Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


1راهنمایی،موضوع انشا:مورچه های کارگر.رفتم تا شب فوتبال بازی کردم انشام ننوشتم!فرداش رفتم مدرسه معلم گفت بیا انشاتوبخون منم کم نیاوردم دفترمو برداشتم رفتم پای تخته!دفتروباز کردم شروع کردم خوندن از خودم!تموم که شد معلم تشویقم کرد گفت دفترتو بیار نمره بدم...هی واااای چه کنم؟دفترو دادم بهش گفت پس انشایی که خوندی کو؟ منم همونطور که سرم پایین بودگفتم آقاننوشتم اونارم ازخودم خوندم... منتظر چک بودم که دفترو امضاکرد گفت بشین!!فرداش مادرم اومدمدرسه به معلم گفت به چیه این20دادین!به صفحه خالی؟بازچه گندی زده؟معلم گفت به صفحه خالیش20ندادم،به نبوغش20دادم!!ینی نبوغم تو چشتون،من همچین بچه ایم...هه

فرستنده : کله پوک!



کیا یادشونه وقتی سر کلاس بودیم لوله خودکارو ور میداشتیم با یه تیکه کاغذ تو دهنمون پرت میکردیم به معلم..؟؟؟

فرستنده : Aryamehr


امـروز داشـتم درس میــخوندم (زبـان فنـــــی) یکـی از ایـن دختــرای همــکلاسیم داشــت هــی اس ام اس میــاد راجــب درس میپـــرسید معــنی بعضـی از کلمــه ها رو میفــرسـتاد مــن معنیــشو واسـش بفــرســتم خلاصــه یه 2 سـاعتی بـعد اس ام اس داده: Tital Mitoni
منـه سـاده هــم فکــر کـردم مثــلا این دوستــمون معنــیشو میخــواد.... 
رفتــم کلــی Babylon Dictionary رو زیـر و رو کــردم امـا چیــزی پیـدا نکــردم.!!!!!
بازم کــم نیاوردم رفتــم Urban Dictionary امـا بازم چیــزی پیــدا نکــردم :|
آخـرش بـه یکــی دیگــه از دوســتام گفتــم جــون مـادرت ایـن معنیــش چــی میشــه؟ گفتــش دیوونــه یعنــی " چیــکار میکــنی؟" امـا این به زبـون خودش گفـــته!!!! 
آخه روانیییـییییی... ایــن چه طـرز صحــبت کـردنه آخــــــــــه؟ 
مــن :| 
بازم مــن:| 
گوشیـــــــــم :| 
ایرانســــــــــــــــــــــل :|

فرستنده : shey2nak



چن روز پیش 2تا گوسفند خریدم حالا پسر همسایه منو دیده میگه واسه خودت گله ای درست کردی ها منم نامردی نکردمو گفتمش فقط تورو کم داره. |:

فرستنده : pit..boy



سرکلاس استاد داشت درس میدادکه تخته پرشد،روبه من،آقای بووووق:-)لطفاتخترو پاک کنید،،،من:نمیتونم استاد روم سیاه!!چرا؟!!استادبچه هادوس ندارن قهرمانشونو در حال تخته پاک کردن ببینن!!!(ینی اعتمادبه نفسم تو گلوتون) همینطورکه بچه ها شادی میکردن استاد:راست میگه؟بچه ها:نه...نه...خیلیم بهش میاد...ینی عین گل کلم فروختنم... استاد:اگه ببینن قهرمانشونو حذف میکنم بیشترناراحت میشناااا...ینی به سرعت نورتخترو با زبونم پاک کردم،،،تف تو ذات فروشندتون...هه

فرستنده : کله پوک!


مث یوزپلنگ میپره رو سر پسره لپشو میکنه تو دهن
ی دندون میگیره و ول نمیکنه
اون بدبخت هم بالا و پایین میپره
خلاصه داداشم ولش میکنه
شرشر داشته از گونه ی پسره خون میومده
هیچی دیگه الانم بعد 20سال باهم دوست هسن
جای دندون داداشم هنوز رو صورت پسره هس
;-)
ینی خلاقیت درحدلالیگا

فرستنده : جنجالی333



این ضرب المثل که میگه از هر دستی که بدی از همون دست میگیری کاملا اشتباهه! میگین چرا؟ اینو بخونین:
صبح امتحان هندسه داشتیم این جلوی من یه برگه بهم داد گفت فلان سوالو بنویس (امتحانم خیلی سخت بود و من چنتا سوالو ننوشته بودم!!!)خلاصه سوالرو رو یه برگه نوشتمو با دسته راستم تاکید میکنم راستم! دادم به جلوییم و بقیه سوالارو نوشتم ولی بازم ۴ نمره ننوشته بودم که ۳۰ دقیقه گذشت و دیدم همون برگه که داده بودم به جلوییم رسید به کنار دستیم اونم بعد ده دقیقه برگرو داد به من منم بادست چپم گرفتم(چپ!)دیدم برگه دست به دست گردیده هرکی هر سوالی بلد بوده نوشته و همشو کامل نوشتم پس نتیجه میگیریم از هر دستی بدی از اون دست دیگه میگیری! ولی کشته مرده این اتحادمونم

فرستنده : mahdi10/30



بابام رفته یه پرینت از انتقالای حساب بانکیش گرفته آورده خونه میگه برو ماشین حسابو بیار اینارو جمع بزن ببین چقدر میشه ؟ منم برگرو گرفتم دیدم اون پایین جمعش بوده حواس بابام نبوده منم گفتم ماشین حساب نمیخاد خودم حفظی جمع میزنم بعدم ۳۰ ثانیه فکر کردم و جوابو دادم بابام همونجور هاج و واج مونده بود ولی باور نکرد رفتم ماشین حساب آوردم جمع زد دید تا قرون آخرشو درست گفتم از اونجا بود که دیگه نظر بابام نسبت به من عوض شد و شهریه ۵۰۰ هزار تومنی مدرسمو بعد از ۳ سال حلال کرد و پول تو جیبیمم ۲ برابر کرد و کلی اتفاق خوب دیگه که اگه بنویسم بعد خوش خنده  به دلیل طولانی بودن اینو چاپ نمیکنه!

فرستنده : mahdi10/30


ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺩﺍﺷﺖ
ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ…
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯼ ؟ ﮔﻔﺖ:
ﯾﻪ ﯾﺎﺭﻭﯾﯽ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺟﻠﻮ
ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺵ ﯾﺎﺩﺍﺷﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ!
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﯿﮕﻢ ﭼﯽ
ﻧﻮﺷﺘﯽ ؟ ﺗﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﻧﮑﺮﺩﯼ ؟
ﻣﯿﮕﻪ:ﻧﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ
ﺑﺪﻭﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻢ،
ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺻﻼﺡ ﺑﺸﻪ. . .
:|

فرستنده : hotboy797


تنها سودی که رشته ی تحصیلیم تا الان داشته این بوده که...
هر بار میرم تو اشپز خونه بابام میگه :
مهندس یه 2 تا چایی بیار بخوریم !!!

