Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


یکی از فانتزیام تو مدرسه اینه که.....
وقتی هم کلاسیم داره کاره بدی انجام میده من بگم الان به اقا میگم
بعد بگم :آاااقاآا بعد طرف از ترس تا مرز سکته بره بعد بگم:میشه برم دستشویی؟؟؟

فرستنده : Like Nadide


پارسال زمسون مریض شده بودم شدید،داشتم از تب میمردم، بعد از کلی اسرارخانواده رفتم دکتر...دکترم واسه اینکه تبم بیادپایین واسم شیاف نوشته بودمام بی خبر:-(چیه؟خوتب داشتم!داروهاموگرفتم رفتم خونه مامانم آب آوردداروهاموبخورم،منم با همون بیحالی دست کردم توپلاستیک از هرکدوم یکی درآوردم که بخورم،آقا نصیب هیچ خوش خنده ای نشه : اولیو انداختم بالا دیدم تو گلوم گیر کرد چشام شد قد تشتک (شیافوخوردم!) ازشانس بد ما به صورت افقی تو گلوم گیر کرده بود! خلاصه  با هر بدبختی بود دادمش رفت پایین ، هنوزم نفهمیده بودم . هیم غر میزدم خولعنتیا یکم کوچیکتر بسازید گلوم پاره شد!!! انقدحالم بد بود پسو پیشمو اشتبا گرفته بودم :-) خوابیدم وقتی بیدارشدم باور بفرمایید هیچ اثری از مریضی نبود ! باور فرمایدید... نتیجه : دارو روهر جور دوس داری مصرف کن اینا فقط میخوان ما روعذاب بدن!! خو چرا؟ فقط شیاف:-))

فرستنده : کله پوک!


انقد تعداد تعهدام تو مدرسه زیاد شده صبا ک میرم مدرسه یه سری به عوامل میزنم ببینم تعهدی چیزی نمیخوان کم و کسری واسه تعهد ندارن؟ ینی کلا همیشه یه سری تعهد امضا نشده به اسمم تو کشو مدیرمون هست فقط احتیاج داره به امضای بنده بعععععله همچین آدم متشخصیم من
دوستان دعا کنید ترم اولی از تعهد تجدید نیارم آخه زشته شاگرد اول مدرسه انضباط......(الان همه فهمیدن درسم خوبه؟اونایی ک دقیق نگرفتن دوباره بخونن)

فرستنده : بمب روحیه


امروز رو دیوار کنار معلم آبا و اجدادشو قسم دادم و نوشتم جان مادرت درس نپرس این گذشت
دیدم زنگ تفریح ناظم سگیمون اومد دم در با یه نگاه همه گرخیدن 
-ایارو کی نوشته اینجا؟؟؟؟؟؟
نامردا همه نشونم دادن (تو دنیا انقد حس تنهایی نداشتم)
من رفتم دفتر 
ناظم:این زنگ کدوم گوری بودی؟فک کردی شهر هرته؟
من:(0-0) معلومه سر کلاس
-پس چرا خانوم محمدی واست غایب گذاشتن 
-(0-0) ینی چشام داشت میوفتاد 
بابا به پیر به پیغمبر سر کلاس
خلاصه از من گفتن ازون نشنیدن 
بعد کلی تحقیق فهمیدیم بعععععله 
بنده سرمو گذاشتم رو میز ساکت بودم واسه من غایب گذاشته به این میگن آیکیو در حد جلبک
خدایا ببین کیا رو سر راه من قرار دادی؟؟؟؟؟؟؟ببین

فرستنده : بمب روحیه


شب یلدا بود ما همه تو حال نشسته بودیم بحث جن و پایان دنیا و اینا بود که یهو برق قطع شد پسر ها هم هی میگفتن دنیا داره نابود میشه و... آقا هر کی داشت یه ور میرفت امیر خان ده هشتاد مجلس هم داشت وسط حال از خنده هلیکوپتری میزد بعد چند دقیقه برق ها وصل شد عموم و امیر زمین گاز میزدناااا بعدم شاهکارش در اومد امیر و عموم برق ها را قطع کردن و میخواستن آب و گاز هم قطع کنن چون دم دست نبوده منصرف شدن تازه نقشه ی امیر هم بوده اونوقت ما سن اینا بودیم کل شاهکارمون این بود جلوی پنکه صدای اورانگوتان در بیاریم والا B-)

فرستنده : EMILI


این خاطره ای که میگم گریه داره 
اقا یه روز با دوسم میخاسیم بریم کوه قلیون وو....
خلاصه یه پسر همسایه داریم اسمش شایانه 
(باید میزاشتن شاسکول) گفت منم میام 
گفتیم باش دل جوونه مملکتو نشکنیم 
اقا خلاصه رفتیم کوه من اتیشو درست کردمو گفتم شا برو قلیونو اب کن بیا 
اقا این رفت لب چشمه شیشه رو که اب کرده بود رو اماده کرد گفت مهندس مملکت ببین ابش خوبه 
اقا ایشالله نصیبتون نشه چنین ضد حالی 
گوسفند بالای قلیون گرفته بود که شیشه قلیون افتادو شیکس 
کلی ضد 
حال خوردیم
من:((
دوستم :((((((
ناصرالدین شاه هنگام تحریم تنباکو :(((((((((((((((((0
این همه راهو الکی اومدیم 
اینم پسر همسایس ما داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/////

فرستنده : م.ک.ر مهندس مملکت


اقا یروز سوار تاکسی شدم سوم هنرستانم اون روزشم رسم فنی داشتیم منم خطکش تیم همرام بود 70 سانتی!!اومدم کرایشو بدمیه لحظه دستمو از خطکش برداشتم اقا چشتون روز بد نبینه خطکش زاااااااااااااااارت خورد تو سره مسافر جلوییه.منو میگی اصلا به رو خودم نیاوردم یا رو برگشته میگه پسرم بچه که زدن نداره چرا میزنی!!دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم شروع کردم به خندیدن.
اون روزش تو کلاس هم داشتم با خودم میخندیدم.

