Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


رفته بودم تو یه مغازه که کارت شارژ بگیرم. به طرف ( که مسن هم بود ) گفتم شارژ ایرانسل دارین؟ گفت منظورت کارت شارژه؟ گفتم آره همون کارت شارژ. بعد گفت ایرانسل یا همراه اول؟ گفتم ایرانسل. گفت چند تومنی میخوای؟ گفتم پنج تومنی. گفت چند تومنی؟! با انگشتام عدد پنج رو نشون دادم گفتم پنج! پنج تومنی. گفتم صبر کن ببینم دارم یا نه. بعد چند دقیقه گشتن تو کشو گفت شارژ ایرانسل میخواستی دیگه ها؟ گفتم بعله حاجی ایرانسل. گفت ایرانسل پنج تومنی؟ گفتم آره. ایرانسل پنج تومنی. حاجی اگه نداری من برم. عجله دارما. گفت نه صبر کن پیدا کردم. بعد دو دقیقه گشتن بیشتر تهش یه شارژ دو تومنی همراه اول درآورد و داد بهم!!! منم اینطوری (O_o) نگاش کردم و بدون هیچ حرفی رفتم بیرون!

فرستنده : Mehdi 19


"لابستر"
جدیـــدن یـــه چــی بــه بــچه هــای کــلاس یــاد دادم 
دهـــنه معــلمارو سرویــس کــردن بــه قــرآن!!!
همـــینکه یــه معــلم مــیگـه: خـــب بــچه ها چــی داشـــتم مـــیگــفتم؟؟؟
هــمه یــکصدا مــیگن: .......شــــر
خیـــلی بــی ادبـــو گـــستاخن کـــصافطا..؟؟!!!!

فرستنده : لابسـتر


عاقا جدیدا یه بچه ای که ته تهش بخواد 10 سال داشته یاشه آلبوم داده.بقل پوسترش هم نوشتن جوان ترین خواننده ی موسیقی پاپ ایران
به نظر شما اینم با مامان باباش دعواش شده یا معدلش کم شده؟!
احتمالا منم باید بعد از دادن کارنامه ها برم خاننده شم!
والا به خدا!!!!!

فرستنده : MDA88


****(علامت اختصاصی )abas_m223
********پست ضد خرخونا*******
سر امتحان حسابداری بعد از گرفتن برگه سوال از کلاس 20 نفری 19نفر عینهو بز زل زده بودیم به برگه,من که بدجور بز درونم زنده شده بود داشتم برگه سوالا رو می خوردم که خدا رحم کرد مراقبه به موقع رسید نذاشت خفه بشم. خلاصه بعد از30دقیقه از شروع امتحان دختره جلوییم که عینهو عنکبوت به سوالاش چسبیده بود به مراقبه گفت خانم میشه یه برگه ی دیگه بدین من دیگه برگم جا نداره ....!!!
وای اون لحظه بود که میخواستم کفشای خودمو عقبیمو به صورت افقی بکنم ته حلقش بعدا باهاش بارفیکس بره!!
کصافط مثه اسب آبی سرش تو برگه بود هر چی صداش می کردیم,سوت می زدیم,دود بلند می کردیم,شیمیایی می زدیم اصلا توجه نمی کرد!!کوفتش بشه 3واحدی بود,آخر امتحان یکی از دخترا از ته کلاس یه پاک کن پرت کرد تو سرش یه کم تسلی دل ما شداما هیچ عکس العملی نشون نداد,اصن بدجور محو سوالا بود و تو عالم ملکوت سیر می کرد!!
****-خدایا به همین سایت عزیز قسمت میدم خرخونای بی معرفت هر کلاس رو اگر قابل اصلاح بودن اصلاح,در غیر این صورت تبدیل به آرنج بزغاله بگردان****!

فرستنده : abas_m223


فامیل مادرم با دختر دم بختش اومده بود خونمون..خلاصه بگم مامیش گفت دخترم اسمشو عوض کرده به ستاره، دیگه اسمش سکینه نیست . مامیمم کلی به به چه چه کردن. یه دیقه بعدش مادرم پرسید سکینه راجع فلان مورد نظرت چیه؟!!! میگم: مامان الان چی گفت!! میگه: واسه مردم گفت!! واسه ما سکینست!!!
خدایا این خوشی رو از ما نگیر...اگه خوش خنده  نبود درد دلمو به کی میگفتم!!!
(00)
(---)
/. /.

فرستنده : mmlmml777


iهمیشه خاطره نباید یکی رو بخندونه یا بگریونه!؟ مثلا این یکی :
تاحالا شده واسه یه دهه هشتادی دل بسوزونی بعدش به غلط کردن بیوفتید؟!!!
با این یه جمله الان همه دارن گریه میکنن!!!!!!!!

فرستنده : محمدرسول


یه جایی دعوا شد رفتیم جدا کنیم. چند نفر دیگه هم اومدن میانجی گری یکیشون خیلی قد بلند بود. باخودم گفتم: دست اینو بگیرم نزارم کاری کنه دعوا میخابه. خلاصه دعوا تموم شدو فهمیدم گند زدم! چون یارو داشت جداشون میکرد که من دستشو گرفتم کشیدمش کنار! (من که میگم خوبی به بعضیا نمیاد. اخه چرا انکار!! نکنید آغا کار خوب نکنید!)

فرستنده : mmlmml777


یه بار هوس کردم مث بچه مثبتا کنسروو توی آب 20 دیقه بجوشونم.. خلاصه یه 10 دیقه گذشت رفتم آشپزخونه دیدم کنسرو داخل ظرفه. ایول. آتیش زیرشم روشنه. به به. ولی آب داخل ظرف نریختم! ! میخاد منفجر بشه! ! حمله انتحاری (انتهاری؟ انطهاری؟! گیر ندین خب) اینجوری ندیده بودم تا حالا! 
(همواره مراقب کودکان دلبند خود باشید حتی اگه 25ساله باشند!)

فرستنده : mmlmml777


داشتیم با چند تا از بروبچ در مورد برندای مختلف مبدل دیجیتال حرف می زدیم، یهو یکی از بچه ها گفت: یه مارک دیدم ،اچ دی ام آی خیلی خوبه!!!!!!!!!
-جامعه بشری :|
تا یه ربع که می خندیدیم. دیدیم جواب نمیده، فاجعه عمیق تر از این حرفاست، زدیم زیر گریه!

