Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


دیدید وقتی میرید مغازه مخصوصا اگه نونوایی باشه
یه پلاستیک میده بهتون هرکاری میکنید نمی تونید بازش کنید بعد هی حس میکنید همه دارن نگاتون میکنند ؟؟؟ هی عذاب میکشید!!!!!

فرستنده : OFF


بادوسام رفته بودیم لاهیجان بام سبز،بچه هاگفتن بریم شهربازی ازاین کشتیاسواربشیم البته من سوارنشدماااااکلن بااین کشتیه لجم!!بچه ها رفتن سوارشدن یه طرفش4تادخترم رفتم نشستن روبروشون(بعدافهمیدیم دانشجوبودن)این کشتیه راه افتادسرعت گرفت مام ازپایین نظاره گربودیم که به یک باره فهمیدیم یکی ازبچه هاضعفیه،حالش بدشد.آقااین کشتیه میرفت بالااین دوست خوبمونم تگری شلیک میکردسمت دخترا:-))دخترام دمشون گرم با کلاسوروکیفاشون دفاع میکردن:-)منم همینطورکه رو زمین میخزیدم ازاین صحنه فیلم میگرفتم.تموم که شداومدن پایین دختراهی فحش میدادن مام فیلمومیدیدیمو میخندیدیم:-))خوخواهرگلم صحنروترک کن دیگه مرسی که موجبات شادیمونو فراهم کردین...

فرستنده : کله پوک!


تواتوبوس نشسته بودم یه پسره هم جلوم واساده بود،پشت سرش دربودازجلوهم سینشو چسبونده بودبه میله اتوبوس،گردنشم گذاشته بودرومیله داشت باچن تا دخترکه جلوی اتوبوس بودن اشاره بازی میکرد(محوشده بود)که اتوبوس تو ایستگاه نگه داشت،خدا نصیب گرگ بیابون نکنه،آمین یارب العالمین:راننده درو زدکله پسره گیرکردبین میله ودر:-))دخترا بادیدن این آیتم بنفش شدن ازخنده،پسراهم لبخندژوکوندهمراه با همدردی،بقیه:-)))))حالاهی دادمیزنیم آقای راننده دروبزن نفسش بنداومدمگه میشنوه...پسره همینطورکه گردنش گیرکرده بودداشت به روحیه رفتش فک میکرد...اولین ایستگاه پیاده شد...هه...

فرستنده : کله پوک!


امروز رفتم اولین جلسه ی تعلیم رانندگی
پسره هی بهم میگفت یکم بیشتر گاز بده
منم خداییش میترسیدم بزنم یه جایی
آخر سر اعصابمو خورد کرد از زیر گذر میدون امام حسین سرعت گرفتم تو خیابون دماوند با ترافیک داشتم 50 تا میرفتم
طرف ترسیده بود میگفت سرعتو کم کن
منم خوشم اومده بود همینطور داشتم گاز میدادم جو تو فست تو فیوریس منو گرفته بود فک میکردم حالا دارم چنتا میرم

فرستنده : جواد


این سوسک های پلاستیکی هم سرگرمی خوبیه هایه روز سرکلاس دینی نشسته بودیم سوسک رو پرت کردم آقا این جیغ زد انداخت رواون یکی اون یکی جیغ زدانداخت رو اون یکی کلی بگم کلاس رفت رو هوا

فرستنده : رزا


پسره تو فیس بوک یه عکس گذاشته زیرشم یه چیزی نوشته که کل شخصیت خانوما رو برده زیر سوال بعد دختره اومده زیرش نوشته:واااای ....الههههی...چه ملوس...مرسی!!!!
هیچی دیگه سوزن ورداشتم کردم تو چشم!!!!!!
از همینجا از دخترخانومای عزیز میخوام که اصلا بی خیال نظر و لایک و...بشن.کلا تو فیس بوک بودید هیچ عکس العملی نسبت به پستا از خودتون نشون ندید...
بالاخره ما همجنس همیم واسه سربلندیه خودمون میگم!!!

فرستنده : SIB


سـمـتِ بـازار بــودم ««مخاطــب خـــاص»» اسمس داد گفـت بــیـا خـونـمـون ;) 
مـارومـیــگـی !!!!
اینهــو کانگــرو میپریدما (نیشمم تا بنا گوشــم باز بووودآآآآ )
ایکــی ثانیــه رفتَــم خـونــَشــون ..
در و بـاز کــرد رَفـتــم بــالا ولـی رفـت تــو اتــاقــش در و بَســت !
یـه سـاعـتــ پشــتـ در التـمــاس مــی کــردم کــه : بــاز کـُن یــا حــداقــل بگــو چتــه !!!
اومــد بیــرون گفــت مانــی ِ بیشــعور مــن بـا تـو تــوی کـافــی شــاپ سَــر کــوچـَـتون قــرار مـیــذارم یــه سـاعت دیـر میای سـر قرار!!
الان مــونــدم چطـوری خـودتُ یـه ربعـه از پـونزده خــرداد رســوندی صـادقــیـه ..
الان یــه روزه بــرام ســواله واقـعـن چطــوری تـونسته بودم ؟؟؟؟ :) هـــه!!!

فرستنده : Shey2nak


فقط یک دهه شصتی میدونه که فوتبال دستی(با سه تا توپ کاغذی) روی میز مدرسه یعنی چی...!:)

فرستنده : دوخط لبخند:)


پارسال بهار یک نفری 
(عمرا کسی بپره بالا پایین چون الان دیگه فقط دودو در برنامه عمو پورنگ که میگه چقد خوشگلی تو همه بالا پایین می پرن) مغازه ایستاده بودم یه خانمی اومد مغازه (از اینا که خیلی سعی می کنن با کلاس باشن ) گفت عاغا لطفا دو هزار تومن شکر پنیر بدی ن, منم دو سایعت بعد : خانم بفرمائید خدمت شما حالا خانوم : ببخشید عاغا چقدر تقدیم کنم , من دهنم باز با خودم میگم مجبوری انقد کلاس بذاری که یادت بره , حالا خانم بعد از جا افتادن ای کیوش : اوه حواسم کجاس . حالا شما تصور کنید بعد از ضایع شدن در جمع با چه سرعتی فرار می کنید

فرستنده : *Ahmad*


دیروز مامانم صدام کرده که بیا رفتم میبینم داره پرتقال میخوره میگه بیا میوه بخور میگم نمیخورم میگه تو غلط کردی بیا کوفت کن ببینم ویتامین داره مادر فداکار دارم مننننننن!!!!!!

