Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


برا دختر خاله م که 14 سالشه خاستگار اومده میخواد نامزد کنه
خاله م زنگ زده دعوت بگیره به مامانم میگه رها رو نیارید دلش میشکنه خودش هنوز مجرده مامانم زل زل چشم میندازه به چشم من یگه خوب چیکار میشه کرد آدم باید درک کنه خشگلا زودتر شوهر میکنن

الان دیوار کجاست سرمو بکوبم بهش

فرستنده : raha


چرا عاقل کند کاری ک باز آرد پشیمانی 
مادر من! مگه من بیچاره ، چه گناهی کردم ک باید به یه پسر خالم (دهه هشتادی) درس یاد بدم ؟!
بعد دوساعت که خودم رو (پا...) کردم ! 
پسر خالم برگشته میگه این رو که بلد بودم داشتم گیرت میاوردم !!
الان انتظار دارید قیافه ام چطوری باشه ؟ 

فرستنده : محمّدرسول


شاید شنیده باشید غذا هایی که تو پادگان میدن هر کدوم یه اسم دارن ک چن تا از اونها رو نام میبرم !!!
خورشت وحشت! رد و پای مرغ ! مروری به غذا هایی ک در یک ماه گذشته خورده اید!ساچمه پلو! انفجار مرغ! !!!!

فرستنده : محمّدرسول


داداشم از دوران سربازیش تعریف میکرد : 
تو پادگانشون رفته بود دستشویی بعد از رفع حاجت(من چقد باادبم) آفتابه رو ور میداره !!! از قذا ( قظا. قذا قضا. غزا) به جای آب توش بنزین بود
داداشم تا صبح داشت از درد و سوزش همچون مرغ سر کنده بال بال میزد !!!!!

فرستنده : محمّدرسول

یکی از فانتزیام اینه که وقتی از مامانم میپرسم: سر و وضعم چطوره؟؟؟
واسه یه بارم که شده نگه: عالیه!!!! خو مادر من لاقل یه نیگا قبلش بنداز بعدش تعریف کن!!!!
مامانه مهربونمه داریم ما!!! بکوب لایکو به افتخار تموم مامانای گل!

فرستنده : purya21


شما هم موقع بیکاری که پای تلویزیون افتادین سعی میکنین کنترل رو به صورت عمودی به حالت تعادل نگه دارین یا فقط من اینجوریم؟؟؟!!!
لذتش از pes13 که ده به یک جلو باشین بیشتره!!!

فرستنده : Amin Attractive


رفته بودیم خاسگاری برای داداشم. چن دیقه گذشت دیدیم طرفامون اصن بدرد نمیخورن. دنبال راه فرار میگشتیم که پدربزرگم به بهانه سردرد گفت مجبوره مجلسو ترک کنه، بابامم گفت اونو میبره بیمارستان. خلاصه با زرنگی جیم زدن. مام یه دیقه بعدش گفتیم نگرانیم بعدن میایم و زدیم به چاک. ولی تا چند ماه خونواده طرف گیر داده بودن بیاید عروستونو ببرید!!.

فرستنده : mmlmml777


سربازیمو افسر راهنمایی رانندگی بودم. یکی از چهارراه رد میشد گوشیشم دستش. تا منو دید انگار عزراییل دیده! یهو انگشت اشاره همون دستشو سه سانت فرو کرد داخل گوششو شرو کرد چرخوندن. منم که خندم گرفته بود گزاشتم رد بشه. کوفتی چهرش موقع گوش خاروندنش خیلی واقعی بود!

فرستنده : mmlmml777


خوب یادمه یه روز یه میخ فولادیو باید میزدم دیوار آشپزخونه. یکمی که فرو رفت دیگه موند. منم از لج چنتا ضربه چکش محکم بهش زدم دیدم آب از بتن جاری شد!! با خودم گفتم جل الخالق!! یکم عقب تر رفتم فهمیدم مسیر لوله آبه! بله ما دهه شستیا کلی هزینه کردیم تا با تجربه شدیم!

فرستنده : mmlmml777


کلاسمون تموم شده بود و منم بادوستم سرخوش داشتیم راهی قسمت سرویسا می شدیم...
من 1عادت بدی دارم آهنگ شاد که گوش میدم جوگیر میشم
اونروز هم همون وضع بود هندزفری تو گوش ما و ماهم جوگییییییررررررر
داشتم با حالت اون پسره که عکسش تو کتابمون بود(واسه شعر باز باران با ترانه...)از پله هاا بالا میرفتم که ناگهان پام گیر کرد به پله و افتادم
این در حالیه که یکی از پسرامون هم پشتمونه و منم روی دستام خوردم زمین(بفهم چی میگم)
سریع بلند شدم جمعش کردم تا بیشتر از این با صحنه های بدی مواجه نباشه باز خداروشکر فاصله ی نسبتا ریادی داشت....
دوستم هم تو اون وضعیت در عین کمک کردن به من داشت پله هارو گاز میزد خو تو دوست منی یا اون؟؟؟؟

فرستنده : torob


شب بود برق رفته بود که دوستم زنگ زد بیا بریم پارک محل حال میده من اوکی دادم و رفتیم رو نیم کت نشسته بودیم که دوتا دختر از جلومون ر د شدن که دوستم خر شد گف بریم دنبالشون که من باید به یکیشون شماره بدم به هزار زحمت منو راضی کرد که بریم اقا رفتیمو تو مسیر که دنبالشون بودیم این رفیقم هی میگفت این سمت راستیه مال من اون مال تو ببین این سمت راستیه چه اندام توپی داره و چه شیک را میره /هی میخواست بره شماره بده که شرایطش جور نمیشد/خلاصه انقد رفتیم دنبالشون که دیدیم عجب اینا کجا دارن میرن ایا ؟که دیدیم بعله رفتن دم خونه ی این رفیق ما. همون دختر خوش اندامه همون که شیک را میرفت بعد از کمی حرف زدن با دوستش از ش خداحافظی کردو رفت توخونه ی دوست ما یعنی این دختر چه نسبتی با دوستم داشت ایا؟.............اره یعنی من الان چی بگم خو..؟
خواهرشم نمیتونه بشناسه.
شانس اورد من باها ش بودم اگه هرکی دیگه بود ابروش رو تو قوطی میکرد..
امیدورام واس همه اونایی که از این کارا میکنن یه همچین اتفاقایی رخ بده که یکم کم بیارن و اگه یه نمه شرف داشته باشن دیگه دس به این کارا نمیزنن.....
نتیجه اخلاقی :اینکه من خعلی با مرامم که به کسی نگفتم خخخخ

