Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


این خاطره هم بخاطر D$D$D عزیز میذارم :))
یه سری از طرف آتشنشانی برا شرکتمون کلاس عملی اطفا حریق گذاشتن بعد استادش اومد گفت کی داوطلب میشه منو یکی از بچه ها هول داد جلو کصصصصصافططط :|
من رفتم جلو یهو دیدم واویلا عجب قیامتیه ورداشته بودن نصف کارخونه رو برا مانور آتیش زده بودن :|
خلاصه یه کپسول داد به من گفت جاروب کن منم جوگیر شدم تموم کپسولا رو رو آتیش خالی کردم :))
آتیش خاموش که نشد هیچ بدتر گر گرفت :))
استاده میدوید دنبالم که کپسولا رو ازم بگیره بده یه داوطلب دیگه منم درو آتیش میدویدم و مثلا داشتم جاروب میکردم :))
ینی یه همچین آتشنشانیم من :|

فرستنده : smj13سید مصطفی


نــــیت کــردن ِ مـــن مـــوقع ِ نــــماز:
"نــــیت مـــیکنم چــهار رکــعت نـــماز ظــهر...راســتی خــدایا اولـــه وقــته هــا ثــوابشو زیــادتــر کــن..."
نــمیدونم چــه فــکری کــردم اینــو گــفــتم؟؟؟
حــالا پــریروز فـــهمیدم مــوقع وضــو گــرفــتن مـــسح ســر نــمیکشــیدم تــا حـالا...
خـــوب شــد زود فـــهمیدم اگــه مــوقع پـــیری مــیفهــمیدم خــیلی زور داشـــت!!!
ولـــی خـدا وکــیلی آخــره نــماز مــیگم:خــدایا بــچه های خوش خنده رو(تـکنولوژی رو تــو عــبادت دخــالت دادما) بــه خــواسـته هـاشون بــرسون...آمــین..

فرستنده : لابسـتر


ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﻭﻥ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺯﻫﺮﻣﺎﺭﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﭼﺮﺥ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﻪ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﮐﺎﺑﯿﻨﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﻮ ﭼﺮﺥ ﮔﻮﺷﺖ ؟
ﻻﻣﺼﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻣﻪ ، ﺍﻧﻘﺪﺭﻡ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮﺵ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﻮﺷﺘﻢ ﺭﺩ ﻧﻤﯽ ﺷﺪﻡ

فرستنده : PeSaR-JaN


اعتراف میکنم که هر وخ میومدم  خوش خنده وقتی لایک رو میزدم میدیدم یه دفعه عدد لایک مثلا از 150 به 157 تغییر میکرد ومن تمام مدت فکر میکردم که خوش خنده  هم فهمیده که من از این مطلب خیلی خوشم اومده به همین علته تا اینکه یکی از دوستان فرمودند که بابا این صفحه هی بروز میشه یعنی چند نفر دیگه همزمان لایک زدن!!!

من(O O)
دوستم:))))))))
خوش خنده :))))))))))))))))))))))))
یعنی ای کیو در حد کدو تنبل

فرستنده : مارمولک پشت آبگرمکن


سلام دوستان این اولین مطلبه منه(اره تازه عضو شدم. پس همه جیغ دست هورا.....) اغا دیروز روز صبح با هزار بدبختی پاشدم برم مدرسه. بعد یک سال اومدیم مسواک بزنیم.اغا در خمیر دندان رو باز کردم یکم رو مسواک ریختم و خمیردندان رو گذاشتم کنار و شروع کردم به مسواک زدن یکم که گذشت دیدم طعم عجیبی داره. به خودم گفتم نه بابا تازه از خواب پاشدی داغی.بعد دیدم دهنم داره خیلی سرد میشه. گفتم حتما تاریخ انقضا خمیر دندون تمام شده رفتم ببینم تاریخش کی تموم میشه که یهو دیدم روش نوشته خمیر ریش ارکو یعنی مثل ماست وارفتم.تازه جالب اینجا بود که تو مدرسه همه میگفتن: کامی چه قدر دهنت بوی خوبی میده اسم خمیر دندونتون چیه

فرستنده : استاد کار


این زیر نویس های pmc هست که پیامهای بینندهاشو میزنه.........پسره زده بود :آزاده از وقتی تو رفتی هردقیقه برام 60 ثانیه میگذره :| اول خندم گرفت بعد دلم برای پسره سوخت :(((((((( آخه آزاده چرا تنهاش گذاشتی؟ چــــــــــ

فرستنده : ramin


کیا یادشونه تو مدرسه یه روزی داشتیم به اسم روز دوستی میگفتن هر چی دوست دارین بیارین مدرسه بعد تو حیاط مدرسه فرش پهن میکردیم و چیپس و پفک میخوردیم.....

فرستنده : Kiana jo0n


این فیلمه هست شبکه 3 پخش میکنه زمانه رو میگم!
یه دخدره توش هست اسمش ارغوانه خالا بابای ما به این دخدره میگه عقربان!!!
خخخخخ

فرستنده : pinar


یه روز رفته بودم داروخونه تو نوبتش بودم که نوبت من برسه یه آقا همین جوری سرش رو انداخت پایین رفت جلو منم همین جوری نیگاش میکردم.. پیشش یه پسر کوچولو بود 6_7 سالش میشد از دکتره پنیسیلین 1 میلیون 200 میخواست پسرش از اون پایین به دکتره میگفت آقا 600 بدین نه اصلا 400 بدین 
بعدش پرسیدم واسه تو میخواد آمپول بزنه میگه آقا این بابام رو توجیح کنین که نگیره پنیسیلین زیاد درد داره ;)

فرستنده : سینا


پسر خالم رفته خواستگاری شرایط دختره واسه ازدواج :...... .....پراید داشته باشه o.O ...تو افق ویلا داشته باشه o.O ...به موقع محو شه و سرِ وقت ظاهر شه o.O ...گوشیش راحت از جیب در بیاد ...