فرستنده : hotboy797



آقــا 21 دسـامبـر ،پنجشنبـہ شـب ، همـو شب یـلدا خودمون ! 
با خـانواده نشســتیم داریم شـام میـخوریم و ریلکـس !
یہ لحـظہ صدای ترق از آشپزخونـہ اومـد :|
آقا مـن کـہ گفتم یـابلفـز سـقف ترکیـد ، دنیـا داره خـراب میشـہ :|
مامانـم 2 مـتر رفتـہ هـوا ! بعـد رفتــہ آشپـزخونـہ !
دوزاریـش افتـاده لامـپ کم مصـرفـہ سوخـتـہ صدای اون بود :|:|
سکـتہ ناقـصرو کـہ زدیـم :| بعـد ابقنـد اینـا حـالمون جا اومـد :|
لامپ کم مصـرفـہ وخ نشنـاسـہ داریـم؟! :|

فرستنده : ѕeɴтιмeɴтαl


همون دختر آبجیم که دو سال نیم سنشه وقتی مینشست رو پشت باباش سواری کنه ، میگفت برو ماروین !!!!!!! ما مونده بودیم که این چی میگه ! ماروین کیه دیگه !!!
یه کارتونه به اسم لوراکسه که این جقله روزی 10 بار می بینه دیروز منم داشتم باهاش نیگا می کردم دیدم ماروین اسم خره شخصیت اوله فیلمه!!!!!!!!!!!!!
طفلک دامادمون!!!

فرستنده : HATA


دختر داییم اومده(8سالشه)به مامانم میگه عمه میخوام شیمی بخونم===>مامانم==>:-|:-|==>عمه فدات بشه توبا این سنت شیمی میدونی چیه؟؟؟
دخترداییم:عمه همونیه که فرمول داره؟
من:عزیزم تو میدونی فرمول چیه؟
دخترداییم:همونیه که اون روز همه بهت میگفتن فرمولا رو حفظ کن خوبه،تازه تو هم که یاد نمیگرفتی
مامانم:عشقه عمهتو باید دبیرستان بری رشته ی ریاضی یا تجربی،تو با این هوشت بزرگ بشی میزنی رودست همه ی بچه های فامیل
اون روز دیگه هیچی نگفتم فک کنم منم مث شماها سر راهیم:'(:'(

فرستنده : jonas


وسطای امتحان زبان بود.... یه خانوم معلم از اونایی که اگه نفس هم بکشی برگه تو پاره پوره میکنن داشتیم! 
از بخت بد خودکارم یهو جوهرش زحمت کشید و رفت و آمدش رو متوقف کرد..
حالا دیگه هم خودکار نداشتیم که بنویسیم امتحان لعنتی رو
بغل دستیمم یه دختری بود به اسم صفیه ( اینم اسمه آخه! خب آدم هی مسخره ش می گیره). واسه اینکه خانوممون شک نکنه بلند گفتم: سفینه خودکار داری! چیکار کنم خب. اینجوری صداش میکردم آخه. یهو کلاس رفت رو هواااااااااااااااا. بچه ها دیگه زمینو داشتن گاز میزدن. جالبتر اینکه خانوممون از همه بدتر بود
در اون لحظه:
من :)))))))
سفینه:[[[[[[[[[[
بچه ها:))))))))))))))))))))))))))))
خانوم معلم:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
سازمان مبارزه با آلودگی صوتی:(((((((((

فرستنده : ستایش خانوم


سال سوم دانشگاه یه روز دم در دانشکده واستاده بودیم با بروبچ چرت و پرت می گفتیم می خندیدیم!!!
یهو یکی از همکلاسیای نامردمون اومد گفت:« ببخشید این فوق العاده ماشین 2 کدوم کلاسه؟» . خب منم بر حسب وظیفه والبته محض خنده گفتم 106
بعد کلاس اومد هر چی از دهنش در رفت بارمون کرد! این دخترا هم اعصاب ندارندا! 
ترتیب کلاسای طبقه اول دانشکده: 105،104،103،102،101،دستشویی، 108،107، . . .
خب تو که جنبه دانشگاه اومدن نداری عروس شو برو خونه شوهر!! والا!!

فرستنده : HATA


خاطرات خنده دار


یه روز از دانشگاه زدم بیرون یکی از همکلاسیای راهنمایی دبیرستانمو دیدم..
از اونا بود که خیلی پز میداد وحشتناک ها یه چی میگم یچی میشنوی...
با این دید که دیگه عوض شده وبزرگ شده خیر سرش رفتم جلو سلام کنم بعد نیم ساعت کلاس گذاشتنشو اینا میگه راستی از فلانی خبر داری ؟(یکی از همکلاسیام)گفتم :نه ...
نام برده:خیلی عوض شده و...
منه خاکی وفروتن:کجا دیدیش ؟
به کیبردم قسم اینو گفت:تو fiis boook
مارو میگی: شیطون درونم هی میگف زایش کن ولی من ذاتن آدم زایععع کن نیستم :)))
گذاشتم وقتی رف تا خود خونه بهش خندیدم!!!
بماند که بعذیا ما رو میدیدن انگار دیوونه دیدن:)))))

فرستنده : Iman


امروز یکی از اقوام زنگ زد خونمون واسه فردا شام دعوتمون کنه حرفاشوزد دعوتشم کرد اخرش که میخواست خداحافظی کنه اومد بگه :پس فردا منتظرم.. گفت:پس فردا مزاحم بشید بعد فهید اومد درست کنه گفت »:مراحمید....
هیچی دیگه من تلفن و خوردم انقد خندیدم بعد میگه تو رو خدا ناراحت نشیاااااااااا.....(نفهمید خوشحالم شدم میام میذارم تو خوش خنده ..)

فرستنده : SIB


لیدیز اند جنتلمن
رفته بودم برای فکس کردن ؛ یه نوشته ای رو باید فکس می کردم واسه دفتر دیکی از رفقا تو یه شهر دیگه . خلاصه رفتیم و تو یکی از این دفتر خدمات ارتباطیا که اون نوشته رو همون برگه رو فکس کنیم .
رفتم تو ؛ یه باجه دم در بود . رفتم جلو باجه
من : سلام آقا .
آقاهه : برید پیش اون خانم ( باجه ی بغلی ) .
من : سلام خانم . دفترتون فکس داره ؟؟؟
خانمه : سلام بفرمایید .
من : می خواستم این رو ( برگه رو نشون دادم ) فکس کنم .
خانمه : مراجعه کنید باجه ی 3 .
رفتم باجه ی 3 اون جا هم یه خانمی نشسته بود پشت میز .
من : سلام خانم . می خوام یه چیزی رو فکس کنم گفتن بیام این باجه .
خانمه : ( هیچی نگفت فقط نگاه کرد ) .
من : خانم می خواستم این رو ( به برگه اشاره کردم ) فکس کنم .
خانمه : ( پس از اندکی مکث ) نمی دونم که دستگاه فکس کار می کنه یا نه !!!!
من : خانم من الان چی کار کنم ؟؟؟؟
خانمه : ( باز هم تماشا و سکوت . آها داشت میوه هم می خورد راستی )
من : خانم ببخشید کی میدونه که دستگاه کار میکنه یا نه ؟؟؟؟
خانمه : اون آقا (با اشاره به همکارش ) می دونه .
من : آقا ببخشید دستگاه فکس سالمه ؟؟؟؟ کار میکنه ؟؟؟؟
آقاهه : برای چی ؟؟؟؟
من : می خواستم این رو ( و باز هم با اشاره به برگه ) فکس کنم به این آدرس .
آقاهه : برگه رو بدید به من .
و بالاخره تونستم بفهمم که دستگاه فکس کار می کنه و اوناهم می تونن که اون برگه رو به همون آدرسی که بهشون دادم فکس کنند .
ملت شگفت زده شده بودن که چطور من کارم تموم شده و دارم اون جا رو ترک می کنم. ( آخه یه مردی بهم گفت دو ساعت معطلم این جا )
سرانجام با موفقیت کار به پایان رسید .