فرستنده : HATA


تو دفترم هندزفری تو گوشم بود و داشتم آهنگ با صدا بلند گوش میدادم بعد یکی از ارباب رجوعا اومد از پله بره بالا پاش لیز خورد با مخ اومد رو زمین منم که داشتم با صدا بلند آهنگ گوش میدادم با صدا بلند خندیدم چون فکر میکردم تو این صدا کسی صدامو نمیشنوه :))
یهو دیدم همه برگشتن دارن منو نیگاه میکنن و اینجورین :((
منم که کم نیاوردم گوشیمو گذاشتم در گوشمو گفتم آره آره خیلی باحال بود راستی یادت نره فردا بیایی O.o
خودم موندم عجب فیلمی برا ملت بازی کردم :))

فرستنده : smj13سید مصطفی


مادربزرگم داشت تعریف میکرد ک آره من وقتی 15سالم بود ازدواج کردمو تو زندگی خیلی سختی کشیدمو از اینجور حرفا. منم تیریپ تعجب برداشتم گفتم واقعا شما 15سالگی ازدواج کردین؟؟ آخه تو 15سالگی که هیچی نمی فهمیدیـــــــــــــــــــــــن!!! یهو مامانم 8-7 تا سرفه ی بلند کرد و گفت:"گُلیانا!! برو میوه ها رو بیار انقدم حرف نزن!!"
و در همان لحظه من فهمیدم من کجام اینجا کجاست و اینا...خب سوال شده بود برام دیگه دعوا داره مادر مهربان؟؟ والا ب خدا

فرستنده : Golianna


بچه ک بودم فکر میکردم دندون وقتی خراب میشه ک میکروبای تو دهن غذا ندارن بخورن بعد میان دندونو میخورن!! وا3 همین هروقت غذا میخوردم سعی میکردم بره لای دندونم گیر کنه ک میکروبا دندونمو نخورن!! با اصرارهای شدید مامانمم برا مسواک زدن مخالفت میکردم!! :))) 
هوشمندی را با ما تجربه کنید!! والا ب خدا

فرستنده : Golianna


استاد داشت نصیحت میکرد ک "ما این همه برا شما دانشجوها زحمت میکشیم، آخرشم شما قدر ما رو نمیدونین. دوروز بعد ک ازتون بپرسن ادب از ک آموختی میگین چی؟؟" همینطور ک ب خودش اشاره میکرد تو چشای منم زل زده بود و سرشو ب چپ و راست تکون میداد ک یعنی بگو چی میگین...منم گفتم از بی ادبان...یهو استاد :/ دانشجوها :))))
و برای اینکه ضایع نشه گفت بالاخره یه دانشجوی شجاع بین این همه دانشجو پیدا شد!! و برای اینکه بیشتر ضایع نشه رفت سرجاش نشست!!
خو آخه ما این درس لقمان حکیمو دوران ابتدایی گذروندیم من چی بگم آخه بگم نمیدونم؟؟ ب این قشنگی براش درس جواب میدم ناراحت میشه!! حالا جوابم ندی باز یه جور دیگه ناراحت میشه!! والا ب خدا

فرستنده : Golianna


نزدیکه یه ساله که از یکی از همکارام یه مقدار پول طلب دارم. تا دوماه پیش که دیدم این اصلا به روی مبارکش هم نمیاره زنگ زدم بهش!!!
اولین بار گفت پدرم سکته قلبی کرده همه پولامو دادم خرج بیمارستان.
یه هفته بعد دوباره گفت اینبار پدرم سکته مغزی کرده و کلی هزینه بیمارستانش شده، تا هفته بعد پول شمارو میدم.
باز هفته بعدش زنگ زدم گفت بچه اش بیمارستانه.
هفته بعد زنگ زدم پدر خانومش فوت کرده بود رفته بود شهرستان.
دوهفته بعد زنگ زدم خانومش حالش بد شده و بیمارستان بود...
به نظرتون من بیخیال پولم شم مشکلات این همکارم تموم میشه یا همچنان ادامه داره؟؟؟؟

فرستنده : KHORSHID


الان میـخواستــم نیــمــرو درســت کنــم!!!!
ایقـــد از مشــــروط شـــدن احتمالــــی این تــــرم م ناراحــت بــودم و تــوی فــکــر بــودم کــه اصـــن یادم رفــت تخــم مرغ بشــکنــم تــوی ماهیــتابــه!!!
ینـــی فقــط روغــن ســرخ کــردم!!! 
بعــدشــم تا پنــــج مـیــن داشتـــم فکــر میکــردم خوووودایا مــن الان تخــم مــرغارو خـــوردم ؟؟؟؟کــه فقــط روغــن مــونده یــا واقعــا یادم رفــته کــه تخـــم مرغــارو اضــافه کنـــم؟؟

فرستنده : shey2nak


خاطرات خنده دار


اول اینو بگم که من تو یه کلای 55 نفره تنها دخترم!!
ینی ملت خیلی حواسشون هس سوتی ندن جلوم
یکی از همکلاسام ک فامیلش شبیه منه و بیشتر امتحانا پیش هم نشستیم زنگید که من واسه امتحان فردا هیچچچچی نخوندم و شهرستان بودم و ووووو ینی یه ربعی داشت مخ من و می خورد منم دلم سوخت گفتم حالا مه رو زده بگم باوووشه
گفتم ok
بنده خدا کلی تشکر کرد یهو گفت"راستی شما کجا میشینین؟"
گفتم سالن 2
بیچاره گفت" ااااااااا! من تو کلاسم !"
بدبخت همون پشت گوشی جان داد !! D:

فرستنده : ;pp


داییم اومده خونمون به داداشم (2 سال از من کوچیکتره) میگه چرا خنگول بازی درمیاری؟!شب یلدا اس دادم گفتی شما؟هرچی هم توضیح دادم نفمیدی!
داداشم هم بیگه آقا به خدا به من اس ندادی!!
داییم گوشی رو میاره میفهمیم بعله شماره داداشم رو اشتباهی سیو کرده!بعد اون داییم گفت:خودم بهت 2 بار زنگ زدم باهات صحبت کردم!
خخخخخخخخخ طرف داییم رو گیر آورده بوده!!!!!!

فرستنده : reza1372


دوستم بهم یاد داده یهو توی صفحه بادکنکای رنگارنگ بیارم. باورتون نمیشه ctrl+w رو بزننین اونوقت میفهمید دروغ میگم یا را. :()

فرستنده : AL


آغا ما تازه با خوش خنده  آشنا شده بودیم و داشتیم میخوندیم و از هر کدوم خوشم میومد لایک میذاشتم تا صفحه 17 .18 رفته بودم ک متوجه شدم جوک آخر جا برا لایک نداره یهو متوجه شدم ای داد بیداد ک تا الان داشتم برا مطالب بالایی لایک میذاشتم. خو درست بیا جا لایک رو بذار زیر خودش ک مردم گمراه نشند 

فرستنده : nafas


من و داداشم وقتی کوچیک بودیم خیلی.... 
یه روز وقتی مامانمون رفت حموم ما هم رفتیم سراغ ماهیای آکواریوم که نجاتشون بدیم چون بیچاره ها تو آب خفه میشدن خخخخخخ
با همکاری هم یکی یکی از اب درآوردیمشون و گذاشتیمشون لای کتاب که خشک شن :|
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.......