فرستنده : ramin


استاد به هم کلاسیم میگه چرا نیومدی سر کلاس؟
میگه: استاد، کلاستون با خوابم تداخل داشت نتونستم بیام.......... 

فرستنده : sarisa


ی روز که داشتم از دانشگاه برمیگشتم ،رفتم سوار اتوبوس شدم... اونم با کلی ادا اطوار...
تیریپ با شخصیت برداشته بودم...بیا و ببین..
ای دل غافل.. چشمتون روز بد نبینه.. یهو تو اتوبوس چشمم افتاد به یکی از استادامون...منم بسیار مودبانه باهاش سلام علیک کردم و.. خلاصه یجوری حرف زدم باهاش که همه یجوری نگام میکردن... {با به به و چه چه} چقدر مودب و با شخصیت.... اوففففففف
عاقا رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده میشدم...
همچین با افتخار رفتم کنار در و رو به استاد برگشتم گفتم : 
استاد سلام علیکم!!!!
دیگه خودتون بقیشو تصور کنیییییییییین
جو گیر شدنه من دارم...انصافه....؟؟؟؟

فرستنده : پَرچَمِ ســــــفید


عاغا ما همسایه مون گوسفند دارن
هر وقت میرم توی حیاط اینا داشتن صدا میدادن(بهتره بگم داشتن اواز میخوندن ) ماهم دلمون براشون میسوخت بع بع میکردیم
عاغا می یه روز از بیرون اومدیم دیدیم نه صدای بع بع نمیاد نگرانشون شدم(خخخخخخخخخخخخخ)
بلند بلند گفتم بع بع بع
یهو جای سدای بع بع گوسفندا صدای خنده اومد
رومو برگردوندم تا بله
عمو کوشلوم با 3 تاپسراش توی آلاچیق توی حیاط نشستن
مارو میگی
قرمز لبوییییی گفتیم بیایم گافی که دادیم درست کنیم گفتم به بهههههههه
لامصب بازم صدای گوسفند دادم
بع شما اومدین
هیچی دیگه از رو رفتم تند دویدم توی خونه از خجالت

فرستنده : artemis18


اصلام خنده دار نیست تازه گریه دارم هست اگه به عمقش فکرکنی. دلم واسه بچگیام تنگ شده واسه هیجانی که داشتیم نزدیک عید.واسه بوی عید که بنظر من از وسطای بهمن شرع میشد وتا آخر اسفند پا برجا بود.البته الانم خیلی بزرگ نشدیم ولی ادعامون زیاد شده.اصلا ولش کن خواستم یه چیزی بنویسم آخه تازه عضو شدم هیجان دارم.

فرستنده : Mahboobe Man


اولین پستمه لایک یادتون نره
عاقا من مدیر سایت یه جامعه مجازی هستم،یکی از کاربرام اومده تو چتم
میگه اقای مدیر من فلانی هستم با یه پروفایل دیگه اومدم رمز پروفایل 
اصلیما یادم رفته میشه بگین پسوردم چیه؟،منم گفتم باشه یکم صبر کن تا 
بگمت،رمزشا گفتم و زودی رفتم پسوردا تغییر دادم،5 دقیقه بعد اومده میگه
پسورد که اشتباهه میگم حتمآ باند کامپیوترت روشنه باید خاموشش کنی 
تا وارد سایت شه،طرف هنگ کرده بود (o_o)،گفت باشه تا گفت باشه 
زودی رفتم پسورد خودشا دوباره گذاشتم،5 دقیقه بعد اومده میگه وای 
دستتون درد نکنه خیلی لطف کردین،بعد چند لحضه میگه اقای مدیر من 
وقتی باید وارد سایت شم بلنگو را خاموش کنم؟
رمز پروفایل (-:
بلندگو :-(
هه فکر کنم تا الان بلنگوش سوخته باشه
یعنی من همچین ادمی خبیثیم

فرستنده : مسعود زئوس


خاطرات خنده دار


یه معلمی داشتیم خیلی ازش بدمون میومد.نه به خاطر اخلاقشا اتفاقا بد نبود فقط خیلی دست تو دماغش میکرد.!! حتا وخ با هامون حرف میزد یا داشت جواب سوالامونو میداد یا فین میکرد یا با یه دستمال از اول ساعت بش گیر بود.یه روز برف اومده بود شدید این دیر کرده بود. یه رفیق داشتم اصن به شری معروف بود این یه نقشه خبیثانه ریخت.رفت بدنه خودکار فرمزشو بازکرد گرفت رو بخاری جوهرشو برد ریخت رو صندلی معلم این معلم بدبخت ما هر روز یه کت شلوار سفید مایل به خاکستری کم رنگ میپوشید. نشستیم همه منتظر بودیم آقا این اومد سلام علیکو ...خلاصه نشست دفتشو باز کرد همه منتظر لحظه انفجار بودن. این شرو کرد درس دادن بلند شد رفت با تخته درس بده ما داشتیم شلوارامونو نیشگون میگرفتیم نخندیم .نفهیمیدیم اون زنگ چجوری رفت. زنگ خورد این خیلی ریلکس پاشد دماغشو تمیز کردو رفت دفتر .ما پکیدیم .چند دیقه بعد ما دیدم از تو راهرو یه نفر داره از طبقه پایین میادو(حالا دیگه فهمیدین کلاس ما طبقه بالاست)فحش میده دیدم مدیره .اومد تو کلاس داد زد کدوم کره خری این کارو کرده مام خودمو نو زدیم به کوچه علی چپ که کدوم کارو فلان....آقا این اصبانی شد عین گرازی که یه هفته غذا گیرش نیمده حالا پیدا کرده با شیلنگ به ما حمله کرد شروع کرد زدن.همه میدونستن کار کیه ولی بامراما هیچی نگفتن.خلاصه دید فایده نداره رفت .انقد خوش گذشت اون رو معلم نداشتیم. ولی صبح که اومد شده بود عین برج زهر مار عین سگ به همه میپریدو ناسزا میگفت ولی به خنده ها بعدش می ارزید اصن ریسک 100%بود .اون بامراماش،اون پایه هاش،خلاصه اون رفیقاشو خوش خنده ای هاش بکوبن لایکو

