Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


دوران بچگیم که همسن شماها بودم D: داشتم دم خونمون ورزش میکردم یهو دخدر همسایمون اومد منم جوگیر شدم گفتم بذار یه حرکت بزنم کَفِش ببره خلاصه یهو نزدیکای 180 درجه پامو باز کردم(هنوزم خودم موندم چطوری اینکارو کردم :))
هیچی دیگه اصن دخدره نگاهمم نکرد منم تا یه هفته گشاد گشاد راه میرفتم:))

فرستنده : smj13سید مصطفی


دانشگاهمون این ترم واسه درسای عمومی طرح بدون کاغذ واسه امتحانا گذاشتن!
چند ورز پیش تو سالن نشسته بودیم منتظر بودیم امتحان شروع بشه.
یدفه صدا گریه یه دختره کل سالنو برداشت. مراقب سالن رفت پرسید چی شده؟ 
طرف با گریه میگفت من یادم رفته مداد بیارم به هرکیم میگم مداد، نداره بهم بده؛
مراقبه دکمه شده بود نافرم اصن. برگشت گفت خانم امتحان به مداد احتیاجی نداره الکترونیکیه، یهو دختره شروع کرد داد و قال که این جه وضعیه حالا من از کجام مداد گوشی بیارم. :))))))))))))))))))))) 
یعنی تو کل این مدت منو دوستام داشتیم زمینو گاز میزدیم این یارو مراقبه هم که کاملاً دکمه بود بقیه سالنم امتحانو بیخیال شده بودن ریسه میرفتن. =))))))))))))))))
ینی خعــــــلی شیک و مجلسی با اینا شدیم 75 ملیون :))))))))))))))))))))))

فرستنده : Amir_7


دیروز رفتم شیر پر چرب بخرم با اعتماد به نفس ذول زدم تو چشای مغازه دارو گفتم بی زحمت یه دونه ماست پر شیر بدید
تمام خانواده لبنیات که به دنبال فامیل جدیدشون میگشتندo0o0))))))
مغازه دار !!!!!
من:خو چیه یه بارم ماست بدون شیر خشک وکلی چیز میز دیگه خواستیما
این دیگه کلی تعجب میخوادنه جون من میخواد

فرستنده : eli esteghlali


چندوقت پیش آجیه دهه هشتادیه ما داشت کتاب کار ریاضی اول دبستانشو حل میکرد بعد عکس جیمبو رو گذاشته بودن تو کتابش،حالا ایشون عکسو دیده میگه:هییییییییی یادش بخیر جیمبو...!!
عاغامن دیگه اون لحظه بدجور به دیواربتنی احتاج داشتما...
والامن که دهه هفتادیم درست یادم نیس اونوخ این فسقلی چی میگه آآآ...
خدااااااااا منوهرکی ازاین گودزیلاهاتوخونه کنارش داره رو حفظ کن.......

فرستنده : zari mohandes


هیچی ترسناک تر از این نیس بیای خونه ببینی یکی اتاقتو تمیز کرده
حالا ۲ ساعت باید بشینم فکر کنم ببینم چی قایم کرده بودم و آیا کشف شده یا نه !

فرستنده : تنها


اگه دروغ بگم برج العرب تو حلقم یکبار مدرسه ما بغل دستیش باهم آزمون مرات گرفتن مدرسه ما با یک روز تاخیر گرفت ما هم رفتیم سوال ها رو از مدرسه بغلی گرفتیم فرداش هم آزمونو دادیم وقتی نتیجه اومد ده نفر اول استان توی ردیف مابودن(حالا فهمیدن ما چه مخی هستیم)

فرستنده : Commander


این اولین کامنتمه
پارسال روز معلم کل بچه ریخته بودن وسط کلاس میرقصیدن من به رفیقم گفتم رقص متخلطه گفت منظورت همون مختلطه آغا ما میخواستیم از همون طبقه سوم بپریم پایین که رفیقم معرفت به خرج داد گفت به کسی نمیگم

فرستنده : Commander


یکی از اقوام تعریف میکرد (مهندسه)یکی از کارگراش یه خورده تختش کمه, بچه ها هم سر کارش میذاشتنو اذیتش میکردن یه بار اینو خیس کردن اینم صاف رفت پیش مهندسه بهش میگه اقا چیکار کنیم خیس شدیم مهندسه هم برمیگرده به شوخی میگه برو توآفتاب تاخشک شی اینم کلاتعطیل رفت تو آفتاب 2ساعت واستاد تا خشک شد برگشت سر کارش?!?!?!?!?!

فرستنده : تنها


یکی از فانتزی های من اینه که قاضی بشم بعد توی یه دادگاه،متهم ها سروصدا کنند بعد من با اون چکشه بزنم رو میز و بگم لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید!
بعد ساکت نشن منم داد بزنم سربازارو صدا کنم بگم این پدرسوخته ها رو ببرین!
بعد حکمشونو صادر کنم ، وکیلشون بلند شه بگه من اعتراض دارم جناب قاضی!
منم بگم اعتراض شما وارد نیست، بعد طرف قهوه ای بشه بشینه سر جاش!
عجب حالی بده ها!

فرستنده : Fesgheli


عطسه کردم،بچه ها خندیدن ، استاد حذفم کرد!
اصلا وضعیه به مولا...
البته ناگفته نماند عطسه های من معمولا دوضرب هستند و در بعضی موارد معدود سه ضرب ولی اونروز چهارضرب عطسه کردم ولی باز دلیل نمیشه که حذفم کنن!

فرستنده : Fesgheli


آقا من اعتراف میکنم اکثر خاطره های خنده داری که میفرستم اغراق کردم یا چیز قاطیشون کردم و حتی بعضیاشون دروغ محض بوده ولی این یکی راستکی راستکیه!
سر کلاس آمادگی دفاعی بودیم و رسیده بودیم به درس نظام جمع!
آقا ما کلا روی هم نرفته کنار هم نشسته 24 نفر بیشتر نبودیم!
آق دبیر میخاس نمره بذاره کلاس دو دسته شد و قرار شد هردسته بره پا تخته و امتحان عملی!
آقا 12نفر اول رفتن پا تخته خبردار وایستادن!
آق دبیر گفت:به راست راست!
آقا به جججان خودم همه به غیر دو سه نفر چرخیدن به چپ!
حالا ما ! یه نیگاه به قیافه اونها ! یه نیگاه به قیافه غرق در تعجب و تفکر آق دبیر! حالا نخند کی بخند! حالا نخ پ کی بخ!
قیافه اون دو نفری که کنارهم وایستاده بودن و یکیشون درست و یکیشون اشتباه چرخیده بودن و قاعدتا روبروی هم شده بودن دیگه ته خنده بود وقتی تو چشای هم خیلی نظامی زل زده بودن!
آق دبیر داد زد:
گفتم به راست راست!
آقا اینها یه بار دیگه به چپ چرخیدن!
حالا دیگه همشون پشت به کلاس بودن!
ما که دیگه نا نداشتیم بخندیم به خدا!

