Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


یه روز با دوتا از این رفیقامون داشتیم میرفتیم جایى، یه آگهى رو دیوار دیدیم واسه کار گفتیم زنگ بزنیم ببینیم چجوریاس، قرار شد من زنگ بزنم
خلاصه زنگ زدمو دو سه تا سوال پرسیدم، یهو یکى از دوستام گفت: بپرس چند؟ چقد میده؟
اونیکیم گفت بپرس ببین نیمه وقته؟
آقا منم هول کردم گفتم: چند وقته؟
بعدش سریع گوشى رو قط کردم، با حالت تعجب گفتم: قط کرد!
شانس اووردم دوستام نفهمیدن وگرنه تا دو ماه سوژه بودم!!

فرستنده : Ali alaki


یـــه استـــاد داریـــم بـــر حـــســـب زیبـــایی بـــه دانـــشـــجـــوا نمـــره میـــده
منـــکه گمــــونم 2-3 بشـــم حـــدودا
ای خــــــدا....

فرستنده : ferfere


هههییی خدا زن لجباز نصیب هیچ مرد مسلمونی نکنه!!!
دوستم تعریف میکرد:
مامی و باباش شب باهم دعواشون شده بوده صبح مامیش هرچی لباس(کت شلوار)شوهرش داشته میده به این پلاستیک فروشا جاش یه سبد میگیره اونم با هزار ذوق و شوق!!!
فک کن!فقط دست کم یه تومن پول کت شلواره بوده شب باباش برمیگرده در کمد باز میکنه اول فکر میکنه اتاقو اشتباهی اومده بنده خدا اصلا تو ذهنشم نمی گنجیده که...القصه وقتی می فهمه همون جا می شینه اشک شوق میریزه بخاطر این ازدواج موفقش ینی بیچاره اندازه ده سال پیر میشه الانم که دیگه تو امین آباد تحت درمانه

فرستنده : GooGooli


اغا برج ایفل تو حلقم اگه دروغ بگم
یه شبی یکی از رفیقای بابام(جوون بود)خونه ما بود که یه دفعه یه نفری با تمام قدرت شروع کردن به زدن در خونمون، اونم نه یه بار،چندین دفعه با تمام قدرت درو زد که پدرم گفت(جلوی رفیقش): این چه ادم احمقیه داره اینطوری در میزنه؟برو درو باز کن ببین چه خریه؟
من رفتم درو باز کردم که دیدم بله پدر همون رفیق بابام بود
من در حال تعجب (:
بابام سرخ شده):
رفیق بابا در حال گاز زدن زمین(:
احمق و خر(:

فرستنده : شهریار


لیدیز اند جنتلمن
نشسته بودم تو تاکسی تریپ کت و شلوار و اینا یه دفه راننده گفت مهندس این قضیه ی 21 دسامبر چیه ( یه هفنه قبل از 21 دسامبر بود )
من : چن تا نظریه وجود داره .
راننده : یه چیزایی شنیدم ولی نمیدونم واقعیت داره یا نه؟؟؟؟(خودش الان دیگه جواب رو فهمیده دیگه )
من : اول که هرچی خدا بخواد همون میشه و در مورد سوال شما یه سری افراد نظریه ی یه پیش گو رو مطرح می کنن .
یه هو یه دختره که صندلی عقب نشته بود گفت نه من شنیدم سه روز شب میشه
حرفشو قطع کردم گفتم اون یه نظر دیگس بهش میرسیم (تریپ معلما رو داشتما)
خلاصه این همه واسه جماعت تو تاکسی صحبت کردم و بقیه هم چیزایی رو که می دونستن می گفتن و آخرش می گفتن
آقای مهندس درسته ؟؟؟؟ ( حالا خوبه هنوز درسمون تموم نشده و مهندس نشدیما )
هیچی دیگه آخرای بحث بودم که یه هو دختره گفت خوبه ها اگه سه روز سرما بشه و تاریک بشه دیگه سه روز نمیرم دانشگاه . 
یارو حاظر بود نابود بشه ولی نره دانشگاه . حالا یکی بیاد واسه این توضیح بده. نه واقا باید یکی براش توضیح بده ها .

فرستنده : محمد 20


رفتم در خو نه دوستم ایفو ن پایین و زدم طبقه بالای برداشت گفتم احسان هست گفت طبقه بالا رو بزن 
زدم دوباره اون برداشت گفت ایفون خرابه در بزن در زدن اون اومد دم در دیگه هنگ کردم از تو کوچه صداش زدم احسااااااان یهو دیدم همسایه بغل دستیشون اومد بیرون گفت با من کار داشتی
دو پا داشتم دو پادیگه از یکی گرفتم الفرار 
اخرشم فهمیدم کوچه رو اشتب رفتم

فرستنده : alim2


چند وقته پیش رفته بودیم بازار بزرگ تهران همین طور که طبقه هارو میگشتیم به شخصی برخورد کردم حالا من هی چپ میرم اونم چپ میره من راست میرم اونم راست میره آخر سر گفتم برو گمشو اونور دیگه که بعد سرمو بلند کردم دیدم این آینه اس و دارم به خودم فحش میدم چه قدر مردم بهم خندیدن

فرستنده : SARA


رفتم تو یه جمعی نشستم
بعد از مدتی یکی از بچا پاشد رفت بیرون
اینایی که نشسته بودن شروع کردن پشت سرش بد گفتن
منم چنتا حرف پروندم
خلاصه مطلب ، 
ای نامردا نقششون این بوده که از زیر زبون من حرف بکشن و بخاطر همین منو تو تله انداختن و به ای روش منو امتحان کردن
بعد از اون ماجرا تو هرجمعی که حرف کسی بیاد وسط اگه اون طرف بـَدَم باشه من خوبیشو میگم
دیگه نمی خوام ضایع بشم
غیر ممکنه شما هم تو تله نیافتاده باشین!!

فرستنده : فیروزآباد모즈타바 가셈사뎋


من یادمه 3 سالم بود داداشم هم 2 سالش بود.
ما دو تا تو پذیرایی تنها بودیم، یه آواژور هم گوشه پذیرایی بود!
منم سیمش رو کندم بعد دو سر لخت سیو رو گذاشتم رو لپ داداشم اونم با دست دو سر سیمو نگه داشت منم دوشاخه رو زدم تو پریز!!!!
هان؟ چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ 
هرچی گفتی خودتی!
خوب میخواستم ببینم داداشم مثل لامپ روشن میشه یا نه آقا جان آزمایش کردم بالاخره یکی باید در راه علم فداکاری کنه یا نه؟!!!
هیچی دیگه خدا رحم کرد ولی داداشیم تا یه هفته لپ هاش گل انداخته بود و قرمز بود...
یعنی یه همچین آدمی هستم من!!!
بعد از اولین پستم که اون نوسان میرا بود، آره همون استقبال شد منم ذوق مرگ شدم گفتم بذار خاطراتم رو براتون بگم حالا اگه استقبال بشه بازم براتون تعریف میکنم!