فرستنده : nokhbe


آقا من یه خاله دارم دهه شصتیه
گویا این خاله ما وقتی که طفلی بیش نبوده معنی نه گفتن رو به طور کاااااملا واضحی متوجه شده:
بچه بوده مامان بزرگم بهش پول میده بره از سر کوچه چیزی بخره تو راه دوتا از همسایه هاشون که 2تا دختر 2قلو بودن بهش گیر میدن بیا خونه ما
از این انکار بوده از اونا اصرار(شایدم برعکس) هی گفته من اجازه ندارم نمیتونم بیام هی اونا اصرار کردن اینم که دیده نمیتونه بدون اجزه مامانش جایی بره.....باسنگ ورداشته زده رو دست ملت که دیگه اصرار بیجا نکنه
(حالا از این بچه خودسرا بوده که هر کاری دلش می خواسته میکرده بدون اجازه بزرگترها هاااا)
مامان دخترا:O
مامان بزرگم:)))))))))))))
خالم:))
دختره:(
خواهرش:((
رئیس سازمان دیجیتال:))))

فرستنده : torob


یادش بخیر من قبلن خاطرات بچه های خوش خنده رو میبردم تو یه سایت دیگه به اسم خودم کپی میکردم.اونام فک میکردن عجب آدم خفنی هستم من.اما الان یکیشون خوش خنده‏ رو پیدا کرده دیگه جرات کپی کردن ندارم.حالا دیگه خاطرات خودمم باورشون نمیشه دیگه.خلاصه شدیم چوپان درغگو

فرستنده : yourghon


آقا یه پسر دایی دارم دهه هشتادی گودزیلا پیشش لنگ میندازه دیشب داشتیم می رفتیم عروسی دو تا دخترم کنار داشتن می رفتن یه دفعه بلند گفت پخخخخخخ عاقا این دو تا دختر از ترس تو افق محو شدن مام که داشتیم زمینو شخم می زدیم از خنده.

فرستنده : کاوه&&


یادش به خیر(ما دهه شصتیا) بچگیامون زخمی که میشدیم بزرگترها میگفتن چت شده خوبه حالا تیر نخوردی...!!! زخم پلنگ که ورنداشتی... یه خراش کوچیکه..!!
کلا عزیز کرده بودیم!! خیلی لوس بار اومدیم!
شمام"injury" بودین یا فقط من "زخمی" بودم...!!!! 
این جمله آخریه هر چی آرایه هست توشه کیا فهمیدن؟!!! بزنن لایکو!!!

فرستنده : mehran86


خاطرات خنده دار


اومدم برای اولین بار یه غذا درست کنم که تمام کارهاش رو خودم کرده باشم و از هیچکس کمک نگیرم. یه بشقاب رو گذاشته بودم روی یه ظرف. ظرف هم کج بوده. اومدم از آشپزخونه بیرون که برم از مادرم سوال بپرسم. یهو یه صدای دانگ اومد و دیدیم که بله! بشقاب شیکست. یعنی غذام نصفه موند
الان حس اولین حکومت نیمه مستقل(طاهریان) رو دارم.
اونایی که فهمیدن چی گقتم رو اون قلب بالا کلیک کنن.

فرستنده : ** تیز # هوش **


ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺎ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭﺳﻂ
ﻣﯿﺰ ﯾﻪ ﺧﻂ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯿﻢ : ﻭﺳﺎﯾﻼﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻂ
ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺗﺮ ﻧﯿﺎﺩ
کیا یادشونه

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب میکردیم یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توو کارتون درآورد نگاش کرد و زد زیر خنده!!! گفت: میدونی این چیه؟ اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰ شد بدم بهت 
حیف واقعا!!! خاک تو سرت :))))))

فرستنده : Mo0oNo0lii


داداشم سرشو بگیری پاشو بگیری دم دره یخچاله!
اونروز داداشم با 1حرکت میگ میگانه رفت سره یخچال
گفتم اینبارو کور خوندی!
(مکالمه من و داداشم)
من:چکار داری؟؟؟
داداشم:به تو چه اصلا تو فریزر کار دارم
(هنگ کردم خدایی)
:|||
راست راسکی دره فریزرو باز کرد
(قیافه منم تصور کنید دیگه اه موبه موی قضیه رو که نباید بگم)
دیدم "لیوانو چاییشو" در آورد برد
فکرشو بکنید چایشو گذاشته بود تو فریز که یخ شه!
اونایی که معتقدن ملت داره از دس میره ملت از دس نرفته داداش من از دس رفته!!!!!
والاااا!

فرستنده : زی زی لایک


یکی از فانتزیام اینه که توی کوهستان ویلا داشته باشم،
یه حموم داشته باشه که سقفش از شیشه باشه،
تازه برف پاک کن هم داشته باشه !
منم وقتی برف میاد برم زیر دوش دراز بکشم !
بعد چندتا قورباغه ، از این سبزا ، از اون بالا منو نیگا کنن !

فرستنده : javad007


یکی از فانتزیام اینه که چنتا آدم گردن کلفت اجیر کنم نزدیک افق
تا هرکی خواست اون اطراف محو بشه بزنن دهنشو … !
انگار محو شدن تو افق بچه بازیه ؛ زرت و زورت میرن افق محو میشن !!
والااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

فرستنده : javad007


بچه که بودم یه بار توی مجله یه داستان خوندم بدین مضمون که یه بچه ای از معلمش میپرسه چرا با وجود جاذبه ی زمین چایی به سمت بالا وارد قند میشه؟و....
منم این سوال رو از بزرگترا پرسیدم ولی وانمود کردم به ذهن خودم رسیده!
خلاصه هیشکی جوابشو بلد نبود و به من میگفتن ذهنت خیلی کار میکنه که همچین سوالی به ذهنت رسیده!!!
منم که از تعریفشون خرکیف شده بودم هیچوقت این قضیه رو لو ندادم که ذهن من اونقدر کنجکاو نبود و اون سوال دزدی بود... :دی

فرستنده : sami joon


یه جایی مهندس ناظر بودم. یکی از کارگرا پرسید فلانی چرا نیومده؟ الکی بهش گفتم جلسه ولنتاین داشت. بنده خدا فکر کرد از همین جلسه هاست!!

