Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


یه بار یه تکدی گر محترم نزدیک ماشین شد منم به 200 تومنی برداشتم بهش دادم ، با حقارت نگام کرد از تو جیبش یه 5 هزار تومنی درآورد گفت بگیر تو از من مستحق تری....
هیچی دیگه خواستم براش کارت بکشم دیگه :))))))

فرستنده : b.sh.s


واسه قهرمانی اسپانیا انقد دوستام واسم اس ام اس تبریک فرستادن که حس کردم بدون من این قهرمانی ممکن نبود
اصن اشک تو چشام حلقه زد !

فرستنده : benyamin


رفتم در خونه داییم از زن دایی پرسیدم : دایی اومده ؟
گفت : چی چی آورده ؟
مثل این مونگل ها یه کم فکر کردم ! گفتم : قرار بوده چند تا وسیله برقی بیاره !
دوباره گفت : بخور و بیا !
تازه فهمیدم سر کارم :|

فرستنده : J0keR


آخ یادش بخیر..بعد مدرسه میرفتم یه خونه در حال ساخت..دونه دونه سرامیک روی هم میزاشتیم و سر شرط بندی با ضربات کاراته میشکوندیمشون..خود بروسلی تو قبر ویبره میزنه از فحشایی که صاحب خونه میداد به ما..آخ چه روزایی بود

فرستنده : Moh3n


از در اتاق داشتم رد میشدم دیدم داره صداهایی میاد..میبینم مامان بزرگم سجاده پهن کرده داره دعا میکنه:خدایا خودت به حق اقا ابولفضل نگهدار دونگ یی باش که یتیمه هیشکیو نداره!
دونگ یی:))
سازمان حقوق بشر :|
اصلاً جومونگ :~<<<<

فرستنده : Moh3n


داداش ما میخواست از یه منظره (فقط منظره) عکس بگیره. گفت 1...2...3...
:|

فرستنده : J0keR


رفتم کتابخونه میگم : یه کتاب کمک درسی فیزیک میخوام.
میگه : کلاس چندمی ؟
میگم: سوم.
میگه: راهنمایی یا دبیرستان ؟
من :|
نیوتن :||
کارلوس کی روش :(
تماشاگران دوی صد متر المپیک :)

فرستنده : F_A_R_I_D


سر زنگ شیمی استاد میگه بچه ها فسفر سفید رو میتونیم با چاقو ببریم.یکی از بچه ها میپرسه اقا جنسش چیه؟
معلم:-0
شاگردی که سوال پرسید:-)
نیلز بر:-0
انجمن شیمی ایران:-(

فرستنده : M@h¥@r


ببینم شما هم کودکیاتون اینه من میشستید رو صندلی و یه سینی گرد میگرفتید دستتون و جو رانندگی تو فرمول یک بهتون دست میداد؟؟؟؟؟

فرستنده : MaHaM


یادش بخیر یه زمانی دفترامون خط کشی نداشت با خودکار قرمز دو طرفش خط میکشیدیم،همیشه هم این خط کش لامصــب کج میشد گند میزد توش میرفت :))

فرستنده : mahdis mafi


3 شنبه با یکی از دوستام رفتم پارک ، یه پسره از جلومون رد شد که ابروهاش شیطونی بود.(خدا شفاش بده)
دوستم اومد تیریپ لاتی برداشت و گفت توله سگ ابروهاشو شیطونی زده.
فرداش سر زنگ شیمی دبیرمون رو دیدم که ابروهاشو شیطونی زده بود،یه لحظه قاطی کردم گفتم خانم ابرو هاتو توله سگی زدی؟؟
کلاس یه دفعه رفت رو هوا
من:|
خانم:@
بچه ها:)))
ابرو شیطونی:|
توله سگ:|
فقط خدا کنه عقده ای نشه منو بندازه بیرون.خب دهنم نچرخید

فرستنده : nadereh


هفته پیش حسابان داشتیم.زنگ تفریح خورده بود اما یکی از بچه ها هنوز داشت پای تخته تمرین مینوشت.بهش گفتم بسه دیگه.گفت خانم گفته گفتم خانم غلط کرد باتو.یه دفعه کلاس ساکت شد.دیدم خانم هنوز تو کلاسه و داره چپ چپ نگام میکنه.بعد از اون وقتی که میاد تو کلاس میگه نادره؟سریع برو بیرون.
عجب آدم عقده ای یه ها:|

