Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


باورم نمیشد تحریم تا این حد میتونه تاثیر گذار باشه ولی باور کنید دیروز دوستم داشت تعریف میکرد که خواب دیده پراید دو تومن ارزون شده ینی وقتی اینو شنیدم به عمق فاجعه پی بردم حالا بگذریم ولی دوست و رفیق تخیلی ما داریم.@@@@

فرستنده : کاوه&&


امسال هرکی میومد خونه ما عید دیدنی، بهش می گفتم واااااای چقد چاق شدی...
طرفم از همون خونه ما شروع می کرد به رژیم گرفتن...
کلی به اقتصاد خانواده کمک کردم

فرستنده : Black Rings121


سرباز بودم یه شب افسر نگهبان اومد تو خوابگاهمون گفت خواموشی زدم هرکی صداش در بیاد همرو میبرم بیرون بشین پاشو میدم همه تونوهمه لال شدن صدای هیچ کسی در نمیومدافسر نگهبان داشت از خوابگاه بیرون میرفت یهو برگشت گفت خود کار سیاه کسی داره منم سریع گفتم بله من دارم.......اون شب 1000تا بشین پاشو رفتیم سوتی بدی دادم

فرستنده : ali666110


امروز داشتم وسایلامو تمیز میکردم ، کارت کلاس زبان ۸ سال پیشم رو پیدا کردم ! بعد به بابام گفتم نگاه کن بعد هشت سال هنوز اینو نگه داشتم !
بابام یه نگا بم کرد گفت پس من چی بگم بعد ۲۲ سال هنوز تورو نگه داشتم !!!؟؟؟
هیچی دیگه خودم از کادر خارج شدم … D: 

فرستنده : M-Mahdieh



ما پارسال از بانه یه عالمه شامپو خریدیم بعد که استفاده کردیم دیدیم این شامپوها قلابیه(غلابیه)اصن کف نمیکنه حالا چند روز پیش خیلی اتفاقی از یکیشون استفاده کردم کف کرد فکر کنم تاریخ مصرفشون گذشته دیگه فاسد شدن ولی یه حالی داد انگار که یه چیز جدید کشف کردم !!!!

فرستنده : Mahboobe Man


رفته بودیم محل خونه ی مادر بزرگه برق رفته بود ما هم که کلا حواس مواس نداریم رفتیم گوشیرو زدیم به برق (نخند خنده نداره) دیدم داره شارژ میشه منم؟!؟!؟!؟!؟!
رفتم TV رو روشن کنم که دیدم روشن نمیشه!!!ى!
تازه یادم اومد که برق رفته بعد چشمم به گوشیم افتاد که همین طور در حال شارژ شدن بود؟!؟!؟!؟ تو شیش و بش این بودم که چطوریاست یهو دیدم یه چی خورد پس کلم برگشتم چشتون روز بد نبینه مادر بزرگه بود بعد شم گفت زیاد به خودت فشار نیار برق ضعیف شده
بعدشم هر هر میخنده اخه عزیز من این چه وضعشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : تنها


باحالا!تاحالادقت کردین اگه واسه اعلام نمره ی درسی زیاد استرس داشته باشین
گند زده میشه به نمرت.......امتحانیم که نتیجش مهم نباشه تووووووپ...
من برم فیزیک 1رودوباره وردارم......خیلی دلم واسش شورمیزنه.....فقط خداکنه 2شنبه هاپرنشده باشه!!!!!!

فرستنده : COURTIER


دیشب ساعت 2 تشنم شد رفتم آب بخورم،لامپ آشپزخونه رو روشن کردم آب خوردم،اومدم بیرون که لامپ خاموش کنم،بابام یه چک خوابوند زیر گوشم دیدم رنگش شده مثه گچ. گفت:
.
.
.
.
.
.
.
عوضی فردا موهاتو کوتاه میکنی،نکردی از ارث محرومت میکنم..
رفتم تو آیینه خودمو دیدم ازترس نزدیک بود سکته کنم نصفه شبی :|

فرستنده : مارمولک پشت آبگرمکن


اقا شاید باورتون نشه ولی خوش خنده واسه من مثل مورفین عمل میکنه اگه روزی دو تا از جوکاشو نخونمو لایک نکنم استخونام شروع میکنن به درد گرفتن
امروز مادرم منو از خودب بلند کرده میگه بلند شو برو سرکارت میگم ولم کن باید یه جوک بزارم تو سایت دیگه ترجیح میدم سکوت کنم

فرستنده : علی ذوقى


آقا ما تو یه آزمونی شرکت کرده بودیم که از قضا(غذا.قزا.غضا)قبولم شدیم 
گفتن فلان روز باید بری مصاحبه چشتون روزه بد نبینه کتابارو خورده بودم دیگه
یه تیپه بچه مثبتیم زده بودمو رفتم.
تا نوبته من شد که برم تو این یاروو چپ چپ نگاه کردو یه چندتا سواله پرت پرسیدو گفت این سواله آخره جواب دادی که هیچ ندادی خدافظ
منم که کلی ازین کتابا خونده بودم با اعتماد به نفس گفتم بگو حاج آقا..
حاج آقا فرمودند هبوت چیست
منم خوشال که چه سواله آسونی
هر دو رکعت نماز بینششش......
حاج آقا: اون قنوته اینی که من گفتم هبوته...
من هنگ کرده بودم این چیه باز....
حاج آقام که دید نمیدونم یه لبخندی زدو گفت خوش اومدی
گذشت ازین داستان که تو یه جمعی بودیم یکی ازین روحانیا نشسته بود رفتم داستانو واسش تعریف کردم که بم گفت مگه میخواسی مرده شور خونه استخدام شی!!!؟؟؟
باز من هنگ که اینم اینجا شوخیش گرفته.گفتم نه چطور!!
گفت به اون جاهایی که موقعه سجده روو زمین قرار میگیره و مرده شورا باید بیشتر دقت کنن توو شستن میگن هبوت..
خو مرده حسابی نمی خواین استخدام کنین این سوالا چیه!!!
والا به قرااااان... 

فرستنده : MNA


یکی از لودگی های منوآبجیم اینه که توی هر شهری که میریم با یه لهجه دیگه صحبت میکنیم...
توی شهر خودمون شیراز .بلند بلند با لهجه اصفهانی یا ترکی حرف میزنیم یا توی تهران با لهجه شیرازی.....ای حال میدیم به ملت همه اینجورین+ـ+
آیا ما خل هستیم؟
آیا ما سادیسمی هستیم ؟
کلن انسان های متنوعی هستیم......