فرستنده : dahe80


یکی ازبچه هاعاشق ی پسره شده بود ک توخدمات کامپیوتری سرکوچمون کار میکرد،یباراومددم در گف خیلی وقته ندیدمش ب بهونه یچی بریم مغازش مام قبولیدیم ،کل راهو مث رادیوخراب بغل گوش من حرفایی ک میخواس بزنه رو تکرارمیکرد رسیدیم جلومغازه ی نفس عمیق کشید ورف تو یهو پاش گیرکرد ب پله زااااااااااارپ خورد زمین کل مغازه رو پانشسته بودن میخندیدن اینم اومد سوتیشوجم کنه رف ب پسره گف ببخشید یو اس پیر 8گینگ دارید؟ینی مردیم،یارو هفته بعد اومد خاستگاریش !

فرستنده : جــــوجــــوکــــوشــــولــــو


وقتی چایی میخورم هیچ صدای چایی خوردنم نمیاد. وقتی توی مجلس مهمی باشم تا یه قلوپ میخورم صدا میاد:قورت قورت. شمام اینجورین؟ خداییش اگه هست لایک کنین بفهمم!

فرستنده : mmlmml777


نمیدونم چه حسیه. دوس دارم آشغالای کوچیکو داخل گلدون بندازم تا سطل آشغال! مادرم بنده خدا هربار جارو میکشه پای گلدونارم تمیز میکنه. کاش همسر آیندم مث اون بهم گیر نده!

فرستنده : mmlmml777


اول کلاس عینک دوستم که بغل دستم بودو زدم رو چشام. بنده خدا تا آخر کلاس دنبالش میگشت؟ دوبارم ازم پرسید عینکشو ندیدم؟!

فرستنده : mmlmml777


سر چاهار راه بودم(در نقش افسر راهنمایی) خانومه بچه یه سالشو آورده میگه آرشام شمارو دوس داره باهاش بازی کنین! منم انساندوست! کلی واسه بچه ادای گوریلو بز دراوردم . اگه سرهنگمون منو میدید یه ماه بازداشت رو شاخم بود. برنامه کودک که نیست آقا پلیسه واسه بچه ها همش برقصه آواز بخونه . والا بخدا

فرستنده : mmlmml777


کیا یادشونه که اون موقع بچه بودیم دست میکردیم تو مماغمون ،بعدشم میمالیدیم به فرش یا دیوار یا میخوردیمش

فرستنده : JM


برادر زادمو بردم حمام (دو سال و نیمشه) آب سردو باز کردم دستشو میزنه میگه داغه !!!
میگم غلط کردی این که سرده بچه
میگه خودت غلط کردی میگم داغه !!! 
من o_O
برادرزادم ^_^
طفولیت فنا شده من O_O
والا ما میخواستیم بگیم "غ" زبونمونو میکردن تو حلقمون ...اینام بچن مام بچه بودیم ...

فرستنده : Anakin


میخواستیم بریم مسافرت بعدبابام فلش خودشوداد بعدگف بروچندتاآهنگ سالم!بریزبیار,نه از اینایی که خودت گوش میدی!گفتم مگه اهنگایی که من گوش میدم چشه?میگه اهنگای تو که یاخواننده هاش دارن به هم فحش میدن,یاصحبت منکراتیه!حالاجالبه ازبین 1000تا اهنگ خودم فقط تونستم 20تااهنگ سالم پیداکنم,که محتوای درستی داشته باشه:-)

فرستنده : M/S{Paydar}


اقا قضیه چیه,که ماهرچی موزیک ویدئوازخواننده های ایرانی میبینیم دارن تو دشت وبیابون میخونن بعدیه ماشین هم بردن اونجا حالا بعضیاشون سگ هم دارن:-)
وژداناکه بیشترشون درهمین وضعیتن.

فرستنده : M/S{Paydar}


یه چن وخ پیش توحیاط(حیات،هیات،هیاط،...)واستاده بودیم،مامیم خاس بگه شیراب روبازکن،گف شیرابوروشن کن،ینی من داشتم ماشین حمصایه هامونو گازمیزدم،اخرسرکارش ک تموم شد نه گذاش نه برداش،گفت مهسا شیروخاموش کن،ی همچین مامان کم نیاری دارم من!

فرستنده : چنگیز


به دوستم اس ام اس دادم چرا با این سنمون این همه مسئله داریم؟چرا آدمای بی دغدغه ای نیستیم؟
نوشته چون ما اصلا آدم نیستیم!
تو عمرم اینجوری قانع نشده بودم!

فرستنده : s#s#&


کیا هر وقت به کتابای دوران دبیرستانشون سر میزنن با دیدن نامه های سرکلاسی و خاطره هایی که گوشه کتابشون نوشتن کلی افسوس اون دورانو میخورن؟؟ 
واقعا یادش بخیر

فرستنده : torang***


رفتم توالت عمومی وایسادم صف دستشویی یه آقایی اومده میگه ببخشید 
من کارم سرپاییه زود میام بیرون اجازه بده به جات من برم
برگشتم بهش گفتم ببخشید آغا مگه من میخوام اون تو بستری بشم؟؟؟!!!