فرستنده : nadereh


شمام مثل من اوایل ک میخاستین سیکار بکشین نخی میخریدین و هر بار میگفتین این دیگه نخ آخره
و آخرشم معتاد میشدین؟؟؟؟؟؟

فرستنده : yahya az pa dena


کیا یادشونه وقتی معلممون سرش شلوغ بود، برگه های امتحانی رو می داد به شاگرد اول کلاس تصحیح کنه... بعد شاگرده می رفت کنار معلم می نشست، از قضا وجدان کاریشم خیلی بالا بود ،خودتو می کشتی هم نمره ات 25% اینور و اونور نمی شد..
اگر خودت جز اون دسته شاگرد زرنگایی یا جز اون دسته ای هستی که برگه امتحانیشو دست شاگرد اول کلاس می دیدی حرص میخورد بزن لایک قشنگه رو .

فرستنده : D$D$D


داداشم رفته مهد کودک
تو کلاسشون دوتا پسر هس
بیس تا دختر
بعد میگه من دیگه نمیرن این مهد
گفتیم چرا
گفت آخه اونی ک دوستش دارم از اینجا رفته
گفتیم کی
گفت جیلا(ژیلا)‏
دختر همسایمون ک خونشون از اینجا رفته
تفاوت دهه شصتیا با دهه هشتادیا
در حد تفاوت بی ام و ‏x6‏ با پرایده
والا.....‏‎ ‎

فرستنده : yahya az pa dena


خاطرات خنده دار


یکی از فامیلامون رفته بود هند
تو مهمونی از خاطرات هند رفتنش داشت واسه ما میگفت:
تو هند خیلی به ما احترام میذاشتن، بعضیاشون انگار داشتن ما رو می پرستیدن
یهو وسط خاطره گفتنش پدر بزرگم گفت :
آره هندیا اکثریتشون گاو پرستن

فرستنده : دختربلا


چند روز پیش توی صف تاکسی بودم دیدم یه پسره عجیب خیره شده ول به کنم نیست حالا هر لحظه لبخندم تحویل میده,منو میگی دود از گوشام زده بیرون همچین احساس زیبایی هم در درونم شعله ور شد رفتم جلو
گفتم: چته آدم ندیدی
پسره :خانوم مقنعت و برعکس کردی سرت
هیچ دیگه شما خودتون قضاوت کنین چی به روزم اومد

فرستنده : nirv@na


داییم راننده تاکسی هس.یه روز چن تا از این پسر شیطونای دبیرستانی رو سوار میکنه وقتی به مقصد میرسن همشون پیاده میشن و یکیشون میگه 1،2،3 و هرکدوم به طرفی فرار میکنن و دایی بیچاره ما بی کرایه میمونه. 

فرستنده : mizi pizi


سال دوم دبیرستان ، ما رشتمون تجربی بود ؛ یه معلم فیزیک داشتیم هر وقت باهاش در مورد کنکور حرف میزدیم به ما میگفت شما همتون آب یاری گیاهان دریایی قبول میشید!!!

فرستنده : SePeHr


یادتونه بعد کلی التماس بابامون برامون دوچرخه میخرید
آآآآآخ چ حالی میداد موقعی ک تو کوچه سوارش میشدیم و دل بچه های همسایه رو آب میکردیم
هی ی ی ی ی ی بچگی کجایی ک یادت بخیر

فرستنده : yahya az pa dena


تو کافى شاپ نشسته بودم که یهو باد شکم اومد سراغم!
صداى موزیک خیلى بلند بود، منم خودمو با بیس موزیک میزون کردم که صداى کارمو پوشش بده!
بعد چندتا تراک دیگه حالم خوب شده بود قهومو خوردم و یهو متوجه شدم همه دارن منو با انگشت به هم نشون میدن که یادم افتاد تو گوشم هندزفرى بود و داشتم با اون اهنگ گوش میدادم . . .