فرستنده : محمد 20



ینی دلم میخواد این شیطون کصصصافطط و خفه کنم...
درحالت عادی نه جواب سوالای درسی تو ذهنم میاد..
نه وسایلی که گم کردمو میدونم کجاگذاشتم...
نه یاد دوستانه قدیمی می افتم....
نه یادخوردن و این که اول لب بوده یا دندون....
امااااااااااا....
همین که الله و اکبر نمازو میگم میشم فیلسوف همه چی یادم میاد...همه چی رو پیدا میکنم یاد حرفای استاد میافتم مساله ها حل میشه ...همین که تموم میشه باز مخم خالی میشه!!!!
ینی اگه دستم به این شیطون بیافته لعنتی!!!!!!

فرستنده : SIB


یه بار رفته بودیم تو یه پاساژی خرید کنیم. مامانم رفته بود برا خودش روسری بگیره، منم که دیدم تو مغازه چندتا خانم هستن نرفتم تو. ایستادم بیرون و از بیکاری شروع کردم به ور رفتن با در پاساژ. (ازین درای فلزی بزرگ تاشو بود). اگه دقت کرده باشین این درها یه سوراخی دارن واسه اینکه موقع قفل کردن قفلو بذارن توش. منم که بیکار بودم یهو حس پترس بازیم گل کرد انگشتمو کردم توش!!! آقا انگشت فرو کردن همانا و گیرکردن همانا! یه ساعت داشتم زور میزدم که انگشتمو درش بیارم، مگه درمیومد؟ در همین حین هم انگار کل مردم استان تو همین پاساژه میخواستن خرید کنن. چنان شلوغ شد اونجا که نگو... زمینو که انقد گاز زدن تموم شده بود رفته بودن سراغ در و دیوار!
آقا خلاصه بعد از حدود یه ساعت و ربع مامانم رفت آب معدنی و یه قالب صابون خرید اومد دستمو خیس کرد و با صابون لیزش کرد منم انگشتمو به زور کشیدم بیرون.
با اینکه خیلی اون روز ضایع شدم ولی هر وقت یادم میفته خندم میگیره
خخخخخخخخ

فرستنده : Mehdi



"طمع و بد شانسی رفقای لابستر"
یه بچه محلی داریم چند سال پیش
از فرط فقر رفت
خودشو بندازه جلو یه ماشین مدل بالا بیس سی ملیون دیه بگیره......
خودش تو بیمارستان تعریف میکرد:
رفتم وسطه اتوبان 206 اومد خودمو ننداختم!!
پرشیا اومد ننداختم!!!!!
یدف نفهمیدم چی شد چشام سیاهی رفت.......
چشامو تو بیمارستان وا کردم بهم گفتن:
وسط اوتوبان یه پیکان قراضه زده بهت در رفته!!!!!
بیچاره داشت اشکش درمیومد!!!!!!!!!!!خلاصه چار پنج ملیون فامیلاش جمع کردن پوله بیمارستانو دادن دیگه!!!!!!
آدم انقد بد شانس؟؟؟

فرستنده : لابستر


سر کلاس شبیه سازی محسن رفت پروژکشن رو تنظیم کنه که تصویرشو بندازه رو وایت بورد گفت رضا فرمون بده تنظیمش کنم .
من: چپ چپ چپ راست راست .. بالا بالا بالا بالا بالا بالا ... پایین پایین ..... راهنما (با ناز)
یهو کلاس رفت رو هوا . استاد شاکی شد گفت مثه اینکه اینجا رو با برنامه عمو پورنگ اشتباه گرفتی 
یهو یکی از بچه ها بلند گفت خونه خالههههه خونه خالههههههه !!!!!! محسن سمت راستته بدو 10 ثانیه فرصت داری ..........
هیچی دیگه اون دو ساعت از بس خندیدیم و آب از چشامون اومد تا یه هفته چشامون قرمز شده بود و گونه هامون درد می کرد

فرستنده : ohsixsixone



"شیطنت های رفقای لابستر"
یروز با رفیقم نشسته بودیم تو پارک روبروی تاب و سرسره ها
آقا منم بی خبر از اینکه رفیقم شیشه کشیده تو حاله خودش نیست:(((
یدف پاشد گفت:داداش پاشو بریم شرره!!!
گفتم کجا؟؟جواب نداد
رفت وایساد جلو تاب (هیشکی رو تاب نبود) گفت:فلان فلان شده به من بد نگا میکنی؟؟؟
آقا یدف دیدم این داره مشت و لگد پرت میکنه
با زور گرفتم آوردمش اینور میگم:اوسگول چیکار میکنی؟؟؟
میگه بد نگا میکرد....
بعدش دیدم دستش رو شیکمشه گفتم :چی شده؟؟؟
گفت:فلان فلان شده لگد زد تو شیکمم!!!!!!!!!!!!!
فکرشو بکنید از دشمن فرضی کتکم خورده بود!!!!!!!!!!
ما نارفیق نیستیم بردیم ترکش دادیم

فرستنده : لابستر


من در کل سالیان تحصیلم به وفور تقلب کردم و تو عمرم معلمی رو به یاد ندارم که زیر دستش تقلب نکرده باشم با این همه سابقه درخشان هیچ وقت دچار عذاب وجدان نشدم جز یه بار!
آقا امتحان سختی بود منم کم خونده بودم خلاصه یه سه چار سوال از بروبچ(بچه ها) گرفتم و امتحانو با موفقیت دادم روز تحویل ورقه رفتم پیش معلم واسه یه سوال اعتراض بدم آقا اونم که دیده بود همه تقلب کردن فکر کرد من تقلب نکردم گفت:خیلی عالیه واقعا خوب شدی مهم اینه که تقلب نکردی و نمره خودته...!
من::">:">:">:">:">:">:">
بچه ها::(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(
ورقه امتحانیم::-O:-O:-O:-O:-O:-O:-O:-O
خودکارم:#-o#-o#-o#-o#-o#-o#-o#-o
معلم::):):):):):):):):):):)
دوباره خودم::D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D

فرستنده : who youKnow



وااای امروز سر جلسه ی امتحان یه اروغ زدم
چشمتون روز بد نبینه همه اینجوری O.o نگام میکردن:|
خو چیکار کنم؟!:|مگه دس منه؟؟:|

فرستنده : ادمین رمانتیک



آقااا ما دیشب رفته بودیم خونه ی یکی از فامیلا شب نشینی... یهو برق رفت پی کارش... تا برق بره و کارشو انجام بده بیاد حوصله ی همه هم رفت پی کارش... منم که دیدم صاحب خانه بی حوصلست گفتم فلانی خوب تلویزیونو روشن کن اخبار ببینیم بیکار نباشیم... چشتون روز بد نبینه اینم رفت و هر کاری کرد تل روشن نشد... دوزاریش فتاد اندر کیسه و برگشت نگام کرد عاشقانه منم گفتم پَ نَ پَ میخوای روشن شه... وای وای 
از بابام تهدید واز او واسطه 
تا اومدیم خونه سر کوفتـی و فحش شنیدیم و با وساطت مامی شبو روز کردیم... 
مردم جنبه شوخیشونم تموم شده

فرستنده : بزغاله ی طلایی


من و خاطراتم:
من بچه بودم مامانم بهم گفت برو از سر کوچه یه تخم مرغ بگیر بیا.
منم سریع پریدم رفتم دم سوپری گفتم یه دونه گوجه میخوام!
هیچی دیگه مغازه داره یه جوری نگام میکرد میگفت آخه یدونه گوجه؟ منم با اعتماد به نفس گفتم بــــــــــله پولو دادمو اون بنده خدا هم یدونه گوجه بهم داد!
بعدشم خوشحال و خندان اومدم خونه مامانم چشاش 4 تا شده بود میگفت این چیه دیگه؟
تخم مرغ شباهتش با گوجه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
آیا من نابغه ام؟
آیا هنوز امیدی به من هست؟
هیچی دیگه اصلا بقیه اش رو نمیگم.
هان چیه خب؟ انیشتین هم تو بچگی اش خل بود! بعدش شد انیشتین!
اصلا من بچه خیلی هایکلسی بودم اروپایی خرید کردم.
بازم حرفی داری؟؟؟