فرستنده : ابرو کمون


به سلامتی دهه هفتادیا 
نه بخاطر اینکه تو اوج بیکاری و جمعیت و کمبود مسکن و ... هستیم 
فقط به خاطر اینکه
تصمیم کبرا داشتیم 
به خاطر اینکه باز باران داشتیم،حسنک کجایی داشتیم 
صد دانه یاقوت داشتیم،
و مهمتر از همه 
اونایی که هفتاد سه ای بودن هرچی میرفتیم کتابا عوض شده بود خلاصه موش آزمایشگاهی بودیم دیگه

فرستنده : shkh 1373


اخه چه وضعشه بابا....
اینم شد زندگی؟؟
اینم شد روزگار؟؟
ما ادم نیستیم؟؟
مادل نداریم؟؟؟
چرا به فکر ما جوونا نیستین!!!
خو برم معتاد شم خوبه؟؟؟
تا من گفتم عاشق عمو پورنگم ورداشتین کردین 3 روز تو هفته؟؟اخه این انصافه؟؟
نه شما بگین؟؟

فرستنده : SIB


دیشب توی یه مجتمع تفریحی به یه پسره شماره دادم.
خب چیکار کنم لامصب از هزارتا دختر خوشکل تر بود

فرستنده : ironbox


امروز تو خیابون زنه پاش سُر خورد گـــروووپس خورد زمین....
هیچی دیگه رفتن زیر بغل شوهرشو گرفتن که از خنده غَش کرده بود...:| :)))

فرستنده : √ ROZ Mary


چند روز پیش ، صبح میخواستم برم سرکار دیدم داداشم به طرز وحشتناکی داره خر خر میکنه ازش فیلم گرفتم گذاشتم تو فیس بوک بیا و ببین چه غوغایی به پا کرده 1000 تا بازدید کننده داشته و همه از دم کامنت گذاشتن یعنی خودش صدای خر خر ش رو بشنوه و فیلمش رو ببینه کله منو کنده . از ترسم برش داشتم از فیس بوک
خواهرم من آخـــــــــــه

فرستنده : SARA


خاطرات خنده دار


خاطره مخصوص سرآشپز:
برو بکس ما یه روز رفتیم این سوپر مارکت سر کوچه خرید کردیم بعد که حساب کردم فروشنده پول خورد نداشت پس بده گفت 500 تومن میشه طلب ما پول خورد ندارم بهتون بدم!!!حالا این وسط من هی میگم قابل نداره!!!نهههههههههههههههه اصن حرفشم نزنید!!!نه به خدا ما که اینجا دیگه مشتری هستیم بیچاره فروشنده هه هی میگفت خواهش میکنم و جلو خندشو میگرفت!!!بعدش که از مغازه اومدم بیرون تازه دوزاریم افتاد که وقتی میگه 500 تومن طلب ما ینی من باید 500 به اونا بدم!!!!با نهایت شرمساری رفتم توی مغازه و پول رو دادم
:دی
نتیجه اخلاقی:حساب حسابه کاکو برادررررررررر
تغارف نداریم که با هم!!!:D

فرستنده : رونیکا


هیچی به اندازه ی این حال نمیده که یه چیز تاریخیو که به عقل جن نمیرسه بندازی تو مخ افراد خانواده بعدش خودت بشینی نگاشون کنی لذت ببری.مثلا دیروز به بابام گفتم اسم اون بازیگره تو فلان فیلم چی بود؟(فیلمه واس 10 سال پیش!)بیچاره تا صبح با مامانم داشتن فکر میکردن ...آخرم یادش نیومد با اعصاب داغون رفت سرکار...
آخیــــــــــــــــش...چه قد این اعمال سادیستیک به آدم انگیزه ی زندگی میده!
کی موافقه؟...لایک!

فرستنده : مهسا 22


یه روزی یکی از این دوستان محترمه به ما گفت مرضیه جون میشه واسه من یه آیدی درست کنی؟؟گفتم باوشه.آیدی رو درست کردمو بهش دادم میگه خب حالا یادم بده چی کار باید بکنم منم بهش گفتم و آخر سرم گفتم حالا باید sign in رو بزنی(این گفت و گو تلفنی بود)خلاصه اینم هی میزد و میگفت نمیشه گفتم مگه میشه من خودم امتحانش کردم و اینا!!!بعد این که ما کلی به مغزمون فشار آوردیم که چرا من میتونم با آیدی آن بشم اما اون نمیتونه از من میپرسه مرضی من تو اینترنت نبودم!!!شاید اول باید به اینترنت وصل بشم!!!!!
من::(( :))
آی دی:=))))))))))))))))))))
اینترنت:0-0
دلم از این میسوزه که 4 سالم ازم بزرگتر بود!!!

فرستنده : رونیکا


یکی از فانتزیامم اینه که پرستار بشم بعدش یروز که دونفر تو راهروی بیمارستان دعواشون شده برم با عصبانیت و جذبه به مقدار لازم بگم عاغا چه خبرتونه؟اینجا بیمارستانه...
اونام به این نکته ی ظریف پی ببرن خفه خون بگیرن...اصن نمیدونم چه رازی تو این جمله هه نهفتس...

فرستنده : مهسا 22


یکی از فانتزیام اینه که منشی یه شرکت خـــــعــــــلی توپ بشم بعدش یه روز که دارم با تلفن غیبت میکنم یا ناخونامو سوهان میکشم یه خانومِ خوشتیپِ عصبانی بیاد تو بگه عاغای رییس هستن؟
منم همچین یه نگاه سر تاپایی بش بکنم بگم:نه گلم تو جلسه هستن بفرمایید کارشون تموم شه صداتون میکنم بعدش یهو خانومه قاطی کنه با یه حرکت ناگهانی بپره تو اتاق رئیس اونم یهو از جاش پاشه با تعجب به من نگاه کنه منم با یه چشم غره ی اساسی به اون خانومه به رئیس بگم:عاغای رییس من به ایشون گفتم شما جلسه دارید اما...
بعدم با مظلومیت بهش نیگا کنم!اونم بگه:موردی نداره خانوممممممممممم شما بفرمایید سر کارتون...
بعدش کاشف به عمل بیاد اوشون(اون خانومه)زن دوم عاغا تشریف داشتن منم با خباثت به زن اولیه خبر بدم بعدش دعوا شه چن نفر کشته شن!واااااااااااااااااااااااااااای چه حالی بده!

فرستنده : مهسا 22


ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺯﺩﻩ : ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ٬ﺧﯿﻠﯽ
ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ٬ ﻓﺮﺩﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ kiss
ﻣﯿﮕﻢ : ﮐﺠﺎ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ؟ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺯﺩﯼ ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﻧﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
ﻣﯿﮕﻢ : ﺑﺎ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ٬ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﭼﯿﻪ ؟
... ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﯼ٬ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﺘﯽ
ﻣﯿﮕﻢ : ﭼﺮﺍ ﺳﻮﺍﻻﻡ ﺭﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﯼ ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﺩﺭﺳﺘﺶ
ﮐﻨﯽ٬ ﺧﺪﺍﻓﻆ
من
دختره

فرستنده : noneme


عاقا یه روز ما باید میرفتیم تو سایت دانشگاهمون واسه تکمیل اطلاعاتمون بعد نگو این سایته مشکل داشته!خلاصه این دوست ما زنگ زد به من که من نمیتونم برم تو سایت گفتم مرور گرت چیه باید فایر فاکس باشه!!گفت adsl هست!
من:0.0
من:نه مرورگرت!!با چی میری تو سایت؟؟؟اینترنت اکسپلورر؟؟؟گوگل کروم؟؟چی؟؟فقط با فایر فاکس میتونی بری میگه ینی با اینترنت پر سرعت نمیشه؟؟؟عاقا من داشتم گوشو قورت میدادم از خنده!!!مونده بودم این چه طوری دانشگاه قبول شده!!آخر سرم دیگه بهش گفتم فک کنم مشکل از کامپیوترت باشه خدافسسسسسسسسس

فرستنده : رونیکا


به جون خودم نباشه به جون شوما مجنون اگه بود الآن از خط ایرانسل کوه میساخت!
بهش میگم چندتا خط داری؟!
صاف صاف میگه 32 تا!
من:(((((
اپراطور ایرانسل:|
خودش:))))))))))))))))))))))))))