فرستنده : eshghe fizik



آقا کچل شم اگه دروغ بگم!!!

داش بزرگم با پسر عمم زدن به تیپ و تاپ هم و کلی دعوا کردن و داش بزرگم زده پسر عمم رو داغون کرده من رفتم خونه دیدم مامانم اعصبانی و داره با داداشم دعوا میکنه و داداشم هم داخل اتاق خودش بود من هم نشستم رو مبل نگاه ب tv آقا مامان ما همینجور که داشت حرف میزد و ظرفی که هم دستش بود تا رسید نزدیک من گررررووووپسس زد تو سر من و رد شد!!!!!
من بدبخت هم سه روز سه شب گیج منگ بودم!!! 
مامان عصبانی که من دارم!!!!

فرستنده : kengil


آقا مدرسه ما و یه مدرسه دخترونه نزدیک همن...ما که دیگه بزرگ شدیمو سرویس به کارمون نمیاد با برو بچ با تاکسی میایم یه دختره ام اکثرا هم مسیرمون(دانش آموز همون مدرسه هست)یه بار معلوم بود حالش خوش نیست سوار شدنی کلش محکم کوبیده شد به بالای ماشین بعد از n بار در و بستن و بسته نشدن همچین محکم کوبید زبون بد بخت راننده هه بند اومد از وضع کرایه دادن و قیافه ی علامت سوالش و .... و .... و .... بگذریم رسیدیم دم مدرسه یهو دیدیم این یارو ام داره پیاده می شه......
ما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برو بچ مدرسه((((((((((((((((((((((
راننده)))))))))))))))))))))))))))
دختره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : parham


عاقا یه بار نصفه شب پیش خواهرم خواب بودم تو خواب دیدم که یه چاهه از توش یه اژدها میاد بیرون که منو خواهرمو بخوره.تو خواب و بیدار بودم خیر سرم پاشدم خواهرمو بیدار کردمو داد میزنم که بگیرینش بگیرینش!!!!نگو همون لحظه خواهرم هم داشته خواب جنگی میدیده که خودش هم اونجا فرمانده بوده اونم پاشد داد میزد حمله کنید!!! ....حمله کنید!! ...از تیر بار استفاده کنید... خلاصه آشفته بازاری بو واسه خودش !!!یه آن به خودمون اومدیم دیدیم پدر مادر بیچارمون دارن تو اتق ما بال بال میزنن !بیچاره ها فکر کردن جنون گرفتیم !!! :)

فرستنده : آقا پارسا


یه روز رفته بودم خونه ابجیم بچه خواهرم خواب بود... ماهم عاشقشیم اولین بچه ی خونواده بود خلاصه انقدراین ور اونورش کردیم بیدار شد...حالا با یه هیجانی دارم بهش میگم:قربونت برم...فدات شم ...قشنگم عشق منی تو من میمیرم واست...
خیره خیره تو چشام نگاه کرد گفت:خفه شو بابا!!!!!!!!!!!!!!
ینی کل احساساتمو به چالش کشید!!!

فرستنده : kimia


یه روز که مامانم مریض بود دکتر رفته بود من شدم اشپزباشی!
خدا اون روزو نصیب هیچکس نکنه:دی اول خاسم کوکو سیبزمینی بسازم!سیب زمینیارو یه 1ساعتی گذاشتم اب پز بشه ولی بازم سفت بودن!خسته شدم پوستشونو کندم بردم سرخشون کنم سیب زمینی سرخ کرده بخوریم!!بعد دیدم سر سرخ شدن پخش شدن! با تخم مرغ دقیقا آش شد تازه رنگشم مشکی تیره شد!0-0
بابام واسه اینکه تو ذوقم نخوره همشو خورد!من رفتم واسه خودم تخم مرغ شکوندم =))))

فرستنده : Parisss


یه روز با داییم تو ماشینش کنار خیابون نشسته بودیم شیشه های ماشینش هم دودی کرده بود جوری که از بیرون هیچی پیدا نبود یه 10دقیقه که گذشت دیدیم یه دختره از این سانتی مانتالا اومد کنار ماشین و شروع کرد به ارایش کردن ومرتب کردن شکل و قیافش منو داییم هم داشتیم یواش یواش میخندیدیم که یهو دیدیم کار داره به جاهای باریک میکشه و.....
یه دفه بلند زدیم زیر خنده .دختره بیچاره فهمید کسی داخل ماشینه سریع جیم فنگ شد ...داییم شیشه رو داد پایین گفت کجا داری میری؟بیا بابا راحت باش ماهم راحتیم.....
دختره جلو جمعییت ضایع شده بود رنگش مثه ابرنگ عوض میشد

فرستنده : 2sib


خاطرات خنده دار


یادمه وقتی 6 ماهم بود بابام و مامانم دعواشون میشد مامانم میگفت برو مای بی بی بیار بابام میگفت مای بی بی نمیخواد دستمال پیچش کن!
منم که بلد نبودم بحرفم بگم شما دعوا نکنید من خودم میرم دسشویی

فرستنده : ErFan60i


از هیچ آهنگی به اندازه ی آهنگی که صبحا بیدارم میکنه متنفر نیستم...حتی وقتی تو روز بشنومش حالم بد میشه از شنیدنش کصافط

فرستنده : niousha


یه بار از تو یه کوچه رد میشدم دیدم یه گودزیلا(ببخشید ، دهه هشتادی)داره از رو به روم میاد وقتی داشت از کنارم رد میشد محکم زدم زیر پاشو مثل چــــــــی خورد زمین!بعد دوتا پاشو گرفتم هلیکوپتری زدم باهاش و پرتش کردم خورد به تیر چراغ برق و متلاشی شد...
هی...چه خواب شیرینی بود!! :(((

فرستنده : ❖ سعیـــد ❖ ✔


عاغا ی داداش دارم اواخر دهه ی پنجاهه
بچه ک بوده
خیلی شر و شور و شیطون بوده
سر کوچمون وایمیستاده(کوچمون باریک بوده) نمیذاشته هیچ بچه ای رد شه
میگفته این کوچه ی ماس باید پول بدی وارد شی!اون بدبختام پول میدادن!
عاغا از بچگی شم اقتصادیش کار میکرده
من بعد از شنیدن از این خبر از مامانیم0-o
سازمان محیط زیست(:
شهرداری:-o
و
داداشم ;-)