فرستنده : eshghe fizik



از بیرون اومدم دیدم جلوی درمون یه "رولز روییس" مشکی پلاکشم گذر موقته پارک کرده....
ماشین جلوتر گذاشتم رفتم تو یه خانم و آقا خیلی خوشتیپ نشسته بودن مامانم تا منو دید زد زیر گریه....
نمیدونستم جه خبره، بابام گفت ببین پسرم ما بهت راستشو نگفتیم اونا پدر و مادر واقعیت هستن وقتی تو بدنیا اومدی ما پسر نداشتیم اونا واسه یه کاری داشتن میرفت کانادا تو رو سپردن به ما، ما هم تو رو بزرگ کردیم برای اینکه مارو پیدا نکن اسم فامیلمونو عوض کردیم(حالا فهمیدم چرا اسم فامیلیمون عوض شده)هیچی تا اومدم یه حرفی بزنم مادرم صدام کرد گفت پاشو چرا اینقدر میخوابی!!!!
ولی باید بفمم چرا بابام اسم فامیلیشو عوض شده شاید خوابم واقعی باشه...

فرستنده : My heart broken*Vahab



آغــــا ما حوصلــــمون تو خونــــه سر رفتــــه بود ناجــــور :)
پاشــــدم رفتـــم یـــه پاســاز یـــه خورده اونورتـــر ا خونمــــون
دیــــدم نـــه!!! حوصـــله اینــم نـــدارم هــــی غـِــر بخـــورم!!!!
دَم دَر بوتیکــ واستــادم (بوتیک دوستــــم بود)
کنـــار یـــه مانـکـن
نمــــیدونم چـــرا بــاز منو مـَــرض گـــرفت اومـــدم ادای مانکنـــرو در بیـــارم 
بـــدون حـــرکت واستـادم
یهـــو دو تا دختــــر از دور اومــــدن اولـــی اومـــد دس زد بـــه لباس مانکنـــه رو بـــه دوستــش گفــت : واییییییی اِلـــــــی نیگا این چقـــد قشنگـــه بخـــر بـــرا مهــــدی 
»»»»تــــو کل این مدتـــ منـم تــــو ژســت مانکنـــی بودمــ««««
اِلــــــی خدا خیــــر داده هــــم اومــــد سمت مـــن و گفــت : نـــخیـــرم اینکـــی خوشگلتـــره همینکـــه خواست دس بـــزنه بـــه لباس مـــن 
یــــه تکونــــی خوردم گفــتم: رنـگ بنــــدیای دیگشـــم ...(هنـــــو حـــــرفم تموم نشـــــده بود ) کـــــه دوتــای همچـــــی جیغییییییییییییییی کشـــــیدن
کــــه یـــه لحظــــه احساس کــــردم زمین داره میلـــــرزه
مـــارمیگــــی چنـان نعــــره کشــــیدم ا ترس زود پریــــدم تو بوتـــیک
هیچـــی دیگـــه این دوستمون کف مغاز ذوق مــــــــرگ شــــد 
ملتـــم کـــه از خنــــده ریســـــه میــــرفتن =))

فرستنده : shey2nak


آقا برادرم یک گودزیلا داره در حد لالیگا!!!
یک روز رفتم خونه داشم دیدم زن داداشم صورتش زخمی و دستاش همش جای گازه من هم ناراحت شدم و فکر کردم با داداشم دعوا شون شده خلاصه به زن داداشم گفتم خدا بد نده چی شده این چه وضعییه گفت کار این گودزیلاست گفتم چرا!! .گفت: واقتی باباش از دستش فرار میکنه میشینه گریه میکنه و سرش رو میکوبونه به در دیوار من هم مجبوری بغلش میکنم میزنه منو زخمی میکنه . گفتم خب ولش کن . گفت یک بار کارش نداشتم سرش رو گرووووپسسسس کوبید به دیوار و شکست!!!!!
یعنی اعصبانیتش تو حلقم !!! 
خدا رحم کنه اجمعین!!!!
این دیگه نوبرش والله!!!

فرستنده : kengil



خاطرات خنده دار


اغا ما پارسال یه دبیری داشتیم که یه روز سرکلاس دوستم داشت شلوغی میکرد که ایم معلمه اومدو یه سیلی محکم به این دوستم زد[:
اما هیچی نگفت و ساکت نشست اما میدونستیم که تلافیشو سر معلمه در میاره...
اغا یه روز دیگه ما این معلمه روداشتیم اما هنوز نمیومده بود سرکلاس!!!
این رفیق ماهم یه دونه از این فندک اتمی ها اورده با خودش و نقشه شم این بود:
این دستیگره در کلاس هم که ازهردو طرف دستیگیره داره و جنسشم اهن بود در نتیجه اگه یه طرفشو گرم کنی گرما به طرف دیگه دستیگه که اونور دره میرسه حالا موقع عملی کردن نقـــشه بود$$$$
یه نفر انتهای سالن داشت نگهبانی میداد که کی معلم میاد!!!
این دوست ما هم داشت با این فندک اتمی دستیگره در رو داغ میکرد تا وقتی که معلم خواست درو باز کنه...
خلاصه نگهبانه خبر داد که معلم داره میاد،ماهم فورا همه رفتیم سرجامون نشستیم(فک کنم دمای دستگیره در به300درجه سانتیگراد ریسیده بود)
و حالا همه با هم شمارش معکوس: ســــــــــــه.... دووووووووو...یـــــــک
بووووووووووم جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ معلم
باور کنین این معلمه یـــــــــک جیغی کشید که کل مدرسه لللللللرزید
نتیجه کار: 
1- معلمه تا یه هفته خونه بستری شد
2- کلاس ما به علاوه چهار کلاس دیگه رو انداخت
3- سه نفر از اعضای کلاس اخراج شدند

فرستنده : شهریار


تههههههههه خاطرس
دوستی تعریف میکرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم...
هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم... وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم....... به سمت راست گرفتم ، موتوری هم به راست پیچید... چپ، موتوری هم چپ... خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد تو رودخونه...
وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده... با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده ...
مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم... در همین حال زیر چشمی هم نیگاش میکردم،...
باحیرت دیدم چشماش را باز کرد ... گفتم این حقیقت نداره... رو کردم بهش و گفتم سالمی...؟
با عصبانیت گفت: " په چونه مثل یابو رانندگی موکونی...؟ "
با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم... گفتم آقا تورو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده....
یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده ؟ شی موی تو ؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نوره .... !!!(علیرضا)

فرستنده : alireza aye


یه روز تو جاده شمال داشتم میرفتم، یه دفه یه گاو پرید وسط جاده منم محکم زدم رو ترمز و خیلی شاکی شدم
شروع کردم به بوق زدن، دیدم همینجوری وایساده وسط جاده عین بز داره منو نیگا میکنه ،یعنی درگیر جذبش شده بودم
اومدم پیاده شم دیدم گاوه یه نگا به من کرد، یه نگا به تابلوی محل عبور حیوانات، بعد یه سری به نشونه افسوس تکون داد و رفت...

فرستنده : vahid_2213


عاقا یه روز با خونواده نشسته بودیم درباره اینکه کدوم گوشی بهتره بحث میکردیم .شوور خاله یه دفه از بیرون اومد با یه لحنی ک مثلا خعلی حالیش میشه نشست و گفت : عاقا بحث نکن . نوکی فقط گوشیا !!!
(میخواس مثلا بگه گوشی فقط نوکیا )!!!!
هیچی دیگه من الان روحم داره براتون پست میذاره بقیه هم گوشیاشونو از بس تند جویدن دارن دکمه هاشو از لای دندون در میارن 
بزن لایکو روحم شاد شه .