فرستنده : elahetiri


عاقا از غرب تهران داشتم میرفتم تهرانپارس دو تا از دوستام نشوندم ترک موتور وسط راه دیدم نفر سوم نیست بهش زنگ زدیم گفت اول جاده که معکوس کشیدی افتادم زمین!!!
هیچی دیگه همونجا موند برگشتنی سوارش کردم
خخخخخخخخ

فرستنده : Ahmad 21


رفتم ثبت نام کردم واسه گواهینامه،جلسه اول کلاس ساعت2شروع میشدمن ساعت2/10دیقه رسیدم،درزدم رفتم تودیدم یه سرهنگ اخموبا40نفرتوکلاسن،تارفتم بشینم گفت10دیقه دیراومدی بروفردابیا!مام باعصبانیت کلاسوترک کردیم...فرداش ساعت5دیقه به2سرکلاس بودم،ساعت شد2سرهنگه نیومد!منم پاشدم درکلاسوقفل کردم(افکارشیطانی درمن رخنه کرده بود)!!همه هاجوواج مونده بودن.آقاسرهنگه اومدچندباردستگیره دروبالاپایین کرددیدبازنمیشه درزدمنم گفتم کیسته!(اون طنزرویادتونه؟همون موقع بود)گفت این مسخره بازیاچیه دروکی قفل کرده؟گفتم سرهنگ5دیقه دیراومدی بروفردابیا:-)کلاس پاره شدازوسط،تازه دوزاریش افتاد!گفت کاری میکنم تا1سال بهت گواهینامه ندن،گفتم پس برودیگه نیا:-)آقابعدنیم ساعت دروبازکردم...آتش انتقام درمن فروکشید:-)انقدم رابطش باهام خوب شد...

فرستنده : کله پوک!


یروز از مدرسه برگشتمو اومد پشت سیستم  خوش خنده  طبق معمول اون صفحه که میگه شما برنده شده اید هم باز شد .داداشم بشت سرم بودو منم خبر نداشتم یهو داد زد مهراااااااااااااااان تو برنده شدیییییییییییییییی.منم مث جن زده ها یهو برگشتم .باز داداشم داشت میگفت تو برنده شدی من که فهمیدم قضیه از چه قراره اصلا به رو خودم نیاوردم گفتم من که ندید پدید نیستم جایزشون بخوره تو سرشون مال خودشون بعد صفحه رو بستم یهو داداشتم شترق زدم تو سرم که چرا اینکارو کردی.از اون روزه هر بار منو میبینه یدونه میزنه تو سرم که چرا اینکارتو کردی.

تورو خدا یکی بیاد به این بگه قضیه از چه قراره

فرستنده : مـ ـ ـ ـ ـهـ ـ ـ ـ ـران


اقا یروز ماشین باباهه رو گرفتیم رفتیم بیرون بارن هم داشت میومد برگشتی جو مارو گرفت خواستیم کار خیری کرده باشیم دو تا مسافر هم سوار کردیم (به نیت کمک کردن)بعد 5 دقیقه دختره خواست کرایه بده گفت بفرما منم هول کردم .یه نفس عمیق کشیدم و با اعتماد به نفس گفتم خیلی ممنون نوش جان!!!چی!!نوش جان!!! خاک توسرت مهران با اون طرز حرف زدنت
دختره تا 5 دققه همینطوری داشت میخندید.
خو لا مصب هول شدم دیگه.بد کاری کردم سوارت کردم

فرستنده : مـ ـ ـ ـ ـهـ ـ ـ ـ ـران



خدااموات شمارم بیامرزه!!سال مادربزرگم بودموقع ناهارخواهرزادم اومدنشست پیشم،بهش نوشابه دادم میگه من ازاونامیخوام که صدامیده!(شیشه ای تشتکیا)خلاصه ازاون اصرارازمن انکاردیدم داره آبرومونومیبره...گفتم دایی اینم ازهموناس بازکن ببین!!آقاتادرشوبازکردانگشتموکردم تودهنم صداتشتک درآوردم(یادتونه:-))تاحالاانقدذوق نکرده بود،هی درنوشابروبازوبسته میکردمام به جای فاتحه شیرین کاری میکردیم صداتشتک درمیاوردیم...لپم خون مردگی شدتانوشابشوخورد. به خواهرم میگم چرااین بچه انقدخنگه میگه حلال زاده به داییش میره!!هیچی دیگه،بدون مقاومت قانع شدم:-) خوخواهرمن واس چی ازضرب المثل سواستفاده میکنی! پیشنهادمیکنم هیچوقت ازخواهرزادتون انتقادنکنید...لعنتی تف سربالاس...

فرستنده : کله پوک!


من نمیدونم چرا هر کی میاد از دوران سربازیش تعریف کنه میگه ما مسئول فلان بخش بودیمو نمیدونم مننشی سرهنگ بودیمو دفتر دار بودیم.اصلا نگهبان نبودیم پس کی نگهبان دستشویی ها بود؟؟؟
شماهم از اینا تو فامیل دارین؟

فرستنده : مـ ـ ـ ـ ـهـ ـ ـ ـ ـران


اقا یکی از فانتزیام اینه که ماشین خفن دیدم با عجله سوار شم بگم چرا دیر امدی بد که رانندرو دیدم بگم اااااااااااااااااببخشید فک کردم بابامه بد پیاده شم.

فرستنده : voroooooooooojak


خاطرات خنده دار


بادوستام بیرون دانشگاه بودیم یکی از دخترای دانشگاه اومد:یهو دیدیم پریشونه اومد پیش ما ازمون پرسید شما ماشین منو ندید همین جا پارکش کردم نیست!!!!!!!!!
منم گفتم همون ماشین خوشگله شاسی بلنده رنگ قرمزه اسپرتم بود و میگی
دختره بایه حالت خوشحالی ویه لب خند زد گفت :اره اره
منم گفتم نه ما ندیدیم
اونم هرچی از دهنش دراومد به ما گفت و رفت
نمیدونم چرا این مردم دیگه اعصاب شوخی ندارن

فرستنده : alim2


دوستم زنگ زده میگه علی هر کاری میکنم نمیرم تو نت منم هرچی بهش گفتم درست بود من پاشدم رفتم خونشون هرکاری کردم نرفت تو نت
گفتم مودمت سالمه گفت مودم چیه؟؟؟
رفتم پشت کیسش میبینم اصلا سیم تلفنو وصل نکرده اصلا این مودم ندارههههههههههههه؟؟
یعنی باید افتخار کرد به همچین دوستی باید اشک شوق ریخت