فرستنده : جنجالی333


درود
یه پسر عمو دارم سه سالشه یه روز مامانش داشت بهش غذا میداد اونم هى مینداخت بیرون و هى کرم میریخت بعد مامانش اصحابش خورد شد گفت خدایا منو از دست این بکش راحت شم. 
آقا یکدفعه دیدیم این پسر عموى ما دستشو برد بالا گفت: خدایا زود تر مامانو بکش از دستش راحت شیمD:
پرو بعدش میخنده میگه الهى عامین یا رب العالمین 
آقا ما رو بگى هى داشتیم زمینو گاز میزدیم با عموم خیلى باحال بود 
این دهه هشتادیا کوچیکن ماهم کوچیک بودیم. ما کجا و اینا کجا!!!!!
بزن لایکو

فرستنده : amir


امروز برا دیدن یکی از دوستام , رفتم دانشگاهش (خییییییییییلی یونی با کلاسیه) .
داشتم دنبال دانشکده ی دوستم میگشتم , نه که بد موقع بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد !! پرنده تو محوطه پر نمیزد و منم همینطوری گیج میزدم دور خودم !! 
به ناگه یه آقاهه رو دیدم با کلی کلاااااااااااااس و اینا ( به خیال اینکه از بچه های همین یونیه و حتما بچه ی باکلاسیه) پرسیدم فلان دانشکده کجاست !؟! ییییییییک لبخند احمقانه تحویلم داد وگفت نمیدونم !! به جون خودم یه ربع بعدش که با دوستم داشتیم تو محوطه قدم میزدیم دیدم پشت فرمون یه نیسان ابی نشسته ( از کارگرای یونی بود ) تااااااااااااازه منم شنااخت !!
داستان همون لب دریا رفتن و اب بردنه دیگه !!!

فرستنده : شادی


اعتراف میکنم 
بچه که بودم یه بار بابام در زد منم از آیفون درو باز کردم بعد یه فکر شیطانى به ذهنم رسید رفتم پشت در قایم شدم بعد بابام درو باز کرد من از پشت در پریدم گفتم: پخخخخخخخخخخخخ
آقا چشتون روز بد نبینه با صداى بلند گفت اى درد تا ترسیده منم از بد شانسى همون موقع دستشوییم گرفته بود ,آقا تا داد زد چشتون روز بد نبینه همه فرش خیس شد
آره ما اینجوریا بودیم D:

فرستنده : amir


إقا این  خوش خنده خیلى بد آموزى داره ها 

خخخخخخخخ
رفتم در خونه عمم , عمم یه بچه 8 ساله داره بعد در زدم اومده دم در درو باز کنه گفت کیه گفتم: منم منم آقا دزده اومدم همه خانوادتو بکشم D:
آقا این , جورى ترسید از همون داخل حیاط تا داخل خونه مى دوید و هى گریه میکرد رفت داخل بعد از چند دقیقه دیدم شوهر عمم و پسرعمم با چاقو میوه خورى اومدن دم در از پشت در اول گفتن کیه منم از رو نرفته گفتم قاتلتون بعد شوهر عمم گفت میگى کى هستى یا نه گفتم منم تو باز کن میفهمى 
خخخخخخخخخخخخ
درو باز کردن تا منو دیدن اینقد فحشم دادن که دیگه تصمیم گرفتم دیگه از این کارا نکنم  

فرستنده : amir


خخخخخخخ 
هنوزم که بهش فکر میکنم خندم میگیره 
یه بار خونه عمومینا بودیم عموم واسه خنده یه یواش زد تو گوشم (خیلى یواش)چند مرتبه تکرار کرد منم اون روز تو مدرسه با یه بچه اى دعوام شده بود اعصاب نداشتم (دوم دبستان بودم ) بار آخر لپمو گرفت باز یکى یواش زد مام اعصاب نداشتیم حواسم نبود دستمو بردم بالا جورى چکش زدم, جورى چکش زدم که رفت چسبید تو بغل بابام
خخخخخخخخخخ
هنوز که هنوزه میبینمش روم نمیشه باش زیاد حرف بزنم

فرستنده : amir


عاقا ما سوم راهنمایی تشریف داشتیم یه روز معلم ریاضیمون امتحان گرفت که از قضا من این امتحان رو عالـــــی دادم.
زنگ بعد از امتحان سرکلاس علوم در یک حرکت جیمز باندی معلم ریاضیمون اومد تو کلاس و من رو کشید و پرت کرد تو کلاس بقلی و گفت: آقای X شما چرا برگه امتحان رو تحویل ندادی؟؟؟!
منم که یک دفعه تحول عظیمی در وجودم رخ داد و فهمیدم که سیب زمینی بازی در آوردم و برگه رو به جای اینکه بدم معلم گذاشت تو کیف شروع کردم به نقش بازی کردن و گفتم استاد معلم ، گمش کردید؟؟؟ واااااای چه بد!!!
بعد گفت برو سریع بیارش منم رفتم سرکلاس خودمون و دیدم بعله تو کیفم گذاشتم...
سریع برگه رو برداشتم و زیر میز مچاله کردمش و دوباره صاف کردمش و با کفش مبارک زارت رفتم روش که مثلاً بگم از میون برگه های امتحان افتاده روزمین و با پا رفتن روش...
بعد رفتم پیش استاد ریاضی و عین آلن دلون گفتم: آقا زیر میزتون جامونده بود
و اونم با سوزاندن کالری به مقدار لازم با خودکار قرمز رو برگم نوشت 2- :|
از اون به بعد من دیگه مدرسه نرفتم :|

فرستنده : MURCHE


عاقا استاد ریاضی مون اومد انتگرال های چند گانه رو توضیح داد دید همه عین بز نیگاش میکنن
اومد عقب تر دید بازم کسی چیزی نمی فهمه
هیچی دیگه مجبور شد از جمع و تفریق شروع کنه!!!!
منم دیگه برم فردا جدول ضرب امتحان دارم
خخخخخخخ