فرستنده : ELI



عاغا یه روز با دوستم رفتیم میوه بخریم... وارد مغازه که شدیم (مغازه هم کمی شلوغ بود). دوستم یه پلاستیک ورداشتو گفت اول زردآلو... باهم رفتیم جلوی سبد زردالوها... بعد یه دفعه برقا رفت... سروصدا بلن شد چند نفر رفتن بیرون... 2 دقیقه بعد برقا اومد همه صلوات گفتن بجز دوستم... منم نگاش کردم اولش فکر کردم نفسشو نگه داشته که لپاش باک کرده.. بعد دیدم دور دهنشو داره با استینش پاک میکنه.... تازه فهمیدم که مغازه دارو طی دو دقیقه ورشکست کرده....
و از اون موقع فهمیدم که یه انسان میتونه در هر ثانیه سه تا زردالو رو قورت بده....

فرستنده : نورالله محمدی/مهمانشهر بردسیر


چهار شنبه سوری بود منو دوستم داشتیم میرفتیم پارک که از یه محله عبور میکردیم اون شب هم من قول داده بودم به دوستام جز کبریت چیزی نمیارم کارم با کبریته دو تا زن و دو تا بچه دهه هشتادی بودن که یکی از زنا با بچه دست به یکی کردن و فیزا رو روشن کردن انداختن طرف ما مام که عادت کردیم به این جور چیزا بیخیال نترسیدیم فیزا ترکید و اونا تو دل خودشون خوشحال شدن که ما ترسیدیم منم برا این که تلافی این کارو بکنم به دوستم گفتم با کبریت میخوام بترسونمشون باید همکاری کنی هه هه عاغا چشتون روز بد نبینه از پشت دویدم کبریتو روشن کردم انداختم زیر پاشون با دوستم یه جیغ زدیم و گفتیم ترکیددددد در رفتیم وای چهار نفر هم زمان یه جیغ بنفش کشیدن که نگو تموم همسایه ها ریختن بیرون اون بچه دهه هشتادی که تو دل خودش مارو ترسونده بود الان خودش جاشو خیس کرده بود هیچ از بغل مامی جونشم پایین نمیومد خخخخخخخخخ دی!! دوستم از خنده هلیکوپتری میزد منم انقدر خندیده بودم شکم درد گرفته بودم یعنی من همچین ادمیم :))

فرستنده : amir19


4 ابتــدایـی بــودم یــه روز داشــتم تــو کــلاس آهنــگ دختــــــــــر نــــرو بالا میـــخوندمــو بچــه هــا میــرقصــیدن و جواب میدادن : یـــــار بالا اون مـوقــع ایــن آهنــگ تـازه اومـــده بـودو رو بــورس بــود بعـــد یهــو معـلمـــمون اومــد ســر کلاس منـــم زودی ســاکــت شــدم هیــچی دیگــه گیــر داد چـــی میخـــوندی بخــون منــم کــه از خجــالت داشتـــم آب میشـــدم هــر جــوری شــده پیــچونــدم اقا گذشــت تا یه روز تو مدرســه جشـــن داشــتیم معلــم مــون بـه زور از تـــو صـــف کشیـــدم بیـــرون گفــت بخـــون هیـــچی دیگـــه اینبار کم نیــوردم شــروع کــردم بــه خــونــدن:دختر نــــــــــــرو بالا یـــار بالا میفتـــــی از او بالا یار بالا تنــــاز چــــه شیــــرینی تناز مو فـــداتوم ... آغا مـــدیرو میگــــی با چنان سرعتی دوید اینـــهو پلنگ زخمــــی میکـــروفـونــو از مــن گرفتــ بعـــدم شــــوتم کــــرد پاییــن :)

فرستنده : shey2nak


کیا وقتی بچه بودن موقع درست کردن کتلت مامانشون یه دونه کتلت کوچیک واسشون درست میکرد می داد بهشون .
هیچ وقت مزه ی اون کتلتا از یادم نمی ره

فرستنده : smj13سید مصطفی



یه سری هم تو دفترم نشسته بودم گفتم کسی که نمیاد یه شیمیایی در هوای اتاق رها کردم که یهو مدیرمون درو باز کرد اومد تو :))
بیچاره هی رنگ عوض کرد گفت چقد اینجا بو میاد منم حسسسسساسس
گفتم از این فاضلاب بو میزنه بیرون من بیچاره همش باید تحمل کنم خفه شدم تو این اتاقD:
فرداش یکی رو فرستاد برا اتاقم تهویه هوا نصب کردنD:
ینی هوش که نیست ابر کامپیوتره D:

فرستنده : smj13سید مصطفی


خعـــلی قبلنــا یه دختـــر بود به نظرم ضایع بود کلاس ســـوم راهنمایـــی همیشه سر ایستگاه مدرســه میــومد نیـگا نیــگا میــکرد مـنو
منـــــم محلش نمیــدادم 
چـــن روز پیش رفتــه بودم خــرید یــه شلــوار گرفتــم اومــدم حســاب کنــم یه دختـــر سانتــــی مانتـــال خوش تیپ 
خیلی‌ شیک و مجلســــی اومـد گفــت:
آقـــا اجــازه میــدین حســاب کنــم ؟؟؟؟؟
منم که قنـــد تــو دلــم آب شـــده بــود کــــم مونـــده بود ول شـــم کــف مغــازه ولـــی‌ خعلی‌ ریلکـــس گفـــتم :
نه مــرســی‌ مــن کــه شمــارو نمیــشــناســم 
گفت خوب اشنـــا میشـــین :)
مـــن : حـالا هـــروخ اشنــا شــــدیم اونوخ 
پـــولم دادم آصـــن روم نـشــد دیگــه با بوتیکــــیه چــونه بــزنـــم 
اومــد دنبـالــم گـفــت:مــن همــونیــم کــه ســر ایستـــگاه بــچه کــه بــودیم محلــم نمـــیذارشــــتی 
یه لحـــظه خــواســتم بگــــم ((مـــن بــه گــــــــور بابام خنـــدیدم همچــی کــاری کــردم ))‌ بـاز خــودم کنتـــرل کردم آخــر یــه لبخنـــد ژکـــوند تحویلش دادم اونــم یه لبخـــند زدو رفــ ســـوار ماشیـــن خیــــلی میلیـــون تومنیــش شـــد و رفـــت 
بخووودا اون مـــوقع هـمــه دختــــرا خوشگل بودن خـــوووو این حتـــی دماخشــــم نمـــتونس بکـــشه بالا دلمو به چیـــش خــوش مـــــی‌کردم :((

فرستنده : shey2nak


داشتم پرینت میگرفتم دیدم اشتباهی دارم پرینت میگیرم اومدم لغوش کنم نشد پریدم کاغذو از تو دستگاه بردارم یهو گرفت کشید تو از اینور من زور زدم یهو پرینتر گفت ززززززاااااررررررت کاغذه در اومد پرینتر خورد شد:ll
ینی از یه پرینتر گذشتم و از یه کاغذ نگذشتم :ll
جالبه بعدش اعصابم خورد شد کاغذه رو پاره کردم ریختم دور :ll

فرستنده : smj13سید مصطفی


آغا هر کدوم از رفیقهای ما که نامزد کرد یه هفته بعد ابروهاش رو برداشت، تا چپ چپ نگاهشون کردم همه گفتند: خودم برنداشتم که، خواب بودم خانمم برداشت
خو لامصب بهانه بهتر بیار، من یه بار با موچین یکی از ابروهامو کندم تا نیم ساعت از دردش گریه میکردم
من :|
رفیقهام :)
نامزدهاشون :)
آرایشگر سر کوچه :)