فرستنده : benyamin


پسر دایی هام داشتن با هم دعوا می کردن ، دایی ام که باباشون باشه!!اومده می گه بچه ها به خاطر من کوتاه بیایین.داداش کوچیکه برگشته به بزرگه می گه پدر سگ این دفعه رو به احترام بابا هیچی بت نمی گم وگرنه پدرت رو در می اوردم !!!
:|

فرستنده : J0keR


رفته بودم مصاحبه برای استخدام!
ازم پرسیدن:
امسال سال چیه؟
گفتم: نهنگ!
پاشو برو بعدی بگو بیاد!!!
اعصاب ندارنا . . .
مگه نهنگ نیست ؟:|

فرستنده : J0keR


چن روز پیش رفتم آزمایشگاه که ازم خون بگیرن...
یه دختر فسقلی هم با مامانش اومده بود شاید 3 سالش بود ... خیلی ریزه بود. خلاصه ... صبح زود بود مردم همه یا مریض بودن یا خوابشون میومد کلا خیلی ساکت بود ... یهو دختر کوچولویه به مامانش گفت : مامان این آقاهه ، خانوم دکتره !!!! :))))
دکتره دچار بحران هویت شد !! :)

فرستنده : J0keR


یکی از آشناهامون با زنش اومده بودن خونمون زنش موهاشو رنگ روشن زده بود چی چی لایت میگن بهش
خلاصه کلی قرو فر اومد برا ما
مامانمم چقد ازش تعریف کرد ک چقد بهت میاد و مبارکت باشه
ک یهو‎
داداشم ک پنج سالشه اومد ن سلامی ن علیکی
گفت وااااااای خاله چرا موهات سفید شده
اونم ذوق مرگ شد گفت رنگش کردم حوشگل شدم خاله@؟
صامی هم گفت نه شبیه پیر زنا شدی منم خواستم درستش کنم مثلا
گفتم حرف راستو باید از بچه بشنوی
بیچاره خانومه رنگ پوستشم مثل موهاش سفید شد
از اون به بعدم خونه ما نیومدن

فرستنده : yahya az pa dena


جاده شمال از وسط جنگل داشتیم رد میشدیم ک کلاهمو باد برد
گفتم بابا کلامو باد برد
گفت اشکال نداره پست میده
گفتم شوخی نکن میدونی چن خریدمش
پنجاه هزار تومن
بهو زد رو ترمز هممون رفتیم تو شیشه
یکی خوابوند تو گوشم
گفت بدو بیارش وای بحالت اگه خراب شده باشه
هی ی ی ی ی ی ی روزگار

فرستنده : yahya az pa dena


اعتراف میکنم دوران دانشجویی تو اتاق عمل یه مریض داشتیم که اومده بود اپاندیسشو عمل کنه،یه ترم پایینی اومد گفت مشکلش چیه؟
من:مشکل افتادگی قلب داره الان میخایم قلبشو بزاریم سرجاش!
طفلک کلی تشکر کرد و رفت!
من:-)))))
سازمان جراحان اروپا :/
قلب و آپاندیس :(((

فرستنده : Moh3n


نشسته بودیم سر کلاس یکی از این بچه خر خونای کلاس دم به ساعت از معلممون سوال میپرسید.خلاصه معلممون کلافه شد میخواست بهش بگه صبر کم میگم مگه شیش ماهه به دنیا اومدی؟گفت صبر کن مگه هفت ماهه زاییدی؟؟؟؟؟
یعنی کلاس عملا رفت رو هوا.....

فرستنده : manam dige


یکی از شیرین ترین خاطرات دانشگاه :
یه روز ریاضی عمومی داشتیم و قرار بود همه تمرین حل کنیم و اون روز اتفاقاً هیشکی تمرین حل نکرده بود! وقتی استاد اومد تو کلاس تن همه میلرزید ! گفت : کی میاد اولین تمرین رو حل کنه؟ هیشکی دست بلند نکرد تا چند ثانیه و یه دفعه یکی دست بلند کرد و رفت پای تخته شروع کرد به حل همه تمرین ها!! استاد هم خوشش اومد و گفت یه نمره به تو میدم و بیست و پنج صدم به کل کلاس ، لیستو درآورد خواست نمره بذاره بهش گفت اسمت چیه؟!! .... میدونید چی شد؟ پسره مال کلاس ما نبود! همینجوری بیکاری اومده بود بشینه اونجا!! خلاصه اون 25 صدُمه موجب شفاعت ما شدش دیگه... ;)

فرستنده : Hermit


یادش بخیر
وقتی کلاس اول دبیرستان بودم بچه ها واسه اینکه معلم نیاد کلاس بمب بدبو زدن به کلاس. بوی بد تمام راهرو و کلاسهای دیگه رو هم گرفته بود. ما هم شیمی داشتیم , معلم اومد گفت این نمیدونم نَم چی چیه و هیچ ضرری نداره و از این شِرّ و ورها
دیگه تا آخر زنگ نه خودش رفت و گذاشت ما بریم بیرون
یه وضی بود بیا و ببین