فرستنده : مـ ـ ـ ـ ـهـ ـ ـ ـ ـران


سلام دوستان این اولین مطلب ارسالی منه امیدوارم خوشتون بیاد
یادش به خیر قدیما یکی از سرگرمی های ما این بود که با بچه ها سر کوچه کمین میکردیم گربه ها که میرفتن توی سطل آشغال درشو میبستیم بعد منتظر میموندیم یکی بیاد اشغال بریزه درو که باز میکرد گربه میپرید بیرون طرف کلی می گرخید ای میخندیدیم

فرستنده : عاغا رضا


بچه دختر خالم میگه بگو دوچرخه , میگم دوچرخه هر هر میخنده میگه سیبیل بابات میچرخه , گفتم الان به بابام میگم , دستشو گذاشته رو دهنم تند تند میگه بگو دوچرخه بگو دوچرخه , مبگم خب دوچرخه , میگه سیبیل بابای خودم میچرخه به بابات نگو باشه
:)))

فرستنده : teta


چشمتون روز بد نبینه 3 ساله بودم که نصف شب احساس کردم خیلی دستشویی دارم پاشدم رفتم دستشویی هرچی گشتم پریز برق رو پیدا نکردم از ترس مامانم هم که نکنه تو شلوارم کثیف کاری کنم همونجوری کارو تموم کردم اومدم بیرون .... صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مامانم داره کمد دیواری اتاقم رو میشوره و فحش میده !!!!!!! 
خب 3 سالم بود چیکار کنم ؟؟؟
هنوزم که هنوزه جزء خاطرات دست اول فامیله اونم وقتی یادشون میافته تعریف کنن که پسرای مجرد فامیل گوش تا گوش نشستن :((((

فرستنده : بهش نگفتم از دست دادمش


تازگیا بابام مریض شده هی سرفه میکنه یه بار زیر نظ رگرفتمش دیدم موقع تلفنای مهمش اصن سرفه نمیکنه همین که تلفنش تموم میشه دوباره سرفه ها شروع میشه
بابام همچین ادمیه

فرستنده : ‏مرمری خانم‏*الهه ناز‏‏


من نمیدونم این بچه های دهه هشتاد چی میفهمن از زندگی؟ هروسیله بازی که بخوان دارن والا ما بچه بودیم یه ویترین داشتیم پرعروسک اما مامانمون نمیداد میگفت خراب میکنی تنها وسیله بازیمون یه گربه پلاستیکی بود که سوتشم از تهش در آورده بودم یه چند نمونه از استفاده هاشو براتون بگم:1)در حمام وسیله پرکردن و تخلیه کردن آب (که روانشناسا امروزه به این نتیجه رسیدن این کار واسه آموزش لازمه )2)دفتر نقاشی چون پلاستیکی بودخوب میشد روش طرح زد 3)همدم تنهایی وقتی مامان دعوا میکرد و از همه مهمتر وسیله فخر فروختن به بروبچ همسن و سال حالا شما بگید بچگی ما بهتر بود یا اینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : z


یه بار تو پارک داشتن از این گلدونای کوچولو بخش میکردن مام که سه نفر بودیم یه دونه گرفتیم اونجا دو تا دخترم بودن شرط بندی کردیم هر کی اون گلدونا رو بده به اونا ساندویچ مهمون کنه اقا ما رفتیم گلدونو گرفتم پشتم رفتم از جلوش در اومدم اولش خوشحال شد وقتی گلدونو بهش دادم با یه اخمی گلدونو گرفت خیلی قاطی گلدونو بلند کرد که بزنه تو سرمون تا بلند کرد چپه شد رو رفیقش کل هیکلش خاکی شد داشت فحش میدادو خاکارو از چشمش پاک میکرد مام فرار کردیم نامردا اخرشم ساندویچ برامون نگرفتن

فرستنده : Rè$pÍnÄ


کیا اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟
مثلا پدر یا مادرم یا یه مهمون بهم میگه برو برام یه لیوان آب بیار . بعد در حالی که دارم لیوان و آب میکنم یکمم آب خودم از لیوان میخورم 
حتی اگه تشنمم نباشه
عمرا هم نمیتونم ترک کنم این عادتو

فرستنده : Rm@n3


بستنی داشتیم حدود ده دقیقه دنبال کاسه گشتم بعد از پیدا کردن کاسه اونم به هزار بدبختی پا شدم رفتم یه لیوان برداشتم نشستم آب هویج بستنی خوردم کاسه هم فقط کثیف شد هیچ استفاده ای هم نداشت

فرستنده : ♥•*´¨`*•.¸¸.•*´اشک`*•.¸¸.•*´¨`*•♥


خاطرات خنده دار


سلام دوستان این اولین مطلب ارسالی منه امیدوارم خوشتون بیاد
یادش به خیر قدیما یکی از سرگرمی های ما این بود که با بچه ها سر کوچه کمین میکردیم گربه ها که میرفتن توی سطل آشغال درشو میبستیم بعد منتظر میموندیم یکی بیاد اشغال بریزه درو که باز میکرد گربه میپرید بیرون طرف کلی می گرخید ای میخندیدیم

فرستنده : شـــــــایـــــــانــــــــــــsh_m0


بچه دختر خالم میگه بگو دوچرخه , میگم دوچرخه هر هر میخنده میگه سیبیل بابات میچرخه , گفتم الان به بابام میگم , دستشو گذاشته رو دهنم تند تند میگه بگو دوچرخه بگو دوچرخه , مبگم خب دوچرخه , میگه سیبیل بابای خودم میچرخه به بابات نگو باشه
:)))

فرستنده : الکی خوش


چشمتون روز بد نبینه 3 ساله بودم که نصف شب احساس کردم خیلی دستشویی دارم پاشدم رفتم دستشویی هرچی گشتم پریز برق رو پیدا نکردم از ترس مامانم هم که نکنه تو شلوارم کثیف کاری کنم همونجوری کارو تموم کردم اومدم بیرون .... صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مامانم داره کمد دیواری اتاقم رو میشوره و فحش میده !!!!!!! 
خب 3 سالم بود چیکار کنم ؟؟؟
هنوزم که هنوزه جزء خاطرات دست اول فامیله اونم وقتی یادشون میافته تعریف کنن که پسرای مجرد فامیل گوش تا گوش نشستن :((((

فرستنده : mahdi10/30


تازگیابابام مریض شده هی سرفه میکنه یه بارزیر نظرگرفتمش دیدم موقع تلفنای مهمش اصن سرفه نمیکنه همین که تلفنش تموم میشه دوباره سرفه هاشروع میشه
بابام همچین ادمیه