فرستنده : Ahmad 21


اول دبیرستان بودم سر کلاس ریاضی دبیر هی داشت یه مسئله رو توضیح میداد و تخته رو خط خط ی میکرد و عینهو بولدوزر میرفت جلو
یهو برگشت گفت فهمیدین؟
ما: (O_o)
معلم: چرا گیج گیج منو نگاه میکنید؟
یکی از بچه ها: آقا شما ما رو گیج گیج میبینید (O_O)
بیچاره میخواست بگه شما مارو به صورت یه سری آدمای گیج مشاهده میکنید
هیچی دیگه معلم که کنف شد طفلی نزدیک بود گریش بگیره یه ساعت شونه هاشو مالیدیم تا حالش جا اومد
اون پسره هم یه ساعت هی جمله سازی میکرد که حرفشو درست بگه بلکن معلم از دلش درآد
ما هم که کف کلاس جفتک چارکش میزدیم از خنده

فرستنده : HaMeD


زنه اومده از دفترم یه نامه پست کنه، منم طبق قانون جدید شماره ملی و کدپستیشو نوشتم روی پاکت
اونم اومد تریپ من خیلی حالیمه (تریپ جدیده شماها ندیدین) برداره جای تمبرو نشون داد و گفت اینجا هم عکسمو میچسبونید؟
خو لامصب حرف نزنی میمیری؟

فرستنده : HaMeD


دیروز دوستم رفته بود عابر بانک تا یکم پول بگیره
ولی بجای 10000تومن 100000 درخواست کرده بود بعد تازه متوجه شده بود چه غلطی کرده
اونوقت رفته بود نوبت گرفته بود 100000 تومن رو ریخته بود حساب 2باره اومده بود 10000 تومن برداشت کرده بود
دوستم:!!!!!!!!!)(
من بعد از شنیدن جریان:()()!!!!!!

فرستنده : حاجی رضا


چند وقت پیش سر کلاس فیزیک ( یه معلم داریم دیوانست) معلم گفت که تخته خیلی کثیفه پاکش کنید
یه بچه ها رفته یه دسته طی با سطل اب برداشته اورده داره تخته رو پاک می کنه.؟!؟!
فکر کن با طی تخترو پاک کنی!!!!
اونوقت معلم میگه باریکلا چه خلاقیتی!!!!

فرستنده : **MAJ**


خاطرات خنده دار


آقا ی راننده بود تعریف میکرد:
ی روز یه دربستی بم خورد 4 تا زن که چن تا بچه هم داشتن
این توله سگا هی ورجه وورجه میکرد و پیرهن و موهامو میکشیدن
من چیکا کردم؟
شیشه ماشین رو بستم و یه شیمیای بی صدا اما خوش بو انداختم
... این بو که پیچید از مامانشون شکایت کردم و گفتم خواهر من این بچه هاتون چیکار کردن؟؟ بو ورداشت ماشینو
حالا این مامانا بچه هاشون رو هی میزدن
دلم خنک شد بخدا

فرستنده : smj13سید مصطفی


داشتم با خانمم تو بازار راه میرفتیم چشم افتاد به یه شیرینی فروشی و رفتم ببینم چی داره با کله رفتم تو شیششD:
خانمم:خخخخخخ
بعد خانمم اومد ببینه چی داره خودشم با کله رفت تو شیشه D:
هیچی دیگه مشتریا تو مغازه نیششون باز بود که یهو یه مرده دیگه اومد با کله رفت تو شیشه D:
رفتم به مغازه داره گفتم بهت تبریک میگم شیشه هات خیلی تمیزن D:

فرستنده : smj13سید مصطفی


وقتی کلاس دوم ابندایی بودم یه بار قرار بود خانوم معلم دفتر ها رو نگاه کنه هر کی دفترشو نیاورده بود یا کامل نبود رو هم بعد از کمی نصیحت خشن به در بکوبه و از کلاس بیرون کنه. بالاخره همه دفتر ها رو بردیم سر کلاس که دیدیم یکی از بچه ها بغض کرده و الانه که منفجر بشه . بهش گفتم چی شده؟ گفت دفترمو خونه جا گذاشتم . میخواستیم تصمیم گیری کنیم . برا خودمون پنج بعلاوه یکی شده بودیم که بیا ببین. داشتیم فکر میکردیم که ناگهان معلم پاچه گیر ما اومد از همون اول شروع کرد به دفتر نگاه کردن. 
وقتی داشت دفتر هارو نگاه میکرد یه دفعه همون پسره شروع کرد به گریه کردن . معلمه گفت چرا داری صدای گاو در میاری بچه ؟ ‍‍‍‍‍‍گفت خانوم دفترمونو نیاوردیم. معلمه شبیه شمر زل جوشن اومد گفت چی زر زدی ؟ بچه که دیگه داشت علاوه بر صدای گاو صدای شتر مرغ هم در میاورد گفت : یعنی آورده بودم خانوم یکی از بچه های اون شیفتی از رو میزمون ورداشته.
منو دو سه تا از بچه ها هم دیگه آخر مرام و معرفت شدیم و گفتیم : بله خانوم راست میگه ما دیدیم ... خانوم معلم هم گفت باشه قبول کردم ولی باید فردا دفترو بیاریش و گرنه .... پسره گفت چشم خانوم میرم از اون یارو میگیرمش .
روز بعد شد و دیدیم بله اون رفیق ما دفترش دستشه و خوش خرم داره میاد سر کلاس ما هم خیالمون راحت شد. معلمه اومد و همون اول گفت دفترو کجا بیدا کردی؟ بچه گفت : هیچی خانوم دیروز تو خونه جا گذاشته بودیم ورداشتیم آوردیمش .!!!
معلمه بدون هیچ صحبتی ما چند با مرام رو شدیدا نصیحت کرد.......

فرستنده : Saeid-Y


یه بارماشین داداشمو پیچوندم رفتم بیرون داشتم دنبال جای پارک میگشتم که ناچارا واردیه کوچه بن بست شدم. ماشینوپارک کردم رفتم کارمو انجام دادم برگشتم سوارماشین شدم خواسم سروته کنم دنده عقب گرفتم رفتم رو یه پل،همینطورکه میرفتم عقب یه صدای ضعیفی به گوشم خورد ازآینه نگا کردم دیدم چیزی نیس دوباره رفتم عقب صدا بیشترشد!!یکی داشت فحش چیزدارمیداد!پیاده شدم دیدم یه گداهه نشسته(معلول بود)تکیه داده به دیوار،سپرماشین رفته بودتا زیرگلوش بدنشم کلن زیرماشین بود...داشتم کلشوقطع میکردم:-))سوارشدم سریع رفتم جلو...خولامصب مگه روکاناپه نشستی...5چوق بهش دادیم تاولمون کرد...خو ندیدمش

فرستنده : کله پوک!