فرستنده : rez1


به بچه داداشم تازه با زور 9سالشه میگم داماده عمه میشی بیای دخترمو بگیری؟
میگه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت میاد!!!!!!!من 0_O
بهد میگم خوب اگه شوهر کردم تو میای با دخترم عروسی کنی؟
میگه اگه باهام کل کل نکنه و سیبیل نداشته باشه و کلن زن زندگی باشه.....شاید بگیرمش!!!!! دوباره من0_O 
من همسن این بودم فکر میکردم مامان بابام با هم خاهر برادرن....
منو با با دمپایی توالت اونقد بزنین تا بمیرن از دست اینا راحت بشم.....

فرستنده : rez1


با هواپیما از مشهد برمیگشتیم یه پسره دهه هشتادی با خونوادش نزدیکمون بودن. یکم که از پرواز گذشت پسره شروع کرد به کرم ریختن و خلاصه یکی از کلیدای سقفو زد که نمیدونست چیه. یدیقه بعدش دختره مهماندار اومد که ببردش سمت دسشویی و گفت پاشو..پسره بدبخت آب گلوش خشک شد. مهماندار باز اشاره کرد پاشو. پسره به باباش نیگا انداخت شاید حمایتی بشه ازش! باباشم گفت پاشو خب! پسره بدبخت نمیدونست قضیه چیه انگار فکر میکرد الان میندازنش بیرون توی آسمون! حال کردما. خنک شدم. یک هیچ به نفع دهه شصتیا شد..

فرستنده : mmlmml777


یکی از بچه کوچیکای محلمون میگفت از یکی شنیده با ترکیب ماست و آبلیمو آب انگور، بنزین درست میشه! منم گفتم آره اگه فلفل قاتیش کنن بنزینش سوپر میشه! بعدش گفتم یه سری دوستام کارشون همینه ولی تازگیا اشتباه کردن یه هواپیما احتمالاً سقوط کنه به زودی. روم به دیوار اگه دروغ بگم. همون شب یه هواپیما رو نزدیک قزوین سقوط کرد! حالا پسره منو از باباش بیشتر قبول داره!

فرستنده : mmlmml777


یه شرکتی کار میکردم که مدیرش یه مدرک کاردانی بزور بهش داده بودن. خلاصه خیلی سوادش خیس بود. وقتی میخواست منشی استخدام کنه سوالاش اینجور بود: شما اینترنت بلدید؟فولید؟ میتونید یه ایمیل رو باز کنید روی قسمت اینباکسش برید پیاماشو بخونید؟! اکسل بلدید؟ کامل؟ میتونید رنگ جدول رو تغییر بدید؟ گواهینامه دارید؟! آشپزیتون خوبه؟ !!!

فرستنده : mmlmml777


 

خاطرات خنده دار


استادی داشتیم اخلاق درس میداد. یه روز پرسید:آدمی از جسم و روح تشکیل شده. حالا بگید جوهر آدمی چیه؟؟ منم که تازه از خواب پریده بودم گفتم: جوهر آدمی عششقه! کلاس منفجر شد از خنده ولی دم استاده گرم بیرونم نکرد که شکست تحصیلی بخورم!

فرستنده : mmlmml777


گلاب به روتون از توالت با کمی تاخیر اومدم بیرون. گودزیلا کوچولومون با صدای بلند داد زد. سلاااام خس ته نبا شیییی!. نیتش بد نبود ولی اون لحظه خووف جلو جمع منو ضایه کرد!

فرستنده : mmlmml777


رفته بودم حموم وفکرمیکردم امروز چه روزعجیب وغریبه:1.نگاه ترسناک خانواده2.تیکه انداختن پدر به من موقع نمازصب3.صب زودبلندشدنم توسط مامان گرامی4.کمک کردن خانواده به یکدیگربرای تمیزی خانه(عجیب)4.پول قرض گرفتن داداشی ازمن5.وغیره.نمیخام ریابشه
ازحموم اومدم بیرون دیدم لامپ هاخاموشه خواستم برم تواتاق که لباس بپوشم
در روبازکردم لامپ هاروشن شد ودشمنان(خانواده وفامیل) هجوم آوردند.همگی:
تولدتولدتولدت مبارک بیا......منم که مات ومبهوت وبدون لباس خیره باخود زمزمه میکردم:
چه خاکی بسرم شد آبروم رفت وای خداودشمنان تمسخرکنان میخندیدند.لازم به ذکراست که زیرشلواری داشتم.ایشالا براشمام اتفاق بیفته اگه بخندین

فرستنده : Mohamad.Mahdi


دوستم تعریف میکرد:داداشم میخواست نقاشی بکشه اومده بهم میگه:ناهید من چی بکشم؟
ناهید:یه خونه با درخت!
این بچه خلاقیتش گل کرده خونه و درخت رو کشید ولی خونه رو یکم کج وغناس(قناث,قناص,غناث,غناص)کشیده:)رفته مهد کودک نقاشی رو به مربیش نشون داده!
مربی:چه نقاشی قشنگی کشیدی محمد!
محمد:خواهرم کشیده خونه رو هم کج کشیده تو حالیت نشه!

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :((((

فرستنده : sety15


عاقا چند روز پیش ما رو از طرف اداره بوققققق و به صورت کاملا بی سابقه دعوت کردن به جشنی به مناسبت دهه فجر در یک تالار کاملا مجلل از نظر زپرتی بودن 
عاقا چشمتون روز بد نبینه اومدن یه چند تا از این آبشارا اون وسط روشن کردن که کل سالن شده بود از دودش افق و همه هم توش محو
لامصبا بعضیا جنبه ی محوینگی نداشتن رفتن بیرون 
یه کم که صحنه داشت از افق بودن در می اومد دیدم یه چند عدد دهه هشتادی تو افق این افق ظاهر شدن
اینقده لجم گرفت یعنی اینقده لجم گرفتا می خواستم برم همشونو ظاهر کنم ولی تا به خودم اومدم دیدم اون گودزیلاها افق رو محو کردن رفت
هعععععععععععععععععععععععی یه فرصت محوینگی هم داشتیم از دست رفت

فرستنده : F76


دانشگاه ترم بهمن باید برم,از کنکور تا الان که تو خونه بیکارم ؛ هرروز من ناهار درست میکنم.
الان کم کم دارم تصمیم میگیرم از دانشگاه انصراف بدم؛برم رستوران بزنم:)

