Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon


خاطرات خنده دار


یه روز خالم اینا اومده بودن خونمون
دخترخاله ی گرام هم اومد عکسای توی گوشیشو به من نشون بده 
بعد از دیدن کلی عکس از جک و جونورهای مختلف گرفته تا جاستین بیبر !!!!!
بصورت کاملا اتفاقی یه عکس از خودش اومد
من یکم نگاه به عکسش کردم 
یکم نگاه به خودش کردم و این جمله اومد تو ذهنم
و خداوند فتوشاپ را آفرید

فرستنده : Kevere


یعنی هیچکی این الکتریسیته ساکن لعنتی اذیتش نکرده؟!!!!!!!!!!!!!! پس شما در معرض سکته مغزی و عارضه های مغزی هستید. اوفیش به خودم

فرستنده : السالوادور


یعنی هیچ دههه شصتی با تخته چوب و بلبرینگ، اسکیت درست نکرده!!!!!!

فرستنده : السالوادور


تو این زندگی‌ نصف عمرمون به فکر کردن راجع به یکی‌ دیگه گذشت ،
نصف دیگش هم برای پیدا کردن سر چسب نواری … !!!!!!!!!!!!

فرستنده : sintel


از اونجایی که این ترم امتحانای دانشگاه پیام نور کامپیوتری شده هر کدووم نشستیم پشت سیستم مراقبت برگشته میگه نگاتون رو صفحه مانیتور خودتون باشه خواسته باشین به مانیتور کنار دستیتون نگاه کنید سیستما جوریه که با نگاه کردن به مانیتور کناری خاموش میشه
آقا مارو میگی:))
بقیه دانشجوها:))
موس و کیبردا:))
مانیتورا:))
مراقب :))
از این به بعد هم که قراره به جای گفتم سرت تو برگه خودت باشه میگن سرت رو مانیتور خودت باشه:D

فرستنده : ♥♥♥


تــابسـتون مـامـان و بـابـام رفتـه بـودن جـایی منـم طبـق ٍمعـمول گفتـم بـذا شـب بـرم خـونه پـدربـزرگـم! صُـب آقـا نمی دونـم ساعـت چن بـود فکـرشو بکنیــد آدم گیـجٍ خـواب باشـه اونـم تو صُبـحـای ٍ تـابستـون! 
بـابـابزرگـم بـا داد: امیـــر؟؟ پـاشو بریـم ورزش پـارک ٍ نـزدیک ٍخـونه!
مـن: نــه بـابـاجـون نوکــرتم بذا بخـوابـم! خستـم!
بـابـاجـون با داد بیـداد اومـد دستـم گـرف بلنـدم کـرد! مـن: اَه می خـوام بخـوام شمـا خودت بـرو! دوبـاره خـودمو انـداختـم رو تخـت!
دوبـاره اومـد اذیتــم کنــه داد زدم: مــامــانی؟ شـوهرت نمیـذاره بخــوابم تو رو خـدا یه چیـز بهـش بگــو! ای بــابــا ;(
آقـا مـامـانی بـا یه تـریـپ اسپــرت اومـد تــو: عــه؟ تنبـل خـان پـاشو بینـم ای باشـگایی که شمـا میـرین فقط هیکــل گنـده می کنیــن ورزش و نـرمش که تعـطیـل!
آقـا مـن کُـپ کـردم ! هیچـی دیگـه عـلی رغـم ٍ میـل ٍ باطنیـم باهـاشون رفتـم! بـاورتـون نمیشـه 20تا پیـرزن پیـرمـرد داشتـن ورزش می کـردن! منـم اینجـوری ورزش می کـردم(-.o) خــوابم میـومد فجیـع! تو همـون عالـم بودم یهـو مـامـان بزرگـم با مشـت کوبیـد رو کتفــم! بـا سـر رفتـم تو بغـل ٍ یه پیـرمـرده! همـه: خخخخخخخ!
پیـرزن پیـرمـردا : جـوونای ٍ امـروزی فقط هیکـل گنـده می کنـن همشـم تو خالی اَن مث ٍ بادکنـک!! 
مـن:(
یـکی اَ پیـرمـردا: بچـم خـوابـش میـاد بچـه هـا یه کار کنیـم خـوابش بپـره! آقـا یهـو 20تاشـون مـن ُ دنبـال کـردن مـنم که انـگار میخـوان یه بلایـی سـرم بیـارن عیـن ٍ اسـب می دوییـدم! تـو اون تعقیـب و گـریـز به رفتگـان و بـازمـاندگـان ٍ اون پیـرمـرد ٍ که گف دنبـالش کنیـم صلـوات می فـرستـادم!
هــه :)

فرستنده : امیر21


امروز تو یکی از برنامه های آشپزی که داشت غذای مکزیکی درست میکرد،
آشپزه گفت : تو مکزیک به رب گوجه فرنگی میگن پوره گوجه فرنگی همیشه یادتون باشه.
منم واسه اینکه یادم بمونه چند بار با خودم گفتم :
پوره گوجه فرنگی پوره گوجه فرنگی پوره گوجه فرنگی
بعدش داشتم با خودم فکر میکردم که زبان اسپانیایی چقدر راحته الکی گندش کردن!!!
-----> رامین جوان

فرستنده : رامین جوان


یادش بخیر بچه ک بودم وقتی بابام ازم درس میپرسید بلد نبودم چنان کتکم میزد همه جای کتابو یادمیگرفتم نمیدونم چطوری ولی هنوز تو کف اون کتکاشم

فرستنده : yalda


یادش بخیر کوچیک بودیم سر کلاس معلم ک درس میداد ما میخوابیدیم بعد ک زنگ میخورد نمیفهمیدیم کی زنگ خورد بابا ماهم چه روزایی داشتیم 

فرستنده : yalda


چند روز پیش میخواستم برم تو سوپر مارکت آب معدنی بخرم...پام گیر کرد لب پله داشتم میخوردم زمین خندم گرفته بود تا وارد مغازه شدم زدم زیر خنده بیچاره مرده هنگ کرده بود همینطور نگاه میکرد دیدم نمیتونم حرف بزنم همونجور با خنده اومدم بیرون...فک کنم هنوزم داره واسه شفای من دعا میکنه..