فرستنده : narsius


ما دهه شصتیا چقد که صف شیر و روغن کوپنی نبودیم ولی همش برای من که لذته
یادمه ده سالم بود و شروشیطون؛ مامانم فرستادتم برم روغن کوپنی از یه محله اونورتر بخرم؛تو راه برگشت؛روغن به دست و نفس زنان؛یه ماشین کنارم توقف کرد یه اقا و خانم؛هی با دست ایما و اشاره
منم که محجوب و سربه زیر؛سرخ وسفید شدم اینا چی میگن؛یه لحظه فکرکردم حتمأ آشنان؛میگن بیا برسونیمت*)
منم قدمو تندترکردم وچندباربادست اشاره کردم نه شما بفرمایید*)
یه لحظه آقاهه جست زد دوید کنارم پرسید از کجا روغن خریدی;(
چ فاصط یه تارف هم نزد
من;(
خجالت*)
هزار بار من;( ;/ ;( ;(

فرستنده : Samir


کیا یادشونه دوران دبستان واسه اینکه روخوانی فارسیمون قوی بشه؛دبیرای عزیز مسابقه غلط خونی میزاشتن یعنی از سرمیز شروع به خوندن کنه تا وقتی غلط بخونه؛نفر بعدی و همینطور ادامه'
هییی چقد دلم واسه اون دوران و دبیرای دلسوز دهه شصتی تنگ شده

فرستنده : Samir


محرمی تو هیات برادر زادم داشت گریه میکرد گفتم چرا گریه میکنی جواب داد علی منو زدم
من:علی دیگه کدوم خریه
علی پسر همسایه:من بودم داشتم سربه سرش میذاشتم.
دوباره من:اوا علی آقا ببخشید منو من با اون یکی خرا بودم نا با شما خر.
علی:چیزی نگفت ولی شاید تو دلش میگفت کاش به جایه برادرزادش اینو میزدم له می کردم.
من:از اون روز تا به حال هر وقت علی رو میبینم صورتمو شطرنجی میکنم.

فرستنده : eli esteghlali


یکی ازفانتزیام اینه که :
اونی که عاشقشم(البته فعلاچنین فردی نیس)بره بایکی دیگه.منم که نمیتونم ببینم اون بادختردیگه ایه.برم هفت تیروبذارم روشقیقشو یه تیرتقدیمش کنم بعدشم چون عشقم مرده یه قطره اشک براش بریزم و مث قاتلای حرفه ای هفت تیروبذارم توکمرم وبرم...
من دیوونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : setare


یه بار عصبانیت بهم فشار آورد 250 تا قرص خوردم.مردم ولی دکتره برم گردوند متاسفانه.
آقا به سرم زدخودمو بزنم به فراموشی.تا حدی که بابا و مامی رو هم نمیشناسم مثلا;-)))))))))))))
دقیقا 1 ماه خوب پیش رفتم...زندگی مث بهشت بود لامصب...
نشسته بودیم که خالم زنگید داشت با مامی میحرفید.
یهو از دهنم پریدگفتم واااای مهسا (دخترخالم) بزرگ شده؟ دلم واسش یه ذره شده...
چنان کتکی خوردم که دعا میکردم مرده بودم.:-((((((((((((((

فرستنده : setare


خواهشا درموردم فکربدنکنید.بخداشرایطم واقعابدبود.
یه روزوسایلاموجمع کردم وازخونه رفتم.(وسایلام شد1کیف کوله پشتی)
رفتم ولی بابام که زنگ زدبهم گوشی برداشتم ولی حرف نزدم.صدای گریشو که شنیدم برگشتم(دراین موارداحساساتیم)
تواتاق که داشتم وسایلموازکیف درمیوردم مامی هم روبروم داشت باهام میحرفید.منم بدون صدافقط اشکام میومدپایین.
حالاوسایلموداشته باشید:اتومو تافت لوازم آرایش قلیونم شامپو....
یهومامی زدزیرخنده گفت:فرارکرده بودی یارفته بودی عروسی؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : setare


از در اومدم داخل خونه(پ ن پ از پنجره)
داداش کوچیکه یا بهتر بگم گودزیلا از پشت در پرید بیرون گفت پخ!
سه متر پریدم هوا اومدم پایین!
گودزیلا: یو هو هو ها ها ها هااااا !
عفت! یدونه خابوندم تو گوشش!
بابام اومده میگه چیکارش داری؟
عفت! یدونه خابوند تو گوشم!
فهمیدم اشتباه کردم برگشتم گودزیلا رو گذاشتم رو اپن ،فیس تو فیس گفتم ببخشید!
عفت! یدونه گذاشت تو گوشم!
همون موقع مادرم درو باز کرد اومد داخل(پ ن پ از دیفار)
گودزیلا برگشت گفت:
این به من با چت ژد تو جوشم!
مامان اومد سمتم گفت: باریکلا داداش بزرگتر!
عفت! یدونه گذاشت تو گوشم!
من که میدونم سرکاریم! ببخشید سر راهیم! حواس نذاشتن واسمون!

فرستنده : Fesgheli


تو پذیرایی رو مبل نشسته بودم،لپ تاپ رو پام هدفون رو گوشام،بسته چشمام،رفته بودم تو رویاهام!(استعداد شاعر شدنم دارم)
آره غرق افکارم بودم یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم!
از جام پریدم که یه قاشق جلو پام افتاد زمین! یعنی قاشقه خورده بود تو سرم!
سمت آشپزخونه نگاه کردم دیدم مامان خانوم داره از پشت اوپن اشاره میکنه که هدفونو از رو گوشم بردارم کارم داره!
مامانه ما داریم!
خداییش دیگه جرأت ندارم تو خونه هدفون بذارم!
یهو دیدی بابام کارم داشت تلویزیونو پرت کرد رو سرم!
یا شاید هردوشون کارم داشتن یهو دوتایی یخچالو پرت کردن رو من!
خانواده اس!