فرستنده : chani


اون زمون بود که سوباسا و اینا را میذاشتااااا :)
همون زمون بودکه یه شعرم براش ساخته بودن و میخوندن ببینید:
پشت درای بسته سوباسا داره میرقصه
کاکرو میگه ماشالا چش نخوری ایشالا
ینی یه همچین شعرایی رو ما میذاشتیم رو کارتونامونD:

فرستنده : smj13سید مصطفی


سوم راهنمایی امتحان کلاسی جغرافی داشتیم!
خلاصه برگه درآوردیم و سوالهارو نوشتیم! تو 5 دقیقه اول جوابها رو یا درست یا غلط نوشتم و اومدم برگه رو بدم و برم, آق دبیر گفت زودتر از 20 دقیقه برگه تحویل نمیگیرم!
خب منم رفتم نشستم سر جام, برگه رو گذاشتم ته میز,خودم نشستم سر میز!
بعد چن دقیقه حوصلم سر رفت حواسم هم سر جاش نبود,با خودم گفتم بذار ببینم جوابهایی که دادم درست بودن یا نه!
خلاصه حواسم نبود دست کردم کیفم کتاب جغرافی که نیم متری بود(5سال پیش) درآوردم شروع کردم ورق زدن(البته نه پنهانی و برای تقلب, بلکه خیلی عادی)
برگمو برداشتم و جوابهای کتاب مقایسه کردم و چن تا رو درست کردم,بعد کتاب گذاشتم تو کیفم! 20 دقیقه شده بود پاشدم برگمو دادم رفتم!
جلسه بعد نمره هارو خودندن منم 20شده بودم!
به جون خودم این خاطره برگرفته از حقیقت بود!

فرستنده : Fesgheli



یه استاد داریم کچل و بداخلاق .امروز سر کلاس دانشگاه کلاسش کوچیک بود سریع پر شد. بعد یه دختره اومد از وسط اومد تا ته کلاس دید جا نیست بر گشت . یهو استاد گفت چرا نمیشینی؟ گفت استاد جا نیست کجا بشینم. استاد گفت بیا بشین رو سر من.
منم که سرم تو کار خودم بود یهو سرم رو اوردم بالا گفتم : استاد اونجا که لیز می خوره...
کلاسی رو میگی که کسی جرأت خندیدن نداشت. منفجر شد.
من. :-[
استاد. :-(
دانشجوها. :-))))))))
وبلاگ کلاس. :-))))))

فرستنده : ABBAS


خاطرات خنده دار


سلام 
آقاما می خواستیم بریم کلاس اول سرمونو با ماشین از ته به زور زدن شروع کردیم به گریه کردن .دایی نامردم اومد برای اینکه من آرون بشم با چسب مایع موها رو چسبوند به سرم .جاتون خالی تا چند روز سرم سوزش داشت

فرستنده : a_r


آقا داریم با مخاطب خاص قدم میزنیم صحبت میکنیم بدین شکل که سر یه حرفی رو وا میکنه و حرفاشو میزنه،بعد تا ما میام یه چیزی بگیم سر حرفو میبنده سر یه حرف دیگه رو وا میکنه!
بعد که اعتراض میکنیم میگه: اه،بزن زرتو،چی میخای بگی؟بنال!

فرستنده : Fesgheli



یبار با بغض ب مامانیم گفتم:
من سر راهیم؟
یهو داداشم(اسی)گفت:
ن بابا،من(داداشم)ی روز ک کوچیک بودم داشتم تو کوچه بازی میکردم دیدم ی جونور ی گوشه کز کرده
رفتم یواش،جوری ک فرار نکنه گرفتمش اوردمش خونه
بهش اب و دونه دادم
چن روز ازش مواظب کردم ک یهو مامان دیدش،گف اسی این کج
بوده؟گفتم این حیوونو خودم تو کوچه پیداش کردم
مامان گف:این ک حیوون نیس آدمه
دیگه اینجوری شد ک تورو ب فرزندی قبول کردیم!
حالا ب نظرتون من چ کنم؟
خودکشی؟
سوختن و ساختن؟
ب کنج عضلت برم؟
خاننده شم؟

فرستنده : جنجالی333


عاقا یه برادر زاده دختر دارم 4 سالشه حرصمو دراورده بهش میگم اصلا تورو 5تا دوست دارم جلوی فامیل داد زده میگه اصلا تورو دوست ندارم ضایع شدیم اخه اینا بچن ماهم سنو سال اینا بودیم اسممونو نمیدونستیم چه برسه این حرفهاااا

فرستنده : قنداقا


عاقا ما که ابتدایی بودیم اول سال برنامه درسارو میدادن من تا پنجم ابتدایی نفهمیدم قضیش چیه همه کتابامو میریختم تو کیف هر روز میبردم مدرسه بچه بودیما

فرستنده : قنداقا

عاقا اول ابتدایی بودیم معلم گفت فلان کلمه رو بخش کن ماکه اسم خودمونو ب زور بلد بودیم تا ب خودم اومدم یه چک محکم خابوند زیر گوشمون هنوز که هنوزه یادم میاد خندم میگیره فامیلیش فدک بود ماهم بهش میگفتیم فندک در میرفتیم حالا بچه های امروز نگا بچه نیستن که

فرستنده : قنداقا


خدا مارو ببخشه ! تو دوره دبیرستان بچه هایی که اسم جفنگ داشتنو به گریه مینداختیم از بس که با صدای نازک صداشون میزدیم... اما نه آخه انصاف بدین فرض کنین طرف پدر بزرگ شده باشه ! نوه اش چجوری بهش بگه بابا بزرگ ارمیا !!
حال کاری با شایان و کوشا و سانیار ندارم !

فرستنده : بگوری نما


اینقدر که ایرانیها با درخت کاج کریسمس و بابانوئل عکس گرفتن و تو فیسبوک شر کردن،خارجیها نگرفتن !!!!!!
کلا ملت شادی داریم.....!

فرستنده : sadaf_38


عاقا ما سوم راهنمایی بودیم یه معلم ریاضی داشتیم فک و فامیل های بروس لی بود . اخر سال اومد تریپ دموکراسی توکلاس برداره(الان فهمیدید من بلدم دموکراسی یعنی چی!) گفت هرکی انتقاد داره بگه.مارومیگی اومدیم انتقاد کنیم گفتم :عاقا شما زیاد تو کلاس خشونت به خرج میدید.تا دو ثانیه بعد نفهمیدم چی شده .بعدشم خودمو توی حیاط مدرسه روی زمین پیدا کردم. بعد از زنگ به دوستام گفتم چی شد گفتن از پنجره به صورت هلی کوپتری پرتت کرد بیرون/
از همین تریبون اعلام میکنم معلم گرامی انتقاد پذیریت تو حلقم
من:/
پنجره ی کلاس :))
سازمان ملل :/

فرستنده : RM@N 007+1


آقا یه بار کیف دستم بود رفتم از یه مغازه نزدیک محل کارم لوازم بهداشتی بگیرم
از ماشین پیاده شدم یه مقدار کاغذ و اینا هم که مال کارم بود دستم بود رفتم تو ...
سلام
یارو: سلام
صاحب این مغازه شمایی؟
یارو: نه بخدا مغازه مال این پسر بغلیه
فهمیدم ترسیده
یه کمی سر کارش گذاشتم بعد گفت این مغازه سر وچه ای نیستی؟
من: چرا
هر وقت منو میبینه خندم میگیره
امتحان کنید حال میده