سوتی که منجر به افتادنم شد :)))))))))))))))))))))))
استاد دانشگامون میخواست مثال بزنه که کار ماشینی سریعتر از کار دستی انجام میشه:
گفت مثلا من تا دیروز، روزی 2 تا کفش دستی میدوختم، بعد از ماشینی شدن تونستم روزی 100 تا کفش بدوزم
-منم بلند گفتم: دنیا رو میبینید استاد، تا دیروز کفاش بودید امروز شدید استاد دانشگاه...
تازه فهمیدم چه گندی زدم :|

فرستنده : vahid_2213


چن سال پیش یه مخاطب داشتم ینی سوژه...تولدش نزدیک بود منم افکارشیطانی درونم رخنه کرده بود... کلی گشتم یه جفت کتونی میخی پیداکردم،ازاون زردوقرمززشتا. کادوکردم دادم بهش برگشتم خونه منتظرانفجاربودم ولی لعنتی به روی خودش نیاورد!!!چن ماه بعدش تولدم بود واسم کادوگرفته بود رفتم ازش گرفتمو شادو مسروربرگشتم.کادوروباز کردم با دیدنش شک عصبی بهم واردشد!! لعنتی واسم گل سروکیلیپس خریده بود...هیچی دیگه تا یه هفته هرروز در به در کدئین بودم...

فرستنده : کله پوک!


یه بار شوهر خالم مریض شده بود نافرم،رفته بود زیر پتو فقط نوک پاش بیرون بود
خالم اومد بالا سرش گفت: مقصود جون،بلات تو سرم بهتری؟میخای برات اویشن دم کنم؟
مقصود خان ازون زیر پتو گفت؟ها،درست کن
یهو خالم گفت:چه خبرته همین الان درست کردم که
بیچاره مقصود در سکوت سعی کرد بخابه
خخخخخخخخخ

فرستنده : ferfere


یه روز امتحان ریاضى داشتیم منم هیچى نخونده بودم، میخواستم زنگ بزنم به رفیقم بیاد باهم بریم مدرسه موبایلمم شارژ نداشت، گوشى خونه رو ورداشتم و از استرس زیاد شماره خودمو گرفتم، بعد بدو بدو رفتم سمت گوشیم، فک کردم رفیقم از خونش زنگ زده (شماره خونمونو سیو نکردم تو گوشیم) گوشیو ورداشتم هى میگم: الو، الو
گوشیم رو نیگا میکنم میگم این چرا حرف نمیزنه؟ نکنه طوریش شده؟ 
بعد گوشى خونه رو نگا میکنم میگم این چرا انقد الو الو میکنه؟
اصن یه وعضى بود.
تازه بعد 20 دیقه دوزاریم افتاد قضیه چى بوده و سر امتحانم همش داشتم میخندیدم
همچین آدم خود درگیریم من!!

فرستنده : Ali alaki


پسر دخترخالم ۵ سالشه، یه هفتس به پدر مادرش گیر داده لارجرباکس میخوام فکر میکنه اسباب بازیه :)))

فرستنده : G.R.S.P


رفتم محل فک و فامیلامون اومد بودن مهمونی بعد هی همه حرف میزدن از همه چی میگفتن ی دفه من ب زن عموم گفتم:زن عمو من گوشی ندارم تو چرا بم اس نمیدی؟ی دفه گفت شمارت بده تا از این ب بعد بت اس بدم!!! بعد فهمید چی گفته ی نگاه سرزنشگری بهم انداخت.. منو میگی مبل میرفت تو دهنم!!

فرستنده : ImanPuls


رفته بودیم مسافرت خااااانوادگی بعد ی جا عموم داشت تعریف میکرد ک حدودای سال پنجاه.5تومن خیلی بود اندازه 20000 تومن الان بود رفتم ی ساعت گرفتم 5 تومن خیلی هم خوشگل بود بعد تو را ک داشتم میومدم با دونفر بحثم شد.دعوام شد (ی دفه من گفتم عمو حتما 2 نفر هم اون موقع 4 نفر بود)!!!
هیچی همه خانواده محترم دست ب یکی کردن منو بدون کرایه تو شهر غریب ول کردن اومدن خونه...

فرستنده : ImanPuls


آغا ب جون خودم استادمون تعریف میکرد ک ی جایی تو دانشگاه دیگری(آروم میگم:دانشگاه دخترانه فنی)
ی بار ک داشتم با ماژیک ابی و قرمز مینوشتم ی دفه ی بنده خدایی پرسید:استاد چرا با ماژیک آبی مینویسید؟خیلی هم جدی!!!!
خودم میدونم خنگم ولی میدونم نه در این سطح

فرستنده : ImanPuls


یکی از فانتزیام این بود که خیلی ریلکس از تو خیابون رد شم بعد یه ماشین با 100تا سرعت بیاد طرفت بعد وقتی نزدیک شد خیلی ریلکس از روش بپرم وقتی ماشین رد شد بعد به راه خودم ادامه بدم 
بعلللللللله یه همچین ادم ریلکسی هستم!!!!!!!!

فرستنده : alim2


اون جوونیام کلا بچه مثبت بودم و دخدر بازی نمیکردم برا همین زنگخورم نداشتم ولی کم نمیاوردم که گوشیمو الکی در میاوردم وسط خیابون با یه دخدر حرف میزدم یه حالی میداد چون آخرش میگفتم آره عزیزم منم خیلی دوست دارم و برات میمیرم D:
ملت قیافشون اینجوری بود :lll
ینی یه همچین آدم خوددرگیر و عاشقی بودم من :))

فرستنده : smj13سید مصطفی


عاغا من یه روز با دوستم رفتیم بیرون بعد به من گفت بیا بریم داروخونه من میخوام یه شربت بخرم!!رفتیم به خانمه که اونجا بود میگه ببخشید شربته melin میخوام!
خانومه:جانم؟؟melin؟؟نداریم عزیزم
دوستم:نه من خودم اومدم ازتون خریدم(حالا جلوی کلی آدم که تو داروخونس)
یه خانم دیگه اومد اون یکی گفت شربت melin داریم؟؟؟یه ذره تعجب کرد و گفت melin نه اما ملین داریم(molayen)
هیچی دیگه کل داروخونه داشتن هلیکوپتری میرفتن از دست این دوست من!