فرستنده : biglar


اقا ما کلاس اول دبیرستان بوددیم بچه ها یاد گرفته بودن هرچیز تیز و ریزی (معمولا پونز)رو که می دیدند با خودشون می اوردن تو کلاس میذاشتن رو صندلی هرکی که از جاش بلند میشد وبنده خدایی که رو پونز نشسته بود رو انگار برق می گرفته سه متر میرفت تو هوا خلاصه بگذریم یه روز توی مدرسه چندتا روزنامه دیواری زدن روزنامه ها که معلوم نشد چی شدن ولی پونز ها رو بچه ها در اورده بودن بعد یکی از بچه ها که تو ی پونز گذاشتن بسیار بسیار ماهر بود واصلا سر کلاس جابجا نمی شد که بچه ها روی صندلیش پونز بذارن ولی بدبخت این رفیق ما پیراهنش رفته بود بالا بچه ها دیده بودن بعد یکی فورا دست به کار شده بود یه دونه پونز انداخته توی شلوار این بنده خدا همون موقع یه تکونی خورد عاغا باید بودین ومی دیدین کله کلاس رفت رو هوا 
تا او باشه دیگه از این کارا نکنه یادش بخیر

فرستنده : Karton khabe gachsaran


خاطرات خنده دار


من از بچگی یک فانتزی بیشتــــــــر نمــــــیخواستم:
آونم این که برم تــــــــــــو زمینی که سوباسا بازی مـــــــــــــیکنه بدووم چرا؟!
خوب لامصبــــــــــــــــ چرا به دروازه نــــــمرسی (0_0) هان بگو.. چرا...!

فرستنده : Mig Mig


من تازگیا به هیولا بودن بعضی از این دهه هشتادیا پی بردم
بابام تعریف میکرد تو کارخونشون یکی از مهندسا بچش رو آورده بود اونجا(از اون هیولاها)
رییس کارخونه بچه رو میبینه میگه کلاس چندی و معدلت چند شده؟
بچه میگه 20
رییس کارخونه بهش 10تومن میده میگه آفرین 
حالا به نظرتون این هیولا برگشته چی گفته؟؟؟
برگشته به باباش میگه این رییس کارخونه چرا اینقدر خسیسه به شما هم همینطوری حقوق میده؟؟؟
جالب اینجاس دهه 40 و 50یی هایی که اونجا هستن میگن این بچه عجب زبونی داره عجب شیرینه؟؟؟
یعنی فقط ما دهه 60-70یی ها اینا رو هیولا میبینیم

فرستنده : شاهین پاتر


یادش بخیر دوران دبیرستان یه معاون داشتیم اسم بچه ها یادش نمی موند ، هروقت میخواست یکی رو صدا بزنه می گفت : آقای چیزآبادی یه دیقه بیا اینجا :)))

فرستنده : جوجه نقره ای


سال دوم بودم (تجربی) دبیر ریاضیمون تعریف میکرد یه بار یه دانشجو و یه استاد قبل شروع کلاس میمونن دم در... 
حالا دانشجویه تعارف میزد ، از اونور استاده ! یه چند دیقه ای اینا تعارف تیکه پاره میکردن !! آخرش استاده رفت تو کلاس در رو بست دانشجویی مثه اسب هنگ کرده بود استاده از اونور کلاس داد زد بعد من هیچ کی حق نداره بیاد تو کلاس !!!
این بود شروع دانشجویی دبیر ریاضیمون !!!!!!!

فرستنده : محمّدرسول


یادتونه دوره افتضایی(ابتدایی) از کتابامون مثه جونمون مراقبت میکردیم ...
البته فقط همون هفته اول!!!!

فرستنده : محمّدرسول


یکی از سختی های زندگیم اینه که وقتی وسط خواب تشنه ام میشه میرم یه لیوان آب سرد میخورم بعدش" نرم دستشویی" !!!

فرستنده : محمّدرسول


عاقا ما دهه شصتیا (شستیا،شصطیا،شسطیا و....) راهنمایی که بودیم وختی میخواستیم شنبه بریم تو مدرسه هفت تا ناظم دم در وایساده بودن عین هفت خان رستم به موها گیر میدادن :
1.اولی به بیشتر 24 گیر میداد ...
2.دومی به بیشتر 20 ...
3.سومی به بیشتر 16 ...
4.چهارمی به بیشتر 12 ...
5.پنجمی به بیشتر 8 ...
6.شیشمی به بیشتر 4 ...
7.میگفت برو از ته بزن ...
اوووووونوخ حالا بیا این گودزیلا دهه هشتادیا رو نیگا کن ....
عین کله یه یک شیریه (سلطان جنگل) که وصلش کرده باشن به برق سه فاز ...
والا به قرعان ...