فرستنده : alim2


عــاقــا چند سال پیش با خانواده و فک و فامیل محترم جمیــــــعن(جمیعا؟!) پاشدیم رفتیم شــهربــــــــــازی، خلاصـــه با بچه های عمو و عمه و خاله و... رفتیم که بلیت بگیریم برا سوار شدن وسایل بازی(بچــه های رِنـج ســنی16تا22بودیم) پسر عمــوم که از همه ما بزرگتر بود و یه جورایی حکم سرگروهمـون رو داشت به ما گــُف:بچــه هــــا بـ نظرتون کدوم وسیله رو سوار بشیم کـیفـ و حــالش اَ هـــمــه بیشتره؟؟؟؟؟؟ منم کـ عشـــقــه "صندلــی پرنده" بودم(آیا شمــآ از این وسیله در شهربازیه شهرتان دارید؟!داشته اید؟!یا خواهید داشت؟! اَصـــن ایـــنـا بــه مــن چــــه.!) خــلاصه منه زلیــل مــرده یــهـــو جــوگـــیر شــدم و گفتــم:بــچــــه هــآ بریــم "پـَـندلـــی سَــرَندِه"خــــعلــی حـــال میده...بریــم "پَنــدَلــی سَــرَندِه"...(0_o)
حالا نه 1 بار بلکه 2 سه بار پشــت سر هــم ریـپــیتـِش میــکــردم.! (^_^)
بچــه ها رو میگــویــی؟؟ وسایــل بازی رو گاز مــیزدن و 
نامـــردا تا چدمـــاه بعــد هــروخـت مــنو مــیدیدن مــیگفتن:کــُـپـُـل بریم پَـندَلــی سَــرَنــدِه؟؟بریــم پـَـنـدَلــی؟؟؟(^_-)

فرستنده : Ko0opo0oL21


روی صندلی دانشگاه نشسته بودم که دوستم اومد یه کتاب داد بهم گفت اینو بگیر من الان میر مو میام اقااااااامنم کتاب وگرفتم اونو باز کردم دیدم کتاب فرانسوی منم یکم همیجوری داشتم نگاش میکردم که هرکی از اونجا رد میشد چپ نگا میکرد میخندید منم همیجوری درحال نگاه کردن بودم که یهو استادم اومد گفت یه روز توعمرت خواستی درس بخونی که اونم کتابو برعکس گرفتی
منOLo
خاک برسر دوستم با این کتاباش

فرستنده : alim2


رفتم نانوای نان بخرم فقط من اونجا بودم بعد یه دختره اومده میگه:کی اخره
من یکم اینور اونورمو نگاه کردم دچار بحران شخصیتی شدم برگشتم oLO

فرستنده : alim2


آقا تو کلاس ما جزو بچه زرنگا بودیم!
سر زنگ فیزیک آق دبیر یه مسئله رو تخته نوشت و یکی از بچه هارو صدا زد بیاد حل کنه!
منم داشتم روش فکر میکردم ولی لامصب نمیتونستم حلش کنم!
خلاصه طرف رفت پا تخته نتونس حل کنه!
آق دبیر عصبانی شد داد میزد خاک تو سرت گوساله نفهم,پس موقع درس دادن حواست کجاس?,یک چک و لگدی هم بهش زدو کلی جلو بچه ها خوردش کرد! بعد از کلاس انداختش بیرون به نماینده هم گفت این پسره تا آخر سال دیگه سر کلاس من نمیاد!
بعد خیلی خونسرد منو که مثلا شاگرد اول بودم صدا کرد برم حلش کنم!
رفتم پا تخته هرچی محاسبه میکردم جواب بدست نمیومد!
آق دبیر بالبخند اومد جلو گفت آخه عزیز من این که کاری نداره گچو ازم گرفت مشغول حل کردن شد که متوجه شدم گیر کرد,چن دقیقه خیره شد به تخته,بعد خیلی شیک و مجلسی رفت کتابی که ازش سوالو درآورده بود نگاه کرد بعد از تو کیفش گام به گام در آورد بعد اومد حلش کرد!
همون موقع زنگ خورد سریع وسایلشو جمع کرد رفت!

فرستنده : Fesgheli


بابا یه روز از طرف تیممون (شهرداری ابادان) رفتیم اندیمشک.5 نفر بودیم.اغا ما دنبال دستشویی می گشتیم که ی هو رفتیم داخل مدیریت اون پمپ بنزین.چشتون روز بد نبینه دو تا مرد هرکولی اومدن جلو ما ما هم پا به فرار گذاشتیم و دیگه دنبال دستشویی نگشتیم!!!!!!!

فرستنده : بزن لایکو


نمیدونم چرا بعضی وقتها بعضی تعارفها رو اشتباه میگم!
طرف میگه خسته نباشید! من میگم زنده نباشید! طرف اول متوجه نمیشه میره ده قدم جلوتر وامیسته برمیگرده میبینه نیستم,میره!
طرف میگه قابل نداره نا خودآگاه میگم صاحبش قابل نداره!
اولش متوجه نمیشه ولی چن لحظه بعد میفهمه سرشو میاره بالا میبینه نیستم!
اگه همین طوری پیش بره و این اشتباها بیشتر شه باید مثل آدمخورا برم تو جنگل و دور از اجتماع زندگی کنم!

فرستنده : Fesgheli


چند روز پیش یه اس کاملا رومانتیچ که مال .....م بود اشتباهی به پدر ارسال کردیم چند دقیقه بعد جواب اس اومد
پدر:پسرم بازم از این چیزا واسم بفرس:))
من :(((
ایرانسل :|

فرستنده : ابراهیم


یه بار سوار تاکسی شدم,من بودم با یه خانوم جوون که جلو نشسته بود!
مقصدمون هم یکی بود,آقا وقتی رسیدیم من و اون خانوم هزاری دادیم (کرایه 500)
پیرمرد راننده باید نفری 500بهمون پس میداد ولی هرچی این جیب اون جیب کرد گیر نیاورد,برگشت گفت پونصدی ندارم!
منم اومدم بهلول بازی دربیارم دو تا هزاری ها رو از دستش گرفتم یکیشو دادم گفتم این هزاری من یکیشو گذاشتم جیبم گفتم اینم هزاری این خانوم!
اون لحظه خیال کردم کرایه خودم که هیچ کرایه اون خانوم رو هم من دادم!
درو باز کردم پامو گذاشتم بیرون که پیاده شم خانومه خیلی لاتی گفت بچه کجای انقد زرنگی?
رفتم تو فکر اومدم بیرون,فهمیدم سوتیدم بد!

فرستنده : Fesgheli


یه روز رفته بودم نجاری که یه چهارپایه درست کنه برام!
همون کنار واستاده بودم نگاه میکردم که یه خانوم خوشگل و خوشتیپ اومد داخل و بعد سلام خسته نباشید گفت سفارش من آماده شد?
‏(آقای نجار بسیار خجالتی)
گفت چن لحظه دیگه آماده میشه!
بعد دوباره مشغول بریدن چوب با اره دستی شد!
دختره تو فاصله 1متری کنار نجاره واستاد!
آقا دیدم آق نجار هی سفید میشه قرمز میشه سبز میشه...
حتی یه لحظه به جان خودم وقتی کارش با اره تموم شد میخاس اره رو بذاره پشت گوشش!
دختره هم دوزاریش افتاد به من نیگاه کرد باحرکت لب و لوچه گفت این چرا اینجوری میکنه?

فرستنده : Fesgheli


خیر سرمون دانشجوی ارشدیم.
داشتم تو مترو مقاله isi (همچین ادمیم من) میخوندم. جا نبود رو پله ها نشسته بودم .یه دفعه یه پیرمرده اومدم پیشم نشست شروع کرد به صحبت کردن بامن.ازشانس بد ما اقا امریکا رفته بود و زبانش هم فول بود.فکر کرد منم زبان بلدم در حالیکه بزور داشتم ترجمه میکردم!!!
منم به خاطراینکه کم نیارم چندتا جمله پیشش اومدم 
yes!
hello!
what are you doing?!
داشتم کم میوردم رسدیم به ایستگاه سریع پیچوندم رفتم بیرون.
دوست من تو مترو انگلیسی نخون!!!!