فرستنده : Fesgheli


یه روز سوار تاکسی بودم صندلی جلو،دوتا دختر جوون خوشگل و خوش تیپ خعععلی دیگه شیک و مجلسی عقب نشسته بودن!
آقا یه لحظه باد شدیدی اومد یه خرده تو خیابون گردوخاک شد!
یکی از دخترا برگشت به اون یکی گفت آلودگی هوا رو ببین توروخدا!
حالا ما که خوش خنده ای هستیم و این صحنه ها و سوتی ها برامون عادی شده ، ولی به جان همون خانمه که خعلی خاطرش واسه ما عزیزه، راننده فرمون رو با دندون گرفته بود و میروند!

هرازچند گاهی چشاش أخنده پر اشک میشد برف پاک کن میزد!

فرستنده : Fesgheli


امروز رفتم خدمات موبایل سر خیابون که گوشیمو که داده بودم واسه تعمیر پس بگیرم،دیدم دوتا خانم خوشگل و خوشتیپ، خعععلی دیگه شیک و مجلسی اومدن داخل. بزرگتره گفت لطفا یه شارژ ده تومنی ایرانسل!
شارژو گرفت ، دست کرد کیفش که پول دربیاره گفتم:حساب کنم خانمی!
برگشت خیلی لاتی و پسرونه که اصلا به سیس و فیسش نمیومد گفت : نامرد روزگاره هرکی حساب نکنه!
آقا اومدم سر خر رو کج کنم سمت تعارف بلکه از این مخمسه(مخمصه.مخمثه) که افتاده بودم توش در بیام،گفتم: ده تومن که این حرفارو نداره!
گفت ممنون!
بعد برگشت به صاحب مغازه گفت:آقا ! شارژو ایشون حساب میکنن!
بعدش سریع از مغازه رفت بیرون!
رفتم بیرون بلند گفتم واستا بینم پررو! آقا داد و بیداد راه انداخت که مزاحمم نشو،مگه خودت ناموس نداری،دست از سرم بردار! تو سه ثانیه چنان جمعیتی جمع شد که نگو!
هیچی دیگه منم دست از سرش برداشتم!
برگشتم پشت سرمو نیگا کردم دیدم صاحب مغازه داره نیگا میکنه!
یعنی قیافش داد میزد که من پولمو از تو میخام!

فرستنده : Fesgheli


اقادیدی وقتی معلم تو کلاس نیست یه همهمه توکلاسه وقتی یکی میا تو کلاس یهو همه ساکت میشن من عاشق اون لحظه هستم 
دوم راهنمایی بودم اومدم برم تو دیدم در بستو بچها هم دارن صحبت میکنن با خودم گفتم بذار یه دفه برم ساکت شن بعد گفتم بزار یه لغت بزنم یکمی هم بترسن اقا ما یه لغت زدیم تو در در باز شد چشمتون روز بد نبینه دیدم معلم عینه برج زهرمار تو کلاسه وایساده 
بچه ها که هیچی معلمه هم ساکت شد
ولی 300تا بشین پاشو رفتم تا دو روز پاهام درد میکرد 
من :!
معلم :(
بچه ها :)

فرستنده : m137


حافظ هم بد اخلاق شده ها!!!اونقدر فال بیخود ازش گرفتیم قاطی کرده!
یه بار میخواستم یه کاری بکنم فال گرفتم معنیش گفت نکن دوباره گرفتم دوباره گفت نکن داداش من نکن!سری سوم گرفتم معنیش میشد تو که به حرف من گوش نمیدی برو هر غلطی میخوای بکن!
اون موقع که گرفته بودم تحریمی هم در کار نبود بگیم بهش سرایت کرده(درست نوشتم؟سرایت؟)
جدیدا هم هرچی فال میگیرم ضدحال میزنه به من!مثل این که سر لج افتاده!

فرستنده : reza1372


خاطرات خنده دار


این بابای من هروقت از دستشویی میاد بیرون و دستاش خیسه محبت پدریش گل میکنه هی مارو بغل میکنه تا وقتی دستش خشک بشه وقتی خشک شد دیگه محل سگمون هم نمیزاره...!
خوب بابای عزیز با حوله دستاتو خشک بکنی انرژی کمتری صرف میکنی!میگی نه یه بار امتحان کن

فرستنده : reza1372


چند وقت پیشا بود یه دوره فانتزی زده بودم که یه دختر خیلی خیلی خوشگل(قشنگ صورتشو تو ذهنم درست کرده بود) که تو دنیا تکه رو میخوام و اونم منو عاشقانه دوست داره و میخوایم با هم ازدواج کنیم.تو خیال خودم بودم و کلی کیف میکردم(مطمئن هستم همتون از این فانتزیا دارین الکی هم نگین نه).یکی دو روز بعد با رفیقام تو پارک نشسته بودم که یهو دیدم دختر فانتزیام داره با دوست پسرش میاد.خود خودش بود!فانتزیم نمیزدم واقعی بودش.رفتن یه گوشه نشستن کلی دلو قلوه رد و بدل کردن ولی کی از دل من خبر داشت!هنوز عاشق نشده شکست عشقی خورده بودم!آخه یکی بگه لامصب بذار از تو خیالم بیای بیرون بعد برو با یکی دیگه!
یعنی تاحالا...بغض گلومو گرفته نموتنم حرف زنم...

فرستنده : reza1372


یکی از فانتزیام اینه که توی بیمارستان،یه پرستار فوق العاده زیبا وجذاب از اتاق عمل سریع بیاد بیرون و داد بزنه:
آقای دکتر؟آقای دکتر؟بیمار داره از دست میره ...
من درحالی که لبخندی پرمعنا بر لب دارم سرمو میندازم پایین و از توی کشو دستکشمو در میارم پرستار بلندتر و با التماس میگه:
آقای دکتر عجله کنید ،قلبش از حرکت ایستاده ...
من بازهم با لبخندی معنا دار دستکشارو دستم میکنم ایندفعه همهءپرستارا ودکترا از اتاق میریزن بیرون و فریاد میزنن :
آقای دکتر آقای دکتر بیمار داره میمیره ...
من که دسکشامو دستم کردم با خونسردی به چهرهءتک تکشون نگاه میکنم و میگم:
.
.
.
آقای دکتر طبقه بالا تشریف دارن ...
بعد سطل آبو با پام هول میدم جلو و همینجور که دارم زمینو تی میکشم توی مه و غبار دور میشم ...
خخخخخخخخخخخخخخخخ =)))))))))))))