فرستنده : pzzssnm


یادمه سوم دبیرستان یه معلم زبان فارسی داشتیم که خیلی خشک و جدی بود. خلاصه به روز نیم ساعت مونده بود به آخر کلاس داشت درس میداد که وسطش پرسید کی میدونه فرق رشد و نمو چیه؟ بعد یه مدت که کسی جواب نداد من به عنوان شاگرد زرنگ کلاس(!!) دستمو بلند کردم. الان جو رو تصور کنید که همه منتظرن ببینن من چی میخوام بگم. خلاصه با حالت کاملا جدی گفتم: "من تو یه کتاب خوندم که نوشته بود رشد و نمو دو تا فرق اساسی دارن، یکیشو همون کتاب ننوشته بود یکیشم الان من یادم رفت" اولش نه معلمه و نه بچه ها هیچکدوم نفهمیدن چی گفتم ولی بعد چند ثانیه کلاس رفت رو هوا و معلم بنده خدا هم فقط سرشو انداخت پایینو از کلاس رفت.
خدا حفظش کنه خیلی معلم با سوادی بود.

فرستنده : hadi_hadi


چن وخ پیش به شاگردممتازهای مدرسمون جایزه میداد.
اسم منو خوند منم که باورم نمیشد باکلی ذوق واشتیاق فراوان به سوی 
مدیر دویدم بعدکلی روبوسی جایزه روگرفتم.داشتم میومدم سرصف که(آخخخخخخخ)مدیرگفت:اسم پدرشما رضاست
من:نه.چرا؟ مدیر:این جایزه مال محمدمهدی سجادیه نام پدررضا مال اونه
تقصیرمن چیه آخه توکلاسمون دوتا هم اسم وفامیلی داریم
آغا همچنان خیت شدیم که میخاستم ترک تحصیل کنم
من مطمئن بودم که شاگرداول میشدم.
اعتمادبه نفس حال کن

فرستنده : Mohamad.Mahdi


یه روز مامانم یه غذا درست کرده بود که خاله ام اینا خیلی دوست داشتن به خاطر همین به من گفت که برم خونه ی خاله ام(بلوک بغلی مون هستن ) غذا رو بدم ما هم قابلمه ی غذا رو ورداشتیم و اومدیم پایین همین که پامو از بلوک گذاشتم بیرون یه پسره اومده میگه: خانم تو رو خدا به من بگو این غذای نذری رو از کجا آوردی من دارم در به در دنبال غذای نذری می گردم.منم حرفشو قطع کردم گفتم: ببین آقا پسر این غذا نذری نیست .یعنی خدا نسیب گرگ بیابون نکنه به جا ی این که من طلبکار باشم که چرا وقنم رو هدر دادی این طلبکار شده .

فرستنده : رزیتا


بچه که بودم2ساله یه بار مامانم قهر کرد رفت خونه باباش,بابامم منو برد خونه خالم,اونجا از دوریه باباهه هی گریه کردم,روز تولدم19سالگی ،همه دور هم جمع شدیم،پسرخالم که 6سال ازم بزرگتره یاد اونشب افتاده میگه اونشب دلم میخواست بدم نمکی تورو ببره تو گاراژ بزرگت کنه!!!
من =0
حسین نمکی‎ =)
انجمن حمایت از کودکان کار‎=((‎
یعنی فک و فامیله دلسوزه داریم

فرستنده : مایسا


رفتم سوارماشین شم برگردم خونه..دیدم 2تا عاقا مسن پشت نشستن ویه اقای جوونترم جلو.خب منم سختم بودبه عنوان یه دخترکنار2تا عاقابشینم پشت..ازاقایی که جلوبودخواهش کردم بیادپشت وجاشو بامن عوض کنه....اونم هیچی نگفت وقبول کرد...خلاصه راه افتادیم که دیدم یکی از اون اقایون مسن بهم میگه خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟میشه دلیل کارتونو واسم توضیح بدین!!!!!!!!!!!!!!منم کم مونده بودشاخ درارم اخه خیلی اینکارو کردم ولی هیچوقت کسی اعتراض نکرده بود....اقاهه تا اخر راه بهم گیرداده بود که خانوم قرن بیستویکه مردم حالیشونه...چیه ازاین کارای از مد اوفتاده میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟خخخخخخخخخخخ

فرستنده : 2nya


داداش سربازم مرخصی گرفته اومده بهش اس دادم چطوری داداش؟جواب نداد.2باره اس دادم بازم جواب نداد.ایندفه گفتم سلام چطوری جوجه سرباز کچل؟دیدم بختش واشد وجواب دادوگفت اوه دیگه چی حرفای قشنگ قشنگ میزنی...خو داداش من حتمابایداینجوری صدات کنم که جواب بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : 2nya


داشــتم از کــوچـمون مــیرفـتم بیــرون...
دیــدم یــه زنــه مــُسن بــا دخــتره هــفـده هیــژده ســالَش دارن یــه مــبل دونفـــره رو مـــیبـرن خــونــه...
رفـــتم بــه زنــه گــفـتم:نـنه بــده مــن مــیبرم تــو زحــمت نــکش...
گــُفت:خــیر بـبینی پــسرم...
خــلاصــه مــبلو بــا دخــتره بــردیمــو وقــتی خــواسـتم از خــونه بیــام بیــرون زنــه گــُفت:دســـتت درد نــکنه دومـــاده گـــُلم:))))
خــلاصــه یــه ازدواج رفــت تــو پـــاچـمون دیــگـه...:)))) 

فرستنده : لابسـتر


عاغا یادتونه فوتبال گل کوچیک بازی میکردیم بعد پنالتی ک میشد باید ی پامونو ثابت نگه میداشتیم با اون یکی پامون میگرفتیم!
هعععععی چ دورانی بود

فرستنده : VeSaL 74


کیا یادشونه وقتی دبستانی بودیم 
بعضی ها معلمو بامامان باباهاشون اشتبا میگرفتن به معلم میگفتن بابا
ومثل لبو میشدن

فرستنده : Mohamad.Mahdi


خاطرات خنده دار


اگر روزی محبت کردی بی منت
لذت بردی بی گناه
بخشیدی بی شرط
بدان آنروز واقعا زندگی کردی
لایک کــن به افتخار اونهایی که تو زندگیت با ارزشند

فرستنده : علی& نئی


یه سری با عموم نشسته بودیم تو خونش بعد پسرعموم احسان دیر کرده بود،خواست زنگ بزنه بهش که کجاست؟
باره اول شمارشو اشتباه گرفت
دوباره زنگ به همون شماره گفت ببخشید احسان؟
طرف گفت احسان خر کیه دیگه؟
عمومم دمش گرم خیلی خونسرد گفت خر خودمونه ببخشید اشتباه گرفتم!

