنه می گفت پاشو ظهره …!!!

فرستنده : memol


بچه های امروزی رو که میشناسین. داریم راه میریم از جلو کلانتری رد شدیم داداشم میگه داداش این دیوار تابستونیا رو چرا کشیدن اینجا؟
هرچی فکر کردم منظورشو نگرفتم
اومدیم خونه دوباره پرسید چرا جوابمو ندادی؟
گفتم چیو میگی؟ گفت اون دیوار تابستونیا جریانش چیه. خلاصه هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. آخرش گفت اون سیمایی که کشیدن رو دیوار کلانتری رو میگم.
شما باشین چه فکری میکنین؟!!!!!
برج العربی ))))))))
رییس پلیس راهنمایی رانندگی(((((((
 

فرستنده : (-) 0 3 ! (\)


مامانم عینکش به چشمشه،بعد داره تو کیفش تند تند دنبال عینکش میگرده…
خالم زل زده تو صورتش میگه عینکتو نیاوردی بیا مال منو بزن!
من :|
یعنی ۵۰ درصد ژنهای من مال این خانواده است ؟

فرستنده : Shey2nak


سوار اتوبوس شدم خورد نداشتم یه هزاری داشتم با یه پنجی گفتم پنجیرو بدم که یارو خورد نکنه بگه برو کصافط گرفت ۴۹۰۰ تومن سکه صدی داد!!!!!!!!!!!!!!!!
منم یه مشت سنگ ورداشتم ریختم تو اگزوزش >:)
دیگه اون اتوبوسو ندیدم!!!!!!!

فرستنده : Shey2nak


تو امتحان «جمعیت و تنظیم خانواده» ـمون سئوال اومده بود، از استراتژی ها و سیاست های جلوگیری از افزایش جمعیت در ایران، چیست ؟
چیزی به ذهنم نرسید نوشتم تاسیس شرکت سایپا :دی

فرستنده : Shey2nak


تمام این دیالوگها رو با صدای بلند تصور کنین:
( یا امام غریب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ! اللـــــــه اکبر! یا جدم حسین! جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ! چنگ، لگد، مشت به اطرافیان، خدااااایااااااا کمکم کن! واااااااااااای الان پرت میشیم پایین! آقا نگه داریننننننن، وای موشها حمله کردن کثافتاااااا)
دیالوگهای مامان توی سینما 5 بعدی :|

فرستنده : Shey2nak


قبلنا نه فیس بوک بود نه توییتر ، نه هیچی … یک ماشین حسابِ زوار در رفته داشتیم یک عدد
توش می‌نوشتیم برعکسش میکردیم میشد گوگوش ، کلی خرکیف می‌شدیم
:))

فرستنده : Shey2nak


دوست ما تازه یه سیم کارت اعتباری گرفته
بعد یه کارت شارژ گرفته همینجور عین گلابی زل زده به من
میگم هان چیه آدم ندیدی؟
میگه این کد رمز رو باید از چپ وارد کنن یا از راست؟
عجب بساطی داریم ها

فرستنده : Shey2nak


داداشم داشت اسمس بازی میکرد، نیششم تا بنا گوش باز بود. صدای زنگ اسمسش بد جور رو اعصاب بود مامیم قاطی کرد و گفت این چه پدر سگیه ول کن نیس؟
داداشم یه نیگا کرد و هیچی نگفت...
مامیم گفت باشه نگو ولی هر پدر سگی هس آخرش میاد زیر دستم خودم اونوقت حالیش میکنم
داداشِ بدبخت من جم کرد و رفت...
منم اینجوری =))

فرستنده : Shey2nak


یکی از دوستای یاهومو ساله 80 قرار بود ببینم اسمش "شامپانزه " بود !
من هرکیو میدیدم تو محل قرار ، میگفتم: شانپانزه شومایید؟
دهنم سرویس شد، نزدیک بود چند بار کتک بخورم! یه بارم داشتم میرفتم زیره ماشین، البته این اتفاق ساله 82 افتاد نمی دونم چرا گفتمش!
ینی همچین ادمی بوودما :)