فرستنده : t007


یعنی شانس منو نوشتن کف توالت همه .. بهش
امروز میخواستم برم امتحان عملی رانندگی بدم
بعد از دو ساعت توی نوبت موندن و الاف ( علاف ) شدن توی سرما بالاخره نوبتم شد
افسره بهم میگه یه پارک دوبل برو
رفتم حالا تو شرایطی که جاده سر پایینیه و بارونم داره میاد مثه سیل
قشنگ واسش پارک کردم تو دلمم کلی کیف کردم که قبول شدیم رفت
افسره میگه برو پایین رد شدی
بهش میگم آخه واسه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟
میگه با ماشین جلویی خیلی فاصله داری
خب الان من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟
بعد میگم چرا جوونا فرار میکنن میرن خارج
والا

فرستنده : Kevere


یکی از تفریحات سالمم اینه که توی کلاس به کمین میشینم و منتظر میشم یکی از بچه ها خوابش ببره
بعد از اینه ٢ دقیقه از خوابش گذشت زنگ میزنم به موبایلش
یعنی دقیقا یه چیزی میشه تو مایه های زنگ زدن ساعت واسه بیدار شدن صبح

فرستنده : Kevere


دهه شصتیایادشونه دوران نوجوونی از یکی خوشمون میومدمیخواسیم مخاطبمون بشه تایه ماه پشت سرش توجوب صداقوطی درمیاوردیم:-)3ماه دنبالش میرفتیم تایه بارجوابمونوبده،بعدباتلگرافوچاپارنامه بازی میکردیم!دیگه فول آپشنامون تلفن سکه ایه سرکوچه بود.واسه قرارم کتیرامیزدیم فرق بازمیکردیم(کلابچه های محرومی بودیم)ازفیس بوک هیجانش بیشتربود،باکمترین امکانات بهترینوداشتیم...هه...یادش بخیر

فرستنده : کله پوک!


خاطرات خنده دار


آقــــا مـــن یه کــارٍ خیـــلی بزرگ انجـــام می دادم!
اینکـــه همیشـــه مـــامـــانم که بـــرگه صحیـــح می کــــرد بلافـــاصلـــه وختــــی می رف دنبـــالٍ یه کــار دیگـــه می رفتــــم واســــه گل پســــرا جــــوابـــارو می نوشتــــم تو بـــرگـــشون! (خـــانومــا که خـــودشـــون نمره یٍ بیستــــن) اینجــــوری بگـــم که خطمـــو یه جـــوری می نوشتــــم با خطٍ خـــودش مـــو نمیـــزد!
تا اینـــکه یه پســــرٍ 17شـــده بود نیگـــا برگــــش می کنـــه میگـــه: استـــاد این بـــرا مـــن نیس! خطٍ کیــــه؟؟
مـــامـــانم: بــــرا توعـــه دیگـــه چی می گی؟؟
پســــرٍ: بـــابـــا مـــن چـــهارمـــو اینجـــوری نمیذارم (دقتت تو حلقــــم) بعـــدشم مــن خـــودمو بکشـــم ریــاضی بشم 8! اشتبـــا شده!
آقـــا مــامــانمم آنـــالیـــز می کنـــه می فهمـــه من بـــودم! 
چشتــــون تـــار و مـــار نبیـــنه اومـــد خـــونه یــَک قشـــقـــرقی به پــا شد که نگـــین!
اونـــجا بود کـــه توبـــه کـــردم واســـه همچیـــن اوسکـــلایی تیـــریپ فــداکاری بـــرندارم! 
آخـــه دیـــوونه تو چیـــکا به خطٍ چَپـَـر چُـــلاقت داری؟؟ نمـــره رو داشتـــه باش خنگــــــــــــوووووول! :دی
عجـــــــــب :|

فرستنده : امیر21


رفـتــه بـودم فــروشــگـاه ..
یکــی از ایــن فــروشـگــاه بــزرگــا , اســم نمـیبــرم تبـلیــغ نشــه بــراش:دی
یــه پیــرمــرد بـا نــوه ش اومـــده بــود خـــریــد
پســـره هـــی زِر زٍر مــی کـــرد
پیــرمــرد مــی گفــت: آرومـ باش فــرهــاد، آروم بــاش عــزیــزم!
جلـــوی قفــسه ی خــوراکــی هـــا پســره خــودشــو زد زمیــن و داد و بیـــداد!!!!
پیــر مــرده گـفــت: آروم فــرهــاد جــان دیگــه چیـــزی نمــونده خــرید تمــوم شـــه.
دَم صنــدوق پســـره چــرخ دستــی رو کشــید چنــتا از جنــسا افتـــاد رو زمیـــن!!!
پیــرمـرده بــاز گفــت: فرهــاد آروم! تمــوم شـــد دیگــه داریــم میــریم بیــرون!
مــــن کــف بُــر شــده بــودمــآآآآ
بیــرون رفتــم بــش گفتــم : آقــا شـما خعععلــی کــارت درســته این هــمه اذیتــت کــرد فقــط بش گفتـــی فــرهــاد آروم بــاش!
پیــرمــرده بــرگــش گفــت:
عـــزیــزم، فــرهــاد اســم مَــنه! این تولـه سـَــگ اســمــش سیــامــکــه !!!!!

فرستنده : Shey2nak


یه سوال داشتم از مسئولین محترم: چرا سایز نیمکت‌های مدرسه از اول دبستان تا پیش دانشگاهی تغییر نمی‌کنه ؟!!
به‌خدا بچه‌ها رشد می‌کنن..!!!

فرستنده : MoHammad


اغــــا 
جاتون خالی پارسال رفتیم با رفقا مشهد...
رفیق ماهم گیر داده بریم من میخوام برم شلوار بخرم...مام گفتیم بریم...اغا رفتیم تو مغازه شلوار فروشیه...رفیق ما یک شلوار پسند کرد و رسیدیم سر قیمت شلوار 40 با التماس و اشک و دعوا به 26 تومن رسوندیم...رفیق ما هم کارتشو داد پول بکشه...یارو کشید نوشت موجودی کافی نیست وقتی موجودی گرفت 1400تومن تو کارت بود..یارو کصافط 1400 تومنم از کارت کشید مارو از مغازه انداخت بیرون...عاخه باسه چی؟؟؟

فرستنده : M.m


همین لپ تابم ( قابل توجه دوستان مارکش اپل هست) تو حلقم اگه دروغ بگم 
یه روز رفتم دانشگاه دیدم تمام کلاسها خالیه و منم بیکار بودم و حوصلم سر رفته بود که یکدفه شیطون اومد سراغم و وسوسم کرد تا یه کار بسیار زشتی انجام بدم منم رفتم تمام تخته پاک کن های کلاس ها رو برداشتم یه جا قایم کردم که جن ها هم نتونن پیداش کنن !
چند دقیقه بعد سر و کله دانشجوها و استادان پیدا شد 
از ادامه دادن ماجرا معذورم چون باید خودتون اونجا بودید و می دیدید چه اتفاقاتی افتاد فقط میتونم بگم دانشگاه تا دو روز تعطیل بود
اون روز خیلی خوشحال بودم چون باعث شادی هزاران دانشجو شدم امیدوارم خدا بخاطر این کار خیری که انجام دادم از شدت عذاب قبرم کم کنه
فقط خدا کنه نفهمن کار من بوده وگرنه فکر کنم کلا از ایران تبعید بشم به صحرای افریقا

فرستنده : آرتین / ملایر



ااااااااااا....بچه ها فک کنین یه ده سال دیگه این گودزیلاهای دهه 80 میخوان یه 5جوک بره خودشون بسازن بهد اژدهاهای دهه 90 و مسخره کنن.......!!!