فرستنده : niousha


یه سری عید رفته بوذیم اصفهان خونه مامان بزرگم
مامان بزرگم مهمون داشت تو اشپز خونه داشت سیب زمینی پوست می کند منم حس انسان دوستیم گل کرد یه تعارف زدم گفتم مامانی بده من خورد میکنم اونم سینی رو گذاشت جلوم با یه گونی سیب زمینی گفت مادر اینا رو پوست بکن سرخشم بکن 
!!!!!!!!!!!!!!!!!
من که تا حالا دست به سیاه و سفید نزده بودم اونا رو که پوست کندم هیچ سرخشم کردم !!!!!!
نتیجه=دیگه تعارف به هیچ احد الناسی نمیزنم !!!!!!!

فرستنده : M-Mahdieh


عاقا ما تو دانشگاه یه استاد خانوم 35ساله زشته ترشیده داریم یه بار سر کلاس ازش پرسیدم:خانم شما قصد ازدواج ندارین؟
عاقا صداش نازک شد چشماش خمار شد با هزارتا ادا اطفار گفت چطور مگه؟
هیچی مانم گفتیم : اون موقع به نظرتون یکی هم قصد ازدواج با شما را داره؟ که یهو کلاس پوکید به خنده.
بنده خدا سرخ شد سفید شد آخر سرهم از کلاس اناختم بیرون.
و همین شد که ما از دانشگاه اخراج شدیم و اومدیم خوش خنده %%%

فرستنده : parsa.ezraeil


سر جلسه امتحان استاد اومده بالاسرم میگه: سوالا واضحه؟ مشکلی نداری؟
منم گفتم: سوالا واضحه، جوابا مشکله، راهنمایی میکنید؟
سرشو انداخت پایین رفت...
خو استاد گلم پَ واسه چی سوال میکنی؟ ها؟

فرستنده : KHORSHID


با سلام به همه ، یادمه بچه که بودم تقریباً چهار پنج ساله ، رفته بودیم شمال لب دریا داداشام من و اذیت می کردند هی هولم می دادند تو آب منم جیغ می کشیدم فک می کردم دریا مث کاسه میمونه که تا پام بره تو آب منم می رم تهش ، هیچی دیگه همش من جیغ می کشیدم اونا هم میخندیدن ، آخه این فک و فامیله من دارم ، هی روزگار ............

فرستنده : رضا 93


چن روز پیش داشتم میرفتم سوپرمارکت سره کوچه خرید کنم
دیدم جلو خونه یکی از همسایه هامون ی 206 سفید کثیففففف پارک بود
رفتم رو شیشه ش نوشتم:ی دستی بهش بکش شاید تمیز شد
موقع برگشت دیدم ی پسره جلو ماشین واستاده داره رو سره ماشین دست میکشه
ی لحظه واستادم با تعجب نگاش کردم،وقتی متوجه من شد ی لبخند زد گفت:
خودت نوشته بودی ی دست بکشم بهش
خو احمققققققق منظورم این بود بشورش
د آخه خداونداااااااااااا ما با کیا شدیم 75میلیون نفر!!!!!!!!!!!

فرستنده : سها


خاطرات خنده دار


بچه که بودم وقتی فیلمای سیاه و سفید میدیدم , فکر میکردم قدیما همه جا سیاه و سفید بوده:( 

فرستنده : .::TiToNiCk::.


بهترین دوستم اومدپیشم.نشستیم توحیاط داشتیم باهم میحرفیدیم.
خیلی ناراحت بود درحدی که گریه میکرد.
میگفت میخواد دماغشوعمل کنه ولی مامانش قبول نمیکنه.
خلاصه اعصابم به هم ریخت وتوفکریه راه حل واسه کمک کردن بودم که......................یهو یه آجربرداشتم وکوبیدم توصورتش.آقاصورتش تخت شد.دیگه دماغی نمونده بودکه بخواد عمل کنه.
بردیمش بیمارستان دکترگفت بایدفوراعمل بشه.:-)))
من دوست خوبی هستم؟؟؟؟

فرستنده : setare


تاحالا شده برین مهمونی بعد... وقتی دارن چایی میدن اون موقعی که بهتون چایی نمیرسه دقیقا چ حالی دارید؟!!

فرستنده : محمدرسول


هم دیپارتمانیمون (فهمیدی انگیلیسی حالیمه یا بگم؟) سکته کرده زنگ زدیم اورژانس بعد نیم ساعت یه خانوم و یه آقا اومدن بعد مامانم رفته دم در میگه بدویید بابا جوون مردم حروم شد کف اتاق ...
زنه و مرده اومدن تو. یه دفعه زنه شروع کرد به گریه که داداش الهی خواهرت بمیره چت شده؟
من:oO
مامانم: - -
خواهر یارو: ~~
همچین آدمای خیری هستیم ما....

فرستنده : ***WELLBORN***


یه سری هم زنگ زدم خونه باباجونم(پدر ِ مادرم) خلاصه گوشی رو که برداشت یه صدای ناموزون(اگه بگم پستم قوانین سایت میشه) شنیدم و به مادرجونم گفت یه کاری کردم که دیگه مزاحم مردم نشه و گوشی رو قطع کرد :|
من :|
مخابرات :|
کل مزاحم تلفنی های دنیا :|
افق فانتزیا :|

فرستنده : smj13سید مصطفی


یه سری هم داشتم میرفتم خونه یکی از اراذل و اوباش محترم محله سر کوچه وایساده بود و پی دعوا میگشت، منم از کنارش رد شدم دیدم کل چشمم داره میاد بیرون و منو نگاه میکنه خلاصه دلم براش سوخت رفتم بهش گفتم ببین دوست عزیز چشمت داره در میاد و میوفته رو آسفالت کثیف میشه :))
گذاشت دنبالم که بزنتم منم فرار کردم پریدم تو خونه از در رفتم بالا بهش گفتم خونسردی خودتو حفظ کن دوست عزیز :))
هیچی دیگه الان یک ماهه از خونه نیومدم بیرون چون یارو به خونم تشنس :))

فرستنده : smj13سید مصطفی


رفتم امتحان گواهی نامه بدم
نفر قبل از من نوبتش شد نشست پشت فرمون پاشو گذاشت روی گاز
دستی رو نکشیده بود. همینجور گاز میداد
ماشین نمیم خیز شده بود
سرهنگ بهش گفت دستی رو آزاد کن
همون حین ی پیرمرد سوار موتور اومد از جلومون رد شه
اینم دستی رو آزاد کرد
ماشین پرید طرف موتور
یکم دیگه مونده بود سوار موتورشیم
سرهنگ داد زد چیکار میکنی
طرف هول کرد دستی رو کشید
سرهنگ زبون بسته که کمربند نبسته بود با سر رفت تو شیشه و با فحش طرف رو از ماشین پیادش کرد
نوبت من که شد از بس میخندیدم نمیتونستم حرکت کنم. سرهنگ رو هم که میدیدم بدتر خندم میگرفت
سرهنگ هم ماشینو روشن نکرده ردم کرد