فرستنده : ░░░░░ (محمد)


اقـــــا 
دیشب یه کارت بنزین گیرمون اومد
گازیدیم پمپ بنزین
باک پر شد اما با 38 تا 
هر چی ماشینو تکون دادم بلکه هواگیری بشه نشد که نشد
بعد دقت کردم دیدم اونجایی که ماشینو زدم یه کمی شیب داره
از حرصم می خواستم بنزین و بریزم توی جیبم ولی نمی شد

فرستنده : علی& نئی


یه شماره ی ناشناس زنگ زد به گوشیم. جواب دادم گفتم بله بفرمایید؟
یه دختره گفت سلااااااام عزیزم! چطوری؟ گفتم جان؟! شما؟ گفت بابا سمیرام دیگه نشناختی؟ منم که فهمیدم مزاحمه گفتم به به سلامَلِکُم! (تیکه ی مخصوص خودمه، همون سلام علیکم!) چطوری خانومی؟ شرمنده که نشناختمت. خیلی وقته زنگ نمیزنی!
طرف یه خورده مکث کرد (هنگ کرده بود بدبخت! احتمالا قیافشم اونور اینطوری شده بود : (0.0) ) بعد گفت بهم زنگ نمیزنی؟ گفتم جواب نمبدی که! یا در دسترس نیستی یا خطط اشغاله. بیشتر وقتا هم که خاموشه گوشیت!
بعد گفت حالا ولش کن. راستی مگه قرار نبود امروز با هم بریم بیرون؟ گفتم باشه. فقط بگو کی بریم؟ کجا بریم؟
آقا ما یه ده دقیقه ای با طرف صحبت کردیم و کم نیاوردیم. تهش گفت آقا تو کم نمیاری نه؟ گفتم نه!
گفت پس من برم مزاحم یکی دیگه بشم؟ گفتم آره عزیزم برو خدافظ! هی هی! راستی نگفتی بیام سر قرار یا نه؟ گفت نه دیگه بیخیال! گفتم هرطور میلته. بای بـــــــــــای.
یعنی یه همچین آدم حاضر جواب کم نیاری هستم!!! با مزاحم تلفنی هم اینطوری برخورد میکنم! خخخخخخ :)

فرستنده : Mehdi 19


دوستم وا3 تولدم همستر خریده 
همینکه آوردمش خونه:
بابام:
این چیه ورداشتی آوردی خونه؟؟؟
داداشم:
برو پسش بده لااقل جوجه ای-خروسی-کبوتری میخرید واست(تو رو خدا طرز فکرو داشته باش)
مامانم :
اه اه اه خونه بو گرفت(هنوز 10مینم نشده بود آورده بودمشا)
پسر خالم:
بدبخت دس ازش نگیر سیل سگی میگیریا(یکی نیست بگه سیل سگی چیه دیگه)
حالا مخاطب خاصم قبلا داشته مث من...
بابا مخاطب خاصم:
قدیما تله موش میذاشتیم الان موشو میارن خونه
آخه کی میخوان بفهمن بابا این اسمش همستره نه موش...
من:(((
فکو فامیلم رو هم رفته
:(((
:)))
(ناراحت برای آوردن همستر خوشحال وا3 تیکه هایی که میندازن(شماهم دیگه شورشو در آوردینا 1کم تفکر کنیدوا3 هر خط هی بایس توضیح بدم))
سیل سگی:)))

فرستنده : زی زی لایک


عاغا تا حالا دقت کردین تو کارتونای ما دهه شصتیا همه داشتن دنبال مامانشون میگشتن
مثه کوزت،حنا،چوبین،ای کیو سان...
فک کنم تحت تاثیر همین برنامه ها بود که من تا الان فک میکنم که یه مامان دیگه دارم که منو ول کرده رفته...
پاشم برم دنبال مااااماااانم.....

فرستنده : sami


یه روزبایکی ازمخاطبای خاصم رفتم بیرون توچشام ذل زده میگه عشگم یه اعتراف کنم ناراحت نمیشی!!!!بگونه.من قبل ازاینکه عاشق توباشم عاشق یکی دیگه بودم الانم که دیدمش اون عشق دوباره زنده شد.منم غیرتی باپشت دست یکی زدم تودهنش اونم هیچی نمیگه ماهم منتظرفحشوجفتک پرونی!!!! دستشومیکنه توکیفش !منم منتظردیدن سلاح گرموسرد که منو باهاش بکشه دیدم یه آیینه ازتوکیفش درآوردو گفت خدابگم چیکارت نکنه رژلبموخراب کردی حالاچیکارکنم.بعدمیخنده میگه دیونه منظورم اون ماشینس .حالامیفهمم بی شوهری چه کارهاکه نمیکنه

فرستنده : love after dead


یه برادرزاده دهه هشتادی دارم انیشتنی واسه خودش یه روز رفتم خونشون دیدم شیرگازوهی بازوبسته میکنه میگم عمونکن خطرناکه میگه عمواولاتونمیفهمی پس دخالت نکن دوما میخوام آقای ایمنی بیاداینجاوباهم بهش بخندیم واقعاماباهمچین موجوداتی میخواهیم زندگی کنیم

فرستنده : love after dead


قدیما اول مهر رو خیلی دوست داشتم چون اول مهر می رفتم مدرسه ( منم درس دوس ...)
اما الان عاشق اول مهرم چون گودذیلامون میره مدرسه

فرستنده : کمبوزه خان


یه روزبایکی ازدوستام رفتم سرکلاسشون استاداونا عکس پای چندتاپرنده رو آوردونرسیده منوبلندکردوگفت این پا مربوط به چه پرندیه!!؟؟منومیگی کم نیاوردموهرچی پرنده بودوگفتم تازه کار به جایی رسیدکه اسم چنتاچارپاروبردم.خلاصه استادگفت لطف کن اسمتوبگومنم بچه پروپاچه ی شلوارمودادم بالاگفتم حالاشمابگیداسم من چیه؟؟؟؟یهوکلاس ترکیداستادم رفت کما بیچاره.بعدهافهمیدم استاده دربه دردنبالمه

فرستنده : love after dead


خاطرات خنده دار


کیا یادشونه کتاب های فارسی قدیم جا برای خوشنویسی داشت ما هم همرو بد خط بدخط مینوشتیم تازه تشویقم میشدیم

فرستنده : alikabir


غضنفر خیلی مقید بود تا کارش تو اینترنت تموم میشه حتما دکمه Home (همون که یه خونه بالای اینترنت اکسپلورره دیگه ...) رو بزنه بعد پاشه . یه بار بهش گفتم لازم نیست که !!! گفت : چرا. خیلی هم لازمه . من یه بار این کار رو نکردم وقتی پا شدم دیدم ای بابا ...خونه نیستم که..تو کافی نت ام...