فرستنده : sarisa


شما یادتون نمیاد
مااولین نفری بودیم که تو محلمون خط تلفن خریدیدیم تا یکی دوسال کل کسوکاروفامیلای اهالی محل زنگ میزدن خونه ما من فلک زده باید میرفتم صداشون میکردم
همچین آدم دس به خیری بودیم ما

فرستنده : MahdiAghlmand


ازدانشگاه داشتم میومدم توحال خودم بودم...
یه دفعه دیدم پسرهمسایه با لبخند ملیح ازروبروم داش میومد.هیچی دیگه منم خودم جمع وجور کردم.نزدیکم ک رسید گفت سلام خوبی کجا بودی ؟منم که علامت تعجب دور سرم میچرخید گفتم سلام دانشگاه بودم چطور؟
اغا چشتون روز بدنبینه یه دفعه دیدم از پشت سرم صدا میاد گوش ک دادم دیدم ک این اقا پسر همسایه داشته با دوستش که پشت سرم بوده حرف میزده.منم رفتم توخط بازیگری فیلم بازی کردم که مثلا دارم باموبیالم حرف میزنم ولی خعععلی تابلوبود صدا خندشون میومد....

فرستنده : !!!DVD


یادتونه قدیما یه معما بود که همه طرح می کردند:
یه روز سه تا دوست میرن چلوکبابی غذا می خورند
بعد گارسون میاد حساب کنه هر کدام تعارف می کنند و بالاخره قرار میشه دونگی حساب کنند (هنر پیشه سریال کره ای رو نمی گم) از گارسون می پرسن چقدر میشه میگه سی تومن هر کدام ده تومان می دن
گارسون میاره پولو می ده به صاحب رستوران
صاحب رستوران میگه پنج تومن زیاد گرفتی ببر بهشون پس بده
گارسون هم دو تومنشو میزار توی جیبش نفری هم یک تومان بهشون میده
در حقیقت نفری نه تومن پول چلوکبابشون شده
3 ضربدر 9 می شود 27 بعلاوه اون دو تومنی که تو جیب گارسونه میشه 29 پس یک تومان این وسط چی شده؟؟؟؟
من به این معما کاری ندارم تیکه که میگه هر پرس چلوکباب میشه ده تا یک تومنی خیلی جالب بوده
به نظر شما تو افـــــــــــــق با این قیمت چلو کباب پیدا میشه من برم

فرستنده : علی& نئی


%yourghon%
دیشب خونواده هوس (حوس) نون خامه ای کردن . منم که فرد خونواده دوستیم با جان دل پذیرفتم . رفتم قنادی به یارو گفتم ی کیلو نون خامه ای بده (تا اینجا همه چی خوب پیش رفت تا اینکه...) یارو یه کیلو نون خامه ای کشید و بعدش ازم پرسید میخوری یا میبری . منم که ماشالا غایب جوابم بهش گفتم تو خودت میتونی بخوری ی کیلو نون خامه ای رو؟ یارو هم برگشت گفتم آره بابا کاری نداره که ما جوونای قدیمیم! منم برگشتم گفتم:این یه کیلو رو به حساب من بخور.یارو برگشت گفت بابا شوخی کردم نمیتونم. (ولی مگه من بیخیال میشم) گفتم من بخورم به حساب تون؟ (فک کردم یارو قبول نمیکنه). یارو برگشت گفت مرد نیستی اگه نخوری . ماهم پای مردونگیمون اومد وسط کم نیاوردیم و هر جور بود خوردیم. (داشتم بالا میاوردم)ب هش گفتم حال کردی حالا ی کیلو بده ببرم خونه . (یارو مگه بیخیال میشد) گفت اگه ی کیلو دیگه بخوری دو کیلو هم مجانی میدم ببری خونه. منم از فکر خبیثانش با خبر شدم و دم به تله ندادم و گفتم دیگه نمیخام زیاد بهت ضرر بزنم شیرینی رو ورداشتم و متواری شدم.

فرستنده : yourghon


از الان به مشورت همه شما عزیزان نیازمندم خواهشن کوتاهی نکنین. قراره یه پولی به حسابم واریز بشه, میخوام باهاش سرمایه گذاری کنم, نمیدونم به چه کاری بزنم که سود خوبی داشته باشه, کسی که بهترین پیشنهاده بده توی سرمایه گذاری شریکش میکنم. مبلغ پولی هم که میخوان بریزن به حسابم همون 44000 تومانه که دانشگاه آزاد میخواد بریزه. نامردا هنوز پولمو ندادن.

فرستنده : @rez


دانشگاه هنوز اون 44000 تومان بستانکاریو به حسابم واریز نکرده. قضیه خیلی مشکوکه, فکر کنم میخوان پولمو بالا بکشن, میخوام برم دادگاه شکایت کنم, حق گرفتنیه, میخوام وکیل بگیرم ولی پول به اندازه کافی ندارم, از خوش خنده ای های عزیز خواهشمندم هر مبلغی که میتونن کمک کنن برم وکیل بگیرم به حقم برسم, حقمو که گرفتم از خجالتتون در میام.

فرستنده : @rez


میکشم خودمو از دست مامامامانیم... مامانم از صبح تا شب توی خونه تنهاس. شب از سر کار اومدم خونه کنترل تلویزون ورداشتم-خداوکیلی هنوو کانال عوض نکردمااا... مامانم میگه :وااااای دوباره اومدی خونه... اگه گذاشتین من یه فیلمو درست ببینم؟
من:o-0خو لامصب تو روزا چیکا میکنی خب پ؟ .
هیچی دیگه ترسیدم آه مادر بگیردمون کنترلو آروم گذاشتم زمین

فرستنده : rez1


شمایی که به دهه هشتادیامیگی گودزیلا مگه یادتون رفته خودمون(دهه شصتیا)زنگ میزدیم خونه ملت تاتلفنوبرمیداشتن یافوت میکردیم و یا صدای بز در می آوردیم