فرستنده : Fesgheli


تو پذیرایی رو مبل نشسته بودم،لپ تاپ رو پام هدفون رو گوشام،بسته چشمام،رفته بودم تو رویاهام!(استعداد شاعر شدنم دارم)
آره غرق افکارم بودم یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم!
از جام پریدم که یه قاشق جلو پام افتاد زمین! یعنی قاشقه خورده بود تو سرم!
سمت آشپزخونه نگاه کردم دیدم مامان خانوم داره از پشت اوپن اشاره میکنه که هدفونو از رو گوشم بردارم کارم داره!
مامانه ما داریم!
خداییش دیگه جرأت ندارم تو خونه هدفون بذارم!
یهو دیدی بابام کارم داشت تلویزیونو پرت کرد رو سرم!
یا شاید هردوشون کارم داشتن یهو دوتایی یخچالو پرت کردن رو من!
خانواده اس!

فرستنده : Fesgheli


استاد داشت میتوضیحید که ساخت هرکیلومتر بزرگراه پنج میلیارد هزینه میبرداره!
یکی از دانشجویان محترم پرسید:کیلومتر مربع؟
استاد مأیوسانه به او نگریست!
دانشجوی محترم افزود بزرگراه طول داره ولی عرض هم داره!مگه نه!
و استاد همچنان مأیوسانه مینگریست!
دانشجوی محترم دیگری به دانشجوی محترم اول پاسخ داد:
خیر! کیلومتر مکعب!
و اینبار استاد مأیوسانه به دانشجوی محترم دوم نگریست!
دانشجوی محترم دوم افزود اینهم مهمه تا چه ارتفاعی آسفالت بریزن! نیست !
و استاد همچنان مأیوسانه مینگریست!
(بدبخت استاد ما انگار از دنیا ناامید شده بود!خداییش یه لحظه دلم براش سوخت!)

فرستنده : Fesgheli


خاطرات خنده دار


تا حالا دقت کردین توی روزهایی که هوا آلوده است محتویات بینی افزایش و به تبع آن زیر مبل چسبناک تر میشود!
ما که یک قدم فراتر نهاده و به پرده نیز میمالیم!شما چطور؟

فرستنده : Fesgheli


حاضرم دار و ندارم رو بدم برگردم به اون زمانهایی که بچه بودم!
بعد از ظهرها با بچه محل ها جمع میشدیم میرفتیم سر کوچه با چهارتا آجر دو تا دروازه درست میکردیم و با یه توپ دولایه پلاستیکی فوتبال بازی میکردیم!
یادش بخیر تو بازی وقتی میخواستیم حریفو دریبل بزنیم با جدول کنار خیابون یک دو میکردیم!
به جدول میگفتیم یار دوازدهم!
اما الان به دوستامون اس میدیم کجای؟
جواب میده:
توی لباس هام!
یعنی خداییش رفیقای اون موقع سگش می ارزید به صد تای این رفیقا!

فرستنده : Fesgheli


یعنی خداییش الان از بس سر کلاس دلقک بازی در آوردم که هر وقت سرفه ای میکنم یا عطسه ای میکنم همه برمیگردن نیگا میکنن ببینن ایندفعه چی تو سرشه!
باز میخاد چه آتیشی بسوزونه!
آها گفتم آتیش!
یه روز تو دبیرستان یه چنتا نیمکت خالی ته کلاسمون بود،تو جامیزش چنتا برگ کاغذ انداختم و وسط های زنگ، وقتی آق دبیر داشت رو تخته یه سری خزعبلات و اراجیف مینوشت پا شدم رفتم یه کبریت انداختم تو جامیز و سریع رفتم نشستم سر جام!
اول یه عالمه دود اومد بالا ، بعد چند ثانیه آتیشی شد واس خودش!
هیچی دیگه میخواستن اخراجم کنن که بعدا کوتاه اومدن و به دوهفته اخراج تن در دادن!

فرستنده : Fesgheli


عاقا یه بارم مانا جو گرفت واسه برنامه خاله شادونه در سرزمین دونه ها پیام فرستادم "پارسا احمدی 5 ساله از شهرکرد بابا ومامانش را اذیت نمی کنه%" عاقا از شانس ما خاله شادونه هم همینا خوند جون خودم بیش از 98%بچه ها کلاس مون همین برنامه را دیده بودن خلاصه تو کل مدرسه شرف مون رفت.آخه مومنا شما سوم دبیرستانید شما را چه به خاله شادونه در سرزمین دونه ها%%%

حالا اگه 1000 تا پیامم برا خوش خنده بفرسیم یکیشم تایید نمی شه حالا اگه تاییدم بشه یدونه لایک نمی خوره به خدا افسرده شدم عاخه این بخته ما داریم؟

فرستنده : parsa.ezraeil


یه کشفی هم جدیدا کردم که فایده نشستن ماشینه، از اونجا که دوستان در جریان عاشقی و بی حواسیم هستن بگم که داداش کوچیکتون چند جای ماشین رو مالونده و فقط به خاطر کثیفی هنوز کسی نفهمیده
خب چیکار کنم پول ندارم
گفتم که فکر نکنین عاشقا کلا تعطیلن، یه همچین اکتشافات درخشانی هم انجام میدن
فقط بابام که میگه این ماشین رو ببر کارواش یه کم رو مخه

فرستنده : یه عاشق


سلام، یه عاشق هستم
عارضم به خدمت دوستای گلم که بعد از جدایی جانسوز از معشوقم و چندی سوتی دادن و شنیدن جمله "مگه عاشقی"و ........ دیگه طاقتم تموم شده و میخوام شکسته نفسی رو بذارم کنار و بگم یعنی واقعا نفهمیدید از الکی سوتی میدم که شماها خوشحال بشید؟
چی پیش خودتون فکر کردید؟
هاااااان؟
اعصاب ندارما

فرستنده : یه عاشق


من یه بار تومدرسه با یکی از بچه دعوام شد..خیلی ازش عصبانی بودم...برگشتم با عصبانیت طوری که همه ی بچه های دور برمون بشنون گفتم:
خدا خر رو می شناخته بهش دم نداده..
یهو دیدم همه ساکت شدن..1..2...3 انفجار ..حالا مگه من میفهمیدم واسه چی دارن می خندن؟؟..بیشتر حرصم گرفته بود...هیچی رفتم خونه بعدا فهمیدم اوه اوه چه سوتی خنگولی دادم..
.[خدا خر رو می شناخته بهش شاخ نداده..]