فرستنده : lutuss313


ﺗﻮ ﺩﻓﺘﺮ ﺗﻠﻔﻦ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﯾﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ، ﺟﺎﯼ ﺍﺳﻢ
ﻃﺮﻑ ﻧﻮﺷﺘﻪ :
ﻫﻤﻮﻥ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻡ !
ﯾﻌﻨﯽ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ!

فرستنده : hadis


وقتی بچه بودم رفتیم خونه عموم(عموم موهاش کم پشت بود)هی بهم میگفت:الهه من موهاتوقیچی میکنم روسرم میزارم موهای من کمه یه کم ازاون موهاتوبه من بده... 
منم عصبانی شدم موقه رفتن بغلش بودم دوباره اون حرفش تکرارکردمنم محکم زدم زیرگوشش همه شکه شدن!
(هنوزم که هنوزباورم نمیشه من اینکارروکردم)

فرستنده : voroujak



دیـــروز توی سالن دانشکده یکی از بچه ها داشت با آب و تاب از آهنگ بوی سیب پویا بیاتی میگفت:
وای باورت نمیشه چه آهنگ قشنگیه
یدفعه ریتمش کلا عوض میشه
یهو شادِ....یهو غمگین میشه
بعدم اهنگو واسه رفیقش گذاشت
دیدم ای دل غافل....
این دموی البومشِ
بعدا ازش سوال کردم دیدم واسه سرشماری رفتن درخونه شون:دی

فرستنده : eli.7218


فک و فامیلامون اومده بودن خونه بعد هی حرف سیاسی میزدن.هی میگفتن احتمالش هست با ایران وارد جنگ بشن.بعد پسر عموم گفت جدیدا بین ایران و کره جنوبی هم تنش ایجاد شده!! ی دفه من گفتم وای اگه کره جنوبی حمله کنه کی میخواد جلو جومونگو بگیره)))
ی 40 ثانیه سکوت مطلق حاکم شد(حتی یخچال هم اون 40 ثانیه اف شد)بعد پردازششون تموم شد فهمیدن من چی گفتم!!!
10 دقیقه یعد
من تو خیابون با چک و پوزی خونی.....
فک و فامیله ما داریم

فرستنده : ImanPuls



غیر واقعی
پسر خالم رفته سرقرار بعد دوس دخترش گفته حسن ی چیزی بگو دلم بریزه!!
اینم نامردی نکرده ی دفه گفته بابات!بابات پشت سرته!!!!

فرستنده : ImanPuls



همین الان داشتم با دوستم از مدرسه برمیگشتم که دوتا دهه هشتادی هم از روبه رومون میومدن،من داشتم با رفیقم حرف میزدم گفتم:فردا امتحان عربی داریم وااااااااااااااااااااااااااااای ،که یدفعه اون دهه هشتادی گفت:زهــــــــــــــــــرماااااااااار!!!!!!!!!!!!
منم برگشتم گفتم:صبر کن ببینم(دراین لحظه انتظار داشتم که هردوتاشون فرار کنن)
اما یهو برگشت گفت:جااااااااااان بامن بــــــــــــــودی؟؟
منo_O 
دوستم o_O
ملت توی خیابون o_O
بله دیگه اونم کیفشو داد به دوستش و استیانشم بالا زد و اومد جلو...
(ینی من در اون لحظه منتظر این این بودم که یکی نزاره دعوا بشه)
که دوستش(اونم دهه هشتادیه)گفت: بیا بابا ولشون کن الان مدرسه ساناز اینا تعطیل میشه!!!!!
من:) 
دوستم:) 
ملت تو خیابون:) 
مجنون و لیلی:)
یه پرنده درحال سقوط:) 
دوستم در حال گاز زدن زمین:)
تو رو خدا یه دعا میکنم همتون بگین امین و بکوبین لایکو:
خدایا ما را از روبه رو شدن با این دهه هشتادیا محفوظ بدار
امــــــــــــــین

فرستنده : شهریار



یه مخاطب خاص داشتم که خیلی دوسش داشتم واسم یه عینک آفتابی ورساچه کادو خریده بود که خیلی دوسش داشتم...روزای اولی بود که از هم جدا شده بودیم و من کلی پکر بود و مدام تو فکر مخاطب خاص...یه روز سوار یه تاکسی شدم و یه پسر سعی داشت شمارشو بهم بده و منم عصبانی شدم از تاکسی پیاده شدم یه چن قدمی رفتم و یه لحظه دنبال عینکم تو کیفم گشتم اما نبود درجا خشکم زد و یه لحظه با خودم فکر کردم تو تاکسی جا گذاشتم فوری یه دربست گرفتم و دنبال تاکسی رفتم و مدام با استرس به راننده می گفتم آقا تورو خدا سریعتر...پرسید چیزی شده منم گفتم:یه چیز با ارزش تو تاکسیش جا گذاشتم با هزار بد بختی خودم به تاکسی رسوندم رفتم به راننده گفتم آقا من عینکمو تو ماشینتون جا گذاشتم یه لحظه راننده و مسافرا با یه حالت خاص نگام کردن و راننده دست دراز کردو عینکو از روی صورتم برداشت برداشت...منم کم نیاوردم و گفتم عینک طبیمو میگم...خلاصه یه دقیقه ای الکی یارو معطل خودم کردمو کله ماشینشو گشتم...

فرستنده : perana


خخخخخخخ
یکی از روشهای من برای بلند کردن داداشم از خواب استفاده از جورابشه
در این روش فقط کافیه جورابشو بیارین جلودماغش اولین نس که هیچ تو دومی دیگه به مشکل میخوره پامیشهههههه

فرستنده : respina


عاغا چند وقت پیش تو خونه نشسته بودم مگس میپروندم که یهو دیدم تلفن زنگ میزنه پریدم رو تلفن جواب دادم دیدم داداشمه میگه پاشو ماشینو وردار بیا دنبالمو میخوایم بیایم اونجا - منم که خوره ماشین سواری(الان قشنگ فهمیدید که عقده ماشین سواری دارم دیگه یا بیشتر توضیح بدم!) ، خلاصه رفتم سوار ماشین شدم دیدم 20،30 تا قفول خورده از فرمون تا پدالو بیلبیلک دنده و، فکر کنم فقط جا سیگاریه ماشین قلف نداشت، حالا بگو ماشین چیه!!!
سانتافه؟ نه خدایی به قیافم میخوره، کمری؟ نه ، زانتیا؟ نه بابا جوک میگیا، یه پراید فکستنی از نژاد ماشین مشتی مندلی، البته بوق و صندلی داره ها، خلاصه بعد 1ساعت تلاشو و مشغله فراوان قلفارو باز کردم رفتم دم خونشون وایستادم تا بیان، اومدنشون طول کشید منم حوصلم سر رفت شروع کردم با مخاطب خاصصص خیالیم(باور کن ندارم همون خیالیم پدرمو در آورده هر روز یه شارژ هزاری براش میخرم ولی بهش نمیدم خودم میزنم) بعد داشتم شکلک در میاوردم مث اون منشیه تو سریال ساختمان پزشکان بود (اسمشو نمیگم ریا نشه) میخندیدم، عاغا، آغا، آقا چشمتون روز بد نبینه، یهو دیدم یکی کله مبارکشو از در خونشون آورده بیرون حاجو واج داره منو مینگره، منو میگی میخواستم همون موقع زمینو گاز بگیرم برم تو زمین - داداشم اومده براش داستانو گفتم میگه: همینی دیگه سرو ته تو بزنن دیوونه ای - نمیدونم این همه درس میخونی کجا میره مغزتو که شهرداری بلوک گذاشته پلمپ کرده آبروی مارو هم تو درو همسایه بردی...
ینیا اگه از ماشین پرتم میکرد بیرون میگفت تا خونه پیاده بیا اینجوری ترور شخصیتی نمیشدم
داداشه ما داریم!!!!!!؟؟؟؟؟