فرستنده : کمبوزه خان


اون زمان که دوران دبستان بودیم یه فکری به ذهنم رسید درحدمایکل اسکافیلد
رفتم روتخته سیاه نوشتم مهدی خراست(مهدی اسم خودمه)بعدش به ناظممون گفتم کارپیمان بوده و ناظممون دمار از روزگارش درآورد
خودمونیما منم جزو گودزیلاهای هشتادی بودم که بیست سال زودتر به دنیا اومدم

فرستنده : MahdiAghlmand


دوستم تو بیمارستان بستری بود و منم دیروز رفتم عیادتش!(بخش داخلی)!! یهو دیدم یه دخدره سانتی مانتال،خیلی شیک و مجلسی سرشو انداخت پایین و یهو پرید تو!!!برگشت ازم پرسید: ببخشید بخش زایمان اینجاس؟!!!! منو میگی: :O
ملت خواستن به زور جلو خندشونو بکیرن که یهو دوست روانیه من انگاری که مخاطب خیلی خاصشو دیده باشه برگشت با عشوه گفت: بله!!! :oo
ینی اتاق چنان ترکید که موج انفجارش کل بخش و بیمارستانو لرزوند!!!
حالا دخدره و اونایی که از حال رفتن به کنار!! یه بو هایی هم اومد که مشخص شد بنده خدایی که واسه اسهال بستری شده بود خرابکاری کرده!!!!!! اصن یه وضی!!!
ملت از دس رفتن بخدا! لطفا مسئولین رسیدگی کنن!!!

فرستنده : purya21


عاغا یه شب من به دوستم زنگ زدم گفتم پروزه منو اماده کنه فردا برم بگیرم ازش صبح زود دوستم کار داشت تو دانشگاه رفت بهم زنگ زد گفت زود برو پروزه رو از مامانم بگیر که داره میره بیرون منم تازه از خواب بیدار شم نمیدونم چطور حاضر شدم رفتم بیرون همن جور خواب آلود بودم تا رسیدم دم خونه اونا زنگ رو زدم مامانش اومد دم در بعد سلام احوال پرسی گفت مامان اینا خوبن گفتم بزرگیتونو میرسونم !!!!
مامان دوستم 0-0 :))
من /:)بعدش دوزاریم افتاد دیگه هیچی وقتی میبینم روم نمیشه نیگاش کنم از خجالت ذوب میشم

فرستنده : amir19


یکی از دوشواری هام اینه بدون اینکه مامانم بفهمه سیب زمینی هایی که سرخ کرده رو بخورم!!!

فرستنده : purya21


عاقا یادش بخیر سوم دبیرستان بودم امتحان زیست داشتم به دلیل بی دلیلی ذهن منم خالی از محتویات بود یعنی هیچی نخونده بودم از قضا با رفیق شفیقم برا تقلب هماهنگ کردیم اقا چشمتون روز بد نبینه این مراقب مارموز ما که خدا خفش کنه نمیدونم از کجا فهمیده بود
عاقا اول ک جامو عوض کرد هیچ تا اخر جلسه 4چشمی منو میپایید ک دس از پا خطا نکنم خلاصه ب هر بدبختی بود دهو گرفتم دیگه...بعد این قضیه مراقبه هر وخ منو میدید ی خنده ی شیطانی تحویلم میداد://
بعععله زمان ما یه تقلب ازمون میگرفتن جرمش اندازه ی حمل بمب اتمی بود ولی حالا...

فرستنده : torang***


سر کوچمون ی بانکه
رفتم پول خورد کنم 
شماره گرفتم منتظر نوبتم شدم
هیچی دیگه مامانم اومد جعمم کرد
تازه فهمیدم نوبت لازم نبوده
تاخونه عین ی حیوون نجیب دویدم
من:-|||||||||||||||
مامانم:((((((((((((
ازم نا امید شد
حیوون نجیب:-))))))))))))))))))
خاوری:-))))))))))))))

فرستنده : amir021


دیروز یه مطلب خوب به ذهنم رسید تندی اومدم تو خوش خنده  بنویسم نشستم پای کامپیوتر و تند تند نوشتم بعد که تموم شد نگا مانیتور کردم دیدم اینگلیسی نوشتمو یادم رفته زبونشو فارسی کنم. یعنی اووووووووونقدر اعصابم خورد شده بود که یادم رفت چی می خواستم بنویسم.

فرستنده : hamid server


آقاهرکی مامان ساده ای مثل من داره بزنه لایکو یه روزتوخونه نشسته بودیم پشتیبان داداشم که(دختره) زنگ زده خونمون حالامامانم برداشته میگه سلام خوبین مامان خوبه باباخوبه سلام برسونید گوشیرومیدم به علی بامن خداحافظ دیگه.
میگم مادرمن پشتیبانش بود نامزدآیندش نبودکه اینطورصمیمی میحرفی

فرستنده : sajjad


یادم خیلی سال پیشا داییم خوابیده بود ما هم برداشتیم گل سر زدیم به موهاش بعدم یادمون رفت بهش بگیم عصری همونجو رفت با دوستاش فوتبال بازی کنه دیگه بعدشو خودتون تصور کنید ........
ما :زیر دست داییم نفله شده بودیم 
داییم }: <
دوستاش : o