فرستنده : chino


عاقا ترمای اول استادمون افتاد رو فاز نصیحت گفت هرکی پدرش کارگره خجالت نکشه با افتخار بگه پدر من کارگره منم واسه اینکه چیزی گفته باشم گفتم استاد یه حدیثی هست که میگه بر دستان کارگر باید بوسه زد نمیدونم کدوم کصافطی از ته کلاس تند تند داد میزد و میگفت من کارگرم من کارگرم این وسطم در و دیوار بود که گاز زده میشد (به افتخارکارگرای عزیز بزن لایکو)

فرستنده : keshmesh


یه بار بابای من میخواست بره حموم دیدم 45 دیقه نیستش فکر کردم رفته حموم بعد 45 دیقه از دستشویی اومد بیرون بهش گفتم هنوز حموم نرفتی؟گفت اونم میرم!!!!
یعنی یه سریال شروع شده بود تیتراژ اولش رفت دستشوویی تیتراژ پایانی برگشت!
هنوزم که هنوزه حیرونم

فرستنده : reza1372


یادش به خیر
یه اسباب بازی داشتیم یه محفظه ی پر از آب داشت و کلی حلقه های رنگی توش بود و یه دوتا چیزی شبیه نیزه هم توش بود.بعد دوتا کلید داشت که وقتی میزدی حلقه ها میپریدن بالا و باید مینداختیمشون تو اون یارو نیزه ها...
ههههییییی یادت به خیر بچگی

فرستنده : ironbox


داشتم خیر سرم بعد عمری درس میخوندم،بعد نمیدونم چی شد خواستم یه فکری کنم که بعد از فارغ التحصیل شدنم تو طرح کار نکنم و برم یهو واسه تخصص(الان فهمیدین میخوام پزشک بشم یا بیشتر توضیح بدم؟)
فک کردم مثلا میتونم یه ازدواج سوری کنم که یهو یاد فرار از زندان و مایکل اسکافیلد افتادم(الان فهمیدین من فرار از زندان رو دیدم؟البته افتخار نیستا)و باز یهو یاد اون قسمت افتادم که بلیک میره سراغ زن سوری مایکل و باز یهو رفتم عمق سانسور صداسیما...(تازه میفهمم با دیدن فیلمای دوبله کجاهارو که از دست نمیدیم)
یعنی من اینطوری درس میخونم...اصلا تمرکز فوران میکنه از من...اگه بخت یار باشه از این فورانات رو باز براتون تعریف میکنم...
با تچکر

فرستنده : SOROUSH


بعد چند سال یکی از بچه ها رو تو خیابون دیدیم احوالپرسی و اینا یه ماشین گرفتیم حرکت کردیم , این رفیق ما گف دانشجویی؟ گفتم نه دارم پیش میخونم , همون . لحظه راننده گف اقا دانشجویی ؟ گفتم نه حاجی پیش دانشگاهی ام , یه نیگاه باهوش اندر خنگ انداخ گف اقای پیش دانشگاهی منظورم اینه که خیابون دانشجو میری ؟
خو منظورتو درس بیان کن , ابرومون رف :/

فرستنده : M/S{Paydar}


امروز داشتم بر میگشتم خونه دیدم یه پسره داره با صدای بلند با تلفن حرف میزنه و دعوا می کنه.
یهو دیدم گوشیشو قطع کرد دستاشو با عصبانیت اورد بالا که مثلا گوشی رو بکوبه زمین، چند لحظه مکث کرد گوشی رو گذاشت تو جیبش یه لگد زد به سنگای روی اسفالت...
خوب وجود نداری چرا حرکت میزنی برادر من؟
والااااا...
=))))))))))

فرستنده : (O_o)


چن وخ پیشا بابام اومد سراغم ک ببرتم کلاس.تا حاضر میشدم کیفمو گرفت گذاشت رو صندلی جلو ماشینو رفت سر کوچه واساد منتظرم.منم بعد از کلی
بدوبدو حاضر شدم و رفتم سر کوچه.
درو باز کردمو کیفمو از صندلی جلو برداشتم تا بذارمش عقبو خودم جلو بشینم.
همون موقه بابام داشت با تیلیفش میحرفید.
در و بستمو دیدم بابام چنان گازداد رفت ک کلی گردو خاک وشن وماسه و اجرو تیراهن و...رف توچشام(منم چشام درشت!) خلاصه مثه خرده بقیه پول نون سنگک 10 دقه درو دیوارو نیگا میکردم بعد بابام باعصبانیت زنگیده میگه کجا رفتی تو!؟!؟
من!!!!!!
بابام!!!!!
خرده بقیه پول نون سنگک!!!!!

فرستنده : پونذ


تو پارک منتظر دوستم بودم ( نسبتا خلوت بود )گوشیم شارژش تموم شده بود ساعتم نداشتم . یه دختره داشت از همونجا رد میشد ازش پرسیدم ببخشید خانم ساعت چنده. گفت: برو بابا .حتما بعدش می خوای بپرسی کتاب بینوایانو خوندی بعدش مانتوت چقدر قشنگه از چه رنگی خوشت میاد این چیزا دیگه جواد ( همون خز ) شده. اینجوری شدم O : گفتم: نه همون ساعتو اگه میشه لطف کنید بگید کافیه.

فرستنده : heeeelma



خاطرات خنده دار


اسم دبیرستانمون شهید روشندل بود
یه روز توی اتوبوس یه خانمی رو دیدم چهره اش خیلی اشنابود..
بالاخره طاقت نیاوردم ازش پرسیدم---خانم شما قبلا روشندل نبودید؟؟؟؟
گفت جااااان؟؟؟؟نه بخدا من همیشه بینا بودم!!!!!

فرستنده : heeeelma


سر کلاس یه کلاس خفن سرنوشت ساز داشتم کنفرانس میدادم و استاد گفته بود کلاس کاملا در اختیارته و میتونی با هر بی نظمی بر خورد جدی بکنی، وسطای کنفرانس یه صدای ویبره تو مخی اعصابمو خط خطی کرد منم یهو جو گیر شدم گفتم موبایل هر کسی هست خودش بره بیرون چند ثانیه سکوت بود و صدای ویبره، یهو با حالت عصبی داد زدم موبایل کیه؟ که دیدم دوستم با چشمو ابرو و ادا اصول گفت خفه شو مال خودته...

فرستنده : heeeelma


آخی یادش بخیر دوران کودکی ما دهه شصتی ها . الان .....
ولش با گودزیلاهای امروزه نمیشه در اوفتاد میخورنت
میخوام برای اولین ارسالم یادی کنم از اون دوران ... یادتون هست اینا رو 
... آقای سکسکه ... الفی ... آلیس ... آن‌شرلی با موهای قرمز ... ای‌کیوسان ... بامزی خرسه ... پت پست‌چی ... بنر سنجابه ... بالتازار و زبل‌خان ... دامبو ... پلنگ صورتی ... پسر شجاع ... خانوم کوچولو ... گوریل انگوری ... شیپورچی ... یوگی ... تام و جری ... جیمبو ... چوبین ... حنا دختری در مزرعه ... خپل ... خانواده‌ی دکتر ارنست ... رابین‌هود ... فوتبالیستها ... کایوت ... گالیور ... مارکو پولو ... لوک خوش‌شانس ... گربه‌سگ ... ملوان زبل ... معاون کلانتر ... آقای نجار و وروجک ... پت و مت 
چقدر کارتون دیدیم فکر نمیکردم 
تو آره با تو ام ، تو چندتاش یادت میاد؟
..... یاد باد آن روزگاران یاد باد ......