فرستنده : saraee


من نمیدونم این بچه های دهه هشتاد چی میفهمن از زندگی؟ هروسیله بازی که بخوان دارن والا ما بچه بودیم یه ویترین داشتیم پرعروسک اما مامانمون نمیداد میگفت خراب میکنی تنها وسیله بازیمون یه گربه پلاستیکی بود که سوتشم از تهش در آورده بودم یه چند نمونه از استفاده هاشو براتون بگم:1)در حمام وسیله پرکردن و تخلیه کردن آب (که روانشناسا امروزه به این نتیجه رسیدن این کار واسه آموزش لازمه )2)دفتر نقاشی چون پلاستیکی بودخوب میشد روش طرح زد 3)همدم تنهایی وقتی مامان دعوا میکرد و از همه مهمتر وسیله فخر فروختن به بروبچ همسن و سال حالا شما بگید بچگی ما بهتر بود یا اینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


یه بار تو پارک داشتن از این گلدونای کوچولو بخش میکردن مام که سه نفر بودیم یه دونه گرفتیم اونجا دو تا دخترم بودن شرط بندی کردیم هر کی اون گلدونا رو بده به اونا ساندویچ مهمون کنه اقا ما رفتیم گلدونو گرفتم پشتم رفتم از جلوش در اومدم اولش خوشحال شد وقتی گلدونو بهش دادم با یه اخمی گلدونو گرفت خیلی قاطی گلدونو بلند کرد که بزنه تو سرمون تا بلند کرد چپه شد رو رفیقش کل هیکلش خاکی شد داشت فحش میدادو خاکارو از چشمش پاک میکرد مام فرار کردیم نامردا اخرشم ساندویچ برامون نگرفتن

فرستنده : z.A


کیا اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟
مثلا پدر یا مادرم یا یه مهمون بهم میگه برو برام یه لیوان آب بیار . بعد در حالی که دارم لیوان و آب میکنم یکمم آب خودم از لیوان میخورم 
حتی اگه تشنمم نباشه
عمرا هم نمیتونم ترک کنم این عادتو

فرستنده : yalda


بستنی داشتیم حدود ده دقیقه دنبال کاسه گشتم بعد از پیدا کردن کاسه اونم به هزار بدبختی پا شدم رفتم یه لیوان برداشتم نشستم آب هویج بستنی خوردم کاسه هم فقط کثیف شد هیچ استفاده ای هم نداشت

فرستنده : shayan


من آسم دارم؛ چند روز بود نخوابیده بودم درس میخوندم خسته بودم محیط خونه هم خفه بود عاغا حال من خیلی بد شد بردنم بیمارستان بعد از کلی سرم و آمپول اومدیم خونه رفتم تو رختخوابم خوابیدم حالا نصف شب مامان ما نگران ما شد اومده بالا سرم هی صدام زده منم نشنیدم ترسیده جیغ و داد خدایا بچم مرد بابام اومده دایی کجمم بوده عاغا اینا هی منو صدا زدن منم متوجه نشدم عاغا این دایی ما هی چک میزد تو صورت من منم گیج خواب نمیتونستم چشامو باز کنم دهنشو گذاشت رو دهن من هی فوت میکرد دل و رودم داشت میومد بالا بابام یه پارچ آب ریخت روم بیدار شدم چشام باز شد کلی دادو بیداد کردم که بابا یعنی شما ندیدید من دارم نفس میکشم عه عه
تو رو خدا اگه دید ما آسمی ها داریم میمیریم نفس مصنوعی ندید شاید اگه نفس مصنوعی ندید ما زنده بمونیم!!!

فرستنده : 2khmale zayanderood


سلام.
اقایه روز رفتیم خونه پسر داییم اینا چارشنبه سوری بود آخه آقا چشتون روز بد نبینه پسر خالم اوم بپره یک دفه هرچی اکلیل بودو کبسولی و... ریتو آتیش ترکید ما دیگه داشتیم ازخنده میموردیم.

فرستنده : D$D$D


به عنوان یک مهندس می خواستم دیوار رو سوراخ کنم،شک داشتم که از زیر جایی که می خوام سوراخ کنم برق رد شده باشه،برای این که برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم،تازه وقتی دیدم دریل کار نمی کنه کلی غصه خوردم
من :(((((
دریل :اااا
ادیسون :))))

فرستنده : amir.m


اغا ما کلاس دوم راهنمایی بودیم یه روز که زنگ اخر حرفه و فن داشتم همه کسل و خسته 
به پیشنهاد من رفتم کل مدرسه رو زیر ورو کردیم یه صندلی که پایش شکسته بود اوردیم سر کلاس گذاشتم بجای صندلی معلم 
معلم اومد سر کلاس نشت رو صندلی بیچاره پهن شد سر زمین خودشم هیچی نگفت خندید ولی بچه ها همه داشتم میز میجوییدن
به جان خودم حدود دو هفته بعد همین بلا سر عموی خودم که تو همون مدرسه معلم بود افتاد
پیام اخلاقی:هیچگاه معلم را اذیت نکنید

فرستنده : kaktoOosSss


نشسته بودیم تو یه مهمونی ؛ وسط جمع
یه بچه دهه هشتادی اومده میگه: هرچی میگم آخرش (ز) بزار و بگو...
_سلامز
_سلامز
_خوبیز؟
_خیلی ممنونز!
_یه چیزی بگم؟
_بگو...
من :|
بچه های دهه هشتادی:@
مهمونا:-D
زبان برره ای:$
آخه اینا بچه آدمن یا بچه گودزیلا؟

فرستنده : √ ROZ Mary


سلام اولین پستمو میزارم
حدود 6 ماه پیش بود من و داییم (مجرده) با ماشین رفتیم بیرون حدود 10 کیلو متر خارج شهر داییم زد کنار گفت بیا چند تا عکس بگیریم داشتیم عکس میگرفیم بعد چن دیقه یه ماشی کنارمو وایساد دو تا دختر پیاده شدن
دختر:اقا ببخشید از ماشین سر در میارین؟
داییم:شانس اوردین چون من 4 سال تو مکانیکی کار کردم
من:اخه کی کار کردی چرا دروغ میگی؟
داییم:خفه شو
دختر:چه خوب شد میشه یه نگا بندازین به ماشین حدوند 5 کیلو متره ریپ میزنه
داییم رفت کاپوتو زد بالا به دخترا گفت شما بشینین تو ماشین حدود ده دیقه ور رفتن با ماشین دحتر گفت اقا چی شد ؟خوب نمیشه؟
داییم چند قدم از ماشین دور شد گفت :این که 206 اه من فک کردم پرایده من تو پراید واردم 
اغا منو میگی داشتو هلیکوپتر میزدم وسط جاده. دختره هم هرچی از دهنش درومد گفت 
بعد خواست بره هول شد زد دنده عقب چند متر رفت گفت دیدی چیکار کردی من که دیگه از خنده حرکتم از هلیکوپتر تبدیل شه به هواپیما رفتم رو هوا دخترا هم له له رفتن