فرستنده : sahi


یه روزمعلممون مثل اینایکه شکست عشقی میخورنوتاعالم خودشونن داشت وارد کلاس میشدمنم پامودرازکردم ببینم حواسش هست یانه دیدم یا ابوالفضل امعلم گرامی نقش زمین شد هم عذاب وجدان داشت خفم میکرد هم خندم گرفته بودبنده خدافقط داشت دوروبرشو نگاه میکرددانشجویان عزیزم دنبال سوژه!!!!واقعامردبود پرتمون نکرد بیرون

فرستنده : angle


من ترم آخر IELTS هستم. (فکر میکنم خیلی واضح گفتم که در بالاترین سطح زبان انگلیسی تحصیل میکنم و نیازی به توضیح بیشتر نیست!). یه بار تو کلاس زبان دانشگاه یه جمله ی خفن گفتم که همه اینطوری (0-0) شدن. هیچکی معنی حرفم رو نفهمید، حتی استاد!
هفته ی بعد تو کلاس استاد اومد گفت پسر خیلی باحالی، شوخی هفته ی قبلت خیلی باحال بود!!
بنده خدا مثل اینکه رفت کلی دنبال معنی جملم گشت. اون موقع بود که یهو یه حس عجیبی بهم دست داد. انگار مثلا خدای زبان بودم! کلی ذوق و شور و شعف درم حاصل شد. اصن یه وضی!

فرستنده : Mehdi 19


آقا ما دوم سوم دبیرستان بودیم، دهه فجر بود. یه آقایی اومده بود سر صف قرار بود زنگ انقلاب رو به صدا دربیاره!! اون چکشه رو گذاشته بودن تو یه سینی داده بودن دست یکی از بچه ها که ببره با احترام بده به اون آقای محترم!
این رفت و رقت تا نزدیک شد، یهو ما دیدیم خودش چکشو برداشته و به جای اون صفحه آهنیه داره میزنه به سینی!!!!
دیگه تصور حیاط گاز گرفته شده مدرسه و چهره اون آقائه با خودتون!!

فرستنده : یه نفر


چند سال پیشا مامانم بهم گفت برو سه چهار کیلو گوجه از تره بار بگیر یه مقدار رب درست کنم.آقا من رفتم گفتم نیم کیلو گوجه میخوام طرف هم واسم 3 کیلو کشید اومدم خونه!!!
به خیالشون بچه زرنگ تهرونن!!

فرستنده : reza1372


خاطرات خنده دار


خدا چه کنیم با رفیق ناباب
یه روز شب بود ساعت در حدود 1 یا دو پاره ای از شب روز بعد
با رفقا بیکار وسطاى تابستون هوا دلپذیر نبود افکار شوم شیطانى در اذهان مشوش پر از خالى ما حلول کرد
نتیجه: با 2 تا موتور دونفره سر جمع سه نفر و نصوى سنگ بدست از جلو خونه ها ک گذر میکردیم شاتالاق تو در حیاط
خدایى رفیقه ما داریم؟!

فرستنده : Javad792


من یه داداش دارم(دقیقا" متولد 80) یکم فاصله داره با گودزیلا واسه تولدم که تو آذر بود مثلا شکلات خریده بود.منم چیزای شیرین دوست ندارم
خلاصه هی میدیدم میاد بم میگه داداشی چرا شکلاتی که واست خریدمو نمی خوری منم واسه اینکه دلش نشکنه میگفتم میخورم داداشی.میدیدم یه لبخنده مشکوک می زنه میره
خلاصه تا اینکه دیشب پسر عموم اومده بود خونمون مامانمم چای آورده بود به پسر عموم گفتم واسا شکلات بیارم با شکلات بخوریم
جیجیجیجیییین باز کردم یکیشو میبینم سفیده چقدم سفته یعنی چی میتونه باشه..
کاملا درست حدس زدین قنده.این گودزیلای ما همه شکلاتارو خورده بود تووش قند کرده بود
من:-/
پسر عمومم:-O
این مارمولک:)))))))

فرستنده : MNA


--------------------------------------------------------------------------------

ترم اول که بودیم استاد ادبیاتمون خیلی با پسرا لج بود و همش به پسرا متلک میگفت. یه جلسه سر کلاسش گفت که جلسه بعد من نیستم کلاس تشکیل نمیشه. یکی از پسرا شروع کرد به شادی و هی می گفت آج جون آخ جون. 
استاد هم برگشت رو به کلاس گفت: دیوانه دنبال یه سنگ میگرده احمق دنبال یه حرف. 

فرستنده : silver moon


*سلام،این اولین پستمه*
کیا یادشونه یه روز از سالو واسمون مشخص میکردن که بیایم تو مدرسه صبحونه بخوریم،چه حالی میداد اون صبحونه ها،هنوز مزش زیر دندونمه.یاااااااادش بخیر...

فرستنده : Aliye arjmand


اقا این عمو کوچیکم تازگی این لایکو انداخته تودهن مامانبزرگم بدجور،دیروز رفتیم خونشون بابام سر ی موضوعی عصابش داغون بود یهو گف میخوام سرمو بکوبم تودیوار مامانبزرگمم ن گذاش ن برداش گف ننه دیفال قدیمی شده سرتو بکوب ب لایک!!!! ی رب همه هنگ بودیم

فرستنده : جــــوجــــوکــــوشــــولــــو


توی شرکت با همکارم داشتم حرف میزدم یهو یکی دیگه از همکارامون با دو بسته شیر اومدو رفت سمت یخچال. یهو همکارم گفت: بابا آب داد بابا نان داد. منم از دهنم پرید: بابا شیر داد! همه پوکیدیم از خنده.