فرستنده : (O_o)


یه استــاد داریــم کچــل و بـداخلاق .امـــروز سـر کلاس دانشگــاه کلاســش کوچیــک بود ســریع پر شــد. بعــد یه دخــتره از وســط اومـد تا تـه کلاس دیـد جـا نیســت بر گــشت . یهـو استــاد گفــت چـرا نمیشینـــی؟؟؟؟؟
گفــت اســتاد جا نیســت کجــا بشیــنم آخـــه ؟؟؟؟
اســتاد گفــت بیا بشــین رو ســـــــــــر من :|
منــم کــه ســرم تــو کار خــودم بود یهــو ســرم رو اوردم بـالا گفتــم : اســتاد اونجــا کــه لیـــــــــز مــی خــوره !!!!!
کلاســی رو میگــی کــه کسـی جرأت خنـــدیدن نــداشت. منفـــجر شــد
کلا رف رو هــــوا !!!

فرستنده : shey2nak


با بچه ها رفته بودیم بیرون 
زمین یخ بود لیز میخوردی
به بچه ها گفتم بچه ها اینجارو مواظب باشید خیلی لیزه
گفتنم همانا زمین خوردنم همانا
میگم منو بلند کنید از روی زمین
دارن میخندن =))
من :( :|
دوستام =))))
زمین لیز کصافط :D

فرستنده : ♣♦♥♠ DesTinY ♠♥♦♣


اون موقع که بچه بودم ما یه خونه ی کوچک داشتیم اغا من حوس سیب زمینی آتیشی کردم  بعد حیاطم بود یه مشت چرت و پرت گذاشتم رو هم اتیش درست کردم روشم خیلی بنزین ریخته بودم بچه بودم سینی مینی هر چری بود انداخته بود تو اتیش :D تا اینکه گر گرفت بعد اوضاع حراب شد لباسای همسایه هم طبقه بالا بود چند تا پیت بنزینم گوشه حیاط منم قکز میکردم ابه میرختم رو اتیش همش بدتر میشد خلاصه رفتم مامان بابا هرو بیدار کردم اونا خواب بودن بعد از نوشه جان کردن کتک مفصل به یه مکافاتی اتیش خاموش شد و اونجا بود که من جون سالم به در بردم .بچهگیه دیگه :D

فرستنده : سینا


با دوستم داشتم میرفتم بیرون ، مامانم گف کجا داری میری ؟ گفتم بیلیارد... ک مثلا یخته برا مامانمون کلاس بزاریم.. ، گفت تا کی میخوای‌ این اشغالا را بخوری بیا تو خونه خودمون خورشت سبزی داریم ...

فرستنده : ErFan60i


اقا یه روز رفتم فیسبوک دختر همسایه بهد از اشنایی پرسیدم خونتون کجاست؟
خیلی با کلاس گفت تجریش 
منم در جواب عکسمو فرستادم دیروز مجلسش بود خدا بیامرز دختر خوبی بود

فرستنده : ariaazad


یکی از تفریحات سالمم اینه که اسم پدربزرگ و مادربزرگامو جمعه ها واسه برنامه ی فیتیله جمعه تعطیله می فرستم...محمد رضا و علی اکبر دو ساله

فرستنده : Hosna


یکی از محاسن داشتن برادر زیاد این بود که تو خونه همیشه سر گرم بودیم.یکیش این بود که توی حال یا پذیرایی میزو صندلیرو تیرک دروازه میکردیم و فوتبال میزدیم :دی آخرش هم یا قاب میشکست یا گلدون. البته این آخرش نبود. اولش بود. چون بعدش باید از خونه فرار میکردیم :))
اصلاً خیلی از این فوتبالیستا دهه شصتی از همین زمین خونگیا شروع کردن

فرستنده : hotboy797


تاحالا شده وسط شام یا ناهار خوردن زبونتون رو گار بگیرید بعد فردایش دقیقا هموجایی رو که دیروز گاز گرفته بودید رو گاز بگیرید دیگه ادامه نمیدم چون الان اشک رو تو چشاتو میبینم!!!!

فرستنده : 1404


چنـــــتا ســـــوتی جــــدید ازهــــم اتاقیــــام ک مــــکتوب شـــــد در بــــرگه ســــوتیــــولــــوژی ک روی یــــخچـــــال چســــبونــــدیم
انکارات ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منکرات
چٍفلات ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ غفلت
نصم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صنم
افراک ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ افکار
بلگه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ برگه 
مقنعه خلبانی ـــــــــــــــــــــــــــــــ مقنعه مهمانداری
موساد ــــــــــــــــــــــــــــــــــ مسعود
شب ناهار چیه؟ــــــــــــــــــــــــــــ شب شام چیه
دلـــخوشـــی مــــن بــــه لایـــــک شــــما جــــوانان اســــت.

فرستنده : ferfere


یادش بخیردوران دبستان وراهنمایی وقتی اول مهرمیخواستم کیف بگیرم نیگامیکردم ببینم کدومشون جیب مخفی داره که نمرات زیبارواونجاقایم کنم.
تازه به مامانم میگفتم که جیب مخفی داشته باشه!:/هیییی کودکی!!

فرستنده : M/S{Paydar}


یه سری هم تو خدمت نشسته بودیم یه رفیقی داشتم یه 120 کیلویی وزن داشت و بدنساز بود خلاصه گفتم بیا کشتی بگیریم اونم گفت برو جوجه آقا من گیر سه پیچ دادم اونم گفت باشه
خلاصه همچین که اومد بلند بشه من پریدم گردنشو گرفتم و تابوندم زارت خورد کف زمین منم ول نمیکردم دیگه سیاه شد بچه ها گفتن ولش کن مرد این بدبخت گفتم بذار بکشمش که اگه ولش کنم فاتحم خوندس خلاصه زوری جدامون کردن و من د فرار تا یه هفته از دسش در میرفتم D:
یه سری هم گیرم آورد یه کتکی بهم زد