فرستنده : √ ROZ Mary


آغا دیروز بابچه های رشته علوم آزمایشگاهی ((آره میخاستم بگم علوم پزشکی درس میخونم))سرکلاس اندیشه های اسلامی بودیم استاده هم همیشه نصف کلاسش به احکام ومسایل شرعی میگذره از اون کلاسای باحاله که فقط میخندیم یکی از این پسرای پارازیت انداز گفت استاد من یه سوالی دارم 3ساله درگیرشم(بی مزگی میگفت):میدونید که ادرار انسان نجسه و گرم هم هست. توزمستون وقتی ما ادرار میکنیم چون سنگ توالت خیلی سرده(((حالا این کلاس هیچ وقت اینقدر ساکت نبودا همه داشتن بادقت گوش میدادن)) وادرار ما گرمه وقتی ادرار ما می ریزه روی این سنگ به خاطر اختلاف دمای زیاد .ادرار یهو تبخیر میشه میخاستم بدونم این بخارش هم نجسه؟؟اگه بره تو دهان چی میشه؟؟؟
(همه حواسا جمع که استاد چی میگه)
استاد گفت: نه جانم بخور که پاکه پاکه حتی میتونی به عنوان بخار ابگرم ازش استفاده کنی.
یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی کلاس رفت رو هوا پسره جلو این همه دخترشانس اورد سکته نکرد.

فرستنده : √ ROZ Mary


خاطرات خنده دار


بعد عمری اومدی مکار فرهنگی کنیم به پسرخالمون شعر یاد بدیم
میگم یه توپ دارم قلقلیه
میگه توش؟ (کوش؟)

فرستنده : گشت ارشاد


این داداش دوقلوها هستن تو فوتبالیستا.یادمه با آفاداداشم خیلی سعی میکردیم ازتکنیکشون واسه گل زدن استفاده کنیم نمیشد فقط شصت پامون میرفت تو چش وچال همدیگه.یه بارم خواستیم موهای خواهرمو عین جودی آبت ببافیم کچل شد بیچاره.

فرستنده : فرهاد میلیور


ما دهه شصتیا نهایت خلافمون تو بچگی تف کردن تو چایی بود.میترسم از نهایت خلاف دهه هشتادیا

فرستنده : reza rahsepar


بچه که بودم بابام یه بقالی داشت شبا که میخوابیدیم درش که تو پارکینگ بود رو قفل میکردیم، من صبح پا میشدم خیلی شیک و مرتب میرفتم درو باز میکردم (همه خواب بودن) یه کلوچه ... یه آب میوه ... چندتا آب نبات ... چندتا شکلات ... پفک ... اسمارتیز و خلاصه از هرچی که میدیدم برمیداشتم و میرفتم تو یه اتاقی که مثل انباری بود میخوردم. آشغالاشم میریختم همونجا
چشمتون روز بد نبینه یه روز بابام فهمید از بیرون اومدم برم خونه بهم این خبر تلخو گفتن
خنده دارش اینجاست که منم رفتم یه لباس قدیمی پیدا کردم وپوشیدم که میخوام از جلو بابام رد شم منو نشناسه :دی
ولی اگه فکر میکنید من کتک خوردم و اون همه خوراکی از دماغم اومد بیرون سخت در اشتباهید
فقط نمیدونم چرا تا چندروز بدنم درد میکرد

فرستنده : M.S.M


هههههههیییییییی
عاقا
تو خونه قدیمیمون وسط اتاق یه ستون آهنی داشتیم هر موقع!!!شیطونی میکردم و مامانم با قاشق داغ و فلفل و دمپایی و جارو از این قبیل سلاحها می افتاد دنبالم مثل.....(در جای خالی کلمه مناسب بگذارید)
از این ستون میرفتم بالا
مامان:بیااااااااا پاییییین
من:نوووووووچ
مامان: بیا باهات کاری ندارم
من:عمرا
آآآآآآآآخ(دمپایی بود)

فرستنده : essi


یک روز خواهرم واسه شوهرش کیک درست کرده بود وقتی شوهرش اومد خونه بهش گفت برات سورپرایز دارم شوهرش گفت جانداره؟ 
خواهرم گفت نه.
تو جیب جا میشه؟
خواهرم:نه.
بعد من یهو گفتم اگه تو جیب جا نمیشه پس حتما کیکه.
البته فکر نکنید به خوبی و خوشی گذشت فقط در این حد بگم که روحم شاد و یادم گرامی باد.

فرستنده : مگس فشن


کیا یادشونه اولیا شلخته دومیا پا تخته سومیا رییسا چهارمیا پلیسا پنجمیها کلفتا یکی میزنی میافتند حالا دیروز خواهرم دوم دبستان اومده ورژن جدیدشو خوانده تاپنجم که همونه از اول راهنمایی میشه اول راهنمایی تو لوله ی بخاری دوم راهنمایی دنبال بچه داری سوم راهنمایی دنبال خواستگاری در ضمن من کاربر قدیمیم ولی تنبل بودم حال ارسال نداشتم فقط میخوندم

فرستنده : احسان


یکی از تفریحات سالم مون تو دوران طفولیت این بود که بعد عید که هوا گرم میشد دو زنگ آخر که هوا بد جور گرم میشد ما زنگ تفریحش میومدیم روی پره های پنکه سقفی کلاسمون پر گچ و گرد گچ میکردیمو وقتی معلم میومد می گفت پنکه رو روشن کنید ما می زدیم رو دور تند عاغا کلاس کلا مه میشد و این گچا عین تو فیلما که ترکش از کنار چشم آدم رد میشه میخورد به در و دیوار ، ما هم از قبل با خبر بودیم قبلش پناه میگرفتیم فقط صدای آخ و اوخ معلم میومد ! اصن یه وضی بود که نگو! 
بله راسته که میگن اگه ابتکاری در ثریا هم که باشه بدست دانش آموزان پارسی
کفش میشه