فرستنده : alone


خاطرات خنده دار


پاشنه ی کفش سیندرلا تو حلقم اگه دروغ بگم :
یه بار با ماشین عموم رفته بودیم بیرون (آره عاقا عموم ماشین داره :D) توی یه کوچه جلوی یه مغازه پارک کرد گفت برو یه کم خوراکی بخر گشنم شد ، منم رفتم مغازه خرید کردم اومدم در ماشینو باز کردم و بدون اینکه به عموم نگاه کنم گفتم "روشن کن بریم" ، یه آن بغل دستمو نگاه کردم دیدم عموم نیست! یه آقای دیگه ست! دیگه لکنت گرفته بودم! گفتم عه عموم کو پس؟! یارو گفت عموت؟! بغض کرده بودم اشکم داشت در میومد گفتم آره همینجا نشسته بود! اصلاً تو تو ماشین ما چیکار میکنی ؟ عموم کو ؟ چه بلایی سرش آوردی......؟ شروع کردم به زدن یارو ، یارو هم شروع کرد به زدن من :| گیس و گیس کشی شده بود! یهو یه نفر اومد در ماشینو واز کرد که مارو جدا کنه دیدم عمومه!! داد زدم گفتم عمو بزنش دزده داشت ماشینو می دزدید زنگ بزن 110....
تو همون احوالات عموم زد تو سرم گفت کره خر!! ماشینو اشتباه سوار شدی زود باش بیا پایین!!
من :|
من :|
حالا بعدش که از تو شوک خنگ بودن خودم در اومدم داشتیم سه ساعت التماس یارو میکردیم تا ازمون شکایت نکنه!
کلاً من همه جا اشتباه میرم ، اون از مغازه کفش فروشی اینم از این!
مغزه من دارم؟!
فک و فامیله عموم داره؟! :)

فرستنده : Hermit


بچه که بودم شبا خواهرم کتابای درسی فردا صبحمو اماده میکرد یه شب خواهرم مریض شد نتونست که کتابامو اماده کنه من اونروز بدون کتاب رفتم مدرسه که بماااااااااند اونم تنهایی سه تا صفر گرفتم یه همچین ادم از خود مستقلیم من !!!

فرستنده : 09364xxx700



بچه بودیم تیله بازی میکردیم بعضی وقتا سر شاه تیله مون بعضی وقتا هم سر تیله ای که تو بازی بود
میخواستیم لج طرف رو در بیاریم تیله رو شب قبل میذاشتیم رو اجاق تا خوب داغ شه بعد مینداختیمش تو 
آبا یخ توش ترک ترک میشد ...
بعد تو بازی تا تیله شو میزد به تیله ما و به خیال خودش تیله رو صاحب میشد ...
تیله هه خورد میشد
خیلی نامرد بودیما

فرستنده : HaMeD


با دختره آشنا شدم :
پرسید: راستی متولد چه ماهی هستی؟
من :متولد ماهِ تیر
دختره رفت :|
گفتم : کجا میری؟!
....
گفت : من لیاقتتُ ندارم !
یه همچین آدمایی هستیم ما متولدین ماهِ تیر !!

فرستنده : reza rahsepar


آغا یه روز دوم ابتدایی بودم از مدرسه بدم می اومد، یه زنگ تفریح معلممون(که زن بود) منو برد دفتر و یه لقمه نون بهم داد و گفت:چرا از مدرسه بدت می آد؟
گفتم:چون مدیرا و بچه ها سر و صدا می کنن(بهونه بود)
گفت:این که دلیل نشد؟
گفتم:از بچه ها بدم می آد.
گفت:اینم دلیل نشد.
گفتم پله ها زیاده!
بهم اخم کرد.
دیدم بهونه ندارم گفتم: میام اینجا قیافه نحس و صدا نکره ت رو میشنوم حالم بد میشه!!!!
معلم بدبخت صد تا رنگ عوض کرد. ولی خداییش مهربون بود هیچی نگفت!!!
چه کنم بچه بودم!!!
ولی خداییش خیلی حال داد!!!

فرستنده : SO-TA


امـــروز تو دانشگــاه با دوستـــام داشتیـــم حرف میــــزدیم یهـــو یه دختــــرٍ هم کلاسیــــمون: میشـــه بیـــای؟ (فعل مفـــرد)
مـــن و دوستـــام: o_O
یکــی اَ دوستـــام: با کـــی هستیـــن خــانوم؟؟؟
دختــــرٍ: با آقـــای شکیبــــا! :|
منـــم اَ دوستـــام جدا شدم میگـــم: بفـــرمایید؟؟
دختــــرٍ : تو(ضمیــــر مفـــرد! شعـــور نداره دیگه چیکــارش کنــــم؟ ) پیـــشٍ خودت چی فک کــــردی؟
مـــن: متـــوجه نمیشــــم؟ :|
دختــــرٍ: شمـــا چن بار اَ مــن جـــزوه گـــرفتی؟؟
مـــن: چطـــو مگه؟ یادم نیس ولی خــودتون اصـــرار داشتیـــن غیـــرٍ اینــــه؟؟ 
دختــــرٍ: نه دیگـــه نشد پَ چـــرا فلانی و فلانی دادن نگــــرفتی اَد اومـــدی برا منُ گـــرفتی؟؟
مـــن: خـــودتون نذاشتیــــد:|
دختــــرٍ: چـــرا با من این کــارو میکنــــی؟؟
مـــن: چه کــاری اَ مـــن ساختـــس؟؟
دختــــرٍ: واقعـــاً نمیــــدونی؟؟ 
مـــن: خیــــر!
دختــــرٍ : تو یه مـــوجـــودٍ مغــــروری!
مـــن: بلــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
دختـــــرٍ: جـــزوه فقط بـــرا درس نیـــس گاهـــی وختـــا میشــه ازش عشـــق ساخت!
مـــن: (یا حضـــرت ٍعبــــاس) خیلـــی بعیـــدٍ اَ شمـــا اینجـــوری فک کنیـــد ( منطقــت صاف تو لوزالمعـــدم)!
دختــــرٍ: جــــزوه یٍ مـــنُ دیگه فـــراموش کنید بغــضم کــرده بود ! »»روانـــی گــذاش رف««
نکتـــه کنکــوری: هیچ وخ از اینجـــور دختــــرا جـــزوه نگیــــرید ! حتـــی اگه انـــداخ تو یَــخَــتون! خـــواه پند گیـــرید خـــواه ملال! آره:|