فرستنده : رونیکا


خاطرات خنده دار


یه بار برای اولین بار توی عمرم اومدم کمک مامانم منم مثلا:-)
خلاصه که گفتم من غذا رو میارم
مامانم:-)
من:-)
بابام:-o
خلاصه رفتم غذارو که زرشک پلو بود رو کلی تزئین کردم وبا شوق....................گومب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ظرف غذا با زمین یکی شد...سینی رو تو هوا گرفتم.غذارو تندتندتند برگردوم توی ظرف وبردم سر میز
مامانمو بابام خوردنو کلی تعریف کردن
مامانم:-)
بابام:-)
خودم:-X
خودمم سر زبون نزدم

فرستنده : HON!_MONi


اونروز تو اتوبوس با دوستم داشتیم از مدرسه میومدیم خونه یه آقای حدود 60 ساله هم وایساده بود قسمت مردونه 4 تا کیسه برنج خریده بود.عاغا این اتوبوس تو ایسگاه وایساد این آقاهه پیاده شد اومد کیسه برنجاشو از رو پله های اتوبوس ورداره یهو راننده درو بست بیچاره از کمر موند لای در!حالا طلفکی انقدم قیافش خنده دار شده بووووووود!ماام که خوش خنده،سرخ شده بودیم انقد خودمونو نگه داشته بودیم!خلاصه راننده دوباره درو باز کرد این آقاهه اومد ورداره ایندفه دستش موند،ما دیگ نتونستیم خودمدنو نگه داریم ترکیدیم!بقیه ام انگار منتظر بودن ما بخندیم...!
دوباره درو باز کرد آقاهه اومد آخرین کیسرو برداره دیگه داشت موفق میشد در دوباره بسته شد دماغش موند!عاغا این قاطی کرد یهو داد زد به راننده گف:کره خر، بازیت گرفته؟
ما که میله های اتوبوسو گاز میزدیم ولی دلم خیلی واسش سوخت!

فرستنده : مهسا 22


یکی از فانتزیام اینه که یه روز قبل از عروسیم یه تصادف خفن بکنم بر تو کما،بعدش همه گریه کنن،زاری کنن منم در تمام این مدت روحم تو بیمارستان باشه کنار افراد خانوادم بشینم و افسوس بخورم که چرا انقد اذیتشون کردم!
بعدش یه روز یهو تمام علائم حیاتیم قطع بشه در لحظه ای که همه قطع امید کردن روحم بره دست مامان بابا مو بگیره بگه:منو ببخشید(اِکو:ببخشید...ببخشید...ببخشید...)
بعدم رو به آسمون بگم:خداااااااااااا(اِکو:خدا...خدا...خدا...)
(حالا همه ی اینارو به صورت ِ اِسلوموشن تصور کنید)یهو رومو برگردونم ببینم پرستارا میگن:آقای دکتر،مریض برگشت!بعد من برم بالای سر جسمم بعدشم به جسمم برمیگردم و زنده میشم!
ازون به بعدم انسان خوبی میشم و به همه محبت میکنم!
اینا همه ناشی از کمبود محبته ها...هـــــــــــــی خدا...

فرستنده : مهسا 22


هیچی به اندازه ی این حال نمیده که بری بی دلیل درِ یخچالو واکنی همینجوری 5 دِیقه توش وایسی در و دیوارشو نگاه کنی بعدم برگردی بیای بشینی پای  خوش خنده ! من که به صورت اتوماتیک هر نیم ساعت یه بار این کارو میکنم!

فرستنده : مهسا 22


یادمه بچه بودم ...
یه روز باداییم تو ماشینش نشسته بودیم ...
بعد نمیدونم چه اتفاقی افتاد که داییم یه جمله ای گفت که توش داف داشت ...
بعد منم گفتم : دایی ! داف یعنی چی ؟؟
داییمم خیلی خونسرد گف: ینی کامیون ، فقط تو جایی به کار نبر ... !!
آقا گذشت چن روز بعد ایندفه با داییم و پسر خالم بودم که دوباره اون کلمه به کار رفته شد !!
منم خیلی با اعتماد به نفس گفتم : خب بله داف ها نمی دونن که نباید توی خیابون های شهر بیان و فقط باید تو جاده ها رفت و آمد کنن ... !!
بعد یههههو پسر خالم گف : کووووووچووولو مگه تو میدونی داف یعنی چی ؟؟؟
منم گفتم :بعععععععععععععععععععله ینی کامیون ... !!
اعتراف می کنم تا مدتها دنبال پیدا کردن رابطه بین جمله هایی که توشون این کلمه بود با کامیون می گشتم !!
دایی و پسرخاله رد گم کنــِ من دارم !!؟؟

فرستنده : :) S0RRy


آقا ما یه معلمه فیزیک داریم که کچله....
یه روز داشتیم تو حیاط مدرسه والیبال بازی میکردیم که اومد سمت ما که والیبال بازی کنه..
رفت توتیم مقابله من...منم که از خدا خواسته میخواستم تلافی اون نمره صفری که داده وبود رو سرش در بیارم وبا بچه ها هماهنگ کردیم که پاس بدن به من ومنم بزنم تو کله کچلش...(حالا فهمیدین که منم والیبال بلدم)
عاغا منم آنچنان با توپ زدم تو سرش که بدبخت تا یه ربع گیج بود...
ازجلسه بعد دیگه سرکلاس مارو راه نداد...

فرستنده : نوید-مشهد


نه خداییش راست میگم یا نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینم از سرعت اینترنت ما :|
7 تا تب باز میکنم انگار پای منقلم...
باید هـــی مثل این سیخ های کباب از اول تا آخر بهشون سر بزنی ببینی لود شدن یا نه.

فرستنده : javad007


دقت کردید تا وارد خوش خنده  میشی یه window باز میشه که شما برنده شدید؟

خو لامصب روزی چند بار ما برنده میشیم؟؟؟؟؟؟

فرستنده : chani


ســوار تاکســی بــودم یکــی از مســافرا خــواســت پیــاده شــه مــن پیــاده شــدم تــا اون پیــاده شــه وقتـــی دوباره ســوار شــدم انــقدر گیـــج بــودم کــه گفتـــم: ســـــــــــــــــلام !!! 
بلنـــــدا!!!!
راننــده و مســافر بقــلی یجـــوری کـــه انــگار تـو دلشــون میگــن خدا شفــاش بــده (( جون مملکتــــــــــــو نیگا :| )) بهـــم نیگـــا کــردن !!
منــم کــه زود متــوجــه ســوتیـــم شـــدم خعــلی ریلـــکس دستمــو گــذاشــتم روی گــوشــم کــه مثــلا هنـــدزفـــری تــو گــوشمــه و گفتـــم سلام!! و شــروع کـــردم بــه تنــد تنـــد حـــرف زدنــو یـــدفـــه هـــم با اون فــــرد خیـــالــی کـــه باش حــرف مـیــزدم مثــلا دعــــوام شــد و صــدامو بــردم بــالا....هــمــون لحــظـه بــه راننـــده گفـتــم پیــاده میــشــم...و بــرای اینــکه قضــیه طبیـــعی جلــوه کنــه تـا تاکســـی خــوب دور نشـــده بود همینــجوری تــو خیــابون الکــــی حــرف میــزدم...دعــــوام با فرد خیــالی بــالا گرفــته بــود شــانـــس آوردم بــه زدو خـــرد نکـــشید!!!! هـــه