فرستنده : HaMeD


آقا بچه بودم شب دستشوییم گرفت پا شدم رفتم از راهرو رد شدم رفتم تو حیاط دمپایی پوشیدم رفتم برق دستشوییو روشن کردم رفتم تو نشستم و جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش
بعدشم راحت اومدم خوابیدم
فقط نمیدونم چرا صبح که پا شدم عرق کرده بودم اونم فقط از پاهام
واسه کی اتفاق افتاده؟

فرستنده : HaMeD


ابتدایی بودیم یکی از بچه ها درس نخونده بود و معلا داشت با کابل(از ابزار کمک آموزشی ما دهه شصتیاست :دی) کتکش میزد
پسره: آقا تورو خدا نزن ... آقا غلط کردم ... آقا جون مادرت نزن ... آقا ... آقا ...
(به جون خودم با گریه) نزن آشغال ... نزن عوضی ... نزن کره خر
معلمه هم هرچی میزد این ساکت نمیشد دیگه
خخخخخخخخخخخ

فرستنده : HaMeD



تو مغازه بودم داشتم خرید میکردم که یه دختر کوچولو با یه نایلون مشکی تو دستش اومد تو. صاحب مغازه هم داشت حساب منو میکرد متوجه دختره نشد. دختره آروم رفت از تو یخچال دوتا نوشابه خانواده گرفت و گذاشت تو همون نایلونی که دستش بود. بعدشم اومد دوتا آدامس گرفت و به یارو گفت آقا دوتا آدامس گرفتم چقد میشه؟ یارو گفت پونصد تومن. پونصد تومن رو داد و رفت!!!
بابا این دیگه چه مدل گودزیلا بود؟ گودزیلای اقتصادی؟!!! واقعا این دهه هشتادیا خیلی داره وضعیتشون وخیم میشه ها!

فرستنده : Mehdi


دختر آبجیم 2/5 سالشه، دقت کنید می گم 2/5 سال نه 25 سال!!!!!! سر سفره باباش به من گفت نوشابه زرده رو بده!! یه نیگاه به باباهه انداخت یه نیگام به من و گفت:« بابا این که نارنجیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» یعنی 75 میلیون ملت اینو نفهمیده بودند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! این جقله فهمید!!!!!!؟

فرستنده : HATA


امروز تو اتوبوس یه بنده خدایی نشسته بود کنارم با گوشی آیفون 5ش داشت حرف میزد اونم با داد
مهم ترین بحث حرفشم این بود که دنیا ارزش حرص زدن نداره پول فلانه و دو روز دیگه میخوایم بمیریم و از این حرفا
منم بهش گفتم آقا شما به این حرفایی که میزنی اعتقاد داری؟
گفت بعله آقا چطور
گفتم اگه پول برا شوما بی ارزشه برا ما ارزش داره اون گوشیتو بدی من کلی از کارامو راه میندازه
نمیدونم یهو چرا گوشیشو قطع کرد تو ایستگاه بعد از اتوبوس پرید پایین :\

فرستنده : hotboy797


خاطرات خنده دار


مشتری اومده میگه آقا شماره فکستو بده برام یه چیزی فکس کنن
دادم بهش
برگشته خیلی با اعتماد به نفس وبا قیافه من خیلی حالیمه: آقا فکستون دورنگاره دیگه؟
خو بابا سوالای زیر بپرس بتونم جواب بدم
ای بابا

فرستنده : HaMeD


آقا سر کلاس نشسته بودیم استادم ته کلاس واساده بود داشت درسو توضیح میداد... منم ته کلاس بودم با بیی حوصلگی گوش میکردم... حالا هرروز کلاسو میترکوندیما ولی اونروز هیشکی وقت کلاسو نمیگرف(تف تو ذاتتون).استاد همینطوری که توضیح میدادگفت بذاریدبرم رو تخته شکلشو بکشم... تااز بغلم رد شد بابی حالی گفتم استاد رسیدی زنگ بزن:-)) خخخخخخخخ وآن زمان بود که قفلمون باز شدو بچه ها رو زمین قلت میزدن. استادم نه حذف کرد نه بیرونم کرد،رفت نشست سرجاش هی یه نیگا به من هی:-)))))

فرستنده : کله پوک!


عاقا به جان خودم این سیمکارتای ایرانسل هوشمندن میپرسین چرا یه مدت سیمکارتم انتن دهیش خیلی بد شده بود هر چی اس میدادم تایید نمیشد با خودم گفتم اینجوری نمیشه رفتم یه سیمکارت رایتل(ینی الان تبلیغ شد؟) ثبت نام کردم عاقا از اون روز به بعد هر اسی که با ایرانسلم میفرستم هنوز سندو نزدم دلیور میشه دیگه از مکالماتم نگو که انقد واضحه انگار طرف بغل دستم نشسته هیچی دیگه هر وقت انتن دهیم بد شه سیمکارتو تهدید میکنم که اگه درست نشی رایتلو میندازم اون بنده خدام انتن دهیش میشه در حد بنز:دی شمام امتحان کنین حتما جواب میده.خخخخخخخخخخخ

فرستنده : p@shmak


یادمه سال دوم کامپیوتر داشتیم ی ذره شوت میزد :D
رفتیم سر کلاس دیدم همین معلمه یک گوشی لمسی گرفته خوشحاله 
یکی از بچه ها زنگ اول غایب بود
زنگ دوم اومد نشست سر کلاس
معلممون بعد 45 دقیقه فهمید این اومده بعد گفت آقای فلانی چرا زنگ اول غایب بودی 
ما به دوستمون گفتیم معلم گوشی جدید خریده
دوستم گفت آقا گوشی جدید مبارک اسمش چیه؟
معلممون گفت مرسی (اسم گوشیو یادم نیست) گفت فلان اسم
دوستم پرسید اون گوشتونو چکار کردین؟
معلممون گفت خونس 
و اینطور شد که معلم یادش رفت واسه چی اومده طرف دوستم
من و بچه ها =)))))
معلم :)
گوشی معلم :D

فرستنده : ♣♦♥♠ DesTinY ♠♥♦♣


طــرف غـریــبه نبـود خـودمــونــی بــود ولیــخوو...
علیرضـا : مانــی زبانـت خوبه؟؟؟؟
منــم کلــی افــه اومــدمو از خــودم تعــریـف کــردمــو قومــپوز در کــردیــم کــه پــــَ چـــی ؟من همینجوری رفتــم سـرجلــسه زبــان تخــصــصیو33 درصــد زدم
علیرضـا : کمــکم میکــنی؟
مـــن : دادا در خــدمتــتیم در بســـــت!
اونــم رفــت جــزوشو آورد!جــزوهــه هــم نامردی نکـــرده بــود300-400 صفــحه ی میشــــدا 
همینقـــد براتــون بگـــم کـــه وری هـــــــــارد !!!!!
همینــجوری کــه نیگاش کــــردم !(عجب غلطــــی کردمـــا)
بعــدم جــزوه رو گــرفتــم خــواســتم یــه بــررســی اجمــالــی ازش بکـــنم.همــچی قیــافه هـــم گرفتمـــو درشـــو باز کـــردم!!!!!
دیــدم نه بابا خعلـــــــــی سخـــته ،این اولشــه آخــرش چیـــه!!!!
بعـد صفحــشونیگا کــردم نوشــته( 374 ) !!! 
مـــن : علیرضـــا این چـــرا ایجـــــــور ِ ازیـن صفــحه استارت میخــوره؟ جلــد یـک داره؟
دیدم علیـــرضا داره بایه لبخند ژکــــوند نیگام میــکنه!!! خیلـی مــِـلو دس بــرد جـــزوه رو از تــو دستــم کشــید گفت:مانــــی جون داش انگلــیسی از چــپ بــه راســت شـــرو میـــشه! مــارو بــاش رو دیــوار کــــــــــــی یــادگــاری نــوشتــیم!!!
بعــــدم دوتـــای ا خنــــــــــده کف زمین پخش شــــدیم =))