فرستنده : Rezablackdel


موقعی که میخاست دنیا خراب شه همه خانواده رو به همین بهونه تو خونه مادربزرگم جمع کردم و با داداشم (اشتباه نکنید دهه شصتیه!) هماهنگ کردم رفتم تو خونه الکی یه شمارش معکوسی (واسه پایان دنیا)شروع کردم به داد زدن طوری که داداشم تو حیاط بفهمه عاغا این آخراش باحال بود یکی قرآن میخوند یکی تسبیح تو دستش دختر خالم تو بغل مامانش میلرزید از ترس و کلا فضا خنده دار بود که شروع شد3............2............1 این یکو که گفتم در یک اقدام از پیش طراحی شده داداشم یه بشکرو تو حیاط انداختو هل داد عاقا یه همهمه ای شده بود صدای جیغ بشکه و از همه بلندتر صدای خنده منو داداشم !!! اون آخرم یه دل سیر کتک خوردیم.
شما با لایکاتون تسکین بدین این دردامو!!!!

فرستنده : mahdi10/30


خواهرم(دهه هشتادی گودزیلاکه نه ادم خوار)انقدرگیردادوالتماسم کردکه واسش جوجه ماشینی بخرم،اخرش اسب شدیموواسش خریدیم،ی شب که ازسرکاربرگشتم دیدم جوجه بدبخت توی کارتنش شده کتلت،نگوخواهره خنگول ماخواسته عروسش کنه پاشده انداخته توی تشته اب بشوردش وباقیچی پراشواصلاح کنه خوش تیپ بشه!!!ای خداخواهرداریم ازنمکی خنگتره؛بزن لایکوشایدبغضم ترکید؛

فرستنده : Lia masihi


بچه که بودیم یکی از آرزوهام این بود که تنهائی برم حموم !!!!
این یعنی نهایت اون چیزی بود که من توی زندگی میخواستم:D

فرستنده : poshte koohi


کیا یادشونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه حالی میداد!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی یکی می خواست رو صندلی بشینه یهو صندلیو از زیرش میکشیدیم !!!!!!!!

فرستنده : javad007


یه بار با هزار التماس منو بردن سیرک. کلی هم خوش گذشت جاتون خالی . یه بند باز هم داشت عاغا اینقدر کارش جالب بود که حد نداشت اومد یه ذره هیجان رو زیاد کنه چشماشو با دستمال بست و اون طناب محافظ رو هم از خودش جدا کرد و رفت بالا تا رو طناب راه بره... عاغا بند بازه وسطای راه اومد یه ذره پاشو کج گذاشت که ملت هیجانزده بشن ولییییی ... من انچنان جیییییغ بنفشی کشیدم که مسئول سیرک سکته که کرد هیچ اون بند باز بدبخت هم از اون بالا افتاد و فقط با یه دست اویزون بود و جیغ میکشید... خواستم بگم من خیلی سیرک دوست دارم ولی واسه حفظ جون مردم دیگه نمیزارن برم!!! همچین جیغ هایی دارم من...

فرستنده : Ginny


اقا من خیر سرم میرم اموزشگاه جدا از درس یه دیپلم 
کامپیوتر {مدرک فنی} بگیرم چند وقت پیش منشی امزشگاه زنگ زد:
منشی:سلام اقا فرشاد ؟!
من:بعله
منشی:از اموزشگاه.... تماس میگیرم
من:امرتون؟!
اون:اگه میشه یه سر بایید اموزشگاه
من:باشه
رفتم اموزشگاه استادمون رو دیدم باهاش جورم خودمونی حرف میزنم
من:سلام امیر کاری بود؟!
میر:اره میخوایم جای امزشگاه رو عوض کنیم گفتم بیای کمک
من *_*
منم که تو رو درواسی؟!
باشه
اون روز هر طوری بود تموم کردیم بعد چند وقت
دوباره همین جوری شد
زنگ زدن رفتم اونجا عصبانی بودم به مدیر اونجا گفتم:
من لالن فهمیدم من دیپلوم کامپیوتر نمیگیرم
گفت پسی چیه این مدرکه که اینجا میگیری
گفتم مدرک اسبابکشی کامپیوتری :)
اوستادمون :))))
منشی :نگم بهتره
کار اموزای دیگه :))))))))))))))))))))))))))))))))))))
از اون موقه دیگه زنگ نمیزنن ولا :)

فرستنده : Mig Mig


خیلی دودل بودم این خاطره رو بذارم چون برا بقیه خنده داره ولی برا من گریه داره)":
چن سال پیش که بچه بودم از این گودزیلاهایی که میگید خیلی شیطون تر بودم:))
با پسرخالم تو روضه با خودمون گلاب و بتادین برده بودیم وختی که گفتن چراغارو خاموش کنید ما هم تو یه کاسه بزرگ آب و بتادین و گلاب و قاطی کردیم و بردیم جلو ملت، اونا هم دست میکردن توش و میمالیدن به صورتشون چون فکر میکردن گلابهD:
وختی چراغا روشن شد همه داشتن قالیارو از خنده چنگ میزدنD:
هیچی دیگه قسمت بدش برا من این بود که فهمیدن کا من و پسرخالمه و یه کتکی خوردیم که تو تاریخ نوشتن)":

فرستنده : smj13سید مصطفی


خاطرات خنده دار


کلاس سوم ابتدایی بودم..گلاب به روتون یه روز بیرون روی شدیدی( همون اسهال حالا) به ما دست داد... هیچی دیگه مادرم یه نامه نوشت داد بهم گفت بده به معلم کاریت نباشه..ماهم انکام دادیم..
اون روز با خیال راحت اجازه می گرفتمو میرفتم دستشویی... فرداش خوب شده بودم ولی من داشتم از موقعیت استفاده می کردم هی از کلاس جیم می زدم بیرون..
روز سوم شد معلمه شک کرده بود...میدید زیاد میرم بیرون دفه آخرب اجازه نداد برم بیرون..منم حوصلم سر رفته بون افتضاح
با کمال خونسردی رفتم جلو میزش گفتم: حانوم اجازه من باید برم دستشویی بخدا خیلی تشنمه -(
میگن دروغگو کم حافظه میشه ها 
هیچی دیگه اونم فهمید ..یه لبخند زد گفت برو... منم واسه اینکه عذاب وجدانم کم شه یه سر هم رفته دستشویی یه چند مینی نشستم خلاصه !