فرستنده : SiNgLe


عاقا ما یه روز واستاده بودیم سر میدون گاز که تاکسی بگیریم بریم شهدا
حالا هی تاکسی میومد بهش میگفتیم فلا جا هی میخندیدن میرفتن.
ما یکساعت تو آفتاب داشتیم می مردیم ملت شوخشیون گرفته بود.
تا یه بار فهمیدیم هی دارم اسم اهمین میدونه که الان واستادمو میگم.
تازه دوزاریم افتاده چرا ملت میخندیدن :| :( :)

فرستنده : حلقه آبی


یکى از سرگرمى هاى من و چند تا از فامیلاى دیوونه تر از خودم این بود که، شبا حدود ساعت ٢ با ماشین میرفتیم تو خیابون. بعدش هر کسى رو که میدیدیم، خیلى یواش، همونطور که تو ماشین بودیم، از کنارش رد میشدیم و به صورت کاملا هماهنگ و منسجم، تا کمر از شیشه آویزون میشدیم و تا حدى که توان داشتیم جیغ میکشیدیم. حالا شما تصور کنید که چى به سر اون بدبخت میومد!!!!!

فرستنده : *مهشاد*


عاغا از مدرسه برمیگشتیم یه پسری خوش قیافه شونش خورد به رفیق ما اصلا هم برنگشت ببینه این رفیق ما دختره پسره موجود زنده س گف ببخشین حالا این دوست ما از دم مدرسه نیشش باز و هییییییی می گف این به من گف ببخشین هرچی می گفتیم باشه بابا مگه ول می کرد تورو خدا بی شوهری مردمو به چه چیزایی دلخوش میکنه

فرستنده : مهناززنبور


والا ما بچه بودیم مامان بابامون نفهمیدن کی درس میخوندیم!!
یه بار هم نگفتن بشین درستو بخون..
حالا نگا کن این دهه هفتادی هشتادیا....
درس خوندنشون از ترس مامان باباشونه...
البته ما اون موقعا اینترنت نداشتیم.. لبتاپ نداشتیم ...کلا یه کتاب همدم ماها بود...
بدبختایی هستیم ما دهه شصتیا :(

فرستنده : sami joon


اوایل همین ترم بود که یکی از همکلاسیهام چندروزی گیر داده بود که میخوام باهاتون صحبت کنم منم همش می پیچوندمش که بیشتر بیاد سراغم بلاخره یه روز اومد حرفشو بزنه...
منم به خودم مغرور شدم وسط حرفش پریدم گفتم من قصد دوستی یا ازدواج با کسی ندارم !!
خجالت کشیدو گفت شما که خیلی خوبید ولی من میخواستم با دوستتون سحر بیشتر آشنا بشم... 
منو میگی :|

فرستنده : شمسی خانوم


تو دانشگاه یکی از دخترا ازم سوال کامپیوتری پرسید اونم نرم افزار paint!
منم یه کارایی با این نرم افازر واسش کردم که داشت شاخ در میورد!
فکرشو بکنید هنوز از اعجاز فتوشاپ خبر نداشت
خانما خواهشا اطلاعات کامپوتری رو ببرین بالا تا باعث نشه امثالی مثل من بیان تو خوش خنده  واسه خنده بنویسن!

فرستنده : t007


چند وقت پیش رفته بودیم بیرون (منو مادرمو خالم) خاله جان بنده ازبس که ترسو رانندگی نمیکنه مادره بنده هم مثلا اومد بگه رانندگی اسونه وقتی رسیدیم دم یه دور برگردون شروع کرد به اموزش و گفت ببین فریبا الان من با ارامش از اینجا دور میزنم تازه نگا الان این ماشینه هم کله تکون داد که ما بریم نگاه کن رانندگی خیلی راحته یهو زززززززززززارت زد به تیر چراغ برق منو میگی مردم از خنده بعد دیگه فکر کردم تموم شد خانم با کمال اعتماد به سقف دنده عقب گرفت دوباره زااااارررت حتی محکم تر از قبل کوبید به تیر چراغ برق من دیگه داشت نفسم بند میومد کف ماشین ولو بودم!! :دی

فرستنده : شمسی خانوم


یک از فانتزیام اینه که همه بچه های خوش خنده   که مطالب طنز مینویسن توی یه جمعی مثل عروسی باشم ، بگیم و بخندیم!

ای خدا چه حالی میده
اصلا میشه یه سریال ساخت!
اصلا خودم کارگردانتون!
بازیگران خودشونو اماده کنن در اینده تست قرار گرفته بشه!
اوه اوه من برم مامانم میگه بیا شام!

فرستنده : t007


هفته قبل انچنان بلایی به سرم اومد که نگین و نپرسین!
رفته بودم خرید خونه رو بعد از گذاشتن بچه ها دم در مدرسه پیاده کرده بودم،خلاصه ماشین رو تو پارکینگ گذاشتم و سوت سوت زنان همه چیز رو تو اسانسور گذاشتم و اومدم تو و زدم اسانسرو رو که یکهو...وییییییژ!یه سوسک اندازه کلاغ(!)تو آسانسور به پرواز دراومد!
حالا من داشتم جییییغ میزدم و بالا پایین میپریدم رو میوه ها و شیر و...(مگه میرسیدم بالا؟!!)خلاصه رسید به طبقه مون من همین طور که جیغ میزدم و بالا پایین میپریدم و لباسهامو تکون میدادم عین دیوونه ها اومدم بیرون و در آسانسور رو بستم و بعد دودیدم تو خونه!اینقدر حالم خراااب بود که نگین!
٥دقیقه نشد که همسایه مون زنگ خونه رو زد و با تعجب کیسه موز لهیده و شیر پاره شده رو تو دستش گرفته بود و در اسانسور رو هم باز کرده بود که اینها مال شماست؟که یکهو سوسکه ویییییژ اومد تو خونه....
بقیه اش رو نگم بهتره :|