فرستنده : Shey2nak


خاطرات خنده دار


پارسال پاییز که دوم دبیرستان بودیم یکی از دوستام همه روزه موتور میاورد مدرسه و همش تو حیات مدرسه چرخ میخورد همش ما رو دق میداد تا اینکه یه روز ورزش داشتیم از مدرسه رفت بیرون که ما همه باهم موتورشو زیر درخت های مدرسه زمین انداختیم و هرچی برگ بود روش ریختیم.تموم بنزین و روغن موتور ریخت به هرحال وقتی برگشت اشک تو چشاش جمع شده بود باید قیافش دیدن داشت

فرستنده : 09393xxx060


کلاً من از مترو خیلی خاطره دارم سعی میکنم هرچند وقت یه بار یکیشو بیان کنم :
چند روز پیش یه نفر خط یک رو سوار شد (تجریش - کهریزک) و پرسید که امام زاده صالح (تجریش) این خطه یا نه؟ ما هم گفتیم آره ولی این قطار میره کهریزک ، باید اون یکی رو سوار میشدی ، آقا این تا اومد به خودش بجنبه درِ قطار بسته شد. گفتیم اشکال نداره ایستگاه بعدی پیاده شو و خط عوض کن. رسیدیم ایستگاه بعد دیدیم پیاده نشد! گفتیم چرا پیاده نمیشی؟ گفت : ولش کن امام زاده صالح نطلبید میرم شاه عبدالعظیم!!!! ینی منفجر شدیم از خنده :))

فرستنده : Hermit


دیروز تو تاکسی نشسته بودم که راننده تاکسی سیگار روشن کرد یه دختر که خیلی هم با کلاس بود و رو صندلی جلو نشسته بود همچی با ناز گفت : حاج آقا!! میشه بی زحمت خاموش کنین ! میدونین الآن 30% واسه شما ضرر داره 70%واسه ما!!!
راننده هم خیلی خونسرد یه گوشه ایستاد سیگار رو از گوشه لبش ور داشت گرفت سمت دختره و با یه صدای بلند گفت: خب چرا نارحتی! بگیر تو بکش70% واسه ما ضرر داشته باشه!!!!!!!!!!!!
یعنی بیچاره دختره ! دیگه کلا حرف نزد ! بقیه پولشم نگرفت همینطور گذاشت رفت!!!

فرستنده : مهران


امروز داشتم با عروسکهام بازی میکردم :"> { کادوی تولدم که یکی از بهترین رفقام بهم داده بود } اینقده حال داد
بعدد مامانم یواشکی اومد تو اتاقم چپ چپ نگاه هم میکرد
بهم گفت خاک تو سرِ عروسک بازت
هستی{ برادر زادم } دوسالشه همش با تبلت و لبتاپ و اینا بازی میکنه اون وقت تو با 34 سال سن عروسک بازی میکنی :|
آخه من با چه رویی برا تو زن بگیرم :@
:| :( :((

فرستنده : پیتر حسون


به دختر خالم گفتم تل (tel) جدیدتو بده داشته باشم...
خدا شاهــــده
خدا شاهــــده
خدا شاهــــده
تل سرشو از توو مووهاش درآورده میگه بیا ، مفت خریدم ، تازه رنگای دیگشم داشت!!!
یعنی در این حد مُنگل!!! :|

فرستنده : پیتر حسون



رفـــــتم امتحان رانندگی بدم سرهنگه گــفت اول که می شینی تو ماشین چیکار میکنی ؟؟؟گفتم صدا آهنگمو تاته بلند میکنم !!!!
هیچی دیگه بیشعععور ردم کرد :| خو مگه غیر اینه؟ ینی باید دروق می گفتم؟

فرستنده : پیتر حسون


مامانم 2ساعتی بود که تو حال جلوی کولر نشسته بود بعد بابام سردش شد اومد کولرو خاموش کنه مامانم داااد زد که روشن نکن هوا به این خوبی چه باد خنکی.. حتما باید برق مصرف کنی؟

فرستنده : پیتر حسون


یه پسر جوونی تو محلمون مُرده، واسش حجله زدن و نوشتن جوان ناکام فلانی ...بعد یکی با خودکار زیره عکسش نوشته :
این ناکام نبود ... من ازش باردارم!!
ینی آدم با بغض می ره دم حجله ی بدبخت ، اینو میبینه از خنده پاره میشه بر میگرده =))))))

فرستنده : پیتر حسون


ما ک دبیرستان بودیم یه دبیر شیمی داشتیم همینطور که میرسید تو کلاس بدون هیچگونه اتلاف وقت میگفت سه ردیف اخر گم شن بیرون
حالا ماهم تو این سه ردیف اخر بودیما
خلاصه ی روز جامونو با سه ردیف اول که بچه زرنگا بودن عوض کردیم
این یارو همینطور رسید تو کلاس گفت سه ردیف اخر بازم تو کلاسن که
گم شین وقت کلاسو نگیرید
این بچه ها هم که با ما جاشونو عوض کرده بودن شروع کردن به منت و خواهش ک اینا مارو گول زدن
خلاصه از اون روز به بعد تا سه هفته اون 6 تا هم با ماها انداخت بیرون
اخرم اون سال شیمی رو با تبصره قبول شدم....