فرستنده : shey2nak


رفتم بیرون ساعت12شب یه موتوری کیفه یه پیرزن نابینارو زد زورو بازی درآوردم یارو رو زدم کیف روگرفتم دادم به خانومه بعد عوض تشکر باهمون کیف زدتوصورتم گفت دیگه ازاین چیزا؟//نخور-مردمه عصبانی داریما نمیشه خووبی کرد بلانسبت بعضیا

فرستنده : ahoora


یه پسره (از اون بچه درس خونا که حرس آدمو در میارن) تو دانشگاهمون هست که موقع امتحانات میان ترم میره آخر کلاس یه گوشه میشینه یه صندلی خالی هم کنارش میذاره تا کسی نتونه از روش تقلب کنه 
آخه من نمیدونم اینجور آدما از کمک به هم نوع چیزی شنیدن؟؟؟
وقتی هم که برگه رو میده به استاد انگار امتحان فوق تخصص دکتری داده!!!!!!!!

فرستنده : بچه مثبت


از وقتی برف اومده هر بار که میرم خیابون موجبات خنده و شادی مردم رو فراهم میکنم آخه همیشه جاهای شلوغ به اشکال گوناگون میخورم زمین!!!!!!

فرستنده : بچه مثبت


لیدیز اند جنتلمن
یه مربی گیتار داشتیم این یه ماه اول که من رو می شناخت همش منو شاهین صدا می زد ؛ منم مرتب بهش می گفتم محمد هستم ولی مگه ملتفت می شد . (حالا جالب این جاست که اسم خودش هم محمد بودا ) 
خلاصه تو این یک ماه هر چی با این کار کردیم که اسم ما رو یاد بگیره نتیجه بخش نبود . حالا من نمی دونم چه شباهتی بین اسم محمد با شاهین وجود داره . 
این مربیه یک ماه می گفت شاهین منم با صبر زیاد سعی کردم متوجهش کنم که اسم من و اسم خودش مثل همه ولی نتیجه بخش نبود .
این ماجرا گذشت و گذشت تا بالاخره بعد یکی دو ماه یه روز رفته بودم کلاس دوباره گفت شاهین من هم دیگه شاکی شدم گفت محمد هستم م ح م د آخه شما چه حروف مشترکی بین این دو تا اسم می بینید.
بعدش برگشته میگه حالا ناراحت شدی ؟؟؟؟ منم گفتم خوب چند بار بهتون بگم ؛ خلاصه یارو ناراحت شد تا یه هفته با من حرف نمی زد . آخه آقا محمد ( همون مربیمون ) اسم رو درست یاد بگیر . 
این هم از مربی گیتاری که من داشتم .

فرستنده : محمد 20


یادش بخیر یه تلویزیون ساه و سفید داشتیم از اینا که تو کمد بود هر ماه لامپش میسوخت و بابام عوضش میکرد ولی فقط یه هفته جواب میداد و سه هفته ما فقط صدا میشنیدیم و صحنه های فیلم رو خودمون تجسم میکردیمD:

فرستنده : smj13سید مصطفی



:))
یه بار رفتم خونه یه بنده خدایی ویندوز عوض کنم،
دختره : بهم گفت اگه میشه مای کامپیوتر رو هم نصب کنید،
گفتم اونجوری هزینتون بیشتر میشه ها:))
گفت :چاره ای نیس!
هیچی دیگه ، پول تک تک آیکونا رو جداگانه ازش گرفتم ...

فرستنده : papyon



 


خاطرات خنده دار


یه روز با چندتا از این رفیقامون تو مترو بودیم، یهو یکى اومد دستشو بخارونه از بس شلوغ بود اشتباهى دست دوست ما رو که چسبیده بود بهش خاروند،
این رفیق مام زد رو شونه یارو گفت: آقا، دارى منو میخارونى!
بیچاره طرف هفتا رنگ عوض کرد 
ما رو میگى ترکیده بودیم از خنده!

فرستنده : Ali alaki


اعتراف میکنم بچه که بودم کانال سه یه فیلم میذاشت که تو اون یه سیب سرخ رو سر یکی بود بعد یه مرد دیگه با تیر کمون اون سیب رو رو سر اون مرده میزد عاقا ما هم تاثیرپذیر داداش کوچیکمو میشوندیم بعد یه سیب قرمز رو سرش میذاشتم بعد با این شیطونکا(توپ لاستیکیا که بزنی تو دیوار سمت خودت بر میگرده) سیبو نشون میکردم و بزن !
حالا که بزرگ شدم همش خدارو شکر میکنم اگه میخورد تو چشش واویلا.....ینی من یه همچین آدمی بودم!!!!!!!!!

فرستنده : قیصر


داشتم جلو آینه فیگور هیکل میگرفتم و خودمو نیگاه میکردم!
بابام برگشته به داییم که کنارش نشسته میگه:
ماشالله, هیکلشو نیگا , خداییش هیچی از اسکلت جان سینا کم نداره!

فرستنده : Fesgheli


اعتراف میکنم سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.