فرستنده : mmlmml777


یه استاد سختگیر داشتیم که به حضور غیاب خیلی اهمیت میداد. خلاصه یه روز دیر رفتم دیدم دوستمم دیر کرده خلاصه با هم رفتیم در کلاس. به دوستم تعارف کردم اون اول بره کلاس، قبول نمیکرد آخرسر اجبار!ً راضی شد وارد کلاس شد ولی من دم در وایسادم جوری که استاد منو نبینه. استاده کلی بهش گیر دادو پاچشو گاز گرفت آخرش گفت بشین. همین که رفت بشینه منم پشت سرش وارد شدمو نشستم! استاده دیگه دهنش کف کرده بود بمن گیر نداد. منم انگار کلی لایک از خودم گرفتم رفتم مثل شیر نشستم.

فرستنده : mmlmml777


دیروز رفتم چشم پزشکی. بگو خب. یه آقایی حدود 50 ساله قبل از من روی صندلی نشسته بود و خانوم دکتر روی تابلوی علامتا ازش تست بینایی سنجی میگرفت. بگو خب. دکتره به علامتا اشاره میکرد آقاهه هم همش میگفت چپ راست پایین بالا چپ راست....تا اینکه دکتره پرسید شما اصلن چیزی میبینید؟؟ آقاهه گفت نه!!!!!!! وااای پوکیدم از خنده.. آقاهه فکر میکرد چون امتحانش نمره منفی نداره باید همه رو جواب بده!.

فرستنده : mmlmml777


مخاطب خاصم بم اس داده: زودی یه زنگ بزن کار واجب دارم!!
منم هی پشت سر هم زنگ میزنم حالا مگه جواب میده!!!!!!!!
منو میگی: :O
حالا بعده یه ساعت اس داده: میخاستم جلو دوستام کلاس بذارم واسه همین جواب ندادما!!!!!!!! ناراحت که نشدی عجیجم؟!!!!!
آخه کلاست تو حلقم!!! فک کنم همینطوری پیش بره کارش به فحش و کتک کاریم بکشه!!!!

فرستنده : purya21


اقا دیدین تاحالا وقتی حس میکنی امتحانت رو خراب کردی و بدتر از همه بوده برعکسش در میاد بهترین نمره رو از همون درس میگیری. همین دوسه روز پیش پایان ترم فلسفه داشتیم 24 فصل بود منم 12 تاشو خوندم رفتم سرجلسه واس امتحان اقا خداییش اصن هیچ کدوم از سوالا رو بلد نبودم و هر تستی که میزدم از خدا پیغمبرو هرچی امام و اما زاده بود واس درست در اومدن جوابم طلب کمک میکردم وقتی هم امتحان تموم شد گیر چندتا از همون خر خونا افتادم که کتابو جوییده بودن افتادم هر سوالی رو که میگفتن میدیدم غلط زدم و از همه چی نا امید رفتم خونه ولی امروز که برگشتم شهرستان رفتم نمراتم رو چک کنم بالا ترین نمره واس همین کلیات بود خعلی حال کردم اصن یه موزیک بندری گذاشتمو هنوزم که هنوزه دارم از ذوق مرگی میرقصم....یکی بیاد منو بگیره....
ویییییییییییییییی/ واست عروسی میگیروم لب شط کارون/هلی کنون داد میزنوم که دوست میداروم

فرستنده : fatooproxy


تو صف عابر وایسادم ده مین بود میخواستم پول انتقال بدم گیر کرده بود دستگاه نه کارتمو میداد نه کارو انجام میداد ...یه هف هش ده نفری پشتم صف کشیدن 
یکیشون برگشته میگه بیا پایین دوباره برو بالا ،جلو چشش نباشی راه میوفته !!!همچین قسمو آیه هم میخورد که آره کارسازه خودم شنیدم ...
من :))))
طرف O-O
ملت منتظر :)))))
دستگاه عابر *_*
همونجا بود که من فمیدم دستگاهه چشش گیر کرده بوده رو من هی منو نوگا نوگا میکرده کارشو یادش رفته انجام بده ...فردام عروسیمونه :)
ازین به بعد رفتین جلو عابر مواظب حرکات و رفتارتون باشین نوگاتون میکنه ...شاید قسمت شمام شد ...والا

فرستنده : Anakin


دیروز داداش یکی ازبچه ها اومده دنبالش ناظممون میگه از کجا بدونم برادرشی(ازاونجایی که مدرسمون ورود اقایون ممنوعه)مشما رو به طناب وصل کرده فرستاده پایین میگه کارت شناساییتو بفرست بالا پسره هم کارت شناساییشونیورده بود زنگیدن به باباش گفتن مشخصات پسرتو بگو باباهه میگفت وایناهم تطابق میدادن(اونم از پشت پنجره ی طبقه دوم)پسره هم اسفالتو جویده بود رفته بود سراغه درودیوار!!!!!
اخه مدرسس ماداریم؟؟؟؟!!!!

فرستنده : پشه


پستچی گذرنامه بابامو آورده بود ،رفتم دم در میگه رسید گذرنامه رو دارین ؟
گفتم : بذارین برم بیارم
میگه نه ولش کن خودتونین دیگه 
آقا کلی خودمو کنترل کردم درودیوارو گاز نزنم 
گفتم نه علی اسم بابامه ینی من دخترشونم :)
پستچی :(
من :D
گذرنامه بابام :I
ملت :))))))

آقا دیروز باز تو کوچه چش تو چش شدیم ...