فرستنده : unknown


خاطرات خنده دار


یه همسایه داشتیم به خانومش میگفت "منزل".خانومش خونه ی ما بود اومده بود دنبال زنش. برادرم در باز کرد آقاهه گفت "منزل ما اینجاست؟" برادرم گفت نه منزل شما ته کوچه ست. بنده خدا در همه خونه هارو زده بود تا منزلش پیدا کنه

فرستنده : G!$ U


زمانى که ما مدرسه مى رفتیم، یک نوع املاء بود به نام ‘املاء پاتخته اى’ ، در نوع خودش عذابى بود الیم! براى کسى که پاى تخته مى رفت یه حسى داشت تو مایه هاى اعدام در ملاءعام.. و براى همکلاسى هاى تماشاچى چیزى بود مصداق تفریح سالم..
چه تفرحات ساتمی داشتیمااااااااااا

فرستنده : migmig*Toqrol*


چند روز پیش تو ایستگاه مینی بوس وایساده بودم منتظر مینی بوس ، دوتا خانم هم اونجا بودند( البته بلانسبت خانمها ) بالاخره یه مینیبوس اومد وایساد ولی صندلی هاش پر بود یکی از اونا بدوبدو رفت سوارشه اون یکی گفت ولش کن بابا کی حال داره سر پا وایسه؟ اونم خیلی با اطمینان : تو بیا دوتا خر پیدا میشه جاشونو بدن ما !!!!!!!
بازهم!!!!!
بلا نسبت بعضی ها خانم بودنا

فرستنده : 09365xxx311_جلفائی بابا


یه بار یه پونصدی کهنه دادم به یه گدا بهم گفت اینو صندوق صدقات بندازی قبول نمیکنه عوضش کن!!
من :|
گداهه ;))
بچه ی دونگ یی :|

فرستنده : Hermit


مامانم بهم زنگ زده.
من : جانم؟
مامانم : جانم نیست منم.!!!

فرستنده : مهران


اعتراف میکنم تو سن ٦سالگی رفتم نماز عی دفطر یارو گفت قنوت ذکرش خوند تموم شد باز گفت قنوت باز خوندم دفعه سوم به حساب خودم  واسه اینکه حرص طرف در بیارم رفتم رکوع تا آخرشم هر چی گفت قنوت من رکوع و سجده رفتم.

فرستنده : HAMID


یه روز یکی از این پیر زن های دوست داشتنی ازم خواست که کیسه های خریدشو که سنگین بودن تا دم خونشون ببرم. گفتم ننه زیاد دور نیست که؟ من کار دارم. گفت نـــه همین بغله مادر...
هیچی خلاصه ما راه افتادیم انقد رفتیم رفتیم رفتیـــم تا بالآخره رسیدیم دم خونشون منم که از کت و کول افتاده بودم پیش خودم گفتم الآن دست میکنه دوسه تا میوه به عنوان تشکر میده به ما دیگه... دیدم تشکر کرد رفت تو خونه درو بست :|
منم به این نتیجه رسیدم که از اون پیرزن های خسیس بود وگرنه این چند کیلومتر راه رو یه ماشین میگرفت خو؟ :|

فرستنده : Hermit


دهه شصتیا وهفتادیا میدونن چی میگم:
یادش بخیر یه تایر که تو کوچه پیدا میکردیم یه چوبم برمیداشتیم این تایر رو هولش میدادیم در حد لامبورگینی بهمون حال میداد عجب خفن بودیم ما.
دهه شصتیا و هفتادیا بکوبین لایکو

فرستنده : atila


یه بار دور هم بودیم.اومدم خودی نشون بدم
یه پسته 7 متر انداختم بالا رو هوا با دهن گرفتمش...
بابام: لامسبتو!!!عین این مارمولکای چیز میمونه
مامام: مارمولکای چی:-؟
بابام:همونایی که رو هوا با زبون مگس میگیرن:)

فرستنده : J0keR


دختره ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩﺑﻮﺩ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺎﺟﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﮕﺎﻧﯽ ...
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﯾﯿﺪ؟
ﺑﺎ ﺫﻭﻕ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ ﺁﺭه
ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﺩ؟؟؟
بیشعور دیگه جواب نداد.از بس روابط عمومی دختره ضعیف بود:|

فرستنده : J0keR


 