فرستنده : MahdiAghlmand


یکی از فانتزیای من و خواهرم اینه که وقتی به یه خیابوون پر جمعیت و شلوغ میرسیم...من محکم حولش بدم طوری که همه متوجه بشن...بعد من بگم چه خبرته خانم...؟ مگه سر میبری..؟ بعد اونم هر چی از دهنش در میاد به من بگه....
بهد همه اینجوری نگامون کنن 0_O 
بعد از کلی فحش خوری یهو همدیگرو بغل کنیم و مردم همین جوری بمونن 0ـO 
خو چیه ینی میگین سرگرمی هم نداشته باشیم آیا؟

فرستنده : rez1


تـــرم یـک رفتـــم از یکـی از دختـــرای سانتــی مانـتــال دانشـگــامــون جــــزوه بگیــــرم :دی
بعـــد دختـــره بـــرگشتـــه بـــم میگـــه :"مـامـانــم گفــته تــو دانشــگاه بــه پســـرای دانشـــگاهتــون جـــزوه نـــده میخوان باهات دوس شــــن I,m sorry"
امــــروز بعـــد 2 ســـال بـــیـــــرون دیـدمـش
دختـــــره : سلامــ :) خوبــــــی خوشتــپ چــــــرا تحــویـل نمیــگیــری؟ منـــــــــو یادتــ نــــــی س س س ؟؟؟
مـــن : اممممم امممم چـــــرا یادمــ هـــَــ
"والا ننــــــــم بم گفــته تــو ایــــام ولنتــــاین جوابـــ دختـــــــرارو رو نده میخـــوان جیبــتو خالـــــــی کنــن، I,m sorry"

فرستنده : shey2nak


********(!!!)علامت اختصاصی abas_m223
گلاب به روتون تازه توی دستشویی دانشگاه نشسته بودم که ازدستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:سلام حالت خوبه؟؟؟
منم که جوگیر جواب دادم سلام آره حالم خیلی خیلی توپه تو خوبی؟؟؟
بعدش اون آقاهه پرسید:خوب چه خبر؟ چیکار می خوای بکنی؟(تودلم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ ) ولی کم نیاوردم گفتم هیچی منم مثل خودت هیچی نخوندم اومدم یه کم فکرکنم دلم واشه ,بد جورگرفته...
(وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه)
گفت:منم می تونم بیام طرفت؟(نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم عباس مؤدب باش و خونسرد وبا حفظ احترام جواب بده,خب ترسیدم استاد باشه طرف) 
بهش گفتم:راستش نه الان یکم سرم شلوغه باشه واسه بعدا میای حالا !!!
یه دفعه آقاهه با لحن عصبی گفت: ببین من بعداً باهات تماس می گیرم. یه دیوونه داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب میده!!!

فرستنده : abas_m223


توی امتحان میانترم، من و دوستم جلو سالن بودیم، کلی باهم تقلب کردیم، تا جایی که برگه ها رو با هم عوض کردیم و خلاصه هر چی دوتامون بلد بودیم نوشتیم، همه بچه ها هم دیدند، وقتی نمره ها رو خوند، جمع نمره دو نفرمون به 5 هم نرسید!!!!!!!!

فرستنده : متولد اردیبهشت


هر وقت داداشم میره حموم محکم پامو میزنم به در و جیم میشم(اونم کلی فحش میده)
انقده خوبه(اینو مثه بهروز وثوق بگینا)
میدونم تحریما به منم فشار آورده اما به شما هم فشار آورده یا فقط من اینجوریم؟؟؟؟

فرستنده : زی زی لایک


خاطرات خنده دار


چند سال پیش که دبیرستان میرفتم یه بار تو زنگ ورزش یه پنالتی اتفاق افتاد وقرار شد من پنالتی بزنم .دیوار مدرسه چهار متره یه توری دو متری هم بالاشه که توپ بیرون نره,اتفاقا دروازه هم زیر همون دیواره.توپو که شوتیدم از مدرسه رفت بیرون,از اون به بعد هرکی هرجور شوتید توپ بیرون نرفت که نرفت. تازه معلم ورزش گفته بود هرکی بتونه ار این نقطه توپو بزنه بیرون نمره کامل میگیره
حتی اگه رنالدو هم بیاد نمیتونه این کارو بکنه

فرستنده : استاد آشفته


آقــــــــــــــا
ما چند روز پیش بازی استقلال با پیکان رو می دیدم چون صدای تی وی خیلی کم بود و ما هم از دور ناظر بازی
تا دقیقه 60 بازی فکر می کردیم اون تیمی که پیرنش آبیه استقلاله
نگو برعکسه استقلال تو اون بازی سفید پوشیده بود
سوتی رو که دادیم آی بهم خندیدند ای خندیدند
چون افق ها جدیدا چینی شده ما هم مجبور شدیم زیر مبل محو بشیم

فرستنده : علی& نئی


کیا یاده شونه مدرسه که می رفتیم معلم به یکی میگفت:درست بشین کل کلاس سیخ می شستن

فرستنده : 128ve980


دیـــروز بــا همســـایمون تــو آســانســور بـــودم آبــجی خُلــمم هــی تــو آیــنه ادا درمـیــاورد اومــدم بــگم چتــه مث مــیمون ادا درمیــاری همـــون دیــقه همــســایــمون رســید اومــد بــره بـــیرون گـــف ب خــانــواده ســلام برســونید منــم ک تــو فــاز ابــجــیم بــودم گفــتم مــــــر30 میــــــمون! خـــیرســرم اومـــدم جمــش کنــم خاســـتم بــگم ســلام بــرسونــید گفــتم رفــتید خــونه ســلام کنــید!یــارو هنـــگیده بــود !
قیافه من:((((((
قیافه یارو :00000

فرستنده : جــــوجــــوکــــوشــــولــــو


امروز رفتم خونه میبینم داداشم(متولد 80)زووووم کرده روو آنتی ویرووس
میگم امیر داری چیکار میکنی 
میگه هیچی نگو الان ی لایسنس جدید واسش دانلود کردم ....
میگم مگه تو میدونی چیه!! میگه نه اما توو این سایته زده بود خیلی خوووبه....
میگم کدوم سایت میگه همینی که فیلمای بن تن و ذانلود میکنم...
میگم مگه فیلم دانلود میکنی...
میگه آره از بازی آن لاین خسه شدم...
مگه بازی میکنی !!!؟؟؟
آره کم 3 ساعت یام 2 ساعت...
نگاه میکنم میبینم 20 گیگ این چیزی دالود کرده)))-:
حجمه دانلودم)-:
این دیوار بتنی که معروفه کجاس؟؟؟!!