فرستنده : Anakin


خاطرات خنده دار


آغا ما یه بار سر کللاس یه استاد سخت گیر نشسته بودیم پنجره ی کلاسم باز بودو هوا سرد،مام خیلی سردمون بود استاد گفت سردتونه؟؟؟؟برگشتم گفتم استاد انگار پشت وانت نشستیم وانت داره باسرعت میره...خندید پاشد پنجره رو بست گفت حالا خوب شد؟؟؟گفتم آره استاد حالا اومدیم تو کابین وانت.خداخیرت بده...آغا کلاس رفت هوا!!!!
خب چیکارکنم...هرکی پشت وانت سوار شده منو میفهمه:-)))))))))))))
بزن لایکو به افتخارش...:-))))))))))

فرستنده : nina****


امروز از پای کامپیوترم بلند شدم رفتم یه چیرزی بخورم بابام داشت تلویزیونو تمیز می کرد همینطوری از دهنم پرید گفتم خسته نباشید (کاش نمی پرید) بابام اول بلند شد با یه حالت عجیبی اومد سمتم گفت حالت خوبه؟؟؟؟ بعد از 20 دقیقه که کارش تموم شد دیدم داره یواشکی موضوع رو به مامانم میگه فکر کنم تا آخر شب دیگه واسه درمان بفرستنم آمریکا

فرستنده : mamado


یکی از دوشواری های زنگدگیمون اینه که صبح زود مهمون از راه دور بیاد زنگ بزنه شمام خواب باشین با سرعت ملوان زبل باید خونه رو جمع و جور کنی اونم بدون اسفناج... 
یکی دیگشم اینه که با یکی با تلفن صحبت میکنی باهاش رودرواسی داری هی میخوای تمومش کنی اون هی ادامه میده تو هم همینجوری هی حرفاشو تایید میکنی!
یکیشم اینه که اینهمه نوشتی بعد هی استرس داری که خوش خنده تاییدش میکنه یا نه! دوشواریه داریم!

فرستنده : mehran86


همین چن وقت پیش بود که من کلی عجله داشتم برم جایی.......ماشین تو کوچه بود ، هر چی استارت زدم ماشین اصلا به رو خودش نیاورد که من با اونم ، خلاصه از من اصرار از ماشین انکار آخرش روشن نشد.......گفتم بابام اومد پایین شاید با هل دادن روشن بشه که نشد......
(دقت داشته باشید من هنوز عجله دارم)
خلاصه گفتیم ببریم سر کوچه که سر پایینیه شاید روشن بشه حالا منم دارم عین اسب هل میدم حواسمم نیس که در راننده باز مونده اینجا بود که در ماشین گیر کرد به سپر ماشین همسایه در طرفة العینی در ماشین تونست چراغ جلو رو از نزدیک ببینه خلاصه در ماشین شکست :-( منم برا تخلیه ی روانی نشستم تو ماشینو دو تا فیلیپینی زدم رو فرمون و بهش گفتم ببین چی کردی با این اداهات......اینجا بود که تحت تاثیر قرار گرفتو اشک تو چراغاش حلقه زد و بغض اگزوزشو گرفت و همین که دس بردم رو استارت روشن شد منم چون عجله داشتم شدیــــــــد سریع ماشینو گذاشتم تو پارکینگو بدو بدو رفتم پی کارم........
باز جای شکرش باقیه که از همسایه ها کسی این صحنه ها رو ندید وگرنه از فرداش به من و بابام میگفتن پت و مت........

فرستنده : hafez


یادش بخیر ...
تو مدرسه یه اکیپ صمیمی و شیطون داشتیم که یه ردیف کلاس و ما پر میکردیم..
چندتامون عینکی بود چندتامون نه قرار بود بریم چشم پزشکی اوناییم که نبودن الکی اون علامتارو بگیم که بهمون عینک بدن ..
خلاصه عینکی شدیمو تقریبا عینکارم یه شکل گرفتیم..
کل اون ردیف همه عینک تقریبا یه شکل زده بودیم
معلممون اومد هرکاری کرد به روی خودش نیاره نتونست آخر سر رفت از دفتر دوربین آورد ازمون عکس گرفت:)
فک کنم میخواست بذاره تو فیس بوکه اون زمونا:)

فرستنده : fafa69


عاغا ما یه فامیل داریم ته هوشه ...
یه روز این رفته بوده بانک حساب باز کنه بانکیه یه برگه میده بهش میگه یه تقاضا 
بنویس اینم برگرو میگیره توش مینویسه تقاضا.... !!!!!!
خوشتون اومد از این همه هوشو و آیکیو :)

فرستنده : fafa69


شما هم مثه من تو بچگی مشکل بستن بند کفش داشتید؟!
لامصب شده ! الانم مشکل دارم !!!

فرستنده : محمّدرسول


میخواستم برم مغازه یه چی بخرم . مامانم قربون صدقه ام (سدغه ام. ثدغه ام ...) رفت و ... نمیدونم چی شد کیسه زباله رو تو دستم دیدم!!
اصلا حواسم نبود با همون کیسه رفتم تو مغازه بعد یهو احساس کردم یه چی تو دستمه دیدم بعععله زباله اس!!
حالا دارم تو مغاز از کار خودم اشک میریزم !! خیلی ریلکس!! اجناسم رو گرفتم !! 
1ثانیه نشد ، از مغازه فرار کردم !! زباله رو هم یه گوشه پرت کردم !! نمیدوم چرا از مغازه صدای خنده میومد....؟

فرستنده : محمّدرسول


خنده نداره ک !!!
آدم اشتباهی بره تو یه عروسیه دیگه مگه جرمه؟!
عروسی پسر عمه ام بود !! ته کوچه!!
من رفتم عروسیه سر کوچه .. زیاد سخت نبود فقط یکم احساس غریبگی کردم !!

فرستنده : محمّدرسول


یارو اومده نوشته : 
--------------------------------------
دستانم بوی گل میداد..
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند....
اما هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشم......
--------------------------------------
خو برادر من.. اونا حق داشتن... چون اگه گل کاشته بودی دستات بوی خاک می گرفت...