دخدره عکسشو گذاشته زیرش نوشته
و این منم، یک دختر!
.
.
.
از همین تریبون خواستم ازش بابت راهنمائیش تشکر کنم من شخصا" مونده بودم این دیگه چجور جونوری میتونه باشه؟:|

فرستنده : J0keR


ملت میرن لندن برمیگردن فارسی رو با لهجه بریتیش صحبت میکنن.
دوستم از تاجیکستان اومده تهران،تو تاکسی بودیم. راننده تاکسی لهجه شو شنید، پرسید شما چاه هم میکنی؟؟؟

فرستنده : J0keR


یه پسر بچه هم توی فامیل داریم هفت سالشه . یه شب خونه ما موندن ساعت دو شب همه خواب بودن منم توی اتاقم داشتم کتاب میخوندم و توی حال خودم بودم که یهو با لگد کوبید در اتاقم و داد زد : لعنتی بیا بیرون دیگه عــَـــه !!:-O
من که شوکه شده بودم مثل پلنگ پریدم بیرون گفتم :
کره خر چه مرگته نصفه شبی همه رو بیدار کردی ؟؟
گفت : خب میخوام جیش کنم دو ساعته اون تو گیر کردی !!!:-O
کَله شو کردم توی اتاقم گفتم : توله سگ اینجا توالته ؟؟
یه کم مکث کرد و گفت : خب چراغ اتاقتو خاموش کن دیگه آدم اشتباه میگیره عـَـــــــــــــه !!!!:|

فرستنده : J0keR


یه بارم به یه دختره گفتم خانوم ساعت چنده؟
گفت برو خوتو بنداز زیر اولین ماشینی که دیدی !
پرسیدم چرا؟
گفت این تیکه مال اوایل دهه چهله , خاک توسرت :||
هیچی دیگه فورا محل حادثه رو ترک کردم:)))

فرستنده : Shey2nak


به دوستم میگم اون دختر با انتخاب تو ثابت کرده که نه براش قیافه مهمه و نه پول و نه هیکل و نه شخصیت.
یعنی می خواستم بگم خودتو میخواد!!! :|
به نظرتون بد گفتم؟!؟!؟ فکر کنم بش بر خورد :دی

فرستنده : Shey2nak


خاطرات خنده دار


‎9 سالم بود.خیلی شر بودم یه شب تو خونمون با بچه های فامیل و خواهرم اینا داشتیم قایم باشک بازی میکردیم نوبت من بود چشم بذارم.آقا هیچی ما چشم گذاشتیم تا 10 شمردم تا چشممو باز کردمو گفتم اومدم دیدم صدای بسته شدن در توالت اومد.دویدم رفتم در توالتو باز کردم به امید اینکه یکی رفته اونجا قایم شده دیدم بابا نشسته تو توالت و داره داد میزنه توله سگ درو ببند العان که اومدم بیرون قایم باشکو نشونت میدم.هیچی دیگه منم درو نبسته فرار کردم رفتم یه جا قایم شدم تا یه هفته جلو چشم بابام آفتابی نمیشدم.

فرستنده : J0keR


نشتیم سر کلاس استاد داشت از جوونیاش تعریف میکرد...
استاد:وقتی اولین بچم به دنیا اومد زنگ زدم خونه بابام اطلاع بدم، پدرم گوشی رو برداشته
میگم : بچم به دنیا اومد
پدرم: به سلامتی چیه؟
استاد: دختره!...
پسرای کلاس:)_:)_:)_:)
دخترای کلاس:|_:|_:|_:|

فرستنده : J0keR


دوم دبیرستان تازه تابلوه دم در کلاسا رو عوض کرده بودن. معلم کامپیوتر ما اومد و از من که دم در بودم پرسید کلاس دوم سه(کلاس ما) اینجاست؟ خیلی جدی بهش گفتم نه، باید بری ته راهرو بعد میبینی اونجا نیس دوباره برمیگردی اینجا. اونم سرشو انداخت پایینو رفت. وسط راه که متوجه شد سریع دوید طرف منو با یه لگد منو از کلاس بیرون کرد.
جالبتر اینکه بچه ها بعدا تعریف میکردن که خودش قضیه رو بعد من تو کلاس تعریف می کرده و میخندیده.
خیلی معلمای با حالی داشتیم. یادش بخیر