فرستنده : shey2nak


پای سوسک توحلقم اگه دروغ بگم!
خالم تعریف میکرد دیروز از مدرسه دختر خالم(7سالشه کلاس اوله) زنگ زدن که دخترت حالش بده و خلاصه بیاید ببریدش!
خاله منم عین چی خودشو رسونده اونجا نکنه دخترخالم چیزیش بشه! حالا اینا هیچی ،از مدرسه داشتن میبردنش دکتر ،شروع کرده خندیدن که چی ههههههه ناظممونو اوسکول کردم فقط خواستم مدرسرو بپیچونم نگران نباشید!!! ینی استعدادش تو حلقم
خالم :|||||
دخترخالم :))))))))
ناظم :(((

فرستنده : shaghayegh.m


بعد بگید بچگیاتون شیطون بودید!!!!!!!!!
یه شب داشتیم تو کوچه ول میچرخیدیم یدف برق رفت.!!!!
منم رفتم یه تیکه قیر از یه بشکه تو خرابه کندم آوردم چسبوندم رو زنگه خونه ی یه پیره مرده(توپه مارو پاره میکنی؟؟؟؟؟)
هیچی دیگه وقتی برق اومد از همه خونه ها صدای صلوات میومد از اون خونه صدای جیغ و آخ قلبم آخ قلبم!!!!!!!!
فک کنم سکته کرد.........
از اولشم انتقام جو بودما!!!!!!!1

فرستنده : لابستر


خاطره تعریف کرن رفیقم:
تو پارک بودم یه دختره هی بهم آمار میداد......بهم نگا میکرد
نه آمار نمیدادا...........نگاام نمیکرد.....
چی بگم؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : لابستر


یــه بنــده خـدایــی هــم بود جیـگـرکــی داشــت !!!!!اسـمـش سیفــعلی بـــود !!!! خووودا بیــامـرزتــش ...
اُوووم ایشــون اسطــوره ی خـالــی بنــدی ِ ایــران بـودن بـلاشـــک !!!!!
همــین قـد بگــم کــه ایشــون خــاطــره ی دعــوا تعــریف میکـــردن ؛ ســـال هــای دور ، مــرز ایــران آلمــان ! [ مــرز ِ ایــران آلمـــان دقیــقا ]
ینـــی جــوری خــالــی میـبـسـت ایـــن بزرگـــوار کــه آپـانـدیســت اوت میکــــرد
ایشـــون میگــفت مــن قــدیما کفــتر بـازی میــکردم و کفتــرام خعـلی جـلـد بــودن!!!!!
در همـــین راســتا فــرمــودند کــه یـه بــار بــه یــه نـفــر دو تـا دونــه تخـــم ِ کفــتر فــروختــن ، طــرف رفتــه اروپـــا بعــد تخــما جـوجــه شــدن و انقــد جـلد بـودن بــرگشـــتن !!!!!!
ینـــــی مـــن با خاطراتش زندگــــی میکـــردمــا =))

فرستنده : shey2nak


بچگیام خیلی دوس داشتم عینک بزنم!!!!!
اول ابتدایی یه روز اومدن مدرسه برای سنجش بینایی از بچه ها جهت علامت هارو می پرسیدن.........
نوبت من شد آقا منم از قصد همرو غلط میگفتم
تموم که شد دکتره فهمید از قصد اشتباهی میگم پرسید:عینک خیلی دوس داری؟؟؟؟؟؟؟؟
من:آره آقا
دکتره از کیفش یه عینک دودی پلاستیکی درآورد داد گفت بره خودت!!!
من:مرسی آقا:)))))))))))))))

فرستنده : لابستر


من 1داداش دارم راهنماییه وفردا امتحان علوم داره
گیر داد که 1حیوون بگو که قبلا 1شکل بوده الان 1جور دیگه شده 
منم که توو خوش خنده بودم چشمم خورد به این ماموته گفتم ماموت گفت نه اونا منقرض شدن

بعدمن چند تادیگه گفتم گفت نه آخرش گفت مثلا زرافه گفتم چرا 
اومد بگه قبلا گردنش کوتاه بود الان درازه گفت قردنش کوتاه بود
خودشم بامن ترکید از خنده
الانم که دارم مینویسم 1قیچی برداشته نوک موهامو میبره

فرستنده : love s


زنم با یه فریاد سونامی وار از پای لب تاپش بلند شده اومده یقه منو گرفته میگه:
چرا هرچی واسه خوش خنده  میفرستی چاپش میکنن ولی چیزای منو چاپ نمیکنن؟؟؟؟

عاجزانه از چاپگر محترم درخواست میکنم جهت حفظ جون اینجانب مطالب زنم رو هم چاپ کنه
خو چی میشه مگه ؟؟؟

فرستنده : MiR@


ورودی ما (86) خیلی دخترای خسیسی داشت یکی یکی ازدواج می کردن اما هیچکی شیرینی نمی داد ماشالا کمم که نبودن ما میدیدیم شیرینی که داره از دست می ره
گفتیم تنها راهی که وجود داره به این ژیگولا بفهمومنیم شیرینی بیارن اینه که یکی از پسرا ازدواج کنه و شیرینی بیاره
بیچاره جواد، هنوز ازدواج که هیچ عقد که هیچ نامزدی هم که هیچ فقط شب رفته بود خاستگاری بله رو شنیده بود فردا با سه کارتن شیرینی اومد سر کلاس !!!!
چون جواد روش نمی شد شیرینیا رو داد من پخش کنم . 
استاد : شیرینی بابت چیه 
من : استاد شیرینی ازدواج آقا جواده خانوما یاد بگیرن!!!!
استاد: مبارکه آقا جواد ازدواج کردین؟؟؟؟؟؟
آقا جواد بیچاره حول شده بود گفت نه به خدا من هنوز کار خاصی نکردم
هیچی دیگه ملت داشتن رو هوا پشتک وارو میزدن
تا بچه ها قضیه رو جم کردن من خودم دو سه نفر رو CPR کردم
باز هم به سلامتی جواد با اینکه به قول خودش کار خاصی نکرده بود شیرینی داد

فرستنده : ohsixsixone


این مطلب رو جایی خوندم:
تو پاساژ افتادم دنبال یه دختره.هی محل نمیداد....
گفتم:یه نگاه بنداز شاید پسندیدی حالا سیندرلا!
بعد کلی اصرار برگشت گفت:
بابا من دوست دوست دخترتم.!!! همون اول که پیشنهاد دادی شناختمت.!!
بعد گفت: 
هیچ علاقه ای ندارم رابطتون بهم بخوره برو بهش چیزی نمیگم
یه لحظه جاخوردم.....! گفتم جدی تو دوستشی؟؟
یه پوسخندی زد و گفت:
پس دوست دختر داری و افتادی دنبال یکی دیگه؟؟!برو بچه جون بروووو

فرستنده : parisan


آقا ببین تحریم چجوری شده محرک شم اقتصادی ما:دفتر مدیر مدرسه زیر کلاس ما بود،هیچی ی روز مدیر بدبخت می بینه آب داره از سقف چکه میکنه!بیچاره تو شوک که بالا نه دستشوییه نه آبدارخونه میاد بالا میبینه ببللههه یوگی و دوستان(من و دوستام)داریم برنجایی که به وسیله کندن موزاییک کف کلاس کاشته بودیمو آبیاری می کنیم!!تازه می خواستیم بهشون کود حیوانیم بدیم که دیگه اینا مجالمون ندادن و درجا اخراجمون کردن

فرستنده : GooGooli









javahermarket