گرفتی عمق قضیه رو ؟؟؟

فرستنده : ذخشمه


رفتم سر کار کلا گیج بودم و تازه از مرخصی اومده بودم خلاصه اول کتمو در آوردم آویزون کردم بعد پلیورمو در آوردم رفتم نشستم پشت میز :|
بعد نیم ساعت آبدارچیه اومد داخل گفت گرمته؟!!!!
گفتم نه چرا میپرسی ؟ :))
گفت یه نیگا به خودت کن :|
هیچی دیگه با زیر شلواری و یه رکابی آبی نشسته بودم پشت میز و هواسم نبود فک کرده بودم تو خونم :|
حالا فهمیدید تو خونه چه تیپ ضایعی میزنم؟ :))

فرستنده : smj13سید مصطفی


رفــــته بــودم خـــونه رفـــیقم...(رفــــیقم تـــو کـــار ِ تـــتو و خـــالکــوبیه)
نـــشســـته بــودیم یـــدف یــه مـــشتری بـــهش زنـــگ زد گــفــت داره مـــیاد اینـــجا مـــیخواد خـــال بــزنــه...
آقـــا ایــن پـــســره اومــــد...
از مـــن بـــزرگ تر بــود تـــقــریــبأ نـــوزده ســاله...
ابـــرو هــاشم شـــیطونــی؟؟؟
اومـــد نشــست گـــفــت:مـــیخوام رو پـــلک هام بـــرام مـــاه و خــورشــید بـــزنی...
مـــن خـــندم گـــرفت...
اول خـــواســتم از خـــال زدن مــنصرفش کـــنم...گـــفــتم شـــاید رفــیقم نــاراحــت بــشه...
بــه پـــسره گـــفــتم:حــالا چــرا رو پـــلک هـــات؟؟؟
گـــفــت:دوســـت دخـــترم مـــجبــورم کرده!!!!!!!!!!!!!!!
گـــفــتم:خـــب مـــاه و خـــورشــید جــالب نیــس اصــــلن!!!
گـــفـت:پـــس چــی بــزنم بــه نـظرت؟؟؟
مـــن:رو پـــلـکه چــپ بـــزن "شــب" رو راســـتیه بــزن"بخـــیر"...
هـــر وقـــت چــشاتــو بــبندی مـــیشه "شـــب بــخیر"
پـــسره گـــفت :آره خــوبــه هــمونو بـــزن...
رفـــیقم گـــفت:الـــکی کــه نــیست..اول یــه خـطه کـــوچــیک رو ســـاقــه پــات مـــیزنم اگــه طــاقت آوردی بـــعدش...
شـــکم خـــالی کـــه نـــیستــی؟؟؟
پـــسره:نـــه
آقـــا چـــار تـــا ســـوزن بــا دســگــاش زده بـــود دیدم پـــسره آخ و وای کـــرد خـــوابید رو زمـــین...
داشـــتم از خـــنده مــیمردم یــنی..!!!
رفــتم آب قـــند آوردم حـــالش جــا اومــد گـــفت:امـــروز حــالم خـــوب نـــیس بــعدن مـــیام مــــیزنی بـــرام...:))))))))))))
آقـــا مـــا ایــنو ســوژه نـــکردیـــم؟؟؟
مـــن :داداش یـــه تـــــمساح رو کـــمرت بــــزن بـــه حـــسابــه مــــن...
رفــــیقم:داداش یـــه اسمــه دوست دخــترتو چــینی رو ســــاعـــدت بـــنویسـم ؟؟؟مجـــانی!!!
پــــسره کـــم مونده بـــود گـــریــه کـــنه ...
ازش ده تــــومن گـــرفت رفـــیقم فـــرســتادیمــش رفـــت..؟؟!!!
یـــنی داشـــتم از خـــنده نـــیم وارو مــــیزدم اون لـــحظــه!!!
کــــصافط بــا اون ابرو هاش مـــیخــواد.............

فرستنده : لابسـتر


آقا این خاطرم داغه داغه اومدم سریع بزارم خوش خنده که از دهن نیوفته.
دختر عموم 17 سالشه واسش خواستگار اومده، مثلا اومده پیش من که حرف بزنه درمورد طرف. منم تیریپ استاد همه چی دان برداشتمو بهش گفتم:فکر نمیکنی یه خورده زوده تو هنوز بچه ای با عجله تصمیم نگیرو خوب فکراتو بکن و ازین حرفا خاله زنکی....... برمیگرده میگه: خب بالاخره که قراره همسرم بشه و بابای بچه هام... آقا منو میگی از خنده داشتم خفه میشدم نه واسه دختر عموما واسه خودم ( فکر کن تا کجا پیش رفته اونوقت من دارم بابا آب دادم واسش تعریف میکردم)هیییییییی

فرستنده : good girl


یادش بخیر بچه که بودم با دختر داییم میرفتیم بالای پشت بوم از اونجا تف مینداختیم پایین. لامسب چه صدایی هم میداد(چالاپ)
اینم یکی دیگه از تفریحات سالم ما دهه 60 ها

فرستنده : parisan


مامانم بعد چن وقت اومده پیتزا دعوتمون کنه زنگ زده پیتزا فروشی میگه خانوم میشه 3 تا پیتزا قورچ و قارچ برامون بفرستید بعدم زده زیر خندههههه
من :-)
آبجیم : -)
خانوم فروشنده :-$

فرستنده : جیغ جیغو


خاطرات خنده دار


اول راهنمایی بودم کلی فک کردم ک واسه روز معلم چه کادویی بگیرم آخرشم به این نتیجه رسیدم که واسه معلمم مسواک بخرم،آخه دور از جون شما دندوناش زردِقناری بود
خلاصه روز معلم شدُ منم یه مسواک کادو کردم بردم بهش دادم.وختی کادورو باز کرد بچه ها پخش زمین شدن.گفتم الانه ک از کلاس شوت شم بیرون اما معلممون نه تنها شوتم نکرد بلکه فرداش اومد دندونشو نشونم داد گف طهماسبی دندونم سفید شده؟!!!!!!!
فک کنم یه شبانه روز مسواک زده بود!
بهر حال خیلی خوشحالم که بنده ایی رو هدایت کردم!!:))
اگه خاستین واسه کادو خریدن مشاوره هم میدمD:

فرستنده : حامـــــد


این زن آینده من دیگه عجب حروم زاده ایه ...
هر چی هم این ظرف و اون طرف راجع بهش حرف میزنم که یهو پیداش بشه همه بگن عجب حلال زاده ایه ... انگار نه انگار

فرستنده : کمبوزه خان


یکی از فانتزیام اینه که بچه هام یه دو قلوی پسر و دختر بشن ! بعد اسم دوتاشونو بذارم “رها” … بعد وقتی که دعواشون میشه بزنن تو سر و کله ی هم ، منم داد بزنم بگم : رها ، رهارو رها کن !