فرستنده : hadi_hadi


یکی از تفریحات دوران دبیرستانمون این بود که گچ میذاشتیم رو صندلی بچه ها شلوارشون گچی می شد. بعدا که دیگه تقریبا همه فهمیده بودن اول صندلی رو چک می کردن بعد میشستن ولی بازم موقع نشستن گچه رو با سرعت مینداختیم رو صندلی.یه بار سر کلاس حسابان یکی از بچه ها که سر ما داد کشید معلم صداشو شنید پرسید چی شده؟ طرف پشتشو برگردوند طرف معلم گفت آقا ببینید اینا با ما چیکار می کنن؟
یعنی کل کلاس ترکیده بود از خنده

فرستنده : hadi_hadi


من که بچه بودم هر وقت برنامه کودک نگاه میکردم اصن به جای شاد شدن اعصابم بهم میریخت! :|
اون که از اون فوتبالیستا که 2500 کیلومتر میدویدن بعد تازه شوت میزدن 6000 کیلومتر هم توپه راه میرفت بعد توپ به خط میرسید میگفت ادامه در قسمت بعد :|
اون از ردپای آبی که وسایلاش زیر پاش بود هی میپرسید کجان مرتیکه کصصصصصصصافط! :|
اون از تسوکه و زمبه اینا که داداشش وقتی بازوبنده رو میبست درختو از ریشه در میاورد! :|
اون از تام و جری که من اشکم در اومد یه بار این گربه هه یه بلایی سر اون موشه بیاره که نشد :|
آخه چرا اندکی شعور برای مخاطب در نظر نمیگیرین؟ ها؟!!! :دی

فرستنده : Shey2nak


این چند روزه بس که با کامپیوتر کار میکنم قاط زدم …
امروز قوری از دستم افتاد کف آشپزخونه ؛ داشتم دنبال ctrl+z میگشتم !

فرستنده : afshin


شما یادتون نمیاد !!!
اون وختا یک ماه قبل از شروع مدرسه و منگنه کردن کتابا، لای کتاب علوم صفحه ی پرسشها، یه دونه برگه سفید میزاشتیم واسه جوابشون...تازه با کلی ذوق و شوق برگه ها رو خط کشی هم می کردیم...یادش بخیر

فرستنده : Mahsa Wolf


یه بار از بیرون اومدم دیدم بابام لم داده سر مبل داره ژیمناستیک بانوان رو نگاه میکنه، مامانمم داره ظرف میشوره
بنده خدا... منم خیلی شیک زدم نشنال جئوگرافیک مار و عقرب نشون میداد نشستم به دیدن!
بابامم هیچی نگفت ولی میدونم که چه فحش هایی تو دلش بهم داده! الان خیلی خوشحالم!
حس میکنم گام مهمی در جهت تحکیم بنیان خانواده برداشتم!!! =))

فرستنده : Shey2nak


یکی از فامیلامون فوت کرده بود زنش سر قبرش داشت خودشو میزد یهو یه جیغ زد دندون مصنوعیش از دهنش پرید بیرون یهو با یه حرکت رعد آسا تو هوا گرفتش و گذاشت تو دهنش و دوباره گریه و زاری!!!!!!
یعنی من سر قبر داشتم میمردم از خنده ولی خودمو نگه داشته بودم و رفته بودم رو ویبره :))

فرستنده : smj13


آقا این دیگه آخر خاطرس
8 سالم بود و روز معلم شده بود ورفتم خونه به مامانم گفتم برا روز معلم چی کادو ببرم؟
مامانم داشت نون درست میکرد 10 تاشو گذاشت تو بخچه(به جان خودم راست میگم) گفت ببر برا معلمتون!!!!!!!
منم بردم مدرسه دیدم همه دارن کادو و گل میدن و من نون!!!!!!منم ندادم که ضایع نشم:((((((
کلا احساس کردم تو روستا هستم:)))))))

فرستنده : smj13


با رفیقام رفته بودیم بیرون بعد یه دختره قد بلند و هیکلی از روبرو داشت میومد
یکی از دوستام بلند طوری که دختره بشنوه گفت بچه ها این غوله مرحله اخره بکشمش دیگه بردم
دختره ازمون رد شد یه دفعه صدای داد دوستم بلند شد
برگشتیم دیدیم دختره با پا زده تو کمرش تازه دختره میگفت بیا بکش که برنده شی دیگه
میتونی بیا جلو
اقا صدای خنده ی ماها بود که خیابونو برداشته بود
اخه دختر به این باحالی
ماها D:
دوستم :(
دختره :@..