فرستنده : smj13سید مصطفی


یه چیـــز بگم فقط بخنـــدین!!!!!!!
امــــروز بعــدٍ چن روز زنگ زدم به مخــاطبٍ خاص! چن بوق طــول کشیـــد تا برداره!
مـــن: سلامممممممم! حالٍ مـــا رو میخـــوای بپــــرسی؟ کشتـــی مارو تو با این درســات خانوم دکتــــر:)
آقـــا یهو صدایٍ مــردونه (بــابــاش): سلاممممم مـاهان جان ! خوبی بــابــایی؟ بی معرفت فقط زنگ میــــزنی به این فنچـــول؟ مام که هیـــچ! اگه بدونی چقد دلتنگتـــیم! به آجی مهســـاتم زنگ زدی؟؟؟؟
منم آقـــا جا خوردم! می خواستــم قطع کنم نمیشـــد گفتم: عه؟؟ بــابــا شمایی؟؟ می خواستـــم زنگ بزنم ولی قبلش خواستــم به آجی کوشــولوم بزنگـــم اشکــالش چیه گل پســـر؟؟
بــابــاش: ای جـــونٍ دلم پســـرم! نه چه اشکالی!؟ آجی کوشــولوت رفته کلاس کنکــور یادش رفتـــه گوشی ببـــره!
مـــن: الهـــــی فدا هوش و حــواسش بشم مـــن؟!
بــابــاش: خدا نکنـــه ! بیــا مامانت بی قــراره با تو حـــرف بزنه!
مـــامـــانش: سلام یکی یـــدونم! الهـــی قـــربونٍ صدات بشم! مــامــان یه وخ ســراغٍ مارو نگیـــــریااااا؟ خدا به فلانی(عشـــقٍ منُ می گف) شانس بده! شما که هیچ وخ باهم نمی سازیـــن پس همش فیـــلمه اونُ اَ ما بیشــتر میخـــوایش!
مـــن: بلـــه دیگه خیلی دوسش دارم!
آقــــا مارو ســرویس کردن انقد حرف زدن! آخـــر سر باباش گف : من دارم میــــرم سرکار بیخیـــال شدن!
حالا مخـــاطبٍ خاص زنگ زده داش گــوشیشو گاز میـــزد: امیــــر به قــــرآن تو دیــوونه ای! اینـــا چیه به مــامــان اینا گفتی؟؟؟؟ حالا اگه مـــاهان خودش زنگ بزنه من چیــکا کنممممم؟؟؟؟
مـــن: یعنـــی مــاهان انقـــد صداش شبی منــــه؟؟؟ 
__: نه بـــابـــا هیشـــکی صدا آقـــایٍ مارو نداره! من اسمتــــو تو گوشیـــم مــاهان 3 سیــو کردم بـــرا همونه!!! دعا کن مــاهان تا 1ماهٍ دیگه زنگ نزنه! بعد میگه : خدا حفظت کنــــه یه خانواده رو اَ نگـــرانی نجات دادی هه:)
مـــن: نگــو این حـــرفارو من قلبـــم ضعیـــفه!
آقـــا یههههو صدا مـــامـــانش اومد: مــــاهان زنگ زده!!!! فنچـــول بیـــا پایین بینیــــم!
مـــن که لال شدم! مخــاطبٍ خاص: یــــا حضــرتٍ عباس!!!! امیـــــر خدا بگم چیــــکارت کنه!!!! ای خداااااااا اَ دستـــه دیوونه بازیـــایٍ تو من چیکا کنــــم؟؟ قطع کـــرد!
خدا داداششُ نیگه داره فک کنم قضیـــه رو فهمیده یه جوری ســر وته شو هم آورده وگــرنه داســتان داشتیــــم با این خانـــوممم:)
هه!

فرستنده : امیر21


خاطرات خنده دار


دانشگاه رشته روانشناسی قبول شدم.
به بابام گفتم
اونم به زور دستمو گرفته میگه باشو بریم
میگم کجا بریم
میگه باباجان تو خودت روانی هستی
باید ببرمت بیش یه روان شناس 
شاید راست میگه؟

فرستنده : یواش بخند



بچــــــــه ک بودم،روزه میگرفتم،میخواستم ادای آدم بزرگارو در بیــــارم
هـــه هــــه هــــــه هـــــه
بعدش الـــکی اینقد صورتمو میشستم و از اون زیـــر آب میخوردم ک سیرآب میشدم!
بعدش موقع افظار ک میشـــــد یه گوشه مول میکردم و میگفتم اصلا تشنم نیست!چقـــــــد خبیث بودم من

فرستنده : **GOL KHANOOM**


یادمه پنج شیش سالم بود یه بار با مامانمو بابام رفتیم پارک بعد بابام رفت کباب خرید بدون هیچی مخلفات منم خوش خوراک یه فکر بکر کردم مامانم ک واسم لقمه میگرفت منم چمنارو میکندم ب جای سبزی میخردم انقدر هم بهم میچسبید تا اونجایی پیش رفتم ک چمنای جلوم تموم شد ک مامانم دید و دعوام کرد ک مگه بزی بچه من واقعا حیف شدم.

فرستنده : میترا 72


هفته ی پیش میخواستیم بریم شهرستان مامانم رفت مسواکامونو اورد گفت هرکی بگه مسواکش چه رنگیه بذاره تو وسیله های خودش من:آبیه واسه منه
مامانم:خب این سبزم که واسه منه 
خواهرم:نارنجیم واسه منه
بابام:نه بابا نارنجیه واسه منه
خواهرم:نــــــــــــــــــــــه بابا نارنجیه واسه منه من با نارنجیه میزنم
بابام:خب منم که با نارنجیه مسواک میزنم ااااااااا پس بگو چرا هروقت میرفتم مسواک بزنم خیس بود قبلش تو زده بودی
خواهرم تو دستشویی گلاب به روتون درحال عق زدن : نـــــــــــــــه عـــــــــــق بابا خیلی بد عــــــــــــــــــــق چندشم عــــــــــــــــــــــــق!!بله دیگه کاشف به عمل اومد اینا 2ماه از یه مسواک مشترک استفاده میکردن!!!

فرستنده : s#s#&



ی پسر همسایه داریم ی ذره پنجه
عاغا این بچه بوده رفته بوده خونه عموش مهمونی.
یهو میبینن ی ساعته غیبش زده
میرن تو حیاط،میبینن 6-7تا جوجه رنگی(از این ماشینی ها ک خیلی گوگوری هسن)رو برداشته ب ترتیب از درخت حلق اویزشون کرده!
همشونو دار زده بود
اخیییی همشون مرده بودن.
فک کن

فرستنده : جنجالی333


عاغا ی روز داشتم أ دانشگاه برمیگشتم چشتون روز بد نبینه ی چند تا از ای گودزیلاها افتاده بودن ب جون ی خودپرداز
یکیشون ی کارت تلفن کرد توش بعدشم محکم زد رو خودپرداز گف اه چرا پول نمیده
ب قرآن ما بچه بودیم جرأت نمیکردیم بریم سمت ماشین حساب چ برسه...
ن خدا وکیلی شمام بچه بودین سمت ماشین حساب نمیرفتین یا فقط من اینجوری بودم:-p

فرستنده : شکوفه زردآلو



چند وقت پیش به خاطر بارش برف تمام مدرسه‌ها تعطیل بود,یه گودزیلا تو فامیل داریم گیر داده بود می خواست بره مدرسه.هی ما می گفتیم گودزیلا جان هیشکی نمی ره مدرسه...گودزیلا می گفت نه معلم ما پوتین داره حتما میاد

فرستنده : Hosna


مامان بزرگم زنگ زده بود واسه داداشم که سربازیه ، شماره رو گرفته بود، هی میگفت :
ننه صدای نوارتو کم کن بفهمم چی میگی ،
ننه گوشام سنگینه ،
ننه صدات واضح نمیاد ،
صدای نوارتو کم کن !!
کنجکاو شدم ببینم چه خبره ،گوشی رو ازش گرفتم دیدم یه ساعته داره با پیشواز ایرانسل حرف میزنه !