فرستنده : G.R.S.P


یکی از آروم ترین لحظه های زندگیم لحظه ایه که برم دستشویی دمپایی دستششویی مرتب روبه من باشه راحت بپوشمش....

فرستنده : f.c.b


ما یه فقره دهه هشتادی داریم تو خونه که شیطونم تحت آموزش خودش درآورده! بابام بخاطر شغلش یه سری فتوکپی شناسنامه آورده بود خونه.مامانم داشت کاغذاشو براش مرتب میکرد که یهو خاهری ما ظاهر شد و باتعجب یه برگه فتوکپی رو از دست مامانم کشید که متعلق ب یه خانومی بود!خاهرم کمی عکس خانومه رو نگا کرد کمی هم مامانمو بعد با یه آه گفت: هییییییی بابا هم ازدواج کرد!!
من :0
مامان خانوم :‏|‏
بابام =))))))
شناسنامه خانومه :)))))))

فرستنده : Parisss


عاغا ما یه خاهر دهه هشتادی داریم که خدا نصیب هیچ بدبختی نکنه این فاجعه رو!از اون پنج ساله هاشه!
یه روز سر ناهار برگشت زیر گوشم آروم گفت:دوستت دارم!بعدشم یه چشمک زد!!!منو میگی!!کم کم داشت صورتم به حالت خندان درمیومد که با یه پوزخند گفت: حالا ذوق نکن گولت زدم!!!عوض اون روزی که تو گولم زدی!بعدشم یه نفس راحت کشید انگار بار سنگینی رو از دوشش برداشتن بقیه ناهارشو خورد!
من :‏|‏
دهه هشتادی ها =))))))
بچه های  خوش خنده ؛))))))

فرستنده : Parisss


یادش بخیر بچه گیا از جیب بابامون 50 تومن کش میرفتیم و تا شبش عشق و حال میکردیم:))
شبشم که میرسیدیم خونه باباهه کبودمون میکرد:))
الان که نه خونه بابامون هستیم که ازش کش بریم و نه 50تومن ایقد ارزش کتک خوردن داره)":
هععععععععععی

فرستنده : smj13سید مصطفی


ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ،ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻓﺮﯾﻦ
ﭘﺴﺮﻡ ! ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻥ ﻣﻌﺪﻟﺖ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﺮﯼ ﺍﺭﺷﺪ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺮﯼ
ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﯿﺎﯼ ﺑﺮﺍﺕ ﺯﻥ ﺑﯿﮕﺮﻡ !!!.....
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﮔﻪ ﻣﻌﺪﻟﺖ 20 ﺷﻪ ﺩﻭ
ﺗﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ!!!
ﻣﻦ =))
ﺑﺎﺑﺎﻡ : )))
ﻣﺎﺩﺭﻡ :|

فرستنده : شـــــــایـــــــانــــــــــــsh_m0


عاقا با رفیقای نا بابمون (قلیون زیاد میکشن) رفته بودیم دربند 5 نفر بودیم
یه کم رفتیم بالا یکی نشست یکم دیگه رفتیم یکی دیگه کم آورد
خلاصه فقط من رفتم بالا
اصلا فکر میکردم اورست فتح کردم
مثل جنازه ها اومدم پایین دیدم اینا دارن قلیون میکشن!!!

فرستنده : Ahmad 21


عاقا جاتون خالی عرفه رفته بودیم کربلا
شیعه های هندی هم داشتن به زبون خودشون یه چیزایی میخوندن
یه دفه یه بچه به مادرش گفت بدو بریم شاهرخ خان داره می خونه!!!
بچه هه :))
مادرش :-/
شاهرخ خان :0

فرستنده : Ahmad 21


عاغا یادتونه گفتم نصفه شب به بابام گفتم بابا زلزله شاکی شد که : اینوقت شب زلزله؟؟ خخخخخ
حالا پریروز دیدم یکی وزداشته گذاشته فیس بوک داشتم به مامانم میگفتم بابام شنید میگه چی پشت سر من حرف در میاری چش سفید
:| گفتم بابا منکر نشو 
گفت حرف درنیار دختر!
واس اینکه بش ثابت شه که زیاد این تیپی سوتی میده گفتم بابا اون دفعه رو چی میگی. که دزد اومده بود شمام همون موقع از سرکار اومدی تو راه پله میگم بابا باباااااا دزد اومده شاکی شدی که
باباجان بذار از راه برسم عرقم خشک شه یه لیوان آب بده دستم
من (0ـo) گفتم بابا دزد اومده ها به روی خودت نیاوردی رفتی تو خونه...
ترکیده بود از خنده ولی خودشو کنترل کردو با یه لبخند جمعو ترک کرد
خخخخخ

فرستنده : chesh sefid


رفتم به هم کلاسیم میگم..خانم فلانی این طور که ملومه شما هر چی استاد میگه می نویسی میشه این جزوه دست نویستو ببرم کپی کنم...برگشته با عصبانیت بهم میگه سعی نکن مخمو بزنی من از اونا که فک میکنی نیستم من :| :| تحریم ها خیلی سنگینه ها :| :دی

فرستنده : Koochak khan


بچگیام یه بازی به اسم "کلمه بازی" بود که یک کلمه انتخاب میکردیم و به جای هر حرف یه خط تیره میذاشتیم طرف باید دونه دونه حروفو حدس میزد!
امروز اومدم خونه دیدم مامانمو آجیم دارن خیلی جدی کلمه بازی میکنن گفتم:مامان بچه شدی؟اینکارا چیه؟
گفت:بازی کدومه؟واسه دخدر عموت خواستگار اومده این خواهرت بهم اسم خواستگارشو نمیگه،گفته باید با کلمه بازی حدس بزنی :|
تا اینجور موضوعاتی تو خونه هست خیالم راحته بابت شایعات ۲۱ دسامبر و پایان زمین غصه نمیخورن!!!