فرستنده : شمسی خانوم


یه آژانس املاک تو محله ما هست فروشندش لکنت داره ازش خواستم 1 خونه ویلایی تو محله پیدا کنه بعد از چند روز از دانشگاه که اومدم گفت پیدا کرده و خواستیم بریم ببینیم 
به هرحال مشغول دیدن خونه بودیم که از در و دیوار پلیس ریخت تو خونه ما هم شدیم گچ. 
کاشف به عمل اومد که طرف از برادران زحمت کش قاچاقچی آب شنگولیه این بماند که چه وقتی رو برای حضور پیدا کردیم
ماموره اومده پرسیده اینجا چی می‌خواستید من خریدار آب شنگولی بودید ؟
گفتم خریدار خونه آقا بودیم نه آب شنگولی 
حالا آژانسیه اومده با لکنت میگه ( با لکنت بخونید ) 
درسته آقاجناب مهندس خخخخخخخخخخ خر این خونه بودن 
حالا جناب سروان محترم داشت زمینو گازمیزد
خوب مردک تو که لکنت داری از این همه کلمه باید سر خریدار گیر کنی ؟؟؟ 
مامور محترم هم تا آگاهی هی تکرارش کرد پشت بیسیم هم پشت سر هم برای همکاران تکرار میکرد 
فکر کنم اگه شب رو نگهمون میداشتن احتمالا برام یونجه سفارش میدادن

فرستنده : mk1985


عاغا ما 1 برادر داریم شیطون از من بزرگ تره.ما داشتیم با شورو اشتیاق رقص اهنگ گان گام استایلو اجرا میکردیم نگو داشته از لایه در فیلم میگرفته!!!!
بعد گذاشت فیض بوک همه فامیلا هم لایک کردن از اون روز من شدم مهدی گان گایم!!!!!!!!
من:((((((((((((((((((((((((((
گان گام استایل:O
داداشم:)))))))))))))))))))))))))))))))
فامیلا =)))))))))))))))))))))))))))))))))))

فرستنده : badshans


راز بقا داشت حیوونا رو نشون میداد میگفت:
“شاید چهره این جونده ی برایتان اشنا باشد …
” مادرم گفت عهههه اره شبیه پسر منه! حمید کی ازت فیلم برداری کردند؟
من:|:|:|
جونور:))

فرستنده : hamid server


خاطرات خنده دار


بچه که بودم از خالم می پرسم: اینا چیه می ریزید تو گلدون؟
میگه : سم و کوده برا اینه که گلا بهتر رشد کنه!
این تو ذهنم می مونه و تبدیل به یک انگیزه میشه تا به دختر خالم که ازم کوچکتره سم ضد انگل بدم تا رشد کنه.:)
اون موقه ها از بیولوژیک خوشم می اومد اما بعده اینکه دختر خالم چند روز بستری بود فهمیدم زیادم علم به درد بخوری نیست و ... چطور بگم به درد نخوره دیگه اه

فرستنده : meteor73.miblg


بد ترین خوابی که تا کنون دیدم!
اولاش خیلی خوب و رمانتیک بود. اونیکه دوسش دارم رو دیدم. داشت از یه فاصله ی نسبتا دور به سمتم می اومد. همین طور که نزدیک تر می اومد سرعتشم بیشتر میکرد و تند تر میدوید. دیگه تقریبا فاصله ای نداشتیم که ناگهان
یه آهنگ لایت پخش شد و تیتراز آروم آروم بالا می رفت. ناخودآگاه یاد این فیلمای لوس و بی مزه ایرانی افتادم که آخرش معلوم نیست چی میشه . خواستم بزنم زیر گریه اما فکر کردم باز خوبه وسطش آگهی ندادن...
هیچوقت فکر نمی کردم تحریما انقدر جدی باشه. حالا به احترام من 1 دقیقه سکوت کنید.
Start --- 00:00

فرستنده : meteor73.miblg


بابای یکی از همکلاسیام دبیر ریاضیه یه روز که دبیر ریاضیمون تازه متوجه شده بود قضیه رو برگشته به دوستم میگه:فلانی{فامیلیش} فامیلی بابات چیه؟؟؟؟ که در اون لحظه کلاس بوووووووووم منفجر شد!!!!!!!! قربون دستت رو اون لایک کلیک کن ببینیم کار میکنه یا نه؟؟ اخه شنیده بودم خراب شده!!!!!

فرستنده : miss nice


این خواهرم بود گفتم نابغه است؟
بچه گیاش توی یکی ازین برنامه کودکا فک کنم دزد عروسکها بود دیده بود که یارو چندتا ماده ی رنگی رو باهم قاطی کرده زده به صورتش کلی مو دراورده.....
اینم رفته بود اب هویج و زردچوبه و زعفرونو نمک و اب شیر وخلاصه هرچی تو خونه بود قاطی هم کرده بود بعدم دیده بود کف نمیده(چون اون که تو فیلم بود کفم میدادا حباب داشت) گرفته بود یه قاشقم پودر لباسشوئی ریخته بود توشششششش
یه مرغی هم تو خونه داشتبودیم پاهاشو بسته بود هی میمالید به اون قسمت پاش که مو نداشت هی میزدش میگفت کصافططططططط چرا مو در نمیاری عوضی اه اگه امشب کبابت نکردیمممممممم
مرغه قانقاریا گرفت طفلکی!!!!
گفتم نابغه است اونموقع12ساله اش بود.......

فرستنده : respina


آقا با دادشم که دو سال از من بزرگتره دعوام شده بود خفن.چه بزن بزنی
دو سه روزی با هم قهر بودیم حرف نمی زدیم
یه روز سر سفره ناهار نشسته بودیم داشتیم ناهار میخوردیم من ماست خودم و گذاشته بودم سمت چپم اونم گذاشته بود سمت چپش. منم بیخیال داشتم غذام رو میخوردم و تلویزیون نگاه میکردم.نگو ما دو نفری داریم از یه کاسه ماست میخوریم تا جایی که ماست اون زود تموم شد و ماست من دست نخورده باقی موند.
دادشم یه نگاه به کاسه خودش ویه نگاه به کاسه من.یهو منم متوجه شدم چه سوتی دادم ترکیدم از خنده.اونم سگ شد خیال کرد از عمد این کارو کردم دوباره گرفتیم دعوا.د بزن.
بابا مامانم به زور مارو از هم جدا کردن.
کلا کسی اعصاب واسش نمونده

فرستنده : رونالدو


عاغا ی روز امتحان ریاضی داشتم ، وسطه امتحان گفتم یه شکلات بخورم ببینم تکلیفم چیه!
آروم از جیبم شکلاتو در آوردم پوستشو آروم باز کردم که صدا نده اومدم بخورم که یه مراقبه 4 نعل دویید و دست و چسبید که گرفتمت.
من :|
2 تا مراقبه دیگه هم دوییدن می گن دستت و باز کن تقلب و ضمیمه کنیم به ورقت :|
من :|
باز کردم دیدن یه شکلاته له شده کفه دستمه :|
مراقبه:شکلاته که!
من: عه؟ شوخی می کنین؟
یه سالونه امتحان زد زیره خنده! اونام از سوتی که داده بودن دست از پا دراز تر برگشتن سر جاشون...