فرستنده : محمد موحدی (O L O)


عاغا داشتیم فیلم نگاه میکردیم فیلمه جنگی بود هی با بیسیم حرف میزدن مثلا از گرگ صحرا به عقاب..... بعد آجیل و تنقلات حضار ته کشید گفتن تو برو بگیر بیار!!(من بدبخت همیشه حمالم)
خلاصه ما رفتیم ی دفه مامانم اس داده نوشته که از مادر به ایمان.از مادر ب ایمان..ککخخخخخخخخ(0_o)!!
هیچی منم کم نیاوردم جوابشو دادم که ایمان به گوشم.ککخخخخخخ
دوباره اس داده که نوشیدنی هم بگیر..
منم اس دادم که:دریافت شد تمام ککخخخخخ
فک و فامیله تو حسه فیلمه ما داریم؟؟
هعی روزگار...

فرستنده : ImanPuls


تو آزمونی که مدرسه گرفت من تو کلِ ریاضیا اول شدم(الان فهمیدید من خعلی باهوشم یا لازمه بازم توضیح بدم؟)،دوستم که جلوم میشینه دوم شد،پشتیمم سوم!
اصلا ما معتقدیم بدون مشارکت گروهی زندگی بی معنیست...یه همچین آدمایِ همنوع یاری هستیمممممممممم...

فرستنده : مهسا 22


پسر عمم اس داده:
صد تا ماهی تو حوض داریم نصفِ یک پنجمِ نصف ماهیها غرق میشن،چنتا ماهی میمونن؟
منم ج دادم:
اسکل جان ماهی غرق میشه؟
بعدش برگشته میگه:
کی بهت گفتش ها؟تو که مخت به اینجور چیزا قد نمیداد!خوب نیس ادم متقلب باشه ها...هر چی به اون عقل ناقص خودت میرسه بگو ما خودی ایم!
و اینجا بود که دریافتم همه از سرِ راهی بودنم خبر دارن به جز خودمممممممممممم....

فرستنده : مهسا 22


یه شب دوستم خونمون بود خوابیده بودیم فیلم میدیدیم که زنگ خونرو زدن... همونطور که خوابیده بودیم من بلند گفتم کیه؟دوستم گفت منم...وبه ادامه فیلم پرداختیم درم باز نکردیم... بعدفیلم هی همو میدیدیم هی:-))) ینی تا این حدموجبات شادیه خودمونو فراهم میکنیم...

فرستنده : کله پوک!


تومغازه نشسته بودم دیدم دختر مغازه داربغلی(لوازم آرایشی)اومدتو یه کاغذ گذاش رومیز گف این شمارمه یاباهام دوس میشی یابه بابام میگم بهم شماره دادی!
یهو بابام اومدگف چه خبره؟کاغذ دیدورداش دیدشماره من نیس قضیه رو گرفت.گف:دخترخانوم یاهرروز واسمون یه نوع ادکلن جدیدمیاری یا خودت میدونی بابات:))))
بله اینه نتیجه به دام انداختن یه پسرپاک:)

فرستنده : M/S{Paydar}


اقا ما مدرسمون سایت زده عکس معلمها رو هم گذاشته
ما هم که شیطون;)
رفتم عکس اوناییکه بهم ظلم جفا روا داشتن گرفتم دست به کار شدم , هرچی نرم افزار تغییر شکل بود روشون پیاده شدم :) بعدم پرینت گرفتم زنگای تفریح به شیشه پاک کن ماشیناشون وصل کردم
ای حال داد تازه بعضی از معلمها هم از قیافه واقعیشون قشنگ تر شدن..
به قول smj یه همچین آدم انتقام جویی ام من:0

فرستنده : M/S{Paydar}


آخ آخ...
یه بار سر کلاس اخلاق بودیم... واسه اولین بار در عمر تحصیلیم زود رفتم سر کلاسو صندلی اول نشستم...
با اینکه هدفن تو گوشم نبود اما اصلا نمیشنیدم استاد چی چی میگه!!
رو صندلی دوستم خودکار بیک دیدم ...ورش داشتم و لوله خودکارو از توش درآوردم...
همین جوری داشتم باش بازی میکردم یهو از دستم ول شد عین چیزی از منجنیق پرت میشه پرت شد از دستم مستقیم رفت خورد بالای چشم چپ استاد!!!
:|
حالا چش استاده قرمز شده بود وانمیشد ... خخخ!!
اشکش دراومد کامل ...نفس زنان گفت برو بیرون خانوم !!!
پاشدم اومدم بیرون ...
بعد ها فهمیدم استاد در اون لحظات درباره شعور دانشجویی حرف میزده :دی
نکته اخلاقی...به خودکار بیک دست نزنید 
حواستون باشه استاد چی میگه حداقل تیتروار!!!!:|

فرستنده : chesh sefid


خاطرات خنده دار


یادش به خیر... من و میثم پسر خالم خیلی خیلی شیطون بودیم و به خاطر همین توی مهمونی ها پدر بزرگم همیشه حواسش به ما بود .. خلاصه یه روز یکی از آشاناهای دور با خانوادش اومده بودن خونه ما... و پدر بزرگم طبق معمول ما رو کلی تهدید کرده بود که حق ندارید بیاید بشینین و هر هر و کرکر به مهمونا بخندین و میز پزیرایی رو غارت کنید.(عادت همیشه ما بود) خلاصه کلی زجر کشیدیم و تحمل کردیم تا اینکه صدای مهمانها و پدر بزرگم رو شنیدم که توی حیاط داشتن خدا حافظی میکردن... حالا وقتش بود.. مثل سرخ پوست ها پریدیم توی پذیرایی در حالی که داد میزدیم ... حمله... به سمت میوه ها و شیرینی ها هجوم بردیم ... که دیدیم سه تا از مهمون ها که هنوز اونجا بودن وحشت زده ما رو نگاه میکردن... دوست داشتم زمین باز میشد و ما میرفتیم توش.. 25 سال از اون موقع میگذره.. پدر بزرگم فوت کرده .. میثم کارمند شرکت نفته.. من هم پیمانکارم.. از اون مهمان ها هم فقط یه که کیشون زنده است.. و با اینکه آلزایمر گرفته ولی اون روز رو فراموش نکرده..