فرستنده : عاشق تنها


آقا ما یه بار تو مراسم ختم پدر بزرگم با پسر عمه و پسر عموهای شرم یه پیکان قاضه رو روشن کردیم البته اول هی هل دادیم دیدیم نمیشه دیدیم 2 سیم زیر فرمون جنگی زدیم. گاز داد صاف افتاد تو جوب ما 4 تا دررفتیم یه جا قایم شدیم . 20 دقیقه بعد یهو عموم اومد 4 تا کشیده آّدار بهمون زد.به کتکش می ارزید کلی معروف شدیم خخخخخخخخخخخخخخ

فرستنده : dahe80


اغا ما یه دوست داریم به "چ" میگه "ش"(البته این یکی از مشکلاتشه!)!
یه روز داشتیم حرف میزدیم گفتم:چرا نمیری پارک حوصلت که سر میره؟برگشت گفت:میخوام برم شکار؟؟؟!؟(میخواست بگه میخوام برم چیکار؟!)
باور کنید به این خوش خنده قسم تا 5 دیقه فکر میکردم میخواد بره شکار:|

فرستنده : ادمین رمانتیک


ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺩﺭ
ﻣﺮﺑﺎ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺭ ﺭﻓﺖ
ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺒﺮﻩ!
ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ
ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺳﻨﺘﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﺘﻮﻥ
ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ! ﮐﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﯾﻦ!
ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺑﮕﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻡ! ﻃﺮﻑ ﮔﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺮﯾﻦ!
ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻬﻢ ﮐﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﻔﻨﺎ!
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﺒﺎﻫﯽ ﺭﻓﺘﻢ!
ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺒﯽ ﺳﺎﻋﺖ 2 ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻻ
ﺳﺮﻡ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﻦ ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ!!! ﺑﯿﺎ ﻭﺍﺳﻢ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻦ ﮐﻪ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻧﻢ!!!
ﻣﻦ: :؟ |:

فرستنده : ادمین رمانتیک


من الان اصلا آبرویی واسم نمونده که. هرچی داشتمو نداشتم خواهر دوستم پودرش کرد البته این خواهرش روی همه ی گودزیلاهارو کم کرده ها
چند وقت پیش واسه یه کاری رفتم خونه ی دوستم ناهارو اونجا خوردم. درحین غذا خوردن. چشتون روز بد نبینه. این خواهره دهن وا کرد. گفت بخور . منم گفتم مرسی ممنون تعارف نکینن
یهو اینجوری میکنه: نه بخور. بخور مثه گاو بخور.
اقا من خندم گرفت یه دفعه غذا پرید تو گلوم. حالا هی اب میده و دوغ میده نوشابه میده . 
هیچی دیگه بلند شدم رفتم بیرون خنده هامو انجام دادم. بعد با یه ژست خاص اومدم داخل
هعععععععععععی روزگار

فرستنده : Z.a.h.r.a


یعنی مضخرف ترین چیز تو دنیا اینه که خودت و یکی از فامیلات از بچه های پر و پا قرص خوش خنده باشید . تعجب نداره! میدونید چرا؟

بابا پدرم در اومده ، دلم میخواد سرمو بکوبم به دیفارررر!!!!!! بسکه هرچی اس ام اس به این فامیلمون میدم یا اینکه وسط مجلس دارم جوک تعریف میکنم ، زارت میزنه تو ذوق ما و میگه من اینو تو خوش خنده خوندم 
فامیل:))
من:((
جوک :-ا
هیچی دیگه اون فامیلمو کلا از لیست اس ام اس هام پاک کردم!!!! یکی نیست بهش بگه بابا اس ام اس رو چیکار داری؟ معنی رو بچسب ! لابد یه منظوری از اون اس داشتم ! ای بابا

فرستنده : حنا


من از بچگی ، البته دوران راهنمایی ، دبیرستان که همیشه دیر می رفتم مدرسه ، سر صف دعا و قرآن می خوندم ، به خاطر همین معلممون من رو برای گروه صعود انتخاب کرد ، یکی از بچه ها همش استرس داشت ، معلم گفت خوب محمد رضا تو سر صف دعا می خونی چجوری استرس نمی گیرتت به ما هم بگو تا دوستت راحت شه ؟!
من رک گفتم همیشه تصور می کنم شماها همتون مث یه گله گوسفندین ، آدم از گوسفند که خجالت نمی کشه ؟ می کشه ؟
هنوز حرفم تموم نشده بود حمله کرد و ما رو شوت کرد از گروه بیرون ، معلم بی جنبه ای داشتیما ، راه حل به این خوبی ! کیا قبول دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........

فرستنده : رضا 93


اول راهنمــایی بودم ، از اون خودکـار برقیهـا خریده بودم همہ ملت حـتی ناظم رو هم باش لـرزونـدم =))
زنگ ادبیات بود منـو داشـت خواب میگرفـ !
خودکـار هم تو دسـتم بود بازی بازی میکـردم باهـاش !
آقا چشـتون روز بـد نبینہ من خواب آلود یـهو فشـار دادم خودکـارو و اونم نامردی نکرد لرزودتم:((
اصـن خواب آلودگی بگو 1 درصـد :|:((
صـاف وایسادم تکون نخوردم تا زنگ بخوره :((:|:|:|:|:|
مـن ~> :((
خودکـار ~> :D
معـلم ادبیـات ~> :))
باز هم من ~> :|

فرستنده : ѕeɴтιмeɴтαl


رفتم بانک چک نقد کنم باجه دار بعد از پاس کردن چک میگه: می بری؟
میگم :نه - می خورم ، چندتا باند پول و کش هم اضافه بزن تنگش سیر شم!! والا . . .