فرستنده : wine


داشتیم توی ی مغازه فوتبال میدیدیم
پیروزی استقلال
همه گرم دیدن فوتبال بودن ی پیرمردی اومد تو و با دقت به این فوتبال نگاه میکرد
هممون کیف کرده بودیم که تو این سن و سال چه علاقه و شوقی داره و چه دل جوونی داره پیرمرد
بعد از چند دقیقه دقت گفت
این پیرهن سیاهه کیه چقدر هم میدوه، چرا توپو بهش نمیدن
(منظورش داور بود)
جمعیت ترکید همسایه ها خیال کردن یکی گل زد پریدن در مغازه

فرستنده : wine


با عموی بچه ی دهه گودزیلام (ببخشید با گودزیلای عموم) داشتم تو حیاط خونمون بازی میکردم اونم ازون بازیا :) با توپ چل تیکه بهش میزدم (اونم نوک پا) اونم در میرفت
آغا ما هر چی میزدیم خو بهش نمیخورد که هیچ اینقدر که بهمون تیکه انداخت آبرو واسمون نموند (از تیکه هاش :جلبک چلاق)
ماهم دیگه اعصاب واسمون نموند یه شوتی زدم تو صورتش (نامردم خودتونین حقش بود) که یکی از توپه خورد یکی از دیوار یکی هم از زمین 
من دیگه نمیتونم بگم بعدش چی شد و چقدر خندیدم و چه باجی بهش دادم تا صداش در نیاد {فقط بگم مبلغ بالایی بود (50 تومان وجه نقد)}

فرستنده : کپسول استعداد



تاحالا شده برین ی جا مهمونی بعد صاحب مجلس زیاد از آشنای نزدیک نباشه اونوقت وسط مجلس دسشوییتون بگیره بعد رفتن به مستراح بفهمید هواکش نداره !! خداییش توی سکوت توالت ادم تکون نمی تونه بخوره !! جم بخوره صدا پیچیده تو مجلس!!!
خدا نصیب هیچکی نکنه!!!

فرستنده : محمدرسول


ســــه شنبـــه غــروب اومــــدم خـــونه..؟؟!!!
بـــعد درو بـــاز نـــکرده دیـــدم کـــله خـــونواده دارن ایـــنجوری نــگام مــیکننo_o
گـــفتــم:چـــی شـــده؟؟؟
یـــــدف بـــابام بــهم حمـــله ور شـــد نـــرسیده گــــوبس!مـــشت زد تـــو صورتـــم..؟؟!!!
بـــی هوا زد نـــامرد!!!
دســـتمو گـــذاشتم رو صورتـــم داد زدم:چــــته؟؟ واس چــــی مـــیزنی..؟؟؟!!!
داد زد:خــــفه شـــو !!! گـــوشیت دســـته کـــی بـــود؟؟؟
مـــــــــــــن؟؟؟دســــته خـــودم بــــود !!!اول بـــگو واس چـــی 
زدی؟؟؟خـــجالت نمــیکشی بـــا ایــن ســـنم دس روم بـــلند مــیکنی؟؟؟
بــابام:خـــفه شــو !!!آدم شـــده واس من!!!اون دخـــدره کــی بـــود گــوشیتو جواب داد..؟؟!!!!!
مــــن:چـــــــــــی؟؟؟کـــدوم دخـــدر؟؟؟بـــه قـــران دســـته خـــودم بـــود!!!
دســتشو آورد بالا دوبـــاره بــزنـــه ..؟؟!!!
مـــنم ســـریع مـــیگ مـــیگ فـــرار تـــو آشپزخونـــه!!!
گــــفتم بـــه ابــالفضل دســته خودم بــود بابا کـــدوم دخـــدر؟؟؟زنـــگ بـــزن ببینم؟؟؟
تـــلفـــنو ورداشت تــــکرارو زد گـــذاش رو اســـپیکر:
یـــدف یـــه دخـــدره ورداش گفـــت:بـــععععله؟؟؟
بـــابام کُـــــپ کـــرد!!!زود قـــط کرد
رفــــتم دیـــدم بعـــله آقا بجای 0935 زده 0936!!!
گـــفتم:دیـــدی الکـــی زدی؟؟؟
مـــیگه:مـــن که میدونـــم تــــو یــه چــیزیت هســـت!!!
بـــازم طلبـــکاره!!! بــه مـــن چــه نامـــبرش عـــینه نـــامبره منـــه ؟؟؟أه!!!
هـــه... خــوب شد دمـــاغم نشـــکستا!!!
ولــــی فــک کنم عـــاشقه اون دخـــدره کــه شمـــارش عــینه من بـــود شـــدم!!!
صــداش خــیلی قـــشنگ بـــود"بـــــــععععلـــه؟؟؟"

فرستنده : لابسـتر


تو خیابون دو نفر داشتن دعوا میکردن مردم دورشون جمع شدن اون دو نفری که داشتن دعوا
میکردن رفتن ، مردم 10 دقیقه اونجا وایستادن به امید اینکه دوباره برگردن دعوا کنن
مردمم بیکارنا
اینا کار و زندگی ندارن؟؟
البته خودم جزو اون بیکارا بودم خخخ

فرستنده : کیان18


وای امروز از خوشحالی تو لباسه خودم نمیگنجیدم :دی
امروز رفتم آرایشگاه سرم کوتاه کرد خواست بشوره سرمو دید آب قطع شده سریع به شاگردش گفت برو برو واسه آقا آب معدنی بگیر سرشو با آب معدنی بشورم!!! یه حسی بهم دست داد که نگو!
حسم تو اون لحظه شبیه ترول مغرور بود خخخخ

فرستنده : کیان18


بچه ها اگه یه وقت ارور فن براتون اومد نرید فن بخریدا !!!
فن من ارور داد کیسو خوابونم درست شد !
فکر کنم خسته شده بوده :)