فرستنده : فرهاد میلیور


یکی از لذتهایی که دهه شصتیا در دوران مدرسه تجربه کردن، شستن دستها با "صابون کاغذی" بود...!
یادتونه؟؟؟؟........:)

فرستنده : دوخط لبخند :)


به دوستم میگم میری فیس بوک؟ برگشته میگه فیس بوک دیگه خــــَـــز شده :| منم گفتم آره بعدش با یه حس غرور میگه من میرم یاهو چت میکنم خیلی باحاله :| فک کنم تازه یاهو رو پیدا کرده :|یه سوال داشتم ... میدونید کلا کی نابود میشیم؟ :|

فرستنده : Koochak khan


این داستان واقعیه:
یکی تو شهرمون هس،بهش میگیم زاغ،حالا نمیدونم فامیلشه؟لقبشه؟الله اعلم بالصواب...خلاصه...
این بنده خدا یه شب رفیقشو دعوت میکنه خونش مهمونی...
تا سفره غذا رو پهن میکنن زاغ به رفیقش میگه:رفیق جریان چی شد که بابات مُرد؟
رفیقشم شروع میکنه به تعریف کردن،که آره بابای ما فلان شد،فلان شد... تا یه 2 ساعتی قضیه فوت باباشو تعریف میکنه...این بدبخت تا به خودش میاد،میبینه بعله کم کم میخوان سفره رو جمع کنن.
سرتونو به درد نیارم...رفیق زاغ ما هم میخواد تلافی کنه یه شب زاغ رو تو خونش دعوت میکنه...
سفره رو پهن میکنن،این دفه رفیقه میپرسه:زاغ،تو بگو چطور شد بابات مُرد؟
زاغ میگه:هیچی...خدا بیامرز شب تب کرد...صبح مُرد!!!!!

فرستنده : علی آیینی(یه بچه راوری)


یه روز خواهرم با نامزدش رفته بودن بیرون غذا بخورن پیتزا سفارش میدن با دلستر.
خواهره منم عشقه سس قرمزه،پیتزارو میزاره جلوش دلسترو باز میکنه هواسش به حرفای نامزدش پرت میشه به جایه سس دلستر میریزه تو پیتزا=)) 
دیگه خودتون تصور کنین قیافشو:دی

فرستنده : wine


خاطرات خنده دار


بچه ها تورو خدا به خاطر مادراتون سیگار نکشید
امروز مامانم یه پسره رو دیده بود شبیه من که داشته سیگار میکشه , فکر کرده من بودم!
بمیرم براش قش کرده بوده...
نونایی که خریده بوده هم همش کثیف شده بود...
سلامتی همه مادرا

فرستنده : Ninja


شمام مثه منید؟
توی طول روز کلی تز و اتفاقات باحال براتون پیش میاد ولی شب که میخواید بزاریتش تو  خوش خنده  همشون یادتون رفته!!!

فرستنده : Ninja


آقا دیروز پیجیدم جلو یه دختره محترم , بنده خدا حول شد جای ترمز گازو تا ته فشار داد!!
زد داغون کرد ماشینو!!!
بعد اومد پایین خواستم بزنمش ولی دلم نیومد بعد پررو پررو میگه اه لامصب پدال ماشینو جای ترمز زدن ازکارخونه وقت نکردم درستش کنم!!!
ای خدا خودت صبر بده...

فرستنده : Ninja


آقا صدای پیغام گیر تلفن ما صدای منه 
امشب زن داداشم از خونه مادرش زنگ زد منم گوشی رو برداشتم گفتم با سلام لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید.
هیچی دیگه بنده خدا دو دقیقه منتظر صدای بوق بود...
ما انجام دادیم اما شما از این کارها نکنید بده خوب نیست...

فرستنده : جامانده


با سلام این اولین مطلبیه که میزارم و واقیه چون من هیجوقت دروغ نمیگم به جون پی نوکیو.
یه روز تو کلاس ادبیات نشسته بودیم استاد به یکی از پسرا که جلسه قبل گوشیش زنگ خورده بود گفته بود که شیرنی بخره بیاره کلاس.
عاغا مام تو کلاس صاف نشسته بودیم وسط دخترا
شیرنی که به ما رسید منم نامردی نکردمو 4 تا شیرنی برداشتم دختر بغل دستیم چشاش گنه شد من اصلا به روم نیاوردم
بعد در کمال پر رویی برگشتم میگم استاد بعضیا خیلی بی فرهنگن 4 تا 4 تا شیرنی برمیدارن 
همون دختره که شیرنی هم کامل تو دهنش بود یهو چنان منفجر شد که هرچی شیرنی تو دهنش بود خالی کرد رو کله ردیف جلویی
استاد در حال جویدن لب تابش
مام که :)))))))
دختره :"((((((

فرستنده : ehsan(0.0)x(@.@)



یه پسر تولد91 دارم اسمش اهورا خیلی ام دوستش دارم ولی هر وقت عکس منو میبینه میگه اول میگه هاپو بعد میگه بابا

فرستنده : ahura90


داشتیم میرفتیم قشم
سوار قایق شدیم 
بعد یک گروه دختر سوار شدن همه خوشگل و ارایش کرده
مثله این ندید پدیداا پریدن جلو قایق نشستن بنده خدا ها نمیدونستن چه اتفاق تلخی قرار براشون بیوفته 
:D:D: تو دلم داشتم میخندیدم بهشون ما ته قایق نشستیم 
وسط راه موج زیاد شد جلو قایق 2 متر میرفت بالا شتلق میخرد زمین دخترا رو میگی :D 
اااااااااااااه یکی چشماشو بسته بود جیغ میکشید
یکی داشت 14 معصوم و قسم میداد
اون یکی خیس شده بود کل ارایش های که کرده بود پاک شده بود خیلی ترسناک شد یهوو 
( بسم الله )
کل مسافر ها هم اینا رو نگاه میکردن میخندیدن یعنی اصلا نفهمیدم کی رسیدیم برا ما که خیلی زود گذشت 
ولی فکر کنم واسه اونا یه قرن گذشت 
حقتونههههههههههههههههههههه
یه بسته تخمک هم داشتم تفریحم کامل میشد 

فرستنده : Shik 0 P!k


همه مخاطب خاص دارن ماهم داریم!!!!!!!
اول صبح ارائه داشتم باکلی استرس! صبحانم نخوردم! 5 مین قبل ازاینکه برم جلو به خانوم میگم خیلی گشنم شوکول نداری؟؟؟ یه نگاهی مشکوکی انداخت بهم دوستاشم بودن!یه کولوچه خوشمزه گرفت جلوم نتونستم مقاومت کنم.تیکه اخرش تودهنم بود که رفتم جلو60 نفرجمعیت.تازه فهمیدم چه غلطی کردم اغا...مخاطب ماهم بادوستاش ته کلاس نشستن..ای میخندیدن!من بیچاره رو بگو.. اخه مگه میشه کولوچه خورد واومد وراجی کرد؟؟؟...
لای دندونام(((......)))).......
مخاطب خاص((((((((((((((((0
من))))))))))))))))))))))))))))))))))((((((
استاد؟؟؟////////
خیلی ساده ام.والا........