فرستنده : tourist


دوران دبیرستان از خونمون تا مدرسه دقیقاً 2 دقیقه فاصله بود ، منم صبحا تا 9 می خوابیدم ، بعد بلند میشدم یه راس می رفتم مدرسه ، بعد تقریباً 40 دقیقه دیگش که زنگ تفریح بود میومدم خونه صببحونه می خوردم ، مدیرمون هم همون اول سال گیر داده بود چرا دیر میای ؟ منم با زرنگی گفتم خونمون تا اینجا خیلی دوره اونم چون درس خون بودم گیر نمی داد ، معلما هم همه فک می کردن راه خونمون طولانی و درسمم خوب بود ( الان قشنگ فهمیدی درسم خوب بود ) گیر نمی دادند ، وسطای سال یه بار با یکی از بچه های سال بالایی دعوام شد زدم آش و لاشش کردم ، مدیر دعوت اولیا داد گفت تا بابات نیاد نمی زارم بیای سر کلاس ، دو سه روزی از خونه می زدم بیرون مدرسه نمی رفتم ، ( شاید بگین چرا به خونتون زنگ نزدش ؟ همون اوِّل سال همه ی شماره ها رو اشتباه دادم به مدرسه ) آخرم یکی ازین فضول ها ما رو ول تو محل دیدن به خونمون گفتند و ما لو رفتیم ، پدرمون اومد مدرسه برای دعوت اولیا که شده بود ، مدیر و پدرم نصیحتم می کردند ، می گفتند محمد رضا دعوا کردن از شما بعیده و ازین دری وری ها ، آخر سرم مدیر به بابام گفت واسه ی این بچه یه سرویس بگیر یا خونتون رو بیارین نزدیک مدرسه ، گناه داره این بچه هر روز دور می رسه مدرسه !
یهو برق سه فاز پدرمون رو گرفت ، گفت این کره ... ..... بوق بیییییب بهتون دروغ گفته ، خونمون همین بقله ! خلاصه آخر داستان یه کتک خوردیم و از فرداش عیشم بهم ریخت ، صبح من رو 6.30 ، تازه نیم ساعت زودتر می فرستاد مدرسه ! ههههه
ولی من بازم می رفتم تو نماز خونه تا 9 می خوابیدم بعد می رفتم سر کلاس......
پرچم دهه ی هفتاد همیشه بالاست ، .....

فرستنده : رضا 93


اعتراف میکنم خونه بغلیمون عروسیه
ما طبقه چهارمیم اونا ویلایی
هی دارم فکر میکنم با این تفنگم خواننده هرو بزنم که مثل بز می خونه
کمک کنین تصمیم مهمیه

فرستنده : nima shooooookh


یکی از فانتزیام اینه که پولدار بشم بعد از اینکه با زنم دعوام شد برم پیش رفیقام و مشت بزنم تو دیوارو بگم : حاضرم همه ی ثروتمو بدم ولی آسایش داشته باشم!!!
چون خیلی از این حس خوشم میاد تو دود هم محو نمی شم

فرستنده : nima shooooookh


من موندم دادن یه 10 ناقابل به من چه آسیبی به جامعه میزد که استاد با 9 ای که بهم داد خواست از وقوع این فاجعه جلوگیری کنه؟
:|

فرستنده : nima shooooookh


خاطرات خنده دار


دقت کردین وقتی میری رو پشت بوم یه حس ناخوآگاه میگه باید پا تو بذاری لبه ساختمون و از بالا پایینو نگاه کنی.
لامصب حس هیجان عجیب غریبی به آدم دست میده

فرستنده : alireza


آقا ما هروقت اومدیم فورجوک یه پنجره باز میشه که بازدیدکننده محترم شما برنده تصادفی پکیج ما شدین نمیدونم من شانسم انقد خوبه یا جایزه هارو دستشون مونده؟!!!!
جایزهاشم خعععلی کاربردیه مثلا ناخن انگشت کوچیکه دایناسور20000ت با تخفیف هزارتومانی!

فرستنده : کلمنده


یه روز که از دانشگاه بر میگشتم تو صف تاکسی وایستاده بودم وهنذفری تو گوشم بود که یه پسره اومد جلوی من وایستاد {گفت شما تو صف تاکسی هستی؟}یه چیزایی گفت چون من هنذفری توگوشم بود متوجه نشدم،خواستم ببینم چی میگه.به جای اینکه هنذفری رو از گوشم در بیارم عینک آفتابیمو از رو چشمم برداشتم گفتم بله؟؟؟؟؟
(جملشو بعدا فهمیدم)

فرستنده : ملیکا


آقا دوم ابتدایی بودم خیال میکردم زرنگم..
زنگ املا بود و معلم شروع کرد به املا گفتن.منم نوشتم.بعد که معلم تصحیح کرد من 3گرفتم(از همون کوچکی باهوش بودم هههههه)
املا رو باید میاوردم بابام امضا کنه.دیدم خیلی ضایعست،کتک میخورم.گفتم 3 رو درست کنم 13 تا فقط دعوام کنه.از همون جا که خیلی باهوش بودم همون 13رو هم غلط نوشتم.یک رو گذاشتم اینور شد 31
خیلی خوشحال رفتم خونه نشون بابام دادم گفتم 13گرفتم امضاش کن.حالا بابام داره با تعجب به 13نگاه میکنه..گفت 13گرفتی آره،،بلند شد دنبالم کرد گرفت منو د بزن. کلی کتک خوردم اونشب.
بعد اونشب درس عبرتی شد واسم که در گذاشتن 1دقت بیشتری کنم.

فرستنده : رونالدو


یکی از سرگرمی های باحالم شکستن قلنج(غلنج) انگشت شصت پای چپم چون هزار بار میتونم بشکونمش!!!!

فرستنده : محمّدرسول


ای وااااااااااااای
خواهرزادم (7سالشه)داشت در مورد شیطان پرستی و فرماسونری صحبت میکرد.ترسیدم از منم سوال بپرسه صحنه رو ترک کردم.
من هم سن این بودم ملخ شکار میکردم

فرستنده : ak2


ایــــن روزا هـــرکی بــه حـــبیب مـــیرســه......
یـــه آروغ دَمـــه گـــوشــش مـــیزنــه و در مــــیره!!!
آخــــه کــــثــافط!!!آخــــه انـــگــل!!!آخـــه اُلــُلــُو!!!
یـــکــم آدم بـــاش!!!
از شــــانســمم آروغ زدن بـــلد نیـــستم...
حـــالا یـــه جـــور صـــدای بـــچــه مــاهیــرو تـــقلــید مـــیکنم حـــال کُـــنیا!!!
ولــــی آروغ زدن بـــلد نـــیستم...!!!