فرستنده : MNA


یادش بخیر قضیه ماله 19 سال پیشه
با بابام رفته بودم سینما ازین فیلمای اکشن که دهه شستی ها یادشون میاد
تو فیلم یکی از همین نینجا ها بود از اسبم تند تر میدویید من جو گیر شده بودم فکر می کردم بروسلی شدم با دیدین این فیلمه
بده فیلم که داشتیم بر میگشتیم نزدیکای خونه بود به بابم گفتم می خوام پیاده شم با دو بیام ماشینو نگه دار...
بابای مام از ما جوگیر تر شده بود گفت باشه پسر گلم 
آقا تا ما پیاده شدیم که بدوییم از ماشینه بابام بزنم جلو ,یهو این بابا ما گازشو گرفتو دد بررو..
من یه 2 دقیقه ای دوییدم خسه شدم
تا اومدم دیدم من اصلا" اینجا رو بلد نیستم.هاجو واج مونده بوودم حالا بابا مام شوماخر شده بود غیبش زده بود..
خلاصه 2 ساعت طول کشید که خونمونو پیدا کنم
با چشای اشک آلود رفتم خونه بابای مام عینه خیالش نبود داشت فیلمو نقد میکرد واسه خانواده.

فرستنده : MNA


اینقدر رفت وامدم تو چار جوک زیاد شده که تازگیا حس میکنم شبیه این فیله شدم که بالا سر صفحاته چار جوکه...
مخصوصن چشام!!!@@

فرستنده : کمبوزه خان


یه بار با مادرم رفته بودیم خونه ی داییم واسه ی ناهار! زن داییم مقدار غذا رو کم گذاشته بود و فکر نمیکرد که غذا انقدر کم بیاد! یه میز نهار خوری ۶ نفره هم توی آشپزخونه شون داشتن که غذا رو همون جا میخواستیم بخوریم! سر میز، من و مادرم رو به روی همدیگه نشسته بودیم، داییم بین ما نشسته بود( که میشد سمت چپ من، سمت راست مادرم)! زن داییم کنار مامانم نشسته بود و دختر کوچولوش هم کنارش!
خلاصه بعد از اینکه غذا رو خوردیم، من بازم شیطونیم گُل کرد و برگشتم به شوخی به زنداییم گفتم: زن دایی من سیر نشدم، چیزی از غذا مونده؟؟ (البته سیر شده بودما، ولی خواستم یه چیزی گفته باشم، فضا رو عوض کنم)! که یهو مامانم میخواست از زیر میز، یه لگد بزنه به پای من که دیگه ادامه ندم!
آقا چشتون روز بد نبینه، لگدی که مامانم میخواست به من بزنه، زد به پای داییم! بیچاره داییم که لقمه هم توی دهنش بود، با یه حالتی عجیب گفت: آی! مامانمم هُل شده بود و به داییم میگفت: ببخشید… ببخشید، این پسر حواس نمیزاره واسه آدم که!
منم که نمیتونستم جلوی خنده ی خودمو بگیرم، مامانم دوباره میخواست بزنه به پای من که دیگه نخندم، آقا این دفعه بازم زد به پای داییم! که این بار داییم با صدای بلندتری گفت: آی!
من دیگه واقعا با این کارش قرمز کرده بودم، بدو بدو رفتم توی راه پله، فقط داشتم یه ربع به این قضیه میخندیدم! معلوم نیست مامانم میخواست چه جوری سوتی اش رو جمع کنه! ولی الحمدالله من به هدفم رسیده بودم و تونستم جَو رو عوض کنم!

فرستنده : 112112


یه بار میخواستم برم حموم! پدر و مادرم خونه نبودن! فقط من و آبجی و داداش بزرگم خونه بودیم! حمومه خونه ی ما هم توی اتاق خوابه مونه! لباس هامو در آوردم! بعد گلاب به روتون، یهو دستشوئیم گرفت! گفتم بزار اول برم دستشوئی، بعدش بیام برم حموم! سریع یه شلوارک پام کردم و رفتم دستشویی! آقا در همین حین که من داخل دستشوئی بودم، دیدم سر و صدای مهمون میاد!
گفتم وای بدبخت شدم رفت! هیچ لباسی تنم نیست، فقط یه شلوارک پام بود! جرات نمیکردم از دستشویی بیام بیرون، همونجا موندم تا مهمونا برن! آقا یه ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، مگه اینا میرن!
از شانس بد من، یهو توی دستشوئی، یه عطسه ی بلند کردم که دیدم چند ثانیه بعدش یکی (پسر عمه ام) اومد در زد گفت: کسی اون توئه؟؟؟
بعدش دوباره یه عطسه ی دیگه کردم! که دیگه با این کارم خودمو لو دادم دیگه! گفتم: سلام، خوبین ! من اینجا گیر کردم ! پسر عمه ام گفت: ما نیم ساعته اینجاییم، تازه الآن داری به ما میگی؟؟ (نیم ساعت دستشوئی، انگار واسه من ۲ ساعت طول کشیده بود) گفتم: شرمنده صداتونو نمیشنیدم ! گفت: غصه نخور الآن درت میارم!
آقا حالا این شروع کرد به کشیدن دره دستشوئی! پیچ گوشتی آورده بود تا پیچای درو باز کنه! چکش میزد تا دستگیره ی در رو خم کنه! منم از اینور داشتم تمام زورم رو میزدم تا در دستشوئی باز نشه! خلاصه زحمت های اونو، خنثی میکردم تا در اِزاش، آبروم رو حفظ کنم! بعد از چند دقیقه دیدم، صدای دِلر میاد، گفتم بابا بیخیالش بزار در رو خودم باز کنم تا این یه کاری دستمون نداده ! گفتم: درست شد، دمت گرم! اونم گفت: حال کردی چجوری درست کردم، حالا میتونی راحت بیای بیرون!
منم دره دستشوئی رو تا نصفه باز کردم ببینم چند تا مهمون اومده! تا دیدم گفتم وای به خشکی شانس! دو تا از عروس عمه هام اومده بودن، که یکیشون یک ماه هم نمیشد که با پسر عمه ام ازدواج کرده بود و بار اولشه که میخواست منو ببینه! پسر عمه ام که منو تو اون وضعیت دید، یه خنده ی ملیحی کرد و تا یه حدودایی فهمید قضیه چیه!
آقا منم با یه شماره، چنان به سمت اتاق دویدم که دیدم صدای خنده خونه رو گرفت ! بدجوری خجالت کشیدم ! آخه اینم شانسه که من دارم…

فرستنده : 112112


یکی از فانتزیام اینه ک تو یه مصاحبه جدی جدی ازم بخوان ی شعر از سعدی بخونم منم ک بلد نیستم(نخند اقا خوب بلد نیستم)شروع ب خوندن اتل متل توتوله کنم بعد بگن این چیه میخونی منم بگم این جز شعر هایی ک مجوز چاپشو سعدی نتونسته بگیره
بعد سعدی بیاد بزنه منو عین کتلت پهنم کنه رو زمین:.)))