فرستنده : ماهان


آقا دیدید که
استاد میپرسه تا کجا درس داده ام؟
همه دانشجوها مثل بز هم دیگرو نگاه میکنند
عاشق این اتحادتون هستم بچه ها :)))))))))))

فرستنده : NINJA


امروز یکی از بچه ها تو سالون روم خطاکرد بعد منم عصبانی شدم وفتی توپ دستش بود زدم زیر پاش گفت دیگه از کارا بکنی بهت میزنم منم گفتم. لینا لینا لینانچی چاکلز توپی رو بچسپ خواب چیه پیام بازرگانی دیگه خواب کجا بودم ای بابا یادم رفت 
اهان منم گفتم غلظ میکنی دوید بهم بزنه منم جفت پا رفتم توسینش راست میگم هابعد2متر رفت عقب نفش بالا نمی امد
اخییییییییییییییی جلو همه ضایع شد
بچه ها میدونید خیلی بد بهش زدم دلم براش سوخت الانم که دارم مینویسم حالم گرفته
فکر میکرد من زور ندارم منم نمیخواستم بهش بزنم دیگه گفتم حالا که اومده جواب بدیم دیگه
راستی لایک یادت نره

فرستنده : alireza


بچه ها خواستم یه چیزی بگم 
شما هم مثل من شده بعضی وقتا توی خونه تنها میشید یه هو جو برتون میداره میگید بزار کلی کار کنم تا مامانم بیاد خوشحال شه ببینه کار کردم؟
مثلا ظرفارو میشورید خونه رو جارو میکنید کمدتونو مرتب میکنید
حتی اگر همه ی کارها هم تموم شده باشه از زیر زمین برای خودتون کار در میارید؟
کیا اینجورین؟

فرستنده : nadiya.2974


یـادمــه اول ابـتـدایـیـی . شــاگــرد اول مــدرســه شــدم. سـر صـف قــرار بــود کــه بهــمــون جــایــزه بـدن !!!!
خعلی شیک و مجلســی رفـتــم بالا رو جایـگـاه . یـه خانوم معلـم ِ مهـربـون داشـتــم کــه مــاه بــود!!!
مـوقــع جــایــزه دادن، اومــد دمــه گــوشــم بـگــه آفــریـن پســرم، مــن بهــت افـتـخــار مـیکـنم!!!!
فکــ کــردم میـخــواد مـنــو بــوس کـنــه!!!!! هـــه :) منــم جـلـوی ملتـ و کلــی مـعـلـم پیش دستــی کــردم ماچــش کــردمـ... 
مـعــلــم هــای مــرد، هـمــه فـشــار خــونـشـون افـتــاده بــود و آب و قـنــد و غــش و ضـعــف کــرده بــودنــد
هیچــی دیگــه خـودش کــه ا خـجـالت آب شـــد . بعــدشــم بـه مـامـیم گفــت : خــانــوم ایــن بـچــتون جلــو مـلتـ مــارو مــاچ کـــرد!!!! 
مـــن :)
مامـی :|
مــدیر مــدرسه :(

فرستنده : Shey2nak


اغا ما امروز داشتیم با استادمون چونه میزدیم که تحویل پروژمونو بندازه عقب بعد خودش میگفت اگه بیفته عقب خودشم راحت تره او داش به مدیر گروه فوش میداد که اینا هیچی سرشون نمیشه.یدفه مدیر گروه اومد تو.گف چیزی شده؟استادمونم برگش گف اینا از صب تا حالا به من گیر دادن که تحویلو بندازم عقب (چه ادمایی پیدا میشن به مولا)یاد معلم خنده بازار افتادم که میگف کبرااااااااااااااااااااااااااااا تصمییییییییییییییییم گرررررررررررررفت.

فرستنده : emili



امـــروز رفتــــم میــــوه بگیــــرم واسه خــــونه!
یهــــو یه دختـــــرٍ خیلـــــی شیک برگـــش گف: آقـــا این پـــرتقال سامســــونگـــاتون خــــونیه؟؟؟
یعنــــی انقد خنـــدیدیم انقـــد خنـــدیدیم دستم حس نداش میــــوه برداره!
یــارو فـــروشنده هم یه پســـرٍ بود گف: نه خـــانوم آنمـــی دارن کــــم خـــونٍ کـــم خـــونن! میخــــای نـــوکیا ببــــر شــاید خـــونی بود!
دختـــــرٍ: خیلی خــوشمـــزه ای چه ربطی داش؟؟
پســــرٍ : تامســــون یا سامســـونگ چه ربطی دارن به هم؟؟
دختــــرٍ: ایش بــرو بابا روانـــــــی!!
هه:)

فرستنده : امیر21


دیشب خاستگاری خاهرم بوووووووود!! منم اولین بارم بود تو همچین جمعی نشسته بودم , آقا همه سکوت کرده بودن و فضا خیلووو سنگین بود گفتم بذار چاییم رو بخورم حداقل حوصلم سرنره !! چشتون روز بد نبینه ! نمیدونم با خودم چی فک کرده بودم که قند برداشته بودم اندازه ی کله قند جالبه اصرار هم داشتم که حتما بخورمش!! اقا ما قندو گذاشتیم تو دهنمون حالا هی چایی میخوریم مگه آب میشه بره پایین !!؟ حالا جالبه تو این هیری ویری هیییییییییییی خودمو دلداری میدم خوبه خاستگاری خودم نیستاااااااااااااا , وگرنه با این قند میخاستم چه کنم؟؟؟؟
ای خدااااااااا

فرستنده : شادی







javahermarket