فرستنده : amin


چند روز پیش رفته بودم بیرون بعد داشتم برمیگشتم رفتم یه شارژ بگیرم عاغا میدیدم هرکی تو کوچس داره نگا میکنه دوتا پسرم تو پیاده رو وایساده بودن هرکر میخندیدن منم با اعتماد بنفس کامل گفتم 
یه تختشون کمه بیخیال بابا بعد درو باز کردم رفتم تو یهو دیدم عاغا چشمت روز بد نبینه تو مغازه چند تا پسر نشستن بیچاره ها قرمز شدن منو اونجا دیدن یهو صاب مغازه درحالیکه کاملا سعی میکرد خودشو کنترل کنه گفت خانم اینجا تغییر کاربری داده 
حالا بوگوچه تغییری ؟
نمایندگی ایرانسل شده بود سلمونی 0-o
هیچی دیگه اومدم بیرون 
اما خاطره خوبی بود تاحالا تو یه سلمونی نرفته بودم ههههههههههه
نتیجه گیری اخلاقی:خو عسیسم وقتی میبینی همه چپ چپ نگات میکنن بدون
یه مشکلی هس مث من تو دام اعتماد بنفس کاذب نیفتید والاااااااااا

فرستنده : ساغر17


یه زمانی بهمون میگفتن “یه دقیقه از اون اینترنت لامصب بیا بیرون میخوام تلفن کنم” !! 
هی یادش بخیر

فرستنده : G.R.S.P


سر کلاص صرف نشسته بودیم.البته صرف غذا نه!!! صرف عربی.استاد از یکی از پسرای کلاس خواست که تمرینها رو جواب بده.پسره هم یک «چشم استاد» جانانی گفت و خواست درس رو بخونه.اول تمرین نوشته شده بود التمرین 5 که به عربی التمرین الخامس خونده میشه در حالی که یک دفعه همکلاسی ما با صدایی بلند و رسا گفت التمرین الپنج...!!! نمیدونم چی شد ولی فقط همین قدر میگم که کل کلاس منفجر شد.اخه جالب اینجاست که عربها اصلا حرف «پ» رو ندارن و این مساله سوتی همکلاسی مارو گنده تر کرده بود.

فرستنده : پرنیان


یه سری هم تو پارک رفتیم برا گردش بعد رفتیم از این دسشویی عمومی ها همه هم با هم رفتیم و پولم نداشتیم یه فکری به ذهنم رسید به همه گفتم شما ها برید من آخرین نفر میام خلاصه همه که رفتن من اومدم بیرون به یارو توالتیه گفتم بابام الان میاد همه رو حساب میکنه D:
فک کنم اون دنیا جلومو بگیره باید جواب توال رفتن بقیه رو هم بدم D:

فرستنده : smj13سید مصطفی



چرا همیشه وقتی میشینه رو صندلی چرمی بعد یه صدایی از صندلی میاد اون وقت برای اینکه ضایع نشه بازم همون صدارو درمیاره.........
بزن لایکوووووو

فرستنده : nice boy


کیا یادشون میاد وقتی مامانامون کوکوسیب زمینی یا کتلت درست میکردن همیشه یه ناخونک میزدیم به اونا....
به لفتخار ماماناااااااا.....

فرستنده : nice boy


کیا یادشونه وقتی معلم درس می داد اونوقت با بغل دستیمون به صورت نامه دادن حرف میزدیم؟؟؟/
اونایی که یادشون میاد بزنن لایکووووووو....

فرستنده : nice boy


هر چی بیشتر به ایام شیرین امتحانات نزدیک میشم بیشتر به این نتیجه میرسم ک:
سال آخریه انصراف بدم از دانشگاهو دوباره با 92 ایا کنکور بدم تو همین رشته و همین دانشگا از نو مشغول به تحصیل شم. 
یعنی اینقد اطلاعات علمیم بالاست ک حاضرم این فداکاریو انجام بدم...
اطلاعات علمیم تو حلقم......

فرستنده : hanan esmaili


چـــن روز پیـــش تو راهـــرو خـــابـــگا واســـاده بـــودم ،یـــه دختـــره هـــم تو پلـــه ها واستـــاده بـــود منـــو نمـــیدید!
خـــودش صـــدا گُــــربه در میـــاورد: میــــــووو میـــووو(گربه عصبی البته)
خـــودشــــم میــــگفت چــــخه چـــــخه
بعــــدشم تٍـــر تٍـــــر میــــخنــــدید
ایــــن مدلیــــشو دیــــگه نـــدیده بــــودم!
خدایــــا شــــوهر بده مـــلت روانی شـــدن،
آخ آخ آخ، جــــوونــــای مــــردم...

فرستنده : ferfere


دوران ابتدایی بودیم واسمون یه مجله نوروزانه میدادن
میگفتن تو تعطیلات هم اینارو بخونید و حل کنید.
بله منم تعریف از خود نباشه چون شاگرد ممتاز کلاس بودم
همون روز اول سه سوته همه رو حل میکردم!!
بله...
چند روزی از تعطیلات گذشت من یه دوست داشتم اون همیشه از من توی درساش کمک میگرفت همسایه مون هم بود دم به ساعت میومد خونه مون میگفت بیام بهم کمک کن این مجله نوروزی رو حل کنم!
بله منم تو رو درواسی گیر میکردم و مجبور بودم تو این مجله هم کمکش کنم 
بعله..
اما چون من شاگرد ممتاز بودم دوست نداشتم اون به من برسه
پس تو جواب ها مجله نصفه نیمه براش پر میکردم و گاهی یه سطر هم جا میذاشتم که بعدا معلم فک نکنه من بهش یاد دادم و تقلب کرده.
بعله..
دوران خوش تعطیلات به پایان رسید و موقع برسی مجله ها بود!
من که خیالم راحت بود که مثل همیشه اولم و معلم تحسینم میکنه
و دوستم هم دوم میشه چون بعضی از جواب هاش ناقص!
اما....
موقع نمره دادن آقای معلم فک کنم اصلا بررسی تو کارش نبوده بود
و واسه من نمره 18/5 گذاشته بود واسه دوستم 19!!!
منی که همیشه بیست بودم الان از دوستم هم کمتر گرفته بودم!
نخند.. میگم نخند... لابد خوب برسی نکرده!!!!