فرستنده : amir kasra


اقا ما یه خواهر زاده ی 3/4 ساله داریم
چند روز پیش که داشتم مطالب خوش خنده رو میخوندم این بچه اومد کنارم نشست

بعد چند دقیقه دیدم با فاصله ی چند ثانیه زل میزنه تو مانیتورو دست تکون میده
منم با تعجب هی نگاش کردم
اخرش فهمیدم این بخش سایت هستا که نوشته فالو طالع بینی بغل دسته اون که نوشته بیا فالت بگیرم یه شکلک هست که دست تکون میده.این بچه برا اون دست تکون میداد
یه لحظه انققققققد دلم به حال مغز فندقیش سوخت که خواستم اشک بریزم
خواهر زاده ی کند ذهنه من دارم بخدااااااا

فرستنده : amir kasra


امروز ظهر رفتم دخمل یکی از دوستامو از کودکستان ببرم خونشون...
رفتم دم در,در زدم گفتم دخمل فلانی رو بیارید ببرمش.
دختره آوردش گف بفرمایید!
منم با کلی اعتماد ب نفس گفتم قابلی نداره!!!
دختره:!*!+=)
من:*&^^!
دخمل دوستم:((00))

فرستنده : shervin9cocholo


تلوزیون داشت تبلیغات سیم کارت جدید رایتل و نشون میداد.(ارتباط تصویری)
مامانم دیده همدیگرو میبینن میگه:
دیگه از این به بعد هرکی زنگ بزنه اول روسری سر میکنم!!!

فرستنده : J0keR


+من و -دختر خالم :
-سلام عزیزم
+ سلام
-عزیزم من هرکار میکنم نمیتونم برم تو سایت دانشگاه نمره‌مو ببینم.به نظرت چی شده؟
+ مرورگرت اینترنت اکسپلورره؟
-نه فک کنم Adsl باشه
+ عزیزم مرورگر که اون نیست.منظورم اینه وقتی کانکت میشی با چی میری تو صفحه‌ای چیزی؟
-آها خوب با اینترنت دیگه
+ وااااا! منظورم اینه رو چی کیلیک میکنی؟
-خوب از اول بگو. رو دسکتاپ!
+ :| فک کنم کامپیوترت خراب شده باید یکی دیگه بخری.خدافض

فرستنده : J0keR


خاطرات خنده دار


با رفیقم تو مترو نشسته بودم دیدم یه پیرمرده وایساده.
به رفیقم گفتم: پاشو بزار حاجی بشینه...
یهو یه پیرمرده دیگه زد پشتم گفت: توام پاشو بزار من بشینم!!!

فرستنده : J0keR


سوار تاکسی نشسته بودم ؛ خواستم سیگار روشن کنم خیلی مودبانه به راننده گفتم: جناب می تونم سیگار بکشم ؟ (خواستم اجازه بگیرم)
یه نگاه تحقیر آمیز بهم کردو گفت : یعنی نمی دونی می تونی سیگار بکشی یا نه ؟ از من می پرسی می تونی سیگار بکشی یا نه ؟ )-x

فرستنده : Revenger


یادش بخیر بچه بودیم میرفتیم مغازه خرید تو راه یا یادمون میرفت چی میخواستیم بخریم یا پولمون گم میشد:))))

فرستنده : هادی(R)


وقتی بچه بودیم با سه چرخه مسابقه میذاشتیم. اهمیت مسابقات در حد مسابقات فرمول ۱ بود جوری که من خیابون رو خلاف میرفتم پایین.وضعیت مغزی در حد جلبک بود یادش بخیر.خخخخخ

فرستنده : هادی(R)


اومدم تو پذیرایی میبینم داداشم زل زده به پیتزاشو شعر شادمهرو میخونه:
تمام تو سهمه منه ..
منو میگی :|
داداشم=))

فرستنده : Shey2nak


یه رفیق دارم از اقتصاد هیچی حالیش نمیشه! وقتی پنج دقیقه باهاش بحث اقتصادی میکنی، فقط فعل های جملات رو می فهمه! در این حد!
حالا رشته اقتصاد دانشگاه تهران قبول شده!!!!!
کار دنیا رو ببین!!!

فرستنده : economist


پسر خالم از مهد اومده میگه: شعر برات بخونم؟
میگم : بخون عزیزم!
شروع کرده :
دخترای لاله زار خوشگلاشون، تیغ می کشن به پر و پاهاشون، آدم میمیره براشون! آدم میمیره براشون!
میگم : اینو کی بهت یاد داده؟
میگه : خانم مومنی (مربیشون) نیومده بود امروز، آقا جمال (راننده) باهامون کار کرد ...!