فرستنده : لابسـتر


من و دو تا از دوستام رفته بودیم تو یه پاساژ فوق العاده، های کلاس..!.
یه اسانسور خیلی شیک داشت هوس کردیم سوار شیم، رفتیم توو دکمه طبقه 3 روز فشار دادیم.....
از اونجا که محیط خیلی باکلاس بود سعی میکردیم خیلی متمدانه و با نجابت رفتار کنیم واسه همین هممون رو به در آسانسور منتظر بودیم که الان باز میشه، الان باز میشه...اما باز نشد. :| :|افتادیم به جون در. دوستم میگفت بدبخت شدیم گیر کرده... :|اون یکی دوستم موبایلشو دراورد زنگ بزنه باباش .... :|یهو دیدیم صدای خنده میاد!.
برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم و فهمیدم که ای دل غافل آسانسور دو تا در داشته و جماعتی بیرون در دارن ما رو تماشا می کنن..
.حلا با چه خجالتی رفتیم بیرون...بماند!!

فرستنده : tefleh


یه روز داشتم با مخاطب خاص تو خیابون خیلی شیک قدم میزدم که یهو دیدم عموم با زنش دارن میان سمت ما من خیلی شیک از سمت راستشون رد شدم مخاطب خاص هم از سمت چپشون 
اونام ما رو اصن ندیدن
چند وقت پیش جمع بودیم بهش میگم چشاتون ضعیفه؟؟؟؟
عموم میگه من مگسو تو یه یه کیلومتری میبینم انقد چشام قویه....
منم گفتم فقط درشت تر از اونو تو نیم متریت نمیبینی
اخه چی بگم؟؟؟؟

فرستنده : tefleh


یادش بخیر.
کوچیک بودیم هر روز با بچه های محل گل کوچیک بازی میکردیم.یادمه همیشه سر من تو یارکشی دعوا بود.تیم اول میگفت ما اینو نمی خوایم تیم دوم هم میگفت ما هم اینو نمی خوایم
آره یه همچین بازی کنی بودم من...

فرستنده : meti tami


به داداشم تومدرسه گفتن کاریکاتور یکی روبکشید این داداش تعصبی ما نشسته کاریکاتور منو کشیده اومد خونه گفت پارساببین نقاشیتوچه خوب کشیدم انگارکاریکاتور نیست خودتی کلی بابچه هاخندیدیم بهت تازشم اقامعلم بهم خیلی خوب داد(قیمت افق چنده)

فرستنده : شرک4


آجیم 3سال از من بزرگتر4-5 سالم بود ی دف دیدم با ی لیوان داره میاد سراغم..
آجیم:خاهر گلم واست شربت آوردم بیا نوش جان بفرما از اونجایی ک من بچه بودم نفهم بودم دوزاریم نیوفتاد ک نقشه شوووومی داره...
القصه...شربت و نوش جااان فرمودم و وقتی میحرفیدم حباب عین چی میزد بیرون!!
نگو این مغزمتفکر ریکای گلی (صووورتی بود)ریخته تو لیوان......
اینکه چه بلایی سرم اومد چه بلایی سرش اومدبماند..

فرستنده : ::..Nice girL::..


اتفاقی با یه بنده خدایی دوست شدیم یه مدت
تازه فهمیدیم مامان من معلم اونه بابای اون استاد من:D
اونم چه درس سختی
تصمیم گرفتیم بریم برگه هامونو دست کاری کنیم
7 من تبدیل به 17 شد و 19/5 اون 20:D

فرستنده : ***TAHA***


اقا یه روز زن همسایه با بچه کوچیکش اومدن خونمون /بعد/ از اونجایی که ما شاالله میل زیادی به حرف زدنو غیبت داره و بچه ی دلبندش مزاحم این تفریحش میشد منو صدا کردو گفت که صورج بیا امیرحسامو ببر باهاش بازی کن منم که کلا بچه هارو خعلی دوس میدارم قبول کردمو اوردمش تو اتاق خودم بعد اقا وقتی بغلش کردم دیدم خعلی سبکه بزا چندتا حرکت بزنیم باهاش اقا این بچه رو در تمام جهات چرخوندیم دو سه بار تا نزدیک لامپ پرتش کردیم گرفتیمش ودو سه تا تکونه مشتی شوک مانند بهش وارد کردیم و بچهه که دیگه جونش به لبش رسیده بود زد زیرگریه که من بردم دادم به مامان جونش بچهه دیگه نا نداشت زار بزن یهو دیدم ساکت شد قرمز شد و یهو اوووووووووووق هرچی مادرجان به زحمت بهش داده بود رو خعلی شیک رو مامان جونش بالا اورد که بسیار موجبات فحش خوردن خودشو فراهم کرد که مادرش در حین فحش دادنو فحاشی به فکو فامیل بابای بچه منزل مارو ترک کردو رفت منزل خودشون .......اره همچین ادم کودک دوستی هستم من......ولی اگه خواستین از دست بچه های دلبنده فکو فامیل به راحتی خلاصی پیدا کنید این بلا رو سرشون درارین کلا دیگه سمتتون نمیان تضمینی به جان خودم

فرستنده : fatooproxy


یادش بخیر بچه که بودیم وقتی زنای فامیل با بچه هاشون میومدن خونمون و بچه هاشون پابرهنه میرفتن تو حیات بعد با پاهای خاکیشون میومدن تو خونه و هزارتا خراب کاری میکردن تو خونمون. از اونجایی که منو برادرم خعلی زورمون میگرفت که این زنا بچه ها شون رو نمی کنترولونن نقشه میکشیدیم که چجوری تلافی کنیم مثلا وقتی میرفتیم خونشون تو جیبمون رو پره خاک میکردیم با پیچ گوشتی پیچ قفل خونه/ پیچای کولرو هرچی که پیچ داشت رو باز می کردیم و پیچاشون رو قایم میکردیم یا میرفتیم تو حموم و شامپو صابون و لیفو هرچی که بود رو به هم میرختیم. و اگه میشد یه دعوای حسابی را مینداختیمو خونه رو میترکوندیم.یادمه یه بارم سر همین قضیه تلافی کردن رفتیم خونه خالم رو در کمال ارامش و خعلی شیک اتیش زدیم و فقط چندتا پرده و لباس سوخته بود اخه زود خاموشش کردن.....یه همچین ادمایی بودیم ما

فرستنده : افلاطون






javahermarket