فرستنده : BANEH MUSIC


با دوستم بیرون بودم داشتیم بحث میکردیم که این همجنسای ما(دخترا)چرا خودشونو اینقدر تحقیر می کنن و سوار ماشین آقایون خیّر و مسافرکش میشن که همون لحظه یه دختره با ی boot پاشنه سوزنی بیست سانتی با هزار عشوه اومد بره سوار ماشین پسره بشه صاف رفت تو چاله پر از آب گل آلود!پسره م از ترس اینکه ماشینش کثیف شه گازشو گرفت رفت!!!دختره م با اعتماد به نفس تمام میگه بیا مَردُم پسرخاله دارن مام داریم!!!هیچی بعدشم وایساد با اتوبوس رفت فکر کنم پول تاکسی نداشت
سلامتی همه دخترای خوش خنده مخصوصا اونایی که پیاده میرن خونشون ولی...

فرستنده : GooGooli


هوا بارونی بود...اون روز امتحان داشنم(زیست سوم)...از پله های ساختمون داشتم میومدم پایین...تا اینکه دیدم صاحب خونمون(حدودا 60 ساله!!1) داره ماشینشو از پارکینگ می بره بیرون...داشت پیاده می شد که درو ببنده...منم حس کمک و جوانمردی بهم دست داد...گفتم حاج آقا من می بندم...هیچی دیگه پیاده نشد...دیدم که درو نمیتونم ببندم..اصلا حرکت نمیکرد..یعنی این قدر خیت نشده بودم تو عمرم...آخرش هم خودش پیاده شدو درو بست...منم گفتم شرمنده حاج آقا....
من :(
صابخونه :{
در :)
استیو جابز :O

فرستنده : nice boy



داداشه من بچه که بودخیلی غیرتی بود...
یه سال تولدم بود کیک سفارش داده بودیم..داداشم رفت کیک وبگیره یارو بهش گفته بوده رو کیک بنویسم چی؟؟اسمشو بگو...
اینم واسه این که یه غریبه!!!!!!!!!!اسمه منو نفهمه گفته بوده:بنویس میلادجان تولدت مبارک.....
اغا کیک و اورد دیدم روش نوشته میلادجان.....
مامانم اینا که پوکیدن ازخنده....
ولی خودم انقد ضدحال خوردم انقد ضدحال خوردم .....
بدشرایطی بود...هععععععععییییی

فرستنده : SIB



هیچ وقت یادم نمیره وقتی کوچیک بودم وقتی میخاستم ی چیزو پاک کنم پاکنم پیدا نمیکردم به دستم تف میزدم بعد انقد رو اون تیکه از کاغذ میکشیدم کاغذ پوست پوست میشد بعد سوراخ میشد ...

فرستنده : ha$$ti


خاطرات خنده دار


من هر وقت میرم مغازه و اینا میخوام به طرف یه چیزی بگم اینجوری میگم:!
مثال:آقا اینا چنده !؟؟ و طوری که ''آقا'' تیکه کلام ام شده
اونروز رفتم یه مغازه ای فرشنده اش زن بود منم گفتم آقا ......
اونم خدا رو شکر نفهمید!

فرستنده : پویا



عاقا اولین باری که سوار موتور شدم یادم نیره اونم به عنوان ترک موتور .
یه پسر دائی داریم که میخواستیم باهم بریم جایی برای اینکه سریع بریم گفت با موتور بریم منم کم نیاوردم گفتم باشه ( حالا دوچرخه سوار شدنم بلد نیستیم چه برسه به موتور ) سوار شدیم رفتیم تو خیابون ما هم بی تجربه تو تلوزیون از این مسابقه موتور سواری دیده بودم که یارو برای اینکه سریع به پیچه خودش رو کج میکونه منم تو ترکش اینکارو کردم یه عان حس کردم یه کسی زور میزنه موتور و صاف کونه منم که کج شدم موتور هم کج شد ه بود . وقتی موتور صاف شد دیدیم پسر دائی ام رنگ شده عینهو گچ سفید شده گفتم چیه شدش ؟ اونم نفس نفس کنان گفت تو گج کردی خودت رو ! ؟ منم که با خودم گفتم کارم دورست بودهش سینه رو دادم جلو گفتم : آره عاغا اینو که گفتم یه ان گاتی کرد چی زمنینو زمان رو گاز میگرفت . منم ته دلم میخندم ماااااا 

فرستنده : panish



عاقا اول دبیرستان بودیم معلم کلاس در اختیار خودمون گذاشته بود ما که ته کلاس بودیم نشسته بودیم جوک و خاطر میگوفتیمو میخندیدم میز پشتیم مون هم خالی بود .
اقا تو گرمایی خندمون بودیم که یهو بچه درس خونه کلاس امد نشست تو میز خالی درس زنگ بعد رو د بخون مارو میگی همینجور شبیه ادم ندیده ها زول زدیم بهش . بعد از چند لحظه گفت چیه ادم ندیدین ما رو میگی کم نیاوردیم که گفتیم نه بچه درس خون ندیدیم . این رو که گفتم بساطش رو جمع کرد رفت . 

فرستنده : panish


سر کسی بیاد که دروغ میگه : 
آغا پیش انسانی بودیم و مدیر باما لج بود.. 
یه همکلاسی داشتیم ضد آقا مدیر. نزدیک نوروز تو سالن مدرسه ترقه ترکُنی بود.سرتون نیاد مدیر رفته بود توالت این رفیق ما هم نامردی نکرده بود یه ترقه از زیر در انداخته بود تو توالت. از اون چند زمانه ها. یه غوغایی بود توالت تو اون موقع خلاصه مدیر بعد نیم ساعت اومد بیرون و داد وبیداد دنبال رفیق ما میگشت پیداش نکرده بود. آغا مدیره سه روز نذاشت رفیق ما مدرسه بیاد تا مجبور شد الکی قسم بخوره اون نبوده. بعدشم با کسر نمره انظباط به آغوش گرم مدرسه بازگشت.. 