فرستنده : J0keR


بابام اومده تو اتاق ، شالاپ یکی خوابونده پس گردنم!
میگم باس چی میزنی؟؟؟
میگه : مشکوک میزنی! چرا صدات نمیاد؟ تنهایی داشتی چی نگاه میکردی؟؟؟
اعتماد در حد پارالمپیک :-

فرستنده : J0keR


یه بار رفته بودم بانک.از شانس من اینترنت قطع بود سر همین بانک خیلی شلوغ بود.
یه سیبیل اون وسط تیریپ گنده برداشته بود واسه خودش رژه میرفت،بقیه ام مات و مبهوت نگاش میکردن.
منم حساس،غیرتی!
استینو زدم بالا،یه نفس عمیق کشیدم،سینه مو سپر کردم،رفتم جلوش وایستادم...
گفت : چیه؟؟؟ >:{
گفتم : هیچی داداش،زیپ شلوارت بازه :-|

فرستنده : J0keR


لیوان آب رو برای مادر بزرگم می‌برم. می‌گه خدا عمرت بده مادر. تا می‌خوام لیوان رو بدم بهش دستم می‌لرزه و نصف آب می‌ریزه روش. می‌گه ذلیلی شی الهی ذلیل مرده !!!:|

فرستنده : Shey2nak


تو حیاط نشسته بودیم واسه بابام اس اومد …
چون چشاش ضعیفه داد من بخونم ، متن اس : “قدم نو رسیده مبارک ! آقا شنیدم خیلی خوشحال شدم !!!”
قیافه بابام
قیافه ما
هیچی دیگه تحقیقات مامان فعلا ادامه داره !!!

فرستنده : memol


یه زمانی نمیدونستیم دلار چیه سکه چیه تورم چیه بزرگترین دغدغه ی زندگیمون این بود که آدامس میخریم عکسش تکراری نباشه :|

فرستنده : Shey2nak


نزدیکای امتحان ترم بود رفته بودیم نمونه سوال گرفته بودیم روشون کارکنیم یکی ازهمکلاسامون به اسم خانم س-میرزایی برگشته میگه این شکلو نگاه کنید هرسال و هرترم تکرارشده درس اقتصادکلان بود همه رفتیم نیگاکردیم مهر دایره امتحانات دانشگاه بود.به هوش وذکاوتش غبطه خوردم

فرستنده : darcknes star


رای اولین بار قرار بود با خواستگارم تو پارک صحبت کنم منم خیلی کم سن وسال بودم وبی تجربه رو صندلی نشستیم .حرف که نمیزدم بیشتر شنونده بودم اصلا به حرفهاش توجه نمیکردم همش به فکر این بودم خداکنه خوشگل باشم …
و فکر میکردم قیافم از نیم رخ زیباتره همش سعی میکردم نیم رخ باشم تا فر مژهام مشخص باشه سرتونو درد نیارم
اون هم ازم خیلی تعریف میکرد
دیگه من باورم شده بود که الان سیندرلا هستم و آ.. شاهزاده
منم میخواستم خوشگلتر بشم هر یک کلمه که بین پاراگراف های اون صحبت میکردم جوری چشمهامو خمار میکردم و بعد به سرعت سرمو مثل غاز نیم رخ میکردم که…
چندباری این حرکت غیرعادی تکرار کردم
آخر طاقت نیاورد گفت چرا چشماتو مثل کورا سفید میکنی باید حال منو میدید مثل اسکلها لبخند عصبی زدم
حالا اینجا داشته باشید دیگه نیومد که نیومد

فرستنده : مریم


تو مغازه داشتم تلفن تعمیر می کردم که یه دفعه صاحبش اومد داخل و گفت : آقا درست شد ؟
گفتم یه لحظه...
با موبایلم اومدم تستش کنم زنگ زدم به شماره مغازه ؛ تلفن شروع کرد به زنگ خوردن تا اومدم گوشی رو بردارم یارو زد رو دستم و گفت : با من کار دارن... D:
گوشیو برداشت و گفت : الو...الووو...زبون نداری ؟... اینجا هم مزاحم میشی ؟
چه آدمایی پیدا میشه الله اکبر D:

فرستنده : Revenger











javahermarket