فرستنده : S.S.S => :D


امروز سرکلاس بیولوژی داشتیم در مورد انواع عنکبوت حرف میزدیم بعد یکی از بچه ها گفت یه عنکبوت گنده دیدم ایییین هوااااااا...بعد من یهو گفتم خو عنکبوته نیشت میزد "هری پاتر" میشدی....
یعنی به همین زیبایی من "مرد عنکبوتی" رو با هری پاتر اشتباه گرفتم و...
من :| 
کلاسی که از خنده منفجر شده بود D:
هری پاتر :|
مرد عنکبوتی :|
اون عنکبوت گندهه ;)

فرستنده : S.S.S => :D


اوایل سال تحصیلی بود! دوتا از همکلاسیامون مدام واسه هم کری میخوندن! یروز زدن دکوراسیون همو پایین آوردن! هیشکی هم کلاس نبود!اومدیم کلاس دیدیم بعله!یکیشون اون یکی رو خفت کرده!داری واسش شاخو شونه میکشه!کار رسید به فحش وفحش کشی! 
اولی:خیلی کصافطی
دومی:خودت کصافطی
اولی:فکر کردی با خر طرفی؟
دومی: خودت با خر طرفی!!!!
مام همینجوری هنگ کردیم!و همینطور اولی ادامه میداد که فکر کردی با گاو طرفی دومی هم میگفت خودت با گاو طرفی!بعله!مام زمینو گاز میزدیم!با همچین آدمایی ما همکلاسی بودیم!

فرستنده : tasvireto


یکی از فانتزیام اینه که دکتر بشم بعد تو فامیل هر دهه هشتادیی که اذیت کرد منو بهشون نشون بدن بگن اگه بازم اذیت کنی میدم خانوم دکتر امپولت بزنه ها.....

فرستنده : Kiana jo0n


یه بار سوار یه ماشین شدم دربستی. راننده فامیلمون بود منم صندلی عقب سمت شاگرد نشسته بودم که راننده گفت چطوری؟منم گفتم:خوبم ممنون بعدش گفت کجایی :منم تعجب کردم به شوخی گفتم خونه بعدش پرسید چکار میکنی؟منم گفتم بیکارم.بعدش گفت فرذا بیا خونمون کارت دارم منم گفتم باشه......بعدش گفت خداحافظ دستشو برد از گوش چپش هندزفری رو درآورد!!!منم که فهمیدم چه گندی بار اوردم از فرط خجالتی قرمز شدم و میخواستم بدون این که پولشو بهش بدم درو باز کنم بپرم پایین!!!واقعا اون موقع ضایع ترین لحظه عمرم بود.....از اون روز به بعد هر وقت منو میبینه یه لبخند میزنه!

فرستنده : مهدی خون آبی


عذاب آورترین چیزی ک از بچگی تا حالا داشتم رفتن ب دستشویی اونم تو دو تا موقعیت بود: یکی وسط فیلم . اون یکی تو زمستان اونم سرصبحی!!

فرستنده : محمدرسول


هیچ وقت اولین روزی که رفتم تو سایت چارجوک رو یادم نمیره ...
چه روزی بود ... کلا فقط توش 5 تا جوک و 3 اس ام اس 9 خاطره خنده دار بود! البته اون موقع 5 جوک خیلی بودا ! :دی 

فرستنده : محمدرسول


یک از سوتی های زندگی این بود که........
زن همسایه بعد سلام و علیک پرسید: ماما بابا چی کار میکنن؟ بعد من گفتم بله! خیلی ممنون! مرسی! با اجازه خدافظ !!!
زن همسایه  
حالا سوتی رفیقم: همون زن همسایه بعد سلام علیک پرسید حالت خوبه چطوری؟ رفیقم: ((تشکرات فراوان))
فک کنم زنه خود کشی کرده چند روزی ازش خبر ندارم!

فرستنده : محمدرسول


دیـــروز ،خـــونه رفـــیقم ایـــنا مــــک بـــود؟!!
بـــعد مـــنم داشـــتم مـــیرفتم خـــونشون!!!
تـــو راپـــله ی مـــجتمعشون (آســـانســور خـــراب بـــود) داشـــتم مـــیرفتم بـــالا یــــدف چــــشتون روزه بد نبـــینه چـــشمم افـــتاد بـــه یـــه دخـــتره 
هـــم ســن و ســـالـــه خــــودم.....
عـــاقا ایـــن دخـــتره :
چـــشاش ســـبز خـــمار (چـــش ســبز خــیلی دوس دارم)،قـــد مــتوسط،مـــوها طــلایی!!! خـــلاصه هـــمه چی تـــموم!!!بدجـــور تـــو دل بـــرو بـــود دخـــتره...
یـــه لـــحظه شـــل شدم ســرعتمو کـــم کردم بـــعد یـــه لـــبخند کـــوچولو بــش زدم:))))
اونـــم یـــه کـــوچولو خـــودشــو مـــهربـــون نـــشون داد:)
کـــم کــم داشـــتم بـــه عــــــشـــــق در یـــک نـــگــاه ایـــمان مــیاوردم...
واســـه ایــنکه یـــه چیزی پـــرسیده بـــاشـمو دســـته خـــالی نـــرم
الــــکی پــرسیدم:بــبخشید خــانوم اینجا طبــقه چــندمه؟؟؟
دخـــتره گــفت:مــــگه کـــوری؟؟؟رو دیـــوار نــوشته دیگـــه!!!
مـــنم قـــانع شـــدم سرمـــو انـــداختـــم پـــایین راهـــمو ادامـــه دادم:(((
عــــشق در یـــک نـــگــاه کــجا بود...؟؟!!!

فرستنده : لابسـتر


خب خانم محترم 
گیریم که عاشقم و حواس ندارم
باید بخندی؟
اونم ربع ساعت؟
حقت بود برم یه داروخونه دیگه.
شما بگید یکی حواسش نباشه و از در پشتی بره وسط داروخونه و بعد دوزاریشم نیفته که چه خبره خنده داره؟
منم که میگم خنده نداره، دختره بی جنبه بود
هی میدیدم یه چیزی فرق داره ها.....

فرستنده : یه عاشق







javahermarket