فرستنده : بزغاله ی طلایی



خیر سرمون گفتیم این بچه آبجیمونو سرگرم کنیم. (سن= 2/5 سال) نشوندمش رو پام برنامه ی پینت ویندوز رو باز کردم. گفتم بیتا بیا نقاشی کنیم. 
گفت:« باشه . مامانی بکش.»
منم کشیدم . 
بعد گفت:« حالا بیتا بکش .»
کشیدم!
گفت:« بیتا بره بغل مامانی . » 
گفتم نه بیتا بزرگ شده دیگه بغل مامانی نمیره خودش راه میره.
گفت:« حالا بابایی بکش »کشیدم. 
گفت:« گُنده است » با سلکت گرفتم دراگ کردم کوچیکش کردم. 
گفت:« بیتا هم گنده است کوچیکش کن » 
کوچیکش کردم !
گفت:« بازم » ،
بازم کوچیک کردم. 
گفت:« حالا بیتا کوچولو شد. بره بغل مامانی!» !!!!!!!!!!!!!!!!!!
oO
در جا گره خوردم!!!!!!
یعنی تو این 26 سال عمرم کسی اینجوری دورم نزده بود! دچار یاس فلسفی شدم!!!!
عاغا قبول نیست اصلن!! ما دهه شصتیا امکانات اینا رو نداشتیم وگرنه ما هم با هوش می شدیم . :((
اثلن من همین جا آقاز نهزت مبارضه با دهه ی هشتادیا رو اعلام می کنم!!!! :|
من مامانمو می خوام!!!!!!!!! :((

فرستنده : HATA



با یکی از دوستام داشتم بحث می کردم یهو اومد ضرب المثل بیاد برگشت گف فلانی اگه بیل زن بود کلاه خودشو می دوخت.
من :ا
فلانی :ا
ایران باستان :ا
تحریما زیادی تاثیر کردا......

فرستنده : sf



**********(علامت اختصاصی abas_m223)
دقیقا سوم مهر بود, دوم دبیرستان بودیم منم رشته ریاضی رو انتخاب کرده بودم یه بار که طبق معمول داشتیم با بچه ها تو کلاس می زدیم و می رقصیدیم....(زنگ قبل معلم ریاضی نیومده بود,مام کلاسمون پایین بود جای پرت )
بچه ها همه دست دست دست دستا شله... 
منم همینطور پشت در وایساده بودم و می گفتم دختری دختری ..دختری رو دیدم که خجالت لت لت میکشه دور لبش یه خط باریک ریک ریک میکشه حالا این دوسته منم همش کرم می ریخت دور من می چرخید می رقصید...بعدم از کلاس رفت بیرون که آب بخوره ...مام همینطور داشتیم ادامه می دادیم که یهو در کلاس باز شدمنم به هوای اینکه دوستمون گفتم اومدی بالاخره ....
بیا وسط قرش بده... قر قر قرش بده لامصبو....
همینطورم داشتم به رقصیدنم ادامه می دادم که یهو تو چرخشی که کردم چشمم خورد به معلممون !!!
جاتون خالی چنان چکی خوردم که نگو...وچون دوم و سوم و پیش با اون معلم کلا درس داشتیم همون روزای اول تغییر رشته دادم اومدم انسانی!!!!
لامصب خعععععلی درد داشت,بچه ها بزنیدش!!!

فرستنده : abas_m223


چـَن روز پیش تُ خیآبــون بـودَم..بعـد یِ کآرت شآرژ گرفتـم
دآشتــم رمزشــو وآرد میکردم...آخرش کِ#ok رو زدمـ..گوشیــو گذآشتــم رو گوشــم!! 
بعــد چـَن میـن متوجـه شدم چـه سوتی دآدم...حالآ یِ پسرهـ هـم دآش نیگآ میکرد و میخنـدیـد..منـم بِ رو خودم نیآوردم...گفتـم:اِی بابا..چـرآ جـوآب نمیـده!
بعـدشم سرمـو اندآختــم پآیین و رفتـم..هـه

فرستنده : مــرســدهــ


*********(علامت اختصاصی abas_m223)
یه دفه هم رفته بودم بالا پشته بوم آنتن تلویزیون و درست کنم....باد زده بود خراب شده بود..بعد همزمان داشتم اس ام اس تنهایی واس خوش خنده مینوشتم...

خیلی حساس شده بود...
به بابام گفتم من هی تکون میدم...تو بگو درست شد یانه..
سرم تو گوشی بود هی هر چند ثانیه الکی میگفتم حالا خوبه؟ حالا چـــــــــی ؟بدونه اینکه آنتنو تکون بدم...
خلاصه هی داشتم میگفتم حالا چی؟ خوب نشــــــــد؟برای باره آخر داد زدم....حالــــــــــــــا؟
یهو بابام زد پس کلـم گفت پاشو گمشــو برو پایین یه ربعه ما رو اسکل خودت کردی....
خووو حساس بود دیگ پدر من از خاطرم می پرید,جنبه داشته باش یه کم!!!

فرستنده : abas_m223


امروز امتحان ادبیات داشتم بعد یکی از بچه های ضد حال کلاس برگشت
گفت خانم این سوال دوتا جواب داره کدومو بنویسیم دبیم نامردی نکرد گفت هردوشو بنویسید 
همچین دلم میخاست بزنم جفتشونو له کنما خو دوست عزیز من تو یکیش موندم
دومیشو کجای دلم بزارم اخه 
همکلاسیه ضد حاله من دارم اخر سر از دست اینا من تجدید میشم والاااااا

فرستنده : ساغر17


عاغا امروز داشتم از جلو یه مدرسه ابتدایی رد میشدم؛دیدم دوتا از این دهه هشتادیا دارن مث خروس جنگی بهم میپرن؛یعنی جدی جدی دعوا بود رفتم جلو جداشون کنم؛چشتون روز بد نبینه برگشتن هر چی از دهنشون در اومد بهم گفتن که هیچ,شانس آوردم سالم از دستشون در رفتم؛
من :(((
کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل :(((((
اینم کسی نیس جز من (((

فرستنده : Aytek


امروز یه یارو در خونمون زد گفت ما داریم برای کسایی‌ که تو این محله هستند یه استخر
مجانی‌ میسازیم.ممنون میشیم اگر در توانتون هست یه کمک یا اهدایی به این پروژه بکنید...
بابامم یه لیوان آب بهش داد! :|

فرستنده : papyon


اولین مطلبمه دوستان
دیروز داشتم داداش کوچیکم (4-5)سالشه ( آره گودزیلا) صداش میکردم بعد از نیم ساعت جواب داده میگه بگو , امری داشتی؟
گفتم مگه کری بچه
گفت بگو کارتو
گفتم برو به مامان بگو چایی دم کنه لطفا
یه بار مامانمو صدا زد , سر نماز بود ج نداد. برای بار دوم گفت مگه کری مامان :@
من :|
مامان :|
داداشم *HM* :@

فرستنده : crazy boy


دیروز پدرم پاشده میگه چقدر لاغر شدم !!!!!! 
خودشو وزن کرده میبینه 97 کیلویه برای اینکه ضایع نشه جلوی ما میگه دست شویی نرفتم .... |:

فرستنده : آ4 مکزیکی


بچه بودیم از ترس بابا و مامان ضفرامونو قایم میکردیم تا نبینن بعد جالب تر اینکه عاقا معلم میگفت باید امضا شدشو بیاری ببینم خودمون امضاش میکردیم و بعد از دیدن معلم پاره میشد. کیا یادشونه لایک بزنن +++

فرستنده : Aryamehr






javahermarket