فرستنده : mida


روز اول که گواهی نامه گرفتم هی الکی با ماشین اینور اونور میگشتم بلکه یه افسر بهم ایست بده،منم وایستم بعد اینکه اومد و با انگشت زد به شیشه ، منم خیلی ریلکس و شیک و مجلسی شیشه رو بدم پایین و گواهی نامه رو پرت کنم تو صورتش،بعدش بگم طوری شده؟
بعد قهوه ای بشه بگه نه قربان،میتونید برید!
ولی نمیدونم چرا هیچ کی ایست نمیداد؟!
یعنی از کجا بو برده بودن؟

فرستنده : Fesgheli


******(علامت اختصاصی abas_m223)
یه بارم با رفیقم سوار ماشینش بودیم بغل جاده یه دختره وایساده بود,رفتیم طرفش شیشه رو دادم پایین یه کاغذ گرفتم طرفش و تا اومدم حرف بزنم دختره گفت:برو گمشو آشغال شلغم برو به عمت شماره بده کثافت احمق مگه خودت خار مادر نداری اسکله هویج ..... و رفت عقب تر وایساد
یه ذره با چشمان معصومم نگاش کردم فحشاش که تموم شد گفتم خانوم ببخشید می خواستم ازتون آدرس....رو بپرسم.
خلاصه کلی شرمنده شد و هر چی اصرار کرد ماچم کنه از دلم در بیاره من راضی نشدم(الکیا,واسه جذابیت خاطره! )
منم از رو تواضع ومردونگی قبول نکردم,
دختره:خب حداقل بذار بیام آدرس رو بهتون بگم
***ممنون می شم اگه لطف کنید تشریف بیارید بگید
اومد سمتمون تا خواست کاغذ رو ببینه گاز دادیم رفتیم!!!!
این به اون در!فکر کرده بچه های  خوش خنده  کم میارن !! والا

فرستنده : abas_m223


عاقا ما یبار اومدیم سر کلاس درس ریاضی فیلسوف بازی در بیارم(حالا خوابم بود) با اعتماد به نفس تمام گفتم آقا جوابش میشه:رادیکال 5(حالا نگو اون مال شیش،هفتا سوال قبل بود)عاقا یهو دیدم کل کلاس دارن زمین رو گاز میزنن منم اصلا بروی خودمم نیاوردم دوباره تخت گرفتم خوابیدم تا آخر زنگ..... بزن اون لایک ماه رو

فرستنده : ایلیا از زاهدان


هفته پیش خونه یکی از دوستام روضه بود،آخرای روضه بود ک داشتیم خرما و حلوا پخش میکردیم دوستم ظرفه حلوا رو جلو ی خانمی گرفت بیچاره خانمه هول شد برگشت ب دوستم گفت:
ایشالله حلوا عروسیتو بخوریم:))
آقا من و داری هرکاری کردم ک نخندم یهو...
پووووووف ترکیدم از خنده:)))خخخخخخخخخ

فرستنده : سها


یادش بخیر سرباز که بودیم یه سرهنگ داشتیم وقتی که میخواست کسی رو تنبیه بکنه یه چوب کبریت میداد میگفت حیاط پادگان رو باهاش اندازه بگیر .یه رو من تنبیه شدم بعد از یه ربع گفتم جناب سرهنگ حیاط پادگان 18647599742201 چوب کبریته اگه باور نداری خودت اندازه بگیر .پیش خودم گفتم عجب جوابی بهش دادم ....برگشت گفت یه هفته اضافه خدمت !!! بی جنبه

فرستنده : همایون


توی مغازه مشتری بالا سرمو گرفته بود خیلی سرم شلوغ بود یهو یه نفر اومد تو مغازه گفت سلام منم که اصلا فکرم یه جای دیگه بود گفتم <ألو> دیگه من .. مشتریا .. یه وضعی شد

فرستنده : هیژا


بود که گفتم یارو تو ماشین احترام گذاشت ولی سوارم نکرد هنوز داشتم به قضیه میخندیدم که ی ماشین دیگه ترمز کرد.
سوار شدم هی در مورد بی احتیاطی عابران پیاده حرف میزد بعد گفت چند مدت پیش داشتم از اینجا رد میشدم(اونجارو میبینی اونجا)ی خانم مسنی بدون اینکه نگاه کنه اومد تو جاده بعد من دیدم راهی نداره(سر جای واقعیش رسیده بودیم)
ماشینو پیچوندم لب جاده.البته جاده هم واقعا شونه داشت.خلاصه همین ک گفت پیچوندیم فرمونو واقعا پیچوند که ماشین از جاده خارج شد به زور کنترلش کرد.........
منو میگی داشتم داشبوردو از خنده گاز میگرفتم!
اخه مجبوری 3 بعدی توضیح بدی؟؟؟؟
ولی حال داد کرایه نگرفت...

فرستنده : ImanPuls


عاغا ب جووون خودم به پیپم قصم اینو راست میگم
دیروز منتظر ماشین بودم بعد یارو هیشکی داخل ماشینش هم نبود سرعتو کم کرد از داخل ماشین برام دست ب سینه شد (نمیشناختمش) بوق هم زد و سوارم نکرد و رفت خیلی هم جدی!!!!!!!!
اینارو میبینم ک پیپ میکشم

فرستنده : ImanPuls


در خونه رو میزدن!
دخدر داییم ۵ سالشه!
جواب داد : کیه!؟
زن همسایه مون پشت در به شوخی گفت: منم منم مادرتون!
من رفتم در رو باز کردم, بنده خدا میخواس سکته کنه!
گفت : ببخشید مادرتون هستن؟ گفتم : نع ، فقط من و حبه انگور هستیم

فرستنده : ZzZ


اغا ما یه معلم شیمی داریم هوش در حد المپیک(دیگه خودتون میدونین منظورم چیه)
یه دفعه سر کلاس بودیم که زنگ رو زدن، ماهم بلند شدیم بریم بیرون که یه دفعه معلممون گفت:
بشینین بشنین این زنگ ما نیست زنگ کلاسای دیگه س!!!
من:|
هم کلاسی هایم:|
متفاوت بودن زنگ ما با کلاسای دیگه :|
زنگ مدرسه:|
IQ :|
معاون در حال زدن زنگ:|
بله دیگه اینجوری بود که ماهم خیلی قانع شدیم و رفتیم سر جامون نشستیم
معلم باهوشه داریم؟

فرستنده : شهریار


آغاا یه مدت من شدیدا بچه مثبت بودم از همه تشکر می کردم. یه روز رفتم عابر بانک(زیاد نمی رفتم) حالا به مکالمه دستگاه و من توجه کنید:
دستگاه:لطفا کارت خود را وارد کنبد.
من:بفرمایید!!!!
دستگاه:|
دوباره دستگاه:لطفا رمز خود را وارد کنید.
من:**** بفرمایید!!!
دستگاه:|
دستگاه: بعد از اتمام عملیات: لطفا پول خود را بردارید.
من: خیلی ممنون!!!!!
دستگاه:|
دستگاه:لطفا رسید خود را بردارید.
من در حال اتمام کار:خیلی ممنون!!!! خدافظ!!!!
دستگاه:|
ملی کارت:|
مردم:|
رئیس بانک:|
من:)
یادش بخیر!!!!!!!!

فرستنده : SO-TA









javahermarket