فرستنده : amir kasra


با دوستم رفتیم نونوایی،شاطر میگه از این جا به بعد کسی وای نسته ک نون بهش نمیرسه،دوستم بعد از مدتی فک کردن میگه اشکالی نداره بچه ها یه کم جم تر وایسین به همه برسه...!

فرستنده : سردار


یه شب خونه خالم اینا دعوت بودیم.بعد شام پسرخالم تنگش گرفت پاشد که بره دستشویی.منم لش بازیم گل کرد،زود رفتم پشت سرش بلند گفتم:
...پپپپپپپپپخخخخخخ...
هیچی دیگه،اون چیزی که نباید میشد،شد(خودشو خیس کرد)...یه کله رفت حموم!!!

فرستنده : k4myR


یه بار یه اس ام اس اومده از شماره ناشناس نوشته: امشب بیا با بچه ها صحبت کردم وامت جور شده. فقط داری میای به زیر مجموعه هات خبر بده بیاین که به امضاشون نیاز داری.....
من :|
براش فرستادم شما؟
نوشته: خر نفهم بیشعور آشغال من اینهمه زحمت کشیدم واسه وامت الان میگی شما؟
یعنی اگه ببینمت لهت می کنم......
موبایلم :| خودم :| شرکت مخابرات :|
خدا رحم به اون کسی کنه که منو جاش اشتباه گرفتن :))

فرستنده : Koochak khan


داشتم تو اتوبان میرفتم دیدم یه بچه ای رو موتور خوابش برده بود و داشت می افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود.
رفتم کنارش هر چقدر بوق میزدم نمی فهمید.
آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ایستاد بهش گفتم :
پس چرا حواست به بچه ات نیس ؟؟؟
ی دفعه دو دستی زد تو سرشو گفت :
اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟

فرستنده : k4myR


یکی از افتخارات دوران دبیرستانم اینه که هر وخ دبیر فلسفه مون از در میومد تو ،
اولین کاری که میکرد بهم میگفت : گم شو بیرون !!!
:))
یه همچین آدمی بودم

فرستنده : Shey2nak


الان بابام اومد یه سر و صدایی کرد که نگو
یه تهدیدایی هم کرد که نگو
کامپیوترم از برق کشید
تازه از اتاقمم بیرونم کرد گفت برو تو حال بگیر کپه مرگتو بزار!
ولی اشتباهش اینجا بود که گوشیمو نگرفت
من الان در خدمت شما هستم
بعله من یه همچین آدم زرنگیم D:

فرستنده : Shey2nak


خاطرات خنده دار


توی دانشگاه یه پسره (ورودی جدید) اومد ازم راجع به دانشگاه و امکاناتش سوال کنه ، منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم اینجا خیلی داغونه و امکانات در حد زیر صفره و مطمئنم وسطای ترم از قبولیت تو این دانشگاه پشیمون میشی!!!
خدا میدونه الآن چه عذاب وجدانی گرفتم! یکی رو از زندگی و آینده و تحصیل کاملاً نا امید کردم... :'(

فرستنده : Hermit


یادمه بچه که بودم یکی از عموهام توی شمال یه خونه توی یه باغ مرکبات داشت , ماهام منع شده بودیم از خوردن پرتغال و نارنگی های سبزش . بعد از ظهر که بزرگترا خواب بودن هر کدوم از بچه ها مسئول آوردن یه چیز میشد . یکی نمک,یکی چاقو,یکی ظرف.همه شب میرن دزدی ماها بعد از ظهرا میرفیم دزدکی پرتغال سبز میکندیم میخوردیم پوستشم خاک میکردیم یه شکلاتم میخوردیم تهش که بو پرتغال نده دهنمون.حرفه ای بودیم اون موقع!