فرستنده : ♣ MOH@MM@D ♣


آقا پارسال ما پیش دانشگاهی بودیم. درس مرس هم متوسط ولی زبان انگلیسی فاجعه!
دبیر زبانمون هم ازم قطع امید کرده بود!
خلاصه امتحانهای میان ترم اول رسید و درس خون شدم و زبان رو مثل چی خوندم و امتحانو خوب دادم و نمره بالا!
بعد ازون آق دبیر هر از چند گاهی منو میکشید کنار میپرسید:
تقلب کردی نه!
یه روز دوباره آخر زنگ منو صدا کرد،گفت:
سر امتحان همه حواسم به تو بود،راستشو بگو چجوری تقلب کردی؟
آقا این روند پنج شیش باری تکرار شد تا اینکه سر یکی از امتحانهای ترم دوم،که از قضا مراقبمون هم ایشون بود،از کنارم رد شد پشتش به من شد و منم دست کردم توی آستین جادویی لباسم، یک دفعه جوری که انگار عمدا پشتش رو سمت من کرده بوده باشه پرید رو هوا 180درجه چرخید و فهمید!
برگشت گفت: دیدی بالاخره مچتو گرفتم! دیدی ! دیدی!
گفتم آقا ببخشید دیگه تکرار نمیشه!
میگه د نه د ! سر میان ترم اول هم همین غلطو کرده بودی!فکر کردی نفهمیده بودم!
واسه همچین روزی لحظه شماری میکردم! دیگه دستت واسم رو شده آقای فسقلی!
نه خداییش مراقب جوگیره ما داریم!
فکر میکنه انگار کارآگاهه!

فرستنده : Fesgheli


خاطرات خنده دار


 با مامان و بابا و دایی نشسته بودیم و اینا داشتن از هر دری حرف میزدن که رسیدن به من!
مامان: ایشالله پسرم مهندس شه خروار خروار پول بیاره خونه!(تو دلم گفتم زکی،مامان مارو نیگا،معلوم نیس داره برای من دعای خوشبختی میکنه یا برای خودش!)
بابام: تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود!
داییم: چرا نشه! مگه فسقلی شاخ و دم داره!
بابام: شاخ که فک نکنم ولی از بچگی دم نداشت!(کنایه از خر ما از کره گی دم نداشت)
و اینا هم مشوق های من!

فرستنده : Fesgheli


یکی از دغدغه های من تو زندگیم اینه که صبح که میخام برم سرکار تا وسطای راه فکر میکنم شلوار پام نیس.....یا با شلوار راحتی گل گلی اومدم بیرون....
بعداز 2 ...3 بار چک کردن تازه خیالم راحت میشه که توهمی بیش نبوده است...
وای بخدا آلزایمر دالم....بلام دعا تنید..!!!

فرستنده : rez1


دیروز خیلی دیر وقت از مدرسه اومدم باید با اتوبوس می رفتم اون ساعت اتوبوس انقدر شلوغ بود که اگر می ایستادی باید خدارو شکر می کردی سوار شدم چند تا ایستگاه که گذشت دیدم یک خانم می خواهد پیاده بشه من هم نزدیک در بودم یا باید از پشتم رد می شد که پیاده بشه یا من برم پایین تا پیاده بشه منم انقدر خسته بودم گفتم بذار از پشتم رد بشه یه لحظه رومو به سمتش برگردوندم دیدم داره از اون بالا همه راهل می ده پایین وتو دستش یه پاکت فریزر با کلی کارد توشه گفتم بذار برم پایین تا پیاده بشه جون ادم ارزشش بیشتر از این حرفاست باور کنید این پلاستیک را به قدری از بین مردم محکم می کشید که گفتم هر ان ممکنه پاره بشه
بله دیگه اولین پستم بود

فرستنده : mute


یه خاطره دارم بد تابستون بود هوا گرم من تشنه خلاصه این ور و ببین انور بیبن تا یه مغازه پیدا کردم . رفتم گفتم آقا یه معاشعیر لیموی دارین یارو گفت نه استک داریم . عاقا ما که تا حلا اسم شو نشنیدم نخوردیم که کم نیاوردم گفتم لیموی داری نه انارو سیب فقط هست باشه یه دونه از انار بده گفته تو یخچاله وردار رفتم برداشتم (تازه سوتی هاهااها شروع شد)گفتم باز میکنی یه نگاه کرد گفت پیچی بچرخون باز می شه من زور بزن نه باز نشد داد بهش کفنم نشد که دادا از در اب معدنی راحتر باز کردحساب کردم رفتم بیرون زدیم به بدنو برگشتم تو گفتم آقا بفر ما شیشه اش یارو یه نگاه عاقل اندر صفی به ما کردو گفت شیشه بنداز بره تازه فهمیدم که که جه سوتی دادم من، مغازه پر مشتر ی . از اون موقع به بعد هروقت بیرون تشنه میشو فقط اب معدنی

فرستنده : mehdi


آغا یادم میاد 5 سال داشتم مامانم یه مرغ زنده خرید آورد خونه واسه شاممون.. چون خودش نمیتونست سرش رو ببره و بابام هم خونه نبود رفت همسایمون رو صدا کنه که بیاد سر خانوم مرغه رو ببره... منم چون قبلا چندباری دیده بودم فکر کردم خودم میتونم تا مامان بیاد سریع رفتم چاقو برداشتم رفتم سر وقت مرغه
به جان خودم اول پاهاش رو قطع کردم (زنده زنده) فکر میکردم اگه پاهاش رو اول ببرم دیگه تکون نمیخوره.. دستم انداختم که گلوشو بگیرم و ببرم مامان رسید و جاتون خالی کتک بود که خوردم..

فرستنده : V @ H ! D n


به قرآن واقعیه
یه دخترخاله دهه هشتادی دارم + یه مادربزرگ نق نقو که شوهرش به رحمت خدا رفته
آغا این دختر خاله مام رفته محله شون رو گشتی با کلی مشقت و رنج و تلاش و کوشش واسه مادربزرگ خواستگار پیدا کرده... اومده بهش میگه ننه واست یه شوهر خوب پیدا کردم هر چقدر میخوای سرش نق بزن چون گوشاش کره هیچی نمیشنوه..................
عصای مادربزرگم تو حلقم اگه دروغ بگم
این مادربزرگم 68 سالشه بخدا یه دکتر اومده بود خواستگاریش 40 سالش بود

فرستنده : V @ H ! D n


یه شب با خواهرم داشتم سر یه موضوعی بحث میکردیم که خواهرم حرفای منو قبول نمیکرد دید داره کم میاره رفت چراغارو خاموش کرد گفتم چراغارو چرا خاموش کردی 
گفت جواب ابلهان خاموشی ست..

