جوک متفرقه - Jokestoon
X
تبلیغات
رایتل

Jokestoon

جوک متفرقه


غضنفر در گوش راننده پچ پچ میکرده.میگن چی میگه؟
راننده میگه:بابا دیونم کرده میگه چپ کن بخندیم!
فرستنده : SON



تفاوت مخ زدن در ایران و انگلیس:
در انگلیس
پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!
ایران:
پسر: پیــــــــــــــــــس … پیس پیس …
پـــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــس … پیییییییییییییس …
ســــــــوووووووو … ســــــــــوووو …
ســــــــــــس … ســـــــــــــــــــــــــــــــــــس …
پــــــــِـخخخخخخخخخ … چِــخـــــــــــــــه …
هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!
دختر: خفه شو! کصافطِ عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری
راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!
شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!
ساعت ۱۰ زنگ میزنم!
فرستنده : Peyman_Tabriz



حیف نون داشته بدو بدو از جهنم بیرون میومده...
بهش میگن چی شده میگه:
جهنم آتیش گرفته...
فرستنده : سرباز



آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد.
شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی.
مریدی گفت: یا شیخ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟
شیخ گفت: نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است.
راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند.
شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: قاعدتن نباید این طور می شد! سپس رو به پخمه کردی و گفت: تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟"
پخمه گفت: آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!
فرستنده : sabuadla



اغلب کارایی که ما به بچه هامون یاد میدیم برای اینه که "عمو ببینه" !
.
.
.
حالا بخند عمو ببینــــه !!!
فرستنده : sabuadla



به گوگل ترنسلیت دادم یه دستور کیک پزی برام ترجمه کنه،
بعد برگشته میگه تخم مرغها رو با ضرب و شتم وارد آرد کنید :دی
فرستنده : لعیا



غضنفر میره نانوایی، یه 5 ریالی میده میگه نون میخوام. یارو بهش میگه نون که 5 ریال نیست! غضنفر گفت: صداشو درنیار من ماکسی میلیانوسم
:دی
فرستنده : لعیا



با یکی از همکلاسی های دوره دبستان رو دم دانشگاه دیدم، داشتیم گپ می زدیم که دوتا دختر که ازشون بدم میومد از در دانشگاه اومدن بیرون. گفتم: اه باز این الاغ اومد! گفت: اون خواهرمه! سریع گفتم: نه! اون یکی!
گفت: اونم زنمه!!!
از اونی که روز ازل شانس پخش میکرده متشکرم شخصاً!
فرستنده : لعیا



یارو: زن الو خودتی ؟...
- شما کی رو گرفتید؟
-من زنمو گرفتم.
- اشتباه گرفتید.
- باشه میرم طلاقش میدم.
فرستنده : میلاد فتحی



یه یارو تلفن ندیده میره موبایل بگیره موبایل فروشه بش میگه 3ماه دیگه اماده میشه اونم روکمربندش کاغذ میزنه مینویسه بزودی دراین مکان موبایلی قرار میگیرد!
فرستنده : امیررضا



















کلمات کلیدی : خاطرات خنده دار | جوک جدید | جوک با حال سوتی های احمقانه | اعترافات با مزه | داستان طنز | شعر خنده دار | اس ام اس جالب | اس ام اس عاشقانه | خوش خنده خان|خاطرات خنده دار جوک جدید | جوک با حال سوتی های احمقانه | اعترافات با مزه | داستان طنز | شعر خنده دار | اس ام اس جالب | اس ام اس عاشقانه | خوش خنده خان|خاطرات خنده دار | جوک جدید | جوک با حال سوتی های احمقانه | اعترافات با مزه | داستان طنز | شعر خنده دار | اس ام اس جالب | اس ام اس عاشقانه | خوش خنده خان|




javahermarket