فرستنده : nirv@na


تو عروسی یکی میخواست یکی رو بلند کنه برقصونه،
طرف دوست نداشت برقصه؛ انقدر بهش گیر داد باید برقصی که آخرش دعوا شد!

فرستنده : مهران


تو دستشویی پارک بودم که دیدم یکی داره در میزنه..... بعد از 10 ثانیه گفت : سلام چطوری؟
منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!
گفت: چیکار میکنی؟
گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه؟!؟
دوباره گفت :میتونم الان بیام اونجا؟
عصبانی شدم گفتم:نه هنوز خودم کار دارم
یهو دیدم داره میگه:"من بعدا بهت زنگ میزنم. الان یه دیونه ای تو دسشویی داره جواب سوالای منو میده

فرستنده : وحید


معلمه اومده زل زده تو چشام.زور میزنه اسمم رو یادش بیاد!میگه:ام...ام..امی...
میگم:امیر مهدی!
میگه : صب کن!!..الان یادم میاد....صبر کن...تو علیرضا نبودی؟؟؟
خدایی واسه معلما یه تست هوش بذارن دیگه!!!

فرستنده : امیر مهدی


بچه که بودم زنگ زدم شرکت بابام گفتن با ورودی 115 تماس بگیر من قطع کردم زدم 115 گفت مرکز فوریت های درمانی بفرمایید یعنی به سرعت نور قطع کردم

فرستنده : mehrshad


قشـــنگ یادمه...
مهد کودک می رفتم و مامانم برام یه توپ پلاستیکی خریده بود و منم با کلی ذوق و شوق با دوستم (که اسمش مجید کوچولو بود) رفتیم توی کوچه توپ بازی کنیم. حین بازی بودیم که دوستم توپ رو شوت میکنه و میندازش توی یه وانت در حال حرکت!! منم داشتم با گریه دنبال وانته میدویدم!! :( اما رفت که رفت... منم دیگه از اون به بعد با مجید قهر کردم. الآنم ازش خبر ندارم. امیدوارم هرجا هست سلامت باشه :)

فرستنده : Hermit


برنج کیسه ای 50000 تومن!!!!!!!!!!
یادش بخیر یه زمانی مامانم ازم میپرسید چند پیمانه بریزم واست؟؟؟
الان میگه چند دونه میخوری؟؟؟
منتظر یه مراسم عروسیی ترحیمی چیزییییم دعوتمون کنن یه دلی از عزا دربیاریم.....

فرستنده : winter_boy


یه رفیق داشتیم قدیما،
عادت داشت تو دستشویی درس بخونه!:|

فرستنده : Favania


واقعی
این بازیگرای خارجی هستن 50 ساله شونه نگاه می کنی 25 ساله به نظر میان.اون وقت من با 24 سال سن با پسر عموم رفتم دانشگاه ثبت نامش کنم,طرف می گه اومدی آقا زاده رو ثبت نام کنی؟؟؟؟!!!
یعنی کلا برای چند دقیقه از زندگی نا امید شدم.

فرستنده : masouod


داریم صحبت میکنیم خواهرم میگه یه کاری میکنم نه سیخ بسوزه نه جیگر! این تحریم دیگه داره خطرناک میشه، کباب را از حرفهامون هم حذف کرده!!!

فرستنده : I'm Calling U


دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده
سواد داری؟ (چه ربطی داشت؟؟!!!
نوچ نوچ
بی سوادی؟
نوچ نوچ.........پس تو خر من هستی!!!!!!!!!!!
و به این ترتیب ما بزررگ شدیم به صورت اسکول وار!
این یکیش خیلی خارجیه:
آن مان نباراندو دو اسکاچی
آنی مانی کلاچی!!!!
چه چیزایی میخونیم آآآآ
یعنی چی آخه؟

فرستنده : alireza 0123


یادش بخیر یه زمانی 11.00یاalcatel با بند گردنی مینداختیم گردنمون با افتخار کلی پز میدادیم(فکرمیکردیم آخرپیشرفتو تکنولوژیم) . پسر همسایمون 10سالشه آیفون داره تازه ازشم ناراضیه بهترشو میخواد.