فرستنده : علی ذوقى


اغا من سوتی دادم در حد نود 
چند روز پیش با آشنایان نشسته بودیم نود میدیدیم وقت قرعه کشی گفتم اینا چقدر بیکارند که نود بار میفرستند یه جوابو.
فهمیدید من خیال میکردم واسه هر برنامه 90 بار میفرستند .
واقعا من باید آینده ی کشورم رو آباد کنم . 
آیا میتونم؟؟؟!!!

فرستنده : alone boy 13


تـــو کـلاســمون یــه پــسره هـــَس پـــولدار،خـــوشـکل،بــا ادب،ســوســول و از هــمه مــهم تــر تــو ســری خــور!!!
اســــمش عــلیــرضاس...
مــن هـــر وقــت نـــمره پــایین مـــیگــیرم یــه پَـــسیه مــحکم بــه این مـــیزنم تـــا آدرنـــالیــنه بـــدنم مـــتعادل شــه:)))
نــمیدونــی کــه چــه حــالی مــیده لــا مــصب!!!
دیـــروز زیـــست پـــرسید شـــدم -8-..:(((
دیــدم عـــلیرضــا بــه مـــعلم مــیگـه:آقـــا تــورو خــدا یــه پـــونزه شــونزه بــهش بــده بــقران امــروز ســرم خـــیلی درد مـــیکنــه..؟؟!!!

فرستنده : لابسـتر


دیــروز رفــــیقــم مــیگُفــت:
بــا غـــزل بــِهم زدم بــا غـــزال رفــیقش طــرح ریــخــتم..؟؟!!!
اصـــــن یــدفـه ایــن شــعره شــهریــار اومـــد تـــو ســرم!!!
"شــــهریــارا غـــزلـم خــوانــده غـــزالی وحـــشی...
بــــد نشـــد بـــا غـــزلــی صـــیدِ غـــزالــی کــردیم"
غــــزالــم انـــقد فـــرصــت طــلب؟؟؟

فرستنده : لابسـتر


یه بار قرار بود با برخی بر و بچس شام بریم بیرون. رفتیم تو یه رستورانی نشستیم که یهو یکی از دوستام سه تا دختر خوشگل خفن دید که پشت میز بغلی نشستن و دارن ما رو نگاه میکنن. (خیلی خوشتیپ بودیم. واسه همین نگامون میکردن. جدی میگم!). دوستم آروم گفت بچه ها سه تا دختر توپ نشستن اونور. مام گفتیم کوشن؟ و داشتیم دنبالشون میگشتیم که دوستم گفت عه... نگاه نکنین. عادی رفتار کنین. بعدشم منوی روی میزو گرفت و مثلا مشغول خوندنش شد. یهو دیدیم دخترا دارن میخندن اونور! ما هم که دقت کردیم دیگه پخش زمین شدیم!!
حالا بگو چی شده بود؟ دوستمون که گفته بود طبیعی و عادی رفتار کنین منو رو برعکس گرفته بود دستش و داشت میخوند. ما هم بهش چیزی نگفتیم و با اشاره به دخترا بهشون گفتیم که این دوستمون منگله! و بعدش به بهانه ی اینکه میخوایم از داشبورد ماشین یه چیزی برداریم رفت بیرون و شروع کردیم به خوردن آسفالت!

فرستنده : Mehdi 19



خاطرات خنده دار


رفته بودم سر کوچه نوشابه بخرم که یدفه دیدم یه 206 جلوم ترمز زد. 
شیشه ماشینو داد پایین... بعله... طرف یه دختر خانوم سانتی مانتال بود.بهم گفت عاغا شما میدونین این ادرس دقیقا کجاست؟
توی کاغذی که ادرسو نوشته بود, مسه مهندسا یه نگاهی انداختم و گفتم : بله میدونم !
دخمله:میشه تا اونجا با من بیاین؟
من:o_O
دخمله : اخه من اینجاهارو بلد نیستم میترسم گم بشم!
من: ا...
دخمله: اگه مزاحم کارتون نمیشم سوار شین بریم!
من: O_O 
سوپری سر کوچه :(
سوار شدم و ادرسو بهش نشون دادم. اومدم از ماشین پیاده شم که گفت :بزار برسونمت همون جایی که سوارت کردم.
منو رسونده سر جا اولم بعد که میخاد بره میگه:
عــــــه ! من که آدرسو بلد نیسم! 
من: :( O_o ;(

فرستنده : .::TiToNiCk::.


اه اه انقد بدم میاد وقتی یه لباس بافتنی آستین بلند تنمه و دارم دستامو میشورم آب بره تو آستینم و هی اون قسمت داخلش که خیس شده بخوره به دستم!
شمام مث منین؟! اعصابتون خورد میشه آیا؟!

فرستنده : Mehdi 19


اعتراف می کنم دختر خاله ام رو بعد از مدت ها دیده بودم و هفت ماهه باردار بود. خیر سرم اومدم جنسیت بچه رو بپرسم گفتم خب حالا قراره مامان شی یا بابا؟!
تو فقط بخند...لایک هم نکن...منم سوت میزنم

فرستنده : بنده


سلام 
خاهشن لطفن 
تمنا می کنم 
لایکه جوکات رو تخمه چشام :
لطف کن این پسته منو لایک نکن !!!!
میخام رکورد خرکی بزنم...همکاری کن عزیزم...
.
.
.
زدم به سیم آخر!_می فهمی یا هنوزم توضیح بدم؟؟!!؟؟

فرستنده : کمبوزه خان


بچه بودم بابام گفت بشین موهاتو آلمانی بزنم. گند زد تو سرم مجبور شد از ته بزنه بعدش گفت :طوری نیست حالا آمریکایی شد!!!!!!!!!
من :|