فرستنده : V @ H ! D n


دوستان چشمتون روز بد نبینه
بابای من تو آژانس کار میکنه شب موقع برگشتن ولخرجی کرده و چندتا واسمون چی توز چرخی خریده بود. بعد منم مث همیشه پشت کامپیوتر نشسته بودمو خیر سرم داشتم واسه درسم مقاله دانلود میکردم که منو صدا کردن گفتن وحید بیا پفک بخور منم بچه حرف گوش کن همون بار اول که نه بعد از 6 7 بار رفتم پیششون .. من بیچاره من بدبخت خبر نداشتم که بابا پفک خریده گفتم کدوم گیجی این پفک ها رو خریده لااقل چی توز طلائی میخریدین که یهو دیدم نگاه همه رفت سمت بابام .. تازه فهمیدم چه گندی زدم با سرعت نــــــــــور از محل حادثه گریختم اما بابای منم سرعتش فوق نور... جلدی گرفت منو و بقیه داستانم که .....

فرستنده : V @ H ! D n


یه دختر دایی دارم 4 5 سالشه. عروسی دعوت بودیم داشتیم با داییم اینا میرفتیم عروسی. دختر دایی ماهم کلی ترگل بر گل کرده بود لباس عروس هم پوشیده و مدام واسه همه قرو فر میرفت. آقا از ماشین که پیاده شدیم دیدیم یهوووو صدای گریه میاد نگو دختر دایی مشنگمون وقتی از ماشین پیاده شده از شوقی که داشته جدول کناره خیابون رو ندیده شده بود لجن حالا جالب اینجاس وقتی گریه میکرد وسط گریه هاش می گفت: دیگه من برقصم کسی نگام نمیکنه و باااااززز گریه میکرد ولی من خیلی حال کردم خخخخخخخخخخ

فرستنده : good girl


هــــــــی یــادش بــخیر ...
مــن ی خــواهـرزاده دارم 2 سال از خـودم بــزرگــتره, عـاغــا مــا وقــتی 
کــوچــیک بــودیم , مــیخواستیم هــویج بــخوریــم ( الان فهمیدین چـه 
تــغذیه
مــثبتی داشــتیم ) اول دوره هــویجـو بــا دنــدونـمون میــتراشــیدیم
مـیـریـختیـم
دور. بـــــــعد بـــا ی لـــذت خــاصی میــشستیــم مــغذشو میــخوردیـــم 
:دی
بــــــــعله همچین آدمـــایی بــودیــم مـــا :)))
شـــمام ایــن کــارو میــکردیــن آیـــــا؟؟؟؟

فرستنده : #Taraneh#


یکی از سرگرمیام اینه ک میرم تو اتاقم دراز میکشم بعد داد میزنم کمک کمک کمکم کنید،مامانم با عجله میاد میگه چیه؟میگم چراغو خاموش کن.ی بار امتحان کنین

فرستنده : VeSaL 74


یکی از سرگرمیام اینه ک شب ب چیزای ترسناک فک میکنم بعد ک میخوابم چنان خوابای ترسناکی میبینم ک هیچ فیلم ترسناکی بهش نمیرسه.هیجانی ک داره جوریه ک تو خواب ضربان قلبمو حس میکنم!!!

فرستنده : VeSaL 74


بایه دخمل چت میکردم گفتم چه ماهی به دنیا اومدی گفت 1372من میرم خودکشی کنم بای ...........................دوستتون دارم خوش خنده ای ها

فرستنده : شرک4


اعتراف میکنم بعضی وقتها تو پیاده رو که دارم راه میرم یه قیافه خیلی نگران به خودم میگیرم و هی پشت سرم و دور و اطراف رو نیگاه میکنم که مثلا مواظبم کسی تعقیبم نکنه!
یه جوری که انگار از طرف یه سازمان مخوف تحت نظرم!
یه لذت خاصی داره لامصب!

فرستنده : Fesgheli


یادمه بچه که بودم یا کلا کچل بودم یا یه خرمن مو رو سرم بود! ( البته الان میفهمم چرا،چون کوتاه کردن موهام برا بابا مقرون به صرفه تر بود)
خلاصه وقتی ما مو داشتیم رفیقهامون کچل بودن،بهشون میگفتم: کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه!
حالا موقعی که اونا مو داشتن من کچل بودم میگفتم:
من کچلم تو مودار / من میریزم تو بردار

فرستنده : Fesgheli


خاطرات خنده دار


سوم دبیرستان بودیم و امتحانهای نهایی خرداد!
امتحانها توی حوضه برگذار میشد و اونجا از چنتا مدرسه دیگه هم میومدن برا امتحان دادن!
تو اولین امتحان تو حیاط صف تشکیل شد و مدیر اون مدرسه هی حرف میزد و هی تذکر میداد،آفتاب هم سوزاااان!
خلاصه تو مدرسه خودمون هر وقت چنین شرایطی پیش میومد میرفتیم کنار مدیر(زیر سایه) که داشت صحبت میکرد وامیستادیم و کم کم زیاد میشدیم و کسی کارمون نداشت!
من هم بی خبر ازین که اینجا با مدرسه خودمون فرق داره و نظم حرف اول رو میزنه ، اومدم این استراتژی رو اینجا پیاده کنم.
از تو صف رفتم کنار مدیر که داشت صحبت میکرد واستادم رو به بچه ها!
مدیره سکوت کرده بود و سرشو نود درجه چرخونده بود و با حالتی آمیخته از عصبانیت و تعجب منو نیگاه میکرد ولی من به بچه ها نیگاه میکردم!
بچه های مدرسه خودمونم یکی یکی دوتا دوتا و طولی نکشید که فوج فوج دانش آموزا اومدن کنار ما !
بچه های بقیه مدرسه ها مرتب و منظم حتی به ترتیب قد واستاده بودن تو صف،بچه های مدرسه ما کنار آق مدیر،زیر سایه بان،رو به صف!
اصلا ی وضعی شد!

فرستنده : Fesgheli


سوم دبیرستان یه همکلاسی داشتیم خیلی بی کله بود!
یه روز سر زنگ یکی از دبیرها که کلا زیاد با تخته سروکار داشت،رفت نشست نیمکت اول ، هر دفعه که معلم رو به تخته میشد با لوله خودکار،کاغذ خیس شده ی تو دهنشو فوت میکرد پشت کت آق دبیر!
پشت کت اون بدبخت شده بود کاغذ تف دونی!
آقا یه بار که فوت کرد تیرش به خطا رفت و چسبید به تخته(جلو چشم آق دبیر)
آق دبیر برگشت فهمید کار کیه و طرفو کشید بیرون دوتا محکم خابوند تو گوشش،اومد سومی رو بزنه،کوتاه اومد گفت دوتا بسته،بعد انداختش بیرون!
دوباره رفت سراغ تخته و گچ برداشت و مشغول شد غافل ازین که با اون کت شبیه کفش دوزک شده!
بعد بیست دقیقه گرمش شد اومد کتشو درآورد گذاشت رو چوب لباسی که ناگهان همه کاغذا اومدن جلو چشش!
چشاش کاسه خون شده بود،نماینده کلاسو صدا کرد گفت برو صداش کن بیاد! دوتا بسش نبود!
هععی خدایا! من أ گشنگی بمیرم هم هیچ وقت سمت تدریس نمیرم!