فرستنده : winter_boy



یه خواهرزاده ی 14 ماهه دارم از بس تو گوشش دایی دایی کردم،به همه کسو همه چیز میگه دایی.....14 ماهه خوابو خوراک واسه مامان باباش نذاشته...
حالا بهشون میگه دایی:))))))

فرستنده : winter_boy


دهه شصتیا میدونن چی میگم
بچه که بودیم یه کاغذ میگرفتیم دستمون براده
آهن میریختیم روش از زیر با آهن ربا باهاش
مشغول میشدیم . ما که اینجوری همه
چیمونوخودمون ساختیم اینه وضعیتمون این هفتادیا
ووو هشتادیا که پیچ ریزه ی پشت کامپیوترشونم از
چین میاد فکر کنم به 30 سال برسن جمع بشن !

فرستنده : بابک


خاطرات خنده دار


با بابام سر سوئیچ ماشین دعوام شده...
به صورت کاملا رزمی و حرفه ای پریده گوشیم و برداشته...
بدو بدو رفته گوشی خواهرمم گرفته.میگه اینجا همه چی تحریم از امروز.
مسئولین محترم.
حداقل تحریم هارو شفاف سازی کنید...
:-(:-(:-(

فرستنده : محمد بیاتی


سرکلاس ازمایشگاه اپتیک اینقدر با آیینه و عدسی ور رفته بودیم که دیگه هم قاطی کرده بودند...
منم ته بچه درس خون یدفعه بلند شدم گفتم تفاوت این آیینه و عدسی محدب رو به غیر از انحنا از کجا بفهمیم یهو استاد گفت انیشتن تو ایینه خودت رو میبینی و تو عدسی پشتش رو.
من :((((((((((
استاد:))))
کلاس:))))))))))))))))))))))))))))))

فرستنده : جامانده


یه استاد داشتیم یزید. لامصب خوراکش ضایع کردن دانشجو بود. از هرکی درس می پرسید و بلد نبود سریع میگفت ماشین شخصی داری یا با اتوبوس اومدی؟ میدونست هیشکی ماشین شخصی نداره سریع میگفت تو نمیتونی تو راه دانشگاه تو اتوبوس کتاب بگیری دستتو درسو مرور کنی؟ یه بار این سوالو از من که درس بلد نبودم پرسید گفتم نه نمیتونم .گفت واسه چی ؟گفتم آخه سر پا بودم میله رو چسبیده بودم. کلاس منفجر من از کلاس اخراج و استاد این سوال رو برای همیشه ترک کرد.
با تشکر این بود انشای من

فرستنده : mostafa-sarab


آقا روز سوم مهر تو هنرستان بودیم که دبیر فیزیک اومد و شروع کرد به گفتن قوانین کلاس و از این جور چیزا ! گفت موبایل بیاری من کاری ندارم (بیرون از کلاس) دفتر ! من کاری ندارم مال خودتونه سوالات کتاب هم من من کاری ندارم ! خلاصه هرچی بود گفت من کاری ندارم . یهو بش گفتم آقا تمرینات کتاب رو حل میکنین ! طرف تا اومد دهن باز کنه یکی از ته کلاس بلند گفت نه دیگه ! lمن کاری ندارم [هیچی معلمه از کلاس بیرونش کرد] بعد کلی درباره فروتنی صحبت کرد :|

فرستنده : Mo[H]aMaD


چندین سال پیش تو مدرسه یه معلم بنده خدایی داشتیم،کوتاه و تپل!
یه بار سر کلاس این،دو تا از بچه ها بحثشون شد،تا این که یکی جو گیر شد و بلند بلند،سر کلاس داد زد مگه فضولی؟؟؟
من هم که طرف داره اون یکی بودم،بلند شدم داد زدم:مگه زن عباس کوتولی؟؟؟
خدا را شکر معلمه نفهمید،ولی دیدم همه بچه های کلاس دارند قهقه میزنند،من هم نمیدونستم چرا!!!
بعد یکی از بچه ها بهم گفت اسم این معلم قد کوتاهه عباسه!!!