فرستنده : ♔ MohammAd ♔


یه شب رفته بودیم خونه خالم.داییمینا هم اونجا بودن.
عاغا این دایی ما یه نوه داره دختره اسمش الیا"س(در ضمن گودضیاست)این شورو کرد شعر خوندنو من هم ازش فیلم گرفتم....امد نشست پیشم فیلمشو گذاشتم ببینه....داییم پاشد خداحافظی بکنه بره..منم به احترامش پاشدم...یهو گودذیلا گفت چرا بلند میشی؟
منم تیریپ بزرگتری گفتم:خوب آدم باید به احترام بزرگترش بلند بشه
برگشته میگه:اوه اوه چه کارا چه چیزا!!!!!!!!!؟؟؟؟
من؟؟؟؟!!!
چشام(0000_0000)

فرستنده : بنده


هرگز امکان ندارد دهه شصت تکرار شود! به هراز ویک دلیل!
.
.
.
هزارو یکمین دلیل!:
تفاوت فیزیک بدنی بچه های دهه مذکور با دهه های بعد زمین تا اسمان است!
مثال برای هزار و یکمین دلیل:
سوم ابتدایی وقتی زنگ خورد عین چی عربده کشان به در کلاس هجوم آوردیم از آنجایی که این یه روال عادی بود نگو مدیر پشت در کمین کرده جاتون خالی یه لگد افسری از پشت خرج ما کرد عین املت پخش سالن شدم
جالب تر این که این جریان رو تا همین چن وقت پیش تو خونه نگفته بودم یعنی همچین اتفاق خاصی نبود !
حالا فرض کنید یک دهم ضربه فوق رو یه دهه هشتادی بخوره شک نکنید جان به جان آفرین تسلیم میکنه!
بر فض محال اگرم جان سالم بدر ببره یه جنگ جهانی راه میفته!

فرستنده : araz


درسم تموم شده رفتم تسویه حساب دانشگاه (آزاد) همه امضاء ها رو توی یه یک ساعت گرفتم اومدم آخرین امضاء رو از امور شهریه بگیرم میگه 44000 تومان بستانکاری. اول شاخ در آوردم بعد ذوق مرگ شدم. میگه شماره حسابتو بده بعد دو هفته میریزیم به حسابت. هر روز دارم حسابمو چک میکنم ولی هنوز خبری نشده. اگه ریختن بهتون خبر میدم.

فرستنده : @rez


خیلی ضعف کرده بودم،رفتم از بین میلیونهااااااااااااااااا بادوم(بادام) یه دونشو برداشتم خوردم

مزه زحر مار(زهر ضحر زهر ضهر ظحر ...) میداد.

شانسمو باید بدم خروس قندی بگیرم

فرستنده : همونیم که نمیدونی کیم


یادمه کلاس دوم راهنمایی بودم بعد ما یه نفر تو کلاسمون بود ازین خر خونا که خیلی هم پولدار بودن همیشه با کت و شلوار میومد مدرسه اینم چیز طبیعیه که ما کلا بدمون میومد ازش خوب یه بار یه نقشه خبیثانه (خبیسانه- خبیصانه) گرفتم البته با بچه ها خوب خواستم برم یه آدامس بزارم رو صندلیش خوب این کارو به محزه (مهزه مهضه مهزه) اینکه زنگ خورد کردم زنگ که دوباره خورد اومدیم تو کلاس بگو چی شد معلممون برای اینکه ببینه عکس العمل بچه ها هنگام ورود به کلاس چیه قایمکی رفته بود سر جای اون نشسته بود و دیگه می دونید چی شد وقتی بلند شد رفت درس بده نمیدونستیم گریه کنیم یا بخندیم بعد از نیم ساعت که درس داد گچ از دستش افتاد بلند شد برداره پشتش به بچه ها بود همه زدن زیر خنده ولی همه با مرام بودن کسی لو نداد به جز همون بچه پولداره بش گفت چه خبره دیگه معلمه از اول تا آخر کلاس زور میزد آدامسرو بکنه =)) 

شما هم ازین بچه های چاپلوس داشتین 
اگه داشتین به زبون لایکی بگو

فرستنده : mamado


یکی از فانتزیام اینه که بچه ام دختر باشه اسمشو بذارم آفاق بعد تو خونه افق صداش کنم

فرستنده : H O S N A


%yourghon%
این دیگه خیلی ضایعس.خدا از این صحنه ها قسمتتون نکنه.داشتم میرفتم سرکار شاد و شنگول از اتوبوس پیاده شدم.(از ایستگاه اتوبوس تا سرکار باید هفت هشت دقه پیاده راه برم).تو راه یه دختر(از اون خشگلاش)جلوم بود.خلاصه تو راه هر تیکه ی که بلد بودیم به این انداختیم.داشتم میرسیدم سرکار دیدم اینم داره میره طرف سرکارما.بعععله رفت دقیقن سرکار ما.منم پنج دقه بعدش رفتم تو.یه دفعه دیدم سرپرست کارگاه میگه آقا محمد ایشون خانوم عباسی هستن قراره از امروز تو بخش شما کار کنه،هواشونو داشته باشید تا راه بیفته.خلاصه هنوزم که هنوزه روم نمیشه بیشتر از یه سلام علیک باهاش حرف بزنم.

فرستنده : yourghon


اعتراف میکنم وقتی بچه بودم با داداش و ابجی ام توی قفل در اتاق مامان و بابام سیگارت گذاشتیمممممممممممم..... اما در منفجر نشد.
چرا ایا؟؟؟؟؟
فقط دو طرفش چاق شد. فکر کنم سیگارتش خراب بود
گودزیلا هم خودتونین

فرستنده : تیدا


ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ
ﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ...
... ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ
ﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ
ﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ
.
.ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ
ﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!!!
ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﺍﻓﻖ ﻫﻢ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺑﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﺗﻮﺵ
ﻣﺤﻮ ﺑﺸﻪ ؟؟

فرستنده : love_silent


خیــــر ســـرم رفتـــم عروســـی بینم میشه یه مخاطبــ خاص ِ زاپــاس جور کنـــم
یــه بچـــه 3 ، 4 ســاله اومــد یـــه هســته هلــو داد بـــم منــم بچه رو ناز کــردم هســته رو گــرفتــم انداختــم زیر مــیز 
چنــد ثانیــه بـعــد دیـــدم دوباره آوردش
ایـــن دفـــه پرتـــش کــــردم یــه جای دور دیــدم زکــــــــــی دوبــاره آورد بــم دادش!
مــی خواســتم این بار خععععععععلــی دور بنــدازمــش کــه بغــل دستـــیم بم گفــت آقــا پســــــــر ایــن بچـــس ســـگ نیـــســت! 
طـــرف بـابـای بچــه بــود :| 

فرستنده : shey2nak




javahermarket