فرستنده : Fesgheli


سلام
من تازه معنی گودزیلا!(دهه هشتادی)رو فهمیدم،داشتم میرفتم بیرون ب یکیشون گفتم:شلام کوشولو،خوفی؟ ن گذاشت ن برداشت برگشت گفت از سن ت و ریش سیبیلات خجالت بکش.دیگه ملت داشتن تیرچراغ برقو مزه مزه میکردن!هیچی دیگه سریع متواری شدمو ازاون جا دیگه رد نمیشم
والااااا

فرستنده : VeSaL 74


رفتم از پسره جزوه بگیرم با هم دعوامون شده ،یهو وسط دعوا برگشته میگه:من خودم دوست دختر دارم تازه برام لب تاپم خریده تو به فکر خودت باش.....
منo_O
دوس دخترش:-\
لب تاپ :-)
اخه چ ربطی داش؟!؟!

فرستنده : anti-love


یه دختر خاله دارم دهه گودزیلایی ....:-دی
میره مهد 
بعد دوست بهش گفته اره بابام معتاده اینم کلی ناراحت شده واسه اینکه ارومش کنه مثلا خانوم برگشته گفته پس من چی بگم بابام تصادف کرده سوخته جسدشم نداریم 
این بچه هم رفته به مامانش گفته اینجوریه
چند روز بعدش خالم رفته بیارتش از مهد مامان بچه کلی به خالم تسلیت گفته معذرت خواسته که نتونستیم بیایم خدمتتون خالم گفته اخه چرا !!!!!!!!!!! جریانو گفنه و اینگونه بود که با اینا شدیم پرجمعیت......

فرستنده : Elahe3


یه استاد داشتیم لامصب خیلی کم نمره میداد … اخرترم رفتیم نمره هامونو دیدیم … دیدیم هممونو انداخته … گفتیم چی کار کنیم حالشو بگیریم ؟ چند روز بعد با چند تا ازدوستام یه سطل آب برداشتیم رفتیم دمه خونش کمین کردیم و منتظر شدیم بیاد بیرون … خلاصه استاد اومد بیرون رفتیم پشت سرش صداش کردیم : استاد ؟ تا برگشت سطل آبو خالی کردیم رو سرش گفتیم : اســـــــــــیـــده !!!! و در رفتیم بیچاره استاده تا دقیقه کف کوچه پهن شده بود و داد و فریاد میکرد … به خدا بعضی ها رو باید ببرن تیمارستان نمیدونم چرا آزادن !!

فرستنده : alone again


اعتراف میکنم سال85 وقتی برای اولین بار سیمکارت خریدم، از بس کسی بهم زنگ نمیزد میرفتم پای تلفن عمومی و به خودم زنگ میزدم!

فرستنده : علیرضا


یارواومده توپیج سهراب سپهری پست گذاشته آقای سپهری من عاشـــــق شما وشعرهایتان هستم وشبــــــها باشعرهای شما وچشم خیس به خواب میروم:چشــــمهارابایدشست جوردیگرباید دید......
2روزبعد زیرپست خودش کامنت گذاشته آقای سپهری توروخدا جواب مرابدهید حتی درحد یه سلام
(0 0) فک کن!!!!مردم داغوووووووونــــــــــــــن!!!!

فرستنده : RAHA


یکی این پستو گذاشته:
کابل مودمو خم کنید، اینترنت پشت سیم جمع میشه...بعد یهو ولش کنین! اینترنت با فشارمیاد تو مودمتون حالشو می برید
تذکر : سیمو زیاد نگه ندارید ممکنه اینترنت فشارش خیلی زیاد شه ,بترکه کف اتاقتون اینترنتی شه!!!!!!!!!
بعد یه احمقی هم این کامنتو زیرش نوشته: اینترنت من خیلی سرعتش کمه من 15 دقیقست کابلو خم کردم ولی اینترنتم هنوز جم نشده,حالا چیکارش کنم؟ ......
من :O!!! 
کابل مودم :| 
اینترنت :| 
سرعت :| 
ملت :)))) 
کسی که کامنتو گذاشته :-؟

فرستنده : Anakin


دیــروز صـــبح داشـــتم میـــرفتم مـــدرسه..؟؟!!!
خـــیلی خســـته و عـــصبانی از ایـــنکه از خـــواب بــیدارم کردن...
داشـــتم آش و لاش راه میرفتــــم کـــه...
یـــدف دیـــدم یـــه چـــی خـــورد بـــه دســـته چپــم..؟؟!!!
نگـــو 405 ایه آیـــنه بـــغلــش خورده به دســـته من...!!
ســـریع داد زدم:هـــــــــــــــوی یـــابو چــــه خــبــــــــرتــــــه؟؟؟!!!!!!!!!!!!
یـــارو ده متـــر جلـــوتر زد رو تـــرمز ســـرشو آورد بـــیرون گــفت:داداش شرمنده!!!حـــواسم نبــــود!!!
مـــــن:مــــخلصتم داداش عیـــبی نداره...

فرستنده : لابسـتر


اوف!! یادش بخیر وقتی معلما ورقه های امتحانا رو میدادن ، ما میگشتم توش تا یه نمره از معلم بگیریم ، وقتی میگرفتیم انگار دنیا رو بهمون دادن !!حالا لذتی ک تو دسکاری کردن ورقه نمره گرفتنش بماند !!!
هی یادش بخیر!!