فرستنده : Abiii


قدیما0میرفتیم
ویدئو کلوپ
یارو میگفت
فیلم ایرانی میخای یا خارجی
من: ی هندی ی خارجی
راستی چینی ندارین
یارو: چرا چینی هم دارم!0
حخخخخخ

فرستنده : yahya az pa dena


بچه
ک بودم
دوس داشتم
بزرگ ک شدم برم یه زن هندی بگیرم
آخه بازیگرای زنش تو فیلما خیلی خوشگل بودن
حالا بعدها فهمیدم بجز چن تا بازیگراشون بقیه از نظر قشنگی یه چیزی تو مایه های رایس هستن
و این بود ک اولین شکست عشقیمو خوردم

فرستنده : yahya az pa dena


یه روز تو دانشگاه
با دوستام شرط
بستم با ی حرکت
پارکور از رو یه پژو بپرم
‏ یکی از بچه ها هم فیلم میگرفت
من از رو ماشین پریدم و با غرور خاصی از جلو دخترا رد شدم
دیدم دارن منو بهم نشون میدن و میخندن
خالا اگه فهمیدین چرا؟؟؟
بله
شلوارم از پشت پاره شده بود
و زیر پوش مبارک خودنمایی میکرد
دیگه برا بار دوم کلا آبرو و اعتماد بنفسم جلو دخترا پرید

فرستنده : yahya az pa dena


رفتمپم پمپ بنزین
حیلی شلوغ بود
نوبت من شد
کارت سوختو زدم رمزو وارد کردم0ی نگاه ب سهمیه ام انداختم
نازلو برداشتم ولی هرچی فشارش دادم اثری از بنزین نبود
نازلو گذاشتم سر جاش برداشتم
کارتو بررسی کردم ولی فایده نداشت
صدای بوق ماشینا در اومد
گفتم خراب شده
ی دختره ک تو صف بغلی بود گفت آقا نازلو عوضی برداشتی
و این شد ک من برا اولین بار جلو ی دختر ضایع شدم بدجور

فرستنده : yahya az pa dena


منو داییم از یه
مسافرت طولانی
اومدیم خونه
بعد از رفتن داییم داداش 5 سالم
اومد تو خونه بو کشید
و گفت پای یه نفر بو میده
بابام گفت حتما پای یحیاست
من با سرو صدا گفتم پای من نیست و همینجور غرولند میکردم
داداشم گفت یحیی راس میگه
پای یحیی بوش فرق داره آهاااان فهمیدم بوی
پای داییه

فرستنده : yahya az pa dena


یه روز سر درس زیست داشتم حرف میزدم با دوستم که معلم دید و گفت: برو بیرون!
رفتم تا دم در بعد کنار سطل آشغال وایستادم
معلم گفت از کلاس برو بیرون.
منم گفتم:شما بزرگترید اول شما بفرمایید!!
کلاس از خنده ترکید!

فرستنده : hesabdar


یه سوتی دادم در حد المپیک!!!
معلمه اومده سر کلاس.150سانت قدشه،120 کیلو وزن!یه پیرهن گوجه ای هم پوشیده.دیگه فقط کم مونده بود یه شاخه هم از سرش زده باشه بیرون!!!
خلاصه کل کلاس از اول تا آخر مسخره اش میکردن و یواشکی میخندیدن.یکی دو دقیقه مونده به زنگ برگشته داد میزنه:چیه به من میخندین؟؟؟؟
کلاس اصلا" خاموش شد!یهو خنده ام گرفت.همچین قهقهه ای زدم که ساختمون مدرسه لرزید!!
دیگه نفهمیدم چطور سر از دفتر در آوردم...

فرستنده : امیر مهدی


با دوستم فوتبال بازی میکردیم توپ رو شوت کرد رفت بالای تیر چراغ برق دوستم رفت بالا بیارش اون زیر یه وانت پر از خربزه پارک بود بدبخت دوستم پاش سر خورد افتاد توش داغون شد بعد هم 100000 تومن خسارت داد!!!!
عجب دونیایی شده....

فرستنده : rjok


نمیدونم چرا هر موقع با مامانم بحثمون میشه بعدش کل کانالای تلویزیون داره در مورد اخلاق و عوامل عصبانیت نوجوونا و جوونا حرف میزنه و دریغ از یه پیام بازرگانی حتی؟؟!مامان منم که سریع میگه خاک تو سرت دیدی عاشق شدی!نکنه چیزی میکشی؟؟؟
صدا سیما داریم؟؟

فرستنده : N3.ice


رفیقم بهم اس داده دیشب پارک خوش گذشت؟
جواب دادم : آره خوش میگذره،بد میگذره.عمرمون داره میگذره و ما هی میگیم "این نیز بگذرد" ...
بنده خدا فکر نکنم منظوری نداشت !

فرستنده : Masiha












javahermarket