فرستنده : امیر21


روزای اول اموزشی سربازی رو میگذروندم و به ما گفته بودن که هر وقت یه فرد ارشد وارد اسایشگاه شد اولین نفری که چشمش به اون فرد افتاد باید با صذای بلند بگه:ایست اسایشگاه که همه باید بعد از شنیدنش خبردار وایمیستادن.جولوی در اسایشگاه ما یه تابلوی اعلانات بود و من داشتم در مورد تراشیدن موی سر و ارایشگاه پادگان یه چیزایی میخوندم که یهو متوجه شدم یکی از بچه ها داره بهم ادا و اشاره میکنه که یهو برگشتمو دیدم بععععععععله فرماندمون بود.منم که اون مطالب تابلوی اعلانات رو مغزم تاثیر گذاشته بود و حول شده بودم با صدای بلند فریاد زذم:ایییییییست ارایشگاه چند ثانیه نشد که دیدم بچه ها دارن در و دیوار رو گاز میگیرن یه چند نفری هم فک کنم معاف شدن
مدیوونین اگه فک کنین تا یه هفته فقط من نگهبان اسایشگاه بودم

فرستنده : poltergeist


به جون نوسترا داموس راست میگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رفیقم رفته دستشویی -یهو داد زد “واااااایییی”گفتم چی شد؟ گفت :”مسواکم افتاد تو اون سوراخه!بهش گفتم خونسرد باش بابا فک کردم چی شده!دیدم خیلی خونسرد اومد مسواکشو شست -گزاشت دهنش!!!!!!!! نمیدونستم اینقد حرفام تاثیر گذار میتونه باشه ! 

فرستنده : javad007


آقا نزدیک امتحانای ترم هست
مامانم گفت بشین یکم درس بخون تا نمره هات بالا بشه
ما هم گفتیم باشه.تا اومدم درس بخونم یکدفعه خابم گرفت.
بعد با خودم گفتم حالا من چیکار کنم تا مامانم باور کنه من درس خوندم؟
بعد یکدفعه معجزه الهی شد. یه فکری به سرم زد.
اومدم خابیدم ولی کتابمو باز گذاشتم رو سینم که مامانم مثلا بفهمه من از درس خوندن زیاد خابم برده
خدا رو شکر نقشم گرفت
از خاب که پا شدم مامانم گفت ماشالا چه پسر درس خونی دارم
انقدر کیف کردم از این نبوغم من تازه فهمیدم که چقدر استعداد نهفته دارم که کشف نشده
زدن لایک=معرفت . نزدن لایک=شکوندن دل
ایشالا خدا دلتو نشکونه بزن لایکو

فرستنده : pesare topol


آقا مردشور این دستشویی گرفتن وسط فیلمو ببرن
نشستی داری فیلمو میبینی یهو جوری بهت فشار میاد که دچار بحران هویت میشی 
اصلا اضطراب تمام وجودتو میگیره ( کلمات در توصیف عاجزند ) نمی دونی حالا باید چیکار کنی بری یا نری دستشویی.
خلاصه میشینی تا پیام بازرگانیا وسط فیلم برسه
آقا هرچی میشینی مگه پیام بازرگانیا میاد لامصب
هیچی دیگه قاطی میکنی 
دیگه هم تحمل نداری میری دستشویی ظرف 3 ثانیه می پری میای بیرون که یه موقع تیکه ای از فیلمو از دست ندی
پاتو که از در گذاشتی بیرون یهو پیام بازرگانیا پخش میشه
یعنی همچین فشاری بهت وارد میشه که نگو
تازه اگه تو اون لحظه یه اتفاق مهم تو فیلم بیفته که تو ندیده باشی اصلا خودتو نمی بخشی
از شکست عشقی بدتره
من این تجربه رو بارها پای جومونگ احساس کردم
شما چی؟

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


یادمه سال 81 بود " چیزی نمونده بود که خدمت سربازیم تموم بشه " سرباز اجرای احکام دادگستر استان گلستان بودم " پشت دادگستری یه حیاط خیلی بزرگی بود که هم آسایشگاه سربازا اونجا بود هم سردخونه پزشکی قانونی " یه روز که میخواستن یه جسد رو کالبد شکافی کنن منو زودتر رفتم ببینم چه خبره " کسی تو سردخونه نبود " منم یکی یکی داشتم در یخچال های سرد خونه رو باز میکردم که ببینم کیا و چطوری مردن " تا اینکه رسیدم به آخراش " دیدم یه جسد اونجاس که با بقیه فرق داره " رو شکم خوابونده بودنش و سرش داخل بود پاهاش بیرون " دقیقا بر عکس جسد های دیگه " اولش تعجب کردم " اما بعد کتانی مارک دارش نظرمو جلب کرد " همین که داشتم نیگا میکرم یهو دیدم یه پاش تکون خورد " اولش فکر کردم خطای دید هستش " اما یهو دیدم نه بابا خطای دید کجا بود " این داره پاهاشو بالا پایین میکنه " منم از ترسم داد فریاد کردم که ای بیاین مرده زنده شده " خلاصه افسر نگهبان با چند نفر دیگه اومدن " دیگه داشتم از ترس قالب تهی میکردم " یهو در کمال نا باوری دیدم جسد مورد نظر و عزیز ما با پای خودش از یخچال بیرون اومد " آخرشم معلوم شد که یخچال سردخونه خراب بوده و این یارو تعمیر کار بود " حالا مگه میشد جلو خنده دیگران رو گرقت؟ منم با نمام شرمندگی صحنه رو ترک کردم و تا جایی که امکان داشت تا چند روز جبو کسی آفتابی نمیشدم ......... 
خدا نصیب شما هم کنه ایشالا خخخخخخخخخخ :D

فرستنده : ..:: باد صبا ::..


به خانومم میگم گوشیم اعتبار تموم کرده میگه خوب سیم کارتو بنداز رو گوشی من زنگ بزن ؟:؟؟؟!!!!
حالا من چی بگم 
همراه اول چی بگه

فرستنده : ahura90


اعتراف میکنم که یه دفعه تو یکی از مهمونی های خانوادگیمون با یه پسره داشتم حرف میزدم...
ازم پرسید کدوم دانشگاهی؟ چی میخونی؟ همون لحظه مامانم داشت از پشت کله ی پسره بهم اشاره میکرد بیا کارت دارم و اینا... منم اومدم به پسره بگم دانشگاه پیام نور - مدیریت بازرگانی... یهو نمیدونم چی شد که گفتم پیام بازرگانی!!!
هیچی دیگه!!! 2ثانیه بعد پسره کف زمین بود از شدت خنده...

فرستنده : چشــــم روشــــن


کیا یادشونه یکی از تفریحات سالم ما تو دبستان این بود که مشما فریزری که مامانمون توش برامون لقمه یا میوه میذاشتو با دهنمون باد میکردیم و بعد با چه ذوقی میترکوندیم چقدم دلمون خوش بود کاش الان هم میتونستیم فقط با یه مشمای ساده از ته دل بخندیم کیا دلشون واسه یه خنده ی واقعی لک زده؟؟

فرستنده : niousha


یادش بخیر تو خدمت صبح جمعه که میشد برنامه فیتیله جمعه تعطیله رو میذاشتیم و کلی رو جنگولک بازی در میاوردیم D:
من که خوراکم هلکوپتری بودD:
یه بچه ها هم مایکل جکسونی میرفتD:
ینی یه همچین سربازی بودم من :))

فرستنده : smj13سید مصطفی







javahermarket