فرستنده : mmlmml777


یه استادمون همیشه لیست حضور و غیابو میداد خودمون کامل کنیم. برگه حضور و غیاب که به من میرسید اسم گودزیلای ماده قبل از خودمو حاضریشو خط میزدمو بجاش علامت غیبت میزدم. جلسه بعدیش که همکلاسیم لیستو میدید بخار از گوشاش میزد بیرون ! یادش بخیر حقش بود ولی.

فرستنده : mmlmml777


مدیر شرکتمون یه سری اعلامیه استخدام منشی داد دستم گفتش برو بالا شهر بچسبون. منم چنتاشو نزدیکای شرکت (پایین شهر) چسبوندمو بقیشو پاره کردم. موقه مصاحبه مدیره از هرکی مصاحبه میگرفت اول سوالش این بود: برگه درخواستو کجا دیده؟! خلاصه همه همون محل بودن... خوبیش این بود دیگه ازم نخواست برم برگه بچسبونم!.

فرستنده : mmlmml777


دبیرستانی بودیم رو درب کلاسمون یچی نوشته بودیم که باعث میشد معلما مراقب خودشون باشن و از ما بترسن. شعرش این بود: 
گر شیر نری بگذر از این بیشه شیران
که آغشته بخونند در این بیشه دلیران

فرستنده : mmlmml777


یکی از دوشواری های بچگی من این بود ک چس فیل واقن چیه!بچه ک بودم اصن چس فیل نمیخوردم،آخه لامصبا این اسمه انتخاب میکنین!!!
کیا مث من بودن عایا؟

فرستنده : VeSaL 74


آغا ما یه روز با دوستامون داشتیم از دانشگاه میرفتیم خونه منم اعصاب داغون برف هم اومده بود .جلویه پام یه قوطی نوشابه بود ما هم تریب عصبی اومدیم اینو بشوتیم.جاتون خالی این پام به اون پام گفت تو ... نخور.هیچی دیگه کفه خیابون پهن شدم.حالا دوستامو میبینم همه دارن از خنده جدول گاز میزنن یکی هم نمیاد کمک من.با هزار بدبختی پا شدم رفتم خونه. آغا روز بعد رفتم دانشگاه جلوی در بچه ها چنتا قوطی نوشابه گذاشتن اسرار که بازم بشوت.خداییی اینا هم رفیقن ما داریم؟؟
هیچی دیگه از اون روز تصمیم گرفتم زمستون با شلوار ورزشی برم دانشگاه

فرستنده : pinko


اقا این خونواده ما داشتن به زور شیشه شیر رو تو حلق بچه فرو میکردن مبگفتن چرا نمیخوره چرانمیخوره یهو دیدیم بچه به حرف اومد گف:بابا این سرشو باید سوراخ کرد وگرنه من چی بخورم.اخرش هم خالم گفت تو بچه ایی
نمیدونی این باید همینجوری باشه ما هم اونور داشتیم چاه نفت احداث میکردیم والا
خاله ما داریم

فرستنده : حسن پیکه


دیشب پشت چراغ قرمز بودیم؛
افسر داشت یکیو جریمه میکرد که از چراغ قرمز رد شده بود
یارو میگفت : ننویس سرکار! جونِ مادرت ننویس! ندیدمت به مولا ..!
یعنی همچین راننده هایی داریم ما :))))))))

فرستنده : hotboy797


عاقا
کلاس سوم دبستان بودم یه روز سر زنگ نقاشی یکی از بچها داشت از کنار میز ما رد می شد زد مداد رنگیای دوست مارو ریخت رو زمین.
دوست منم پیش معلم بود وقتی برگشت مداد رنگیاشو رو زمین دید شروع کرد به گریه زاری که کی مداد رنگیای منو انداخته زمین.
منم اومدم مثه این فیلما که طرف میره به جرم یکی دیگه اعتراف می کنم تریپ مرام بردارم گفتم من ریختم زمین ببخشید.
بعد نشستم رو نیمکت زل زدم به اونی که مداد رنگیا رو ریخته بود منتظر بودم پاشه بره بگه نه کار اون نبود کار من بود که همه بگن عجب ادم با معرفتی بوده
هرچی صبر کردم دیدم کصافت به روی خودش نمیاره با پرروییه تمام نشسته داره نقاشی شو می کنه. پاشدم رفتم به دوستم گفتم دروغ گفتم کار اون بود
و بعد اون کلاسو باید می دیدید
گیسی بود که کشیده می شدو جیغ و دادی بود که به هوا می رفت
و این وسط منم یه گوشه ایستاده بودم به خودم افتخار می کردم
اصلا مرام و معرفت داره ازم چیکه می کنه
خخخخخخخخخخخ

فرستنده : (O_o)


اینجانب یه جفت دوست دوقلو فوق شوت دارم اینا وقتی بچه بودن مامان باباشون میرن سفر این دوتام با نبوق بالایی که داشتن تسمیم به اتیش زدن فرش میگیرن به این صورت که یکی کبریت میزنه اون یکی درجا آب بریزه عاغا اولیه کبریتو میزنه فرش اتیش میگیره اون یکی طحت تاثیر اتیش قرار میگیره یادش میره آبو بریزه رو فرش!از این دوتا مادربزرگشون نگهداری میکرده اون بنده خدام تا میرسه با اون سن شروع میکنه به بالا و پایین پریدن رو فرش تا اتیشش خاموش شه......شانس اینا همون موغع مامان این گودزیلا ها زنگه میزنه!مادربزرگم به اینا میگه که نگین به مامانتون فرش اتیش گرفته این بزرگه که واقعا انیشتین دربرابرش کسی نیس اصلا!تا گوشی رو میگیره به مامانش میگه::سلام مامان اصلا فرش اتیش نگرفته ها!!!!:دی

فرستنده : Parmida





javahermarket