فرستنده : محمدرسول


آقا ما رفته بودیم خونه ی یکــی از فامیلامون یه بچه ی 7ـ8ساله داره.بزرگ جمع از بچهه پرسید:پســـــــرم درس ات خوبه شاگرد چندمـــــــــــــــــــی؟؟
پــــــــــــــســـــــــــر:نه درسم خوب نیست تازه همیـــــــــشـــــــه معلمم منو مــــیـــــندازه پــــــشــــت در کـــــــــــــلــــــــــاس
یــــــهــــــــــو جمع تــــــــــــر کــــــیــــــد فــــقــــــط مــــــــــن دلـــــــــم بـــــــــرا بزرگ جــــــمـــــــع ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوخـــــــــــــــــــــــــــت

فرستنده : mahdi7


داشتیم با خونواده تی وی میدیدیم، کنترل دست بابام بود. گفتم پدر مهربان میشه بزنی شبکه ی 6 ؟؟ برنامه ی قشنگی داره.
پدر مهربان هم یک چشم دخترجونی گفت و ب جای 6 زد 66 !!
حالا این 66م لامصب بگو چی نشون نمیداد!! باباهه برگشته با یه حالت تدافعی میگه چش سفید اینه برنامه ی دلخواهت؟؟
حالا بیا ثابت کن من گفتم 6 شما زدی 66 !!
الانم تازه از بیمارستان مرخص شدم دیگه برا سلامتیم دعا کنین!!

فرستنده : Golianna


یه دوستی دارم کلا کاراش آدمو با پوست موزی ک کامیون لهش کرده یکی میکنه. میشینه پیشت میگه وای من نمره ی فلان درسمو خیلی کم شدم...به من داده 12، من دیگه با این استاد درس بر نمیدارم و اینا، بعد یهو گوشیش زنگ میخوره میره با مخاطب خاصش صحبت میکنه میگه آره من این درسمو(همونی ک ب من گفته بود)خیلی خوب شدم 18 گرفتم:O
گوشیو قطع میکنه بهش میگم بالاخره چند شدی این درستو؟؟
میگه من ب این گفتم 18 ولی ب تو راست گفتم همون 10/5 بهم داده بود:O
آخه دوست عزیز من اینجا خیارشورم آیا؟؟ چرا خب دروغ میگی ک بعد نتونی جمش کنی؟؟
خدایا این دوستارو از ما نگیر!! والا ب خدا

فرستنده : Golianna


جون شما این کله من پر خاطراته ها اما نمیدونم حکمتش چیه تا میام انتقال داده کنم از کلم میپره....
یکی از خاطراتم اینه که بغل گوش بچه ها میشستم هی تو گوششونو با یه کاغذ قلقلک میدادم اینا هم که نابود خنگ بودن نمیگرفتن من دارم اذیت میکنم....هی گوششونو میخاروندن ....منم سرکار میذاشتم میگفتم فلانی تو گوشت مگس رفته...اینا هم مثل پنگوئن از اینور به اونور اخرشم با گریه از خونمون میرفتن...ای چه حالی میداد...
:))))))))))

فرستنده : ehsan...refigh


خاطرات خنده دار


آیا تابحال بچه که بودید فک میکردید گازی ک تو نوشابه س از کجا میاد؟؟!!!

فرستنده : محمدرسول


اقا من گوشیم اصن زنگ خور نداره...... دیروز با مخاطب خاصم زدیم به تیپو تاپ هم...گفتم دیگه نمیخام صداتو بشنوم وخلاصه تمومش کردم.
گوشیمو پرت کردم زیر تختمو رفتم سراغ کارام.غروب دلم بهونه گوشیمو میگرفت.رفتم دیدم 10-12 نفر زنگیده بودن.داشتم نیگا میکردم ببینم کین ک همون لحظه دختر داییم زنگ زدو زود قط کرد.همچین کاری ازش بعید بود خو!
خلاصه بعد از چند دیقه دیدم مخاطب خاصم زنگید منم با منت جوابشو دادم میگم:ها چیه؟
میگه:میدونستی خطتو رو خطم دایورت کردی!؟!؟!؟!؟
ینی اگه من شانس داشتم اسممو میذاشتن شمسی............!

فرستنده : پونذ


داشـــتم میـــرفتم خـــونه ..بـــعد تـــو کــوچه یـــه دختــره جـــلوم راه میرفــت... 
دخـــتره قـــیافش شبـــیه آرنجه بـــزغاله کـــه نـــه..؟؟!!!
شـــبیه آرنجـــه مـــاهیـــه !!!
اونـــوخت بـــرگشــته بـــه مـــن مـــیگه:
"آقـــا پـــسر واســـه چـــی افـــتادی دنبــاله مـــن؟؟؟"
مــــن بـــه هفـــت پـــشت و جـــلوم خـــندیدم دنـــباله تـــو بــیوفتم..؟؟!!!
لامــصب خـــونـــمونم نـــرم؟؟؟ 
ولــــی فـــک کــــنم عـــاشقش شـــدم...
بـــدجور بـــه هــم مــیومــدیم..؟؟!!!
جـــفتمـــون روانـــی ایـــم..؟؟!!!

فرستنده : لابسـتر


یه روز داشتم با مخاطب خاس اس بازی میکردم !! یهودیدم داره بهم بد بیراه میگه !! منم مثه اسب متعجب بودم گفتم چی شده ؟ باز کسی چیزی بهت گفته ؟ جواب داد نه؟! داشتم تمرین میکردم اگه کسی چیزی راجبت بگه من بهت ایمان دارم ک تو صادق هستی!! گفتم پس اگه بهم ایمان داری چرا فحش دادی؟ میگه میخواستم بهت بهونه ندم!! بری راجبم تو چار جوک چی ننویسی ! منم مردونگی کردم و نوشتم !!!
فقط بفهمه که راجبش چیزی نوشتم چیکارم میکنی؟؟؟!

فرستنده : محمدرسول


مامنم میگم بچگیام طوری با دمپایم رابطه احساسی قوی داشتم که شبا باهاش میخوابیدم البته هنوز من زیر بار این اتهام نرفتم

فرستنده : mehdi


چند روز پیش رفتم یه ساندویچی توش پشه پر نمیزد گفتم یه همبر با یه نوشابه گفت میبرید گفتم آره چقد میشه گفت خب چی داشتید!!!!!!!!هنوز نفهمیدم میخواست کلاس بذاره بگه سرم خیلی شلوغه یا واقعا حواس پرتی حاد داشت یا شایدم مارو اسکول مفروض دونستند

فرستنده : mehdi


یادش بخیر بچه دبیرستانی بودم تازه ی کتونی سالنی گرون گرفته بودم برده بودم مدرسه. ی سرویس دخترونه هرروز از جلو مدرسمون رد میشد دختراش خیلی پرو بودن.عاغا اونروز رد شدن من اومدم با مشمبا کتونی بزنم یکیشونو مشمبا پاره شد کتونیم پرت شد تو سرویسشون...
بدو بدو سرویسو نگه داشتم دونه دونشونو پیاده کردم ی لنگشو پیدا کردم جاتون خالی همشونو بازرسی بدنی کردم اشکشون دراومد اخر بعد از نیم ساعت تفتیش بدنی دوستم با خونسردی اومد گفت:مهران بیا دیگه اونیکی لنگه دست منه افتاده بود بیرون...

فرستنده : Mehran & A


اعتراف میکنم که یه روز توخیابون بودم, متوجه شدم گوشیم رو از خونه جا گذاشتم,سریع دست بردم تو جیبم که گوشیمو بردارم و زنگ بزنم خونه و بگم:اگه کسی امروز بهم زنگ زد خبرم کنید....!!!!!!!

فرستنده : vahid Arch


نشسته بودمیـ پای تی وی فیلم "زمانه" رو داشتیمـ نگاه می کردیمـ... :
ی مرده میانسالی قرار شد برا دخترشـ یـه مدرکو جعل کنه...
مامانم:این عاقبته حسینهـ از دوم راهنمایی برا همکلاسی هاشـ کارنامهـ جعلـ میکرد...
دیرورم داشتـ رو یهـ مدرکه دیگه کار می کرد
داداشام: :) :) :) :) :) :) 
من: :(
بابامـ: :)
زدن یهـ کانالهـ دیگـهـ اونجا باز قمهـ کشا رو گرفتهـ بودنـ...
این دفعه باز بابام: اینم عاقبتهـ حسینهـ تو اتاقشـ سه تا قمهـ آویزونهـ 
داداشام::) :) :) :) :) :) 
مـامانمـ: :(
من:اح اینقده تز دادین آخرش ندونستمـ قراره چکاره شم. هه ه هه 
همه::) :) :) :) :) :):) :) :) :) :) :)

فر   ستنده : ✮❤ܓܨפֿـط פֿـطے هـ اے حـســـیـــنــــــ ܓܨ❤✮


شما یادتون نمیاد قدیما که فیسبوک و گوگل+ نبود، مردم استتوس هاشون رو روی در و دیوار توالت عمومی آپلود میکردن..!

فرستنده : smj13سید مصطفی


چند سال پیش داشتم میرفتم خونه یهو چندتا زورگیر خفتم کردم یکیشون چاقو گذاشت زیر گلوم گفت هرچی داری رد کن بیاد :((
لوازم داخل جیب من عبارت بودن از:
یک عدد گوشی نوکیا 1100
یه 50 تومنی پاره پوره
کلیدهام
یه دستمال کاغذی که توش فین کرده بودم :))
دیدم دزده اشک تو چشاش حلقه زد و نامردا یکیشون با زنجیر زد تو کمرم گفت برو کار کن بی عار که ایقد جیبت خالی نباشه )":
ینی ایقد حالیشون نبود که جورابمو بگردن D:

فرستنده : smj13سید مصطفی


بچــــه ها دیــــرو ســـوتــی دادم در حـــد چــــی!!!
ســرجلســه امتحان نیشستــه بودیــم(( تستی بـــود امتحان ِ )) اواخر امتحان یهو 6-7 نفــر تو ســالن بلــند شــدن بــرن برگــه شــونو بــدن!!!!
حالا ایــنم باعــث شــد یه کــم شاـــوغ پلـــوغ شـــه و صـــرو صـــدا همــه داشتــن از این فـــرصتــ سوءاستفــاده میکـــردن و از هــم جــوابا رو میپــرسیــدن بعــد تـــو همـــی احوالاتـــ بووودیــم و 2-3 نفر دیگــه هــم پاشــدن برن برگــه بــدن!!!!
یکــی داشــت از کنــار مــن رد میشــد بهــش گفتــم : 8 چـــی میــشه؟ 8 چــی میـــشــه؟؟؟؟؟ 
جـواب نداد و رفـــ (پیــش خــودم گفــتم چــه آدمیــه هااااااااااا ! خوووو بگـــو دیگــه بـــی مرفتــ :(
حــالا شـایـدم نشــنیــده ؟؟؟؟ 
عـــــه دوباره بـــرگشتـــ ((ذوق مـــرگ شـــدماااا )) رسید کنارم که رد شه گوشـــه پیـــرنشـــو خعـــلی مِلــو کشــیدم دوبــاره گفتــم : 8 چــی میشــه؟ 8 چــی میـــشــه؟ 
برگشــت بهــم یــه لبخـــند ژوکــند تحــویل داد و رفـــت!!!!!
کلــی پیـش خــودم از دستــش شــاکی شــدم کــه بدبخــت عقــده ای خووووو میگفــــتی دیگــه :(
یــــه مدتــ کـــه گذشتــ منــم منتظــــر امداد غیبــــــی بودم دیدم یارو هنــو داره بیــن صنــدلیا میــچرخه، برگه هــم دستـــش نبــود! 
بعــد چند دقیـــقه که دوباره از کنــارم رد شــد یه نیـــگاه بـــم کــرد، جفتــمون خنــده مــون گــرفــت در حــــــد چــی
ولـــــــی خدایش دمـــش گــرم، مـــراقب ! باحـــالی بــــود !!!‬ =))

فرستنده : shey2nak


یکماه بود عقد کرده بودیم
دنبال راهی بودم که با خانواده ی خانمم صمیمی بشم
مادر خانمم سر سفره ناهار گفت آقا مهدی بفرمایید پلو بکشید
منم با حالتی دوستانه گفتم مرسی سیریدم!!
خانمم بعد از چهار سال هنوز دستم میندازه سر سفره…

فرستنده : wine


کلاس مون تو دانشگاه دوتا در داشت یکی جلوی کلاس و یکی هم انتهای کلاس.یه روز که استادتخته رو حسابی پر کرده بود متوجه شد تخته پاکن نیست با یکی از بچه ها که انتهای کلاس نزدیک در بود گفت برو از یه کلاس دیگه تخته پاکن بگیر اونم رفت و از در جلوی کلاس اومد تو و با اعتماد به نفس پرسید ببخشید تخته پاکن داریدکلاس از خنده ترکید.

فرستنده : wine


یکی از فانتزیام اینکه یه روز ببینم دارن یه دختررو اذیت می کنن من برم نجاتش بدم همه رو لت پار کنم بعد کتمو بدم بپوشه بعد بلند شه تو چشمام نگاه کنه بگه:اسمت چیه؟ منم یه نخ سیگار از تو کتم در بیارمو بکشم بعد بگم :اه بعد بزنم تو صورتش وقتی برگشت ببینه من نیستم دستاشو ببره بالا بلند داد بزنه:خدا...
من:)
دختره:(
فانتزیام:)
سازمان حمایت از عقب افتادگان:/

فرستنده